-
تخمه طالبی
دوشنبه 19 مرداد 1405 23:12
امروز باز هم رزومه رو بالا پایین کردم، دیگه فکر نکنم ویرایش خاص و کلیدی داشته باشه، احتمالا به نسخه نهایی خیلی نزدیک هست. رفتم بیرون یه کم خرید کردم. شکلات کاکائویی خریدم و تا برسم خونه نصفش رو توی راه خوردم. سوسیس تنوری درست کردم و تخممرغ هم بهش اضافه کردم. این قدر بافتش انسجام داشت و بهم پیوسته بود که شبیه یه پیتزا...
-
موانع ذهنی
یکشنبه 18 مرداد 1405 21:09
رزومه تقریبا تا یه حد قابل قبولی آپدیت شده ولی باز هم نیاز به کمی بررسی و بازبینی دارد. رزومه رو با یه آگهی که تقریبا خوشم اومده به ای آی دادم و پرسیدم چقدر تطابق داره و شانس دعوت به مصاحبه هست که گفت اگه رزومههای ارسالی چندان زیاد نباشه شانس خوبی داری. بعدش گفت بیا ازت مصاحبه بگیرم و بیست تا سوال ازم پرسید و امتیاز...
-
انرژی جنبشی
شنبه 17 مرداد 1405 21:56
امروز کمی روی ترکیب رنگ رزومه کار کردم و بعدش اینقدر خسته شدم که بدنم فریاد میزد، دیگه برای امروز کافی هست. یه ویدیو دیدم و متوجه شدم که علائم افسردگی رو توامان دارم. یکی از راهکارهایی که میداد این بود که پیادهروی به اندازه قرصها کارآمد هست. یادم افتاد یه زمانی پیادهرویهای طولانی از میدان آرژانتین تا میدان حر...
-
باید رفت
سهشنبه 13 مرداد 1405 18:32
بعضی وقتها که آدم با خودش روبرو میشه، میبینه که زیاد تو زندگی زمان از دست داده، برای هر چیزی شاید بیهوده وقت تلف کرده باشد. تشخیص اینکه چه زمانی باید بود و کجا میتوان بود، خودش شبیه یه معما هست. باید نشانهها رو دریافت. نشانهها معنادار هستند. گاهی باید رفت و رها کرد. نباید پشت سرت رو حتی نگاه کنی. بعضی بودنها فقط...
-
روابط انسانی
دوشنبه 12 مرداد 1405 22:18
از صبح که بیدار شدم، آبریزش بینی شدید دارم. دیگه بینیام داره میافته اینقدر که دستمال کاغذی بهش برخورد کرده است. یه مدت زمان طولانی در حد سه الی پنج ساعت گذاشتم که رزومه رو آپدیت کنم و فقط توانستم یه درصدی از کار رو جلو ببرم. هنوز کامل نشده و باید کلی دیگه وقت بگذارم تا اساسی ادیت و آپدیت کنم. توی لینکدین یه ویدیو...
-
مغز استخوان
یکشنبه 11 مرداد 1405 22:37
شاید درد بدن یه نشانه است، بدنی که با همه وجودش فریاد میزنه در رو باز کن و تغییر رو در آغوش بگیر. وقتی میخوام دروغ بگم بند بند وجودم درد میکشه و داره فریاد میزنه چیزی نگی بهتره، جسم من گاهی وقتها راحت نیست مدام مچاله میشه تو خودش انگار که داره اذیت میشه. شاید معتبرترین ابزاری که دارم همین جسم هست. سیگنالهاش...
-
فرصت فردا
شنبه 10 مرداد 1405 22:02
امروز آگهیهای استخدام رو چک میکردم، از دو مورد خوشم اومد و با شرایط من اوکی بود. یکی مرتبط با یه شرکت توی حوزه ارز دیجیتال بود و دیگری کارگزاری بود. هنوز فرصت نکردم رزومهام رو آپدیت کنم. فردا باید یه آزمون ثبت نام کنم. نکته غم انگیز این هست که از پس هزینه آزمون برنمیام. هفته پیش یه دارایی رو فروختم تا اجاره و سایر...
-
سکوت و تنهایی
جمعه 9 مرداد 1405 13:02
امروز که بیدار شدم، اینستاگرام رو چک کردم، یه استوری توجه من رو جلب کرد. دیشب یه خانمی با پارتنرش صندلی گذاشته بودند در طبیعت و در حال مشاهده بارش شهابی بودن. من چیزی از بارش شهابی نمیدانستم. البته به فرض اینکه اطلاع داشتم هم چنین شرایطی رو نداشتم که برم وسط طبیعت و مشاهدهگر باشم. دیشب به ماه کامل نگاه کردم...
-
قطرات ریز
چهارشنبه 7 مرداد 1405 20:11
امروز رفتم گوجه فرنگی بخرم، دو تا گزینه بودند که قیمتشون دو هزار تومان اختلاف داشت. خیلی با خودم کلنجار رفتم که از کدوم بخرم. در نهایت اونی که ارزونتر بود رو انتخاب کردم. اما وقت حساب کردن هیچ حواسم نبود، وقتی کارت کشیده بودم و دیگه در چند قدمی خونه بودم یهو به خودم اومدم که این باید قیمتش دو هزار تومان کمتر میشد....
-
بدن ناسازگار
دوشنبه 5 مرداد 1405 21:53
استخوانهام در حال خرد شدن هست، مهرههای کمرم داره پودر میشه، حس میکنم انگشتام در حال افتادن هست. قلبم ناموزون درگیر امواج عمیق شده و جنسی از ترس بر من حادث شده است. احساس میکنم برای این که بیشتر از کائنات بدونم نیاز دارم فیزیک بخونم. نظریه ریسمان واسم جالب به نظر میاد. یه علاقه عجیب و کشش خاصی نسبت به فیزیک پیدا...
-
پیچیدگی سیستم
یکشنبه 4 مرداد 1405 11:07
وقتی متوجه بیرحمی سیستم کیهانی نسبت به خودم شدم، تصمیم گرفتم هر خطایی رو اصلاح کنم. سعی کردم بیشتر رفتارهام رو زیر ذرهبین ببرم. در قدم اول متوجه شدم که خود سیستم شرایط خطا رو واست به کرات فراهم میکنه. وقتی متوجه ناعادلانه بودن اون شدم. تصمیم گرفتم در برابرش تسلیم نشوم. بعد فهمیدم که این سیستم همون داستان رو به شکل...
-
سیستم کیهانی
شنبه 3 مرداد 1405 10:26
این روزها یه دفتر جدید تو زندگی من باز شده با موضوع من کیستم، که باعث یه سری کنجکاویها و تلاش برای فهم و کشف یه سری ناشناختهها شده است. استارت این فصل از زندگی من با وقایع دی ماه شروع شد. جایی که خشونت نمیخواستم. بعد که جنگ اتفاق افتاد، درگیر اخبار بودم و کم کم از سطح اخبار بالا اومدم و مدام به این فکر میکردم چه...
-
زندگی عادی
شنبه 13 تیر 1405 20:19
یه بیحالی عجیبی دارم، انگار هزار سال هست نخوابیدم. هر چه میخوابم، پس از اندکی بیداری میل به خواب رفتن دوباره دارم. گاهی خودم رو به زور از رختخواب بیرون میکشم برای اندکی پیوستن به زندگی روزمره، اما خیلی سریع به همان حالتی که کمترین انرژی را میطلبد باز میگردم. اخیرا سوشال مدیا و الگوریتمها بیش از پیش آزارم...
-
کاملا نامساعد
جمعه 22 خرداد 1405 05:46
در این مدت که وبلاگ به هوا رفته بود، احساسات من در نوشتن سرریز نمیشد. نوشتن در ورد و نوت گوشی از لحاظ ثبت همه جزئیات، کیفیت ثبت وقوع حادثهها به طور کامل و استمرار در این پروسه شبیه وبلاگ نبود. هم اکنون نوعی احساس بیگانگی در من پدیدار شده است، گویا باید زمان بگذرد تا خودم را در نوشتهها پیدا کنم. به لحاظ روحی و جسمی...
-
تسویه حساب
جمعه 22 اسفند 1404 17:33
از گوشه و کنار میبینم بعضی کشورها رسما دارند اعلام میکنند که وارد جنگ با ایران نمیشوند. احتمالا هیچ کدام دوست ندارند سرنوشتی همچون کشورهای حاشیه خلیج فارس داشته باشند. مقامات در سراسر دنیا نسبت به وضعیت خود و بحران انرژی و قیمت نفت چنان نگران هستند که خواهان پایان جنگ هستند. من احساس میکنم کائنات و جهان در حال یک...
-
تحلیل اخبار
پنجشنبه 21 اسفند 1404 13:32
دیشب یه خبر دیدم که سرلشکر صفوی: تصور من این است جنگ تا قبل از عید به پایان میرسد. من که دنبال خبر پایان جنگ هستم، ذوق زده شدم. خبر رو باز کردم دیدم توی تی وی همچین حرفی زده شده است. دنبال این بودم صفوی کی هست که این حرف رو زده عضو سپاه هست یا ارتش، دیدم یه سایت دیگه نوشته رحیم صفوی فهمیدم اون همون مشاور عالی رهبر...
-
غذای نفتی
چهارشنبه 20 اسفند 1404 19:08
وقتی به خانه بازگشتم، فکر کردم حالا که کارت از کار افتاده است، چطور گذران زندگی کنم. چند روز بدون نان را چگونه بگذرانم. نگاهی به یخچال انداختم و تصمیم گرفتم، فعلا کمی پاستا درست کنم. داشتم برای روزهای آتی با توجه به مواد غذایی که در خانه بود برنامهریزی میکردم. یک دفعه یادم به ماری آنتوانت افتاد، وقتی به او گفتند...
-
پنجرهی باز
سهشنبه 19 اسفند 1404 12:56
دیروز به حدی حالم بد بود، که تنها کاری که کردم، فقط یه چای گذاشتن بود. خیلی تلاش کردم، یه کاری کنم. اما حس انجام هیچ کاری نبود. حتی خوابم نمیبرد، ذهنم آشفته بود. ناگاه حمله شروع شد. صداهای ممتد مهیب یکی پس از دیگری آغاز شد. خودم را جمع کرده بودم، گوشهایم را با دو دست گرفته بودم و میلرزیدم. در تاریکی به پنجره نگاه...
-
راههای افتخار
دوشنبه 18 اسفند 1404 18:58
گاهیوقتها یه چیزهایی حس میکنی، قطعات پازل رو کنار هم میگذاری. به نتیجهای میرسی که برای خودت اظهر من الشمس است. دیگران اما استدلال تو را ضعیف میخوانند. نظرت را مردود میشمارند و حتی به سخره میگیرند. در شدیدترین حالت سعی دارند، القا کنند که تو اشتباه میکنی. اما تو حس ششم خود را باور داری. من از دیشب چنان فرو...
-
ریتم نوسان
یکشنبه 17 اسفند 1404 12:22
دیروز رفتم بیرون تا نان بخرم. نانوا در حال دنبال کردن اخبار از شبکه خبر بود. با کمی خرید سوسیس و ژامبون به خانه بازگشتم. سپس آشغالها رو بیرون بردم. به داخل خانه خزیدم. توی تابه پیتزا درست کردم. فیلم دیکتاتور بزرگ رو دیدم. فقط با چند دقیقه سخنرانی پایانی ارتباط گرفتم. البته اونجایی که ریتم اصلاح صورت رو با ریتم اصلاح...
-
فرار بزرگ
شنبه 16 اسفند 1404 10:33
یه جوری تموم استخوانهام درد میکرد، که فقط خوابیدن میتوانست کمی آرامم کند. پاک کردن رد تهدیگ تخممرغ از ظرف به وسیله سیم ظرفشویی همه شیره وجودم و توانی که در بدن داشتم رو از من گرفت. گویی از جنگ برگشته بودم، جنگ خونین بدن که مرا از پای در آورده است. حتی میل به آشپزی نداشتم. هیچ چیزی در یخچال نبود. ماکارونی درست...
-
دزد کتاب
جمعه 15 اسفند 1404 11:45
دیروز یه خبری دیدم که فرمانده سنتکام به پنتاگون دستور داده بود که افسران اطلاعاتی در اختیارش قرار بده، برای جنگ علیه ایران حداقل برای صد روز و احتمالا تا اواخر سپتامبر این وضعیت ادامه دارد. منابعی که من دنبال میکنم گویا جنگ ادامهدار هست و فعلا بیشترین زمانبندی که دیدم طبق این خبر تا شهریور هست. راستش اصلا حالم خوب...
-
ربودن زندگی
چهارشنبه 13 اسفند 1404 21:13
صبح که بیدار شدم، احساس کردم نیاز دارم کمی شادی به درونم تزریق کنم. نیمرو با عسل درست کردم. مقداری زعفران و طارونه به همراه آب گذاشتم بجوشد، سپس کمی چای به آن اضافه کردم. کمی وجودم گرم شد و میل زندگی را در من بیدار کرد. بیرون رفتم، هنوز مغازهها باز نشده بودند. فکر کنم خیلی زود بود. یه مغازه که معلوم بود تازه باز کرده...
-
آتش بازی
دوشنبه 11 اسفند 1404 00:08
دوباره رفتم سر کوچه، مغازه بازیافت بسته بود و قفلی بزرگ به آن آویخته شده بود. انگار همه درهای دنیا بسته شده بود. لباسها رو شستم. حوصله آشپزی نداشتم، انگار چیزی در من مرده بود. شاید یک روح برای زندگی در من وجود داشت که اثری از آن نبود. به متعلقات درون یخچال چنگ انداختم. دوستی به من پول قرض داد. این بار به هوس سمبوسه...
-
درآمد ثابت
یکشنبه 10 اسفند 1404 11:03
دیروز قرار بود که بخشی از صندوق درآمد ثابت را برای تهیه غذا و دارو بفروشم. درگیر بخش جدید گزارش ریسک بودم. گفتم بعدا انجامش میدهم. که ساعتی بعد گفتن حمله کردند و بیت رو زدند. وسط تایم معاملات بازار تعطیل شد. وقتی اردر گذاشتم، ارور داد. خلاصه بهمون گفتند، به خانههایتان بروید. مسیری رو پیاده رفتم تا به مترو رسیدم....
-
پختن کیک
شنبه 9 اسفند 1404 09:17
از اون روزی که همکارم گفت کیک درست کرده است. از اینکه هرگز تجربه درست کردن کیک نداشتم، ناراحت بودم. گویی موجودیت زنانهام به خطر افتاده باشد، که زندگیام عاری از چنین تجربهای بوده است. فلذا دیروز تصمیم گرفتم کیک درست کنم. ابتدا یه تخممرغ و چهار قاشق شکر را با قاشق به اندازه کافی هم زدم. سپس دو قاشق روغن و یک قاشق...
-
خبر ممنوع
سهشنبه 5 اسفند 1404 22:14
یه سری آدمها هستن که خودشون آشفته هستند و به شدت تحت تاثیر محیط هستند. حال بدشون رو به محیط انتقال میدن. همکارم میگفت سه تا چمدان بستم. مدام از آمادگی برای جنگ و تمهیدات لازم چون داشتن آذوقه، آب، بنزین و پول نقد صحبت میکنه. راستش من به خاطر شرایط روحی که دارم. ترجیح میدهم که اصلا اخبار رو دنبال نکنم. دلم نمیخواهد...
-
تخصیص یارانه
دوشنبه 4 اسفند 1404 11:25
روز چهارشنبه خیلی خسته شده بودم. پس از انداختن خیارشور، یه قرص خواب خوردم و خوابیدم. انگار به خواب ابدی فرو رفته باشم فرداش حوالی چهار عصر بیدار شدم و خودم رو سرزنش نکردم، گفتم حتما بدنم به خواب نیاز داشته است. کمی خودم رو جمع کردم. در حد اینکه فقط اوضاع رو سر و سامان بدهم. یه بیحالی عجیبی داشتم. در انجام امور روزمره...
-
پلیس فتا
چهارشنبه 29 بهمن 1404 21:17
بالاخره خانواده ما هم موفق به ثبتنام کالا برگ شد. مامانم با تلاشهای فراوان سهم من رو جدا کرد. دیروز برای خرید رفتم. یه فروشگاه بود از اینهایی که محدودیت اقلام نداشتند، اما برای تعداد محدودیت بود. یه مایع ظرفشویی از این چند لیتریها، یه روغن و یه رب گوجه برداشتم. دیگه اعتبارم ته کشید. تازه یه چیزی هم پرداخت کردم....
-
شهر اشباح
سهشنبه 28 بهمن 1404 11:21
دیروز مدیرم داشت تعریف میکرد که پدر و مادرش از شهرستان اومدند. اینم سریع رفته خونه، خونه رو تمیز کرده، جارو کرده، غذا درست کرده، لباسها رو جمع کرده و کیک درست کرده است. بعدش تازه خانمش رسیده خونه و شب هم راجع به اومدن پدر و مادرش بهش غر زده بود. بعد یهو وقتی گفت کیک درست کردم همکارم بهش گفت یه دامن هم میپوشیدی....