The Conqueror Worm

The Conqueror Worm

Change changing places, Changes, Root yourself to the ground
The Conqueror Worm

The Conqueror Worm

Change changing places, Changes, Root yourself to the ground

روز تولد

امروز صبح بارون می‌بارید، تقریبا سه ساعت توی مسیر بودم و با تاخیر فراوان به شرکت رسیدم. ترافیک واقعا کلافه‌ام کرده بود و بی حوصله بودم. کتاب صوتی طرز تهیه تنهایی در آشپزخانه عشق را شروع کردم. فضایی رویایی داستان که سرشار از لطافت بود به همراه طراوات باران تا حدودی روح مرا تلطیف کرد. با وجود تاخیر، روز کاری خوبی شروع کردم. گزارش های یک صفحه‌ای خریدوفروش سهام را تهیه کردم. مجدد ادامه کتاب صوتی را پلی کردم و در فضای آن غوطه ور شدم. امروز در اوج بی‌حوصلگی گالری گوشی را دیدم. متوجه شدم در بهار و تابستان دوازده بار به کافه، رستوران و فست فود رفته‌ام. یعنی به طور متوسط ماهی دو بار به خودم لذت تجربه طعم های جدید را داده‌ام. در پاییز و زمستان به صفر رسیده است. دلیل آن واضح است پول هایی که در فارکس از دست دادم، باعث شد که در مضیقه مالی باشم و حتی ماه های متوالی بدهی داشته باشم و هنوز هم بدهی دارم. در زمستان با مشکل تاخیر در واریزی حقوق روبرو شدم و اوضاع بحرانی تر از سابق شد. به طوری که روز تولدم فقط سی و هشت هزار تومان در حسابم بود. تصمیم داشتم به خودم حداقل در این روز حال بدهم. دو عدد سوسیس آلمانی و دو عدد نان خامه‌ای خریدم که در مجموع سی و شش تومان آب خورد. هرچند نگران هزینه حمل و نقل روزهای آتی بودم، اما هیچ توجه نکردم. دلم می خواست با یک وعده غذای جدید لذت بهتری به خودم بدهم. هات چاکلت درست کردم و در کنار نان خامه‌ای و یک شمع روشن تولدم را جشن گرفتم. من برای حذف کافئین و حذف سوسیس و کالباس به دلیل داشتن نیترات و مضرات آن برای دو قطبی‌ها در چند ماه اخیر بسیار تلاش کردم. طوری که حتی مصرف چای را محدود کردم. باید به گونه ای جدید خود را شاد می ساختم. از این اتفاق که من مهم هستم و به خودم اولویت دادم خوشحالم. تصمیم دارم بیشتر از قبل هوای خودم را داشته باشم، روز تولدم متوجه شدم تنها کسی که دارم خودم هستم. شاید افراد با تبریک های خود حضور لحظه ای در آن روز داشته باشند. اما مشکلات کار و اتفاقات خاص، روز پر از فکر با اعصاب ویران برایم جای گذاشت، طوری که شب تا صبح نیز نتوانستم لحظه ای پلک بر هم بگذارم. فکر نمی کردم این روز این قدر بی رحم بگذرد اما از مرور لحظه‌ای که به خودم توجه کردم، رضایت داشتم. زین پس بیشتر از هر چیزی به خودم توجه خواهم کرد و به خودم تجربه لذت های عمیق‌تر را می‌دهم.

