-
غذای نفتی
چهارشنبه 20 اسفند 1404 19:08
وقتی به خانه بازگشتم، فکر کردم حالا که کارت از کار افتاده است، چطور گذران زندگی کنم. چند روز بدون نان را چگونه بگذرانم. نگاهی به یخچال انداختم و تصمیم گرفتم، فعلا کمی پاستا درست کنم. داشتم برای روزهای آتی با توجه به مواد غذایی که در خانه بود برنامهریزی میکردم. یک دفعه یادم به ماری آنتوانت افتاد، وقتی به او گفتند...
-
پنجرهی باز
سهشنبه 19 اسفند 1404 12:56
دیروز به حدی حالم بد بود، که تنها کاری که کردم، فقط یه چای گذاشتن بود. خیلی تلاش کردم، یه کاری کنم. اما حس انجام هیچ کاری نبود. حتی خوابم نمیبرد، ذهنم آشفته بود. ناگاه حمله شروع شد. صداهای ممتد مهیب یکی پس از دیگری آغاز شد. خودم را جمع کرده بودم، گوشهایم را با دو دست گرفته بودم و میلرزیدم. در تاریکی به پنجره نگاه...
-
راههای افتخار
دوشنبه 18 اسفند 1404 18:58
گاهیوقتها یه چیزهایی حس میکنی، قطعات پازل رو کنار هم میگذاری. به نتیجهای میرسی که برای خودت اظهر من الشمس است. دیگران اما استدلال تو را ضعیف میخوانند. نظرت را مردود میشمارند و حتی به سخره میگیرند. در شدیدترین حالت سعی دارند، القا کنند که تو اشتباه میکنی. اما تو حس ششم خود را باور داری. من از دیشب چنان فرو...
-
ریتم نوسان
یکشنبه 17 اسفند 1404 12:22
دیروز رفتم بیرون تا نان بخرم. نانوا در حال دنبال کردن اخبار از شبکه خبر بود. با کمی خرید سوسیس و ژامبون به خانه بازگشتم. سپس آشغالها رو بیرون بردم. به داخل خانه خزیدم. توی تابه پیتزا درست کردم. فیلم دیکتاتور بزرگ رو دیدم. فقط با چند دقیقه سخنرانی پایانی ارتباط گرفتم. البته اونجایی که ریتم اصلاح صورت رو با ریتم اصلاح...
-
فرار بزرگ
شنبه 16 اسفند 1404 10:33
یه جوری تموم استخوانهام درد میکرد، که فقط خوابیدن میتوانست کمی آرامم کند. پاک کردن رد تهدیگ تخممرغ از ظرف به وسیله سیم ظرفشویی همه شیره وجودم و توانی که در بدن داشتم رو از من گرفت. گویی از جنگ برگشته بودم، جنگ خونین بدن که مرا از پای در آورده است. حتی میل به آشپزی نداشتم. هیچ چیزی در یخچال نبود. ماکارونی درست...
-
دزد کتاب
جمعه 15 اسفند 1404 11:45
دیروز یه خبری دیدم که فرمانده سنتکام به پنتاگون دستور داده بود که افسران اطلاعاتی در اختیارش قرار بده، برای جنگ علیه ایران حداقل برای صد روز و احتمالا تا اواخر سپتامبر این وضعیت ادامه دارد. منابعی که من دنبال میکنم گویا جنگ ادامهدار هست و فعلا بیشترین زمانبندی که دیدم طبق این خبر تا شهریور هست. راستش اصلا حالم خوب...
-
ربودن زندگی
چهارشنبه 13 اسفند 1404 21:13
صبح که بیدار شدم، احساس کردم نیاز دارم کمی شادی به درونم تزریق کنم. نیمرو با عسل درست کردم. مقداری زعفران و طارونه به همراه آب گذاشتم بجوشد، سپس کمی چای به آن اضافه کردم. کمی وجودم گرم شد و میل زندگی را در من بیدار کرد. بیرون رفتم، هنوز مغازهها باز نشده بودند. فکر کنم خیلی زود بود. یه مغازه که معلوم بود تازه باز کرده...
-
آتش بازی
دوشنبه 11 اسفند 1404 00:08
دوباره رفتم سر کوچه، مغازه بازیافت بسته بود و قفلی بزرگ به آن آویخته شده بود. انگار همه درهای دنیا بسته شده بود. لباسها رو شستم. حوصله آشپزی نداشتم، انگار چیزی در من مرده بود. شاید یک روح برای زندگی در من وجود داشت که اثری از آن نبود. به متعلقات درون یخچال چنگ انداختم. دوستی به من پول قرض داد. این بار به هوس سمبوسه...
