The Conqueror Worm

The Conqueror Worm

Change changing places, Changes, Root yourself to the ground
The Conqueror Worm

The Conqueror Worm

Change changing places, Changes, Root yourself to the ground

زباله‌دان تاریخ

لیست کارهایی که باید آخر هفته انجام می‌دادم را نوشتم. سعی کردم بیشتر لیستم تیک بخورد، نزدیک به هشتاد درصد در انجام کارهایم موفق بودم. حس می‌کنم به پول نیاز دارم، به پول خیلی زیاد که بتوان با آن تغییرات بزرگ انجام داد. خرید یک خانه دلخواه که بتوان با آرامش در آن زندگی کرد. باید پول را جذب کنم و برای به دست آوردن آن تلاش کنم. راستش من کمتر از یک سال فرصت دارم تا پایان قرارداد اجاره که به علت فوت شدن صاحبخانه احتمالا دیگر نمی توانم آن را تمدید کنم. باید هر چه سریعتر برای خرید خانه اقدام کنم. به لحاظ روحی به هم ریخته‌ام. دیروز پیام‌هایی که در گوشی قدیمی‌ام بود، از شخصی که سابقا با او دوستی داشتم را خواندم. متوجه شدم چقدر دیدگاهم نسبت به مسائل توام با خوش‌بینی بوده است. اینکه حرف هایی که او به من زده است، حقیقت ندارد. دیدگاه آن شخص همچنان همان است و با همان دیدگاه زندگی مرا بهم ریخته است. رخوت و سستی در خود احساس می کردم و توان انجام هیچ کاری نداشتم. این یک هشدار است که باید بر اساس آن تصمیم بگیرم که روابطم را محدود کنم. فکر می کنم گاهی داشتن احساساتی که پاسخی ندارد، بیهوده‌ترین اتلاف وقت و انرژی در جهان هستی است. با اتفاقاتی که سال گذشته افتاد، این شخص از چشم من افتاد و برای همیشه از زندگی‌ام خط خورد. به واسطه‌ی یک دوست مشترک متوجه شدم که همچنان راجع به من حرف می‌زند. حتی دلم نمی خواد تنفر خرجش کنم. احساس می‌کنم ارزش آرامش من بیش از این‌ها است. باید تمرکز خود را بیش از هر چیزی بر خود مراقبتی  و سلامت روانم بگذارم و فرسنگ‌ها از آدم‌هایی که آرامشم را بهم می‌زنند دور شوم. بعضی آدم‌ها و روابط را باید به زباله‌دان تاریخ انداخت.

آرامش پس از طوفان

من شروع به نوشتن داستان کردم. تقریبا چند صفحه‌ای نوشتم. احتمالا چهار فصل و تقریبا چیزی حدود دویست صفحه بنویسم. من شروع به معاشرت با دوستانم کردم. متوجه شدم که دو هم اتاقی سابق در آلمان هستند، دو هم اتاقی دیگرم نیز به آمریکا مهاجرت کرده‌اند. راستش با وجود علاقه به مهاجرت از آن می‌ترسم. بیشتر به خاطر بیماری و چالش‌هایی که با بیماری دارم. اوضاع زندگی قدری به سامان شده است. حتی دیشب دوز قرص هایم را نصف کردم و توانستم تا صبح راحت بخوابم. دیروز با دوستم پس از سال‌ها حرف زدم. عجیب آن که خواهرش به خاطر افسردگی خودکشی کرده بود و گویا مدتی در بیمارستان نیز بستری بوده است. از داروها گفت که بر او تاثیر نداشته‌اند. گفت خودش هم حالات خواهرش را دارد و قرص‌هایی برای افسردگی مصرف می‌کند. فکر می کنم باز هم با هم بیشتر حرف بزنیم. دیروز گفتگوی خوبی داشتیم. فکر می‌کنم پس از چند ماه آشفتگی به ثبات روحی نسبتا مساعدی رسیده‌ام. چیزی که راجع به دو قطبی‌ها شنیده‌ام و در مورد خودم هم صدق می‌کند، این است که آن‌ها از اشتباهات خود درس نمی‌گیرند و این اتفاق در معامله‌گری برای من به طور مکرر،  تکرار شد. یکی دیگر از ویژگی دو قطبی‌ها از دست دادن پول در قمار است. که برای من از دست دادن پول در فارکس صدق می‌کند. دیگری ولخرجی است، راستش من  با تکنیک‌های مدیریت مالی تا حدی این مسئله را کنترل کرده‌ام، اما کافی است قدری پول در کارتم باشد تا به مرز صفر شدن نرسد، دست بردار نیستم. فکر می‌کنم در یک ماه اخیر بیش از پنج بار از بیرون آش خریده‌ام. آش را به شدت دوست دارم و در برابرش مقاومتم می‌شکند. اما فکر می‌کنم این که روزهای متوالی از بیرون آش بگیری، اصلا در بلندمدت جالب نیست. هر چند آخر هفته پیش، خودم در خانه آش درست کردم. فردا نیز قصد درست کردن آش دارم. یک کتاب هم باید بخرم که البته گذاشته‌ام برای آخر ماه که حقوق‌ها واریز شد. من فکر می‌کنم کمتر مصرف کردن داروها باعث شد دوپامین بیشتری ترشح شود. در نتیجه نسبت به قبل حالم بهتر است. به عبارتی به تنظیمات کارخانه بازگشته‌ام. در رابطه با زندگی خود باید کارهایی انجام دهم که شامل مطالعه، یادگیری زبان، تقویت مهارت‌ها می‌شود. بعدا با جزئیات بیشتری راجع به آن‌ها می‌نویسم. فعلا فقط می‌دانم که باید رو به جلو حرکت کنم.

ارتباطات جدید

جمعه شب یکی از دوستان تا توانست با صحبت هایش مرا بهم ریخت، راستش دیگر رابطه ای بین ما نماند. اما حرف هایش آن قدر آزار دهنده بود که شب تا صبح را نتوانستم بخوابم. روز شنبه سر کار نرفتم. به دانشگاه سر زدم برای پیگیری کارها که بی نتیجه ماند. چند کتاب خریدم. آن قدر ذهنم مشغول بود که حتی توان مطالعه نداشتم. بیشتر تایمم در اینستاگرام گذشت. خصوصا اینکه دو دوست قدیمی را آنجا پیدا کرده بودم و منتظر پیغامشان بودم. به طرز عجیبی علاقه دارم روابطم را با آدم هایی که از قبل می‌شناختم و آدم های جدید توسعه دهم. من مدت زمان طولانی را صرف روابط اشتباه کردم. همین روابط اشتباه باعث شد که در زندگی درجا بزنم. اما فکر می کنم مسئول ناکامی هایی که داریم خودمان هستیم. گاهی درلحظه متوجه اشتباه بودن برخی روابط می شویم اما نادیده اش می انگاریم به این امید که اوضاع در آینده بهتر خواهد