بر باد رفته

سال اول دبیرستان بودم که دوستم رمان بر باد رفته رو از کتابخونه گرفته بود، وقتی راجع به کتاب ازش پرسیدم بهم گفت نخوندی؟ گفتم نه. در جواب بهم گفت نصف عمرت بر فناست. من این جمله تو ذهنم موند تا سوم دبیرستان که کتاب بر باد رفته رو از کتابخونه گرفتم و شروع به خواندن کردم. بر باد رفته کتاب دو جلدی بود. نویسنده دیگری ادامه این کتاب را در دو جلد با عنوان اسکارلت چاپ کرده بود که آن را نیز خواندم. چهل صفحه اول کتاب بر باد رفته برای من گیرایی خاصی نداشت. اما پس از آن مشتاق خواندن شدم و اکثر جزئیات در ذهنم هنوز پس از سال ها پر رنگ و ماندگار است. با توجه به توصیفات کتاب  از رت باتلر و ملانی همیلتون اصلا خوشم نمی آمد. طی این سال ها لزومی نمی دیدم فیلم را ببینم، چون همه جزئیات کتاب در ذهنم روشن بود. دیشب فیلم بر باد رفته رو دیدم. بر خلاف کتاب من از شخصیت رت باتلر و ملانی همیلتون خوشم اومد. اولین بار که در مهمانی دوازده بلوط رت باتلر را دیدم که به اسکارلت نگاه می کرد، متوجه گیرایی و جذابیت خاصی در نگاه این مرد شدم. البته بماند که همون لحظه از سابقه بدنامی این مرد مطالبی شنیدیم. بعدها از پیگیری مداومی که برای اسکارلت داشت و در مواقع نیاز حمایتش می کرد خوشم آمد. اما راستش تنها جایی از فیلم که دوستش نداشتم زمانی بود که در زندان بود و اسکارلت سیصد دلار برای مالیات تارا از او تقاضا کرد و او هیچ کمک خاصی به اسکارلت نکرد. البته دیری نپاهید که بهترین صحنه ممکن رو ازش دیدم. مردی که مدام تکرار می کرد قصد ازدواج ندارد، بالاخره در مناسب ترین موقعیت از اسکارلت خواستگاری کرد. از این جا به بعد ذهن من سرپوشی گذاشت بر تمام خطاهای رت باتلر و هر لحظه جذابیتش بیشتر از قبل می شد. به طور خاص سکانس هایی همچون لحظه ای که اسکارلت خواب بد دیده بود و رت او را در آغوش کشیده بود دوست داشتم. آن صحنه ای که اسکارلت را می بوسید و اشاره کرد هیچ کدام از مردان زندگیش او را این گونه نبوسیده اند. آن صحنه ای که اسکارلت را در آغوش گرفت و از پله ها بالا رفت. علاقه اش به دخترش بانی و وقتی که برای او می‌گذراند. هر لحظه دوست داشتم اسکارلت به او روی خوش نشان بدهد و عشقش را دریابد. هر چند بعد از به دنیا آمدن بانی وقتی که اسکارلت اتاقش را از رت جدا کرد، شوکه شدم هم در زمانی که کتاب را می خواندم و هم زمانی که فیلم را دیدم. یه جور عجیبی شخصیت رت باتلر، نوع عشق ورزی و جذابیتش از این به بعد برای من نقش تارگت رو بازی میکنه، برای که بدونم از مرد زندگیم چه انتظاراتی به لحاظ احساسی دارم. از اینکه اسکارلت دیر متوجه شد، اصلا ناراحت نشدم. زیرا زندگی همین است، محبتی که در زمان مناسب پاسخ داده نشود، هیچ تضمینی برای همیشگی فرض کردنش وجود ندارد. زمانی که دبیرستانی بودم، حتی این دوره شامل قبل و بعد دبیرستان هم می شود. رابطه را بیشتر از بعد احساسی و روحی می دیدم و تصور بعد جنسی رابطه برای من ممنوعه و وحشتناک بود. احساس می کردم حتی اگه ازدواج کنم با بهترین فرد مورد نظرم دوست دارم در اتاق های جداگانه شب را به صبح برسانیم. رفته رفته با گذر زمان کمی احساسات من تعدیل شد و از این حالت هارش بیرون آمد. البته هنوز هم خیلی چیزها برای من ممنوعه است، هر چند به شدت قبل نیست.