-
درآمد ثابت
یکشنبه 10 اسفند 1404 11:03
دیروز قرار بود که بخشی از صندوق درآمد ثابت را برای تهیه غذا و دارو بفروشم. درگیر بخش جدید گزارش ریسک بودم. گفتم بعدا انجامش میدهم. که ساعتی بعد گفتن حمله کردند و بیت رو زدند. وسط تایم معاملات بازار تعطیل شد. وقتی اردر گذاشتم، ارور داد. خلاصه بهمون گفتند، به خانههایتان بروید. مسیری رو پیاده رفتم تا به مترو رسیدم....
-
پختن کیک
شنبه 9 اسفند 1404 09:17
از اون روزی که همکارم گفت کیک درست کرده است. از اینکه هرگز تجربه درست کردن کیک نداشتم، ناراحت بودم. گویی موجودیت زنانهام به خطر افتاده باشد، که زندگیام عاری از چنین تجربهای بوده است. فلذا دیروز تصمیم گرفتم کیک درست کنم. ابتدا یه تخممرغ و چهار قاشق شکر را با قاشق به اندازه کافی هم زدم. سپس دو قاشق روغن و یک قاشق...
-
خبر ممنوع
سهشنبه 5 اسفند 1404 22:14
یه سری آدمها هستن که خودشون آشفته هستند و به شدت تحت تاثیر محیط هستند. حال بدشون رو به محیط انتقال میدن. همکارم میگفت سه تا چمدان بستم. مدام از آمادگی برای جنگ و تمهیدات لازم چون داشتن آذوقه، آب، بنزین و پول نقد صحبت میکنه. راستش من به خاطر شرایط روحی که دارم. ترجیح میدهم که اصلا اخبار رو دنبال نکنم. دلم نمیخواهد...
-
تخصیص یارانه
دوشنبه 4 اسفند 1404 11:25
روز چهارشنبه خیلی خسته شده بودم. پس از انداختن خیارشور، یه قرص خواب خوردم و خوابیدم. انگار به خواب ابدی فرو رفته باشم فرداش حوالی چهار عصر بیدار شدم و خودم رو سرزنش نکردم، گفتم حتما بدنم به خواب نیاز داشته است. کمی خودم رو جمع کردم. در حد اینکه فقط اوضاع رو سر و سامان بدهم. یه بیحالی عجیبی داشتم. در انجام امور روزمره...
-
پلیس فتا
چهارشنبه 29 بهمن 1404 21:17
بالاخره خانواده ما هم موفق به ثبتنام کالا برگ شد. مامانم با تلاشهای فراوان سهم من رو جدا کرد. دیروز برای خرید رفتم. یه فروشگاه بود از اینهایی که محدودیت اقلام نداشتند، اما برای تعداد محدودیت بود. یه مایع ظرفشویی از این چند لیتریها، یه روغن و یه رب گوجه برداشتم. دیگه اعتبارم ته کشید. تازه یه چیزی هم پرداخت کردم....
-
شهر اشباح
سهشنبه 28 بهمن 1404 11:21
دیروز مدیرم داشت تعریف میکرد که پدر و مادرش از شهرستان اومدند. اینم سریع رفته خونه، خونه رو تمیز کرده، جارو کرده، غذا درست کرده، لباسها رو جمع کرده و کیک درست کرده است. بعدش تازه خانمش رسیده خونه و شب هم راجع به اومدن پدر و مادرش بهش غر زده بود. بعد یهو وقتی گفت کیک درست کردم همکارم بهش گفت یه دامن هم میپوشیدی....
-
پالپ فیکشن
دوشنبه 27 بهمن 1404 13:08
یه همکار داریم، همش فکر میکنه فقط خودش هست که در شرکت کار میکنه، گاهی هم هیجان این بهش دست میده که سهم جدید معرفی کنه. در بسیاری از گروههای تلگرام هم عضو هست و عمده اطلاعاتش از اونجا میاد. چند وقت پیش یه سهم از گروه زراعت رو تحلیل کرده بود. مدام توی جلسات اصرار میکرد این رو بخرین و ارزنده هست. یه بار که بحث جدی...
