اولین بار که خواهرم گفت دکتر بیماری رو اختلال دوقطبی اپیزود مانیا تشخیص داده، فورا گوگل کردم و متوجه شدم من هیچ وقت توی زندگیم افکار خودکشی نداشتم. پس این تشخیص اشتباه هست. خودم احتمال حملات سایکوز رو میدادم. پس از چند ماه با یکی از دوستانم که روانشناسی خونده بود، صحبت کردم و شرایط رو واسش توضیح دادم. گفت در جریانات اتفاقات مهسا امینی خیلی ها حالت های خوبی نداشتند و مراجعه می کردند و دکترها هم درست تشخیص نمی دادند، بنابراین راحت اختلال دو قطبی رو می زدند در حالی که فرد ممکن بود اصلا دو قطبی نباشه. تو هم ممکن هست دکترت اشتباه تشخیص داده باشه. من در کتابی از هلن فیشر خونده بودم که لیتیوم باعث سرکوب دوپامین میشه و همین باعث شد از حال بدم تحت تاثیر داروها با دکتر صحبت کنم، اما اون گفت ربطی نداره و با سوالات بیشتری که از من پرسید تشخیص افسردگی داد و سرترالین تجویز کرد. بعد از مصرف سرترالین حالم خوب شد و البته مدت کمی حال خوبم دوام داشت. یکی از دوستام رو پس از سال ها دیدم و شروع کرد از وقایع سال های گذشته زندگیش تعریف کردن، مادرش، خودش و دوست صمیمیش تجربه بستری در بیمارستان رو داشتند و تشخیص اختلال دو قطبی بود. من به حرف هاش دقیق گوش دادم و دفعه بعد که دیدمش از ماجرای خودم واسش تعریف کردم و اون با حالت هایی که از خودم تعریف کردم گفت تو خود خود منیک بودی و تشخیص دکترت درست بوده و اتفاقا خیلی مهارت داشته که تو در اون وضعیت رو الان توانسته با نصف لیتیوم در روز نگه دارد. حرف زدن باهاش باعث شد تا حدی فکر کنم تشخیص دکتر درست بوده، این روزها که مجبور شدم برم دانشگاه چند بار مجبور شدم از اون وقایع نزد مشاور تعریف کنم و با خواهرم و داییم تماس داشتم و تو ذهن خودم مرور می کردم شاید ده بار وقایع مرور شد تا هر بار جزئیات بیشتری رو به خاطر بیارم. از چت جی پی تی علائم اپیزود مانیا رو پرسیدم. بعد ازش حملات سایکوز رو پرسیدم. نیمی از علائم مانیا و نیمی از علائم حملات سایکوز رو داشتم. از چت جی پی تی پرسیدم که آیا ممکن است حملات سایکوز و اپیزود مانیا با یکدیگر رخ دهد و پاسخ دادند که در اختلال دوقطبی نوع یک این اتفاق می افتد. پریدم خلاصه پرونده پزشکی رو چک کردم دیدم قسمت تشخیص نهایی دوقطبی نوع یک درج شده فهمیدم تشخیص بیماری من درست بوده، چون قبلش هم توی یوتیوب راجع به انواع دو قطبی و نمودارهاش تحقیق می کردم برام سوال بود که از کجا بفهمم کدوم هستم. در حالی که واضح تو پرونده ام نوشته بود البته به اختصار نوشته بود از چت جی پی تی پرسیدم تا متوجه شدم دقیقا چیه، دکتر من رتبه برتر بورد تخصصی بوده و مراکز زیادی فعالیت داشته و هم اکنون رئیس بیمارستان اعصاب و روان هست و فکر می کنم این همه موفقیت رو در سن زیر 40 سال به دست آورده، بیماری که من خودم درگیرش بودم و با گذاشتن شواهد مختلف از پازل زندگیم و تحقیقات مکرر متوجهش شدم اون به سادگی تشخیص داده بود. راستش تا وقتی که زیر نظر ایشون بودم حالم خوب بود. اما بعدش ایشون به خاطر اینکه یک بیمارستان دیگه رئیس بیمارستان شده بودند من مجبور شدم به خاطر عدم دسترسی دکترم رو عوض کنم و دکتر جدید ریسک نکرد اول با همون داروها ادامه داد و رفته رفته دوزش رو کم کرد ازم همیشه شرح حال می گرفت و نسبت به دکتر اول واسم بیشتر وقت می گذاشت، اما من در این دو سالی که دارو مصرف می کردم بیشتر فوکوس کردم روی حالم همیشه حال خوبی نداشتم. شاید مقصر هم خودم بودم که از یک خانمی تو صف انتظار شنیده بودم که هر چی بیشتر از مشکلاتت بگی بیشتر دارو میگیری و منم که داشت داروهام کم می