-
باغ کتاب
شنبه 25 بهمن 1404 10:14
دیروز صبح که بیدار شدم املت درست کردم. املت را در ظرفی ریخته و راهی پارک نزدیک خانه شدم. دوستم نیز آنجا بود، نان گرفته بود. پس از صرف صبحانه پیشنهاد داد که روز تعطیل را کمی در شهر بچرخیم. راستش به خاطر پریود چندان تمایلی نداشتم. از طرفی مدتهاست آنقدر در خانه ماندهام که حس میکنم کپک زدهام. شاید برای نه به افسردگی...
-
مسیر رشد
چهارشنبه 22 بهمن 1404 19:44
اوایل که سر کار میرفتم، صبح زود بیدار شدن واسم خیلی سخت بود. مسیر خونه به شرکت طولانی بود. زمستون بود. وقتی از خونه بیرون میرفتم هوا تاریک بود. به خیابون نگاه میکردم و دنبال آدمها میگشتم. میخواستم ببینم بقیه هم این موقع از خونه بیرون میان. همین که وارد مترو میشدم، آدمهای زیادی میدیدیم. با خودم میگفتم ببین...
-
لذت باران
یکشنبه 19 بهمن 1404 19:57
از اینکه هوا بارانی است، لذت میبرم. لذت من صد چندان شده، وقتی میبینم روزهای آتی نیز هوای بارانی همچنان ادامه دارد. چند وقت پیش قرصهایم مانده بود، شیر آب را باز کردم. آب قطع شده بود. فقط یه کاسه آش داشتم، قرص را روی قاشق گذاشتم و به کمک آش قورتش دادم. بعد از آن دو شب دیگر با نبود آب و رنج نخوردن قرصها روبرو شدم. از...
-
پایان تعطیلات
جمعه 17 بهمن 1404 21:54
تمام این سه روز تعطیلات رو در خانه بودم. به جز یک بار که آشغالها رو بیرون گذاشتم و یک بار هم نان گرفتم،یک بار هم فندک خریدم. روز سهشنبه از شرکت که برمیگشتم، همین که به سر کوچه رسیدم، با خود گفتم نان بگیرم. نانوایی هنوز در مرحله پخت نبود، یک ربع معطلی داشت. از مسجد محله صدایی میآمد و مردم جمع بودند. برای یک ربع وقت...
-
محرومیت غذایی
سهشنبه 14 بهمن 1404 21:46
همکارم دیروز بچهاش رو برده بود دکتر، گویا گفته بود چند کیلو اضافه وزن داره، از بلوغ زودرس و متوقف شدن رشدش ترس داشت. داشت راجع به تزریق هورمون رشد تحقیق میکرد که بچه قدش کوتاه نمونه. امروز بحث غذا و کاهش وزن بود. خودش هم تو پروسه رژیم گرفتن بود که تا عید وزن کم کنه. تمرکزش روی حذف نان و برنج بود. من بهش گفتم من بچه...
-
سیاهچالههای اطراف
دوشنبه 13 بهمن 1404 14:21
به طرز عجیبی خوابم میاد، خمیازههای طولانی و اشکهایی که از چشمهام سرازیر میشه. چند روزی هست دارو مصرف میکنم. اگه بخوام مغزم رو شبیه یه شال چروک تصور کنم، انگار با داروها تا حدی اون چروکها صاف شدند. اما هنوز ردش قوی روی پارچه هست. کل بدنم در یه خلسه است. یه حالتی از گیجی که تسلطی بر دنیای اطراف ندارم. یه بخشی از...
-
دانشگاه الزهرا
شنبه 11 بهمن 1404 20:24
روز جمعه که بیدار شدم، با دیدن گوجهفرنگیهای تو یخچال احساس کردم که اونا رو کاملا فراموش کردم. تو هیچکدوم از غذاهای دیروز به کار گرفته نشده بودند. ترس اینکه نکنه تلف بشن به جونم افتاد. با تعدادی از آنها املت درست کردم. یه قطعه استخوان بوقلمون هم داشتم که بلاتکلیف بود. بدین سان تصمیم گرفتم باهاش دیزی درست کنم....
-
ارتقا یافته
جمعه 10 بهمن 1404 00:04
فیلم شیطان پرادا میپوشد رو دیدم. یه جورایی تقابل بین قدرت، جاهطلبی و پرستیز با هویت شخصی، اخلاق و زندگی واقعی هست. اندی بدون اینکه چیزی از دنیای مد بدونه پوزیشن شغلی رو به دست میاره که توی فیلم بارها تکرار میشه هر دختری برای به دست آوردن اون جایگاه حاضر هست آدم بکشه. کمکم شبیه آدمهایی میشه که اولش با تمسخر بهشون...
-
آش ترخینه
پنجشنبه 9 بهمن 1404 16:47
از اونجایی که برای حذف ترم مجبور شدم کلی مدارک پزشکی تحویل دانشگاه بدم. دانشگاه مقرر کرد که از آن به بعد تحت نظر مرکز مشاوره باشم. خلاصه در ماه چند بار ممکن هست به مرکز مشاوره دانشگاه مراجعه کنم. خیلی با مشاور جدیدم ارتباط نمیگیرم و یه جورایی از سر اجبار این جلسات رو شرکت میکنم. گفتم یه کم گلایه کنم نت ندارم،...
-
فارست گامپ
سهشنبه 7 بهمن 1404 23:20
میخواستم واسه تولدم کیف و کفش بخرم و خودم رو به یه کافه دعوت کنم که پیتزا یا پاستا سفارش بدم. اما با اخباری که میشنیدم فکر کردم ممکن هست جنگ بشه، بنابراین تصمیم گرفتم اقتصاد مقاومتی پیشه کنم و پولم رو نگه دارم. اگر بیکار شدم، حداقل بتونم یک ماه اجاره خونه بدم. سر درد داشتم و سریع رفتم خونه، از اونجایی که حوصله...
-
فیلم رادیو
دوشنبه 6 بهمن 1404 00:03
صبح توی مترو چند صفحه از در جستجوی زمان از دست رفته مطالعه کردم. اون قسمت اوایل رابطه سوان و اودت بود. این چندمین بار هست که این کتاب رو میخونم و برای من که بیست سالگی این کتاب رو برای اولینبار خوندم. همچنان خیلی جالب به نظر میاد. اما گذر زمان ارزشش رو برای من بیشتر کرده، طوری که هر سطر آن تجربهای ناب است. یه جایی...
-
تحفه تاریکی
یکشنبه 5 بهمن 1404 00:02
وقتی خوابگاه بودیم یکی از دوستام گفت: اگر چیزی بخری و نیمی از او خراب بشه، اون قسمتی که خراب شده روزی تو نبوده، راستش من خیلی از حرفش به هم ریختم و همیشه تو ذهنم بود. بیشتر اوقات سعی میکردم به اندازه خرید کنم تا همچین اتفاقی نیفته. ولی اگه مثلا هفتتا گوجهفرنگی میخریدم سه تاش میموند و تو یخچال خراب میشد. این...
-
غذای مونده
جمعه 3 بهمن 1404 23:03
من از غدای مونده خوشم نمیاد. بنابراین از وقتی که تنها زندگی میکردم همیشه برای یه وعده غذا درست میکردم و همون موقع سعی میکردم غذا رو تموم کنم و داخل یخچال چیزی نباشه. همیشه وقتی از سر کار میاومدم خسته بودم و حوصله غذا درست کردن نداشتم. بیشتر وقتها غذای بیرون میخورم. یا اینکه به غداهای ساده مثل نیمرو، ژامبون،...
-
نقاط اکسترمم
پنجشنبه 2 بهمن 1404 10:26
پیشدانشگاهی که بودم سیستم نمرهدهی این طوری بود که پنج نمره فعالیت کلاسی و پانزده نمره امتحان پایانی داشت. دو تا امتحان کلاسی داشتیم که من یکی رو غیبت داشتم و یکی رو کامل گرفته بودم. معلم ریاضی بهم گفت نمره کلاسی رو میانگین صفر و پنج گرفتم و بهت دو و نیم دادم. من خیلی ناراحت شدم و باهاش صحبت کردم در چه صورتی بهم نمره...
-
گزارش کدال
چهارشنبه 1 بهمن 1404 01:55
از روز شنبه صبح یه سر درد شدید دارم که لحظهای آروم نشده، صبح چنان درد داشتم که با خودم گفتم سر کار نمیرم. به مدیرم پیام دادم و شرح واقعه دادم و گفتم اگه بهتر شدم به شرکت میام. کمی گذشت خودم رو جمع کردم و رفتم شرکت. خیلی دیر رسیدم. همکارم پشت میزم نشسته بود و اونجا واسه خودش بساط کرده بود. کمی منتظر موندم که وسیلههاش...