شد نمی خواستم بگم دارم رنج می کشم و زندگی واسم دشوار هست یه جا سر دوپامین و لیتیوم بریدم و گفتم و تشخیص افسردگی داد بعدش کم کم بهتر شدم. اما دوباره حال خوبی نداشتم. به هر حال من متوجه شدم تشخیص بیماری درست هست اما برای اینکه الان وارد چه فازی شدیم و چه اتفاقاتی داره می افته باید آگاهی کامل داشته باشیم. این هفته حقوق رو بدن حتما میرم کتابفروشی جیحون خیابان انقلاب و کتاب راجع به دو قطبی می گیرم می خوام بهتر و دقیق تر بشناسمش تا بتونم حالاتم رو کنترل کنم و خودم قبل از هر چیزی تشخیص بدم تو چه وضعیتی هستم. در نتیجه قطع داروها قدری دچار اختلالات خواب و افکار تند و سریع شدم، دیشب که ماه کامل بود به سختی خوابیدم شاید سه ساعت هم در کل خواب نبودم و صبح خسته نبودم. فکر می کنم اپیزود مانیا شروع شده و من باید خودم رو کنترل کنم. تصمیم دارم کافئین و شکر رو حذف کنم و فقط چای اونم در حدی که سرکار میدن. بیشتر کتاب بخونم و بیشتر بنویسم. کمتر صحبت کنم و تا حد ممکن دیگران متوجه غیر طبیعی بودن من نشوند باید روی تنظیم خواب هم کار کنم حتی روزهای تعطیل هم مثل روزهای کاری تا بدنم کمتر واکنش نشون بده. جالبی دکتر اولم این بود که خیلی حرف نمی زد باهام کوتاه سوال می پرسید و یه کوچولو نگاهت می کرد و رو هوا تشخیص می داد، نگاهت می کرد و همین طوری دارو می نوشت شاید سه دقیقه کل تایم ویزیتش می گذشت، از اینکه این قدر دقیق و درست بیماریم رو تشخیص داده در شگفتم و بهش ایمان دارم. چون من با پرسیدن از دیگران و تعریف حالات خودم و تحقیق فراوان و این اواخر چت جی پی تی متوجه شدم دیگه نباید مردد باشم بین حملات سایکوز و دو قطبی وقتی در دو قطبی نوع یک هر دو حالت با هم بروز می کند و من علائم هر دو را در آن دوران داشتم. باید بیشتر راجع به دوقطبی بخونم باید تحقیق کنم تا بتونم خودم و احساساتم رو کنترل و مدیریت کنم طوری که نظم زندگیم بهم نریزه، چون ما تو خود بیماری هستیم و داریم تجربه می کنیم احتمالا اپیزودها رو سریع تر بتونیم تشخیص بدهیم و اگر نیاز به دارو باشه روانپزشک رو دقیق تر در جریان حالمون قرار بدیم. توی پست های بعدی تجربه دوران حملات سایکوز و اپیزود مانیا رو در چند قسمت می نویسم. چون تو این مدت زیاد تو ذهنم مرور کردم جزئیات بیشتری ازش یادم هست و نوشتن باعث میشه همیشه یادم بمونه چه اتفاقاتی از سر گذروندم. تازگیا متوجه شدم ویرجینیا وولف هم دوقطبی بوده و حتی زندگی خوبی با همسرش داشته اما پس از شروع یه حمله جنون آمیز دیگه برای این که تحملش رو نداشته دست به خودکشی میزنه در حالی که جیب هاش پر سنگ بوده خودش رو توی رودخانه غرق می کنه. برام جالب شده کتاب هاش رو بخونم، هیچ وقت ازش چیزی نخوندم. این هفته باید چند تا کتاب بخرم، پس از مدت ها کتاب نخریدن شروع خریدهای زیاد این خودش نشانه ولخرجی دوران مانیا هست. امروز توی راه موزیک گوش دادم و سعی کردم از موسیقی لذت ببرم. باید بتونم استرسم رو مدیریت کنم، سطح تحمل استرس تو دورانی که خون بالا آوردم از تحمل معده خارج شد و به حملات سایکوز رسید، مدیریت ترس و استرس خیلی مهم و حیاتی هست، باید روی این زمینه هم کار کنم.
سلام
میشه اگه برای مدیریت استرس و اضطراب راهکاری خوبی داشتی به منم بگی
یا اگه کتاب مفیدی تو این زمینه خوندی معرفی کنی
سلام. راستش به نظر من ریشه استرس و اضطراب از ترسهای ما نشات میگیرد. برای کنترل اوضاع و تسلط به خود داشتن آگاهی از ترس ممکن است موثر باشد. پیشنهاد من کتاب فلسفه ترس هست.
آفرین عزیزم تصمیماتت و تحقیقاتت عاقلانه است
ممنون از لطف و حمایتت دوست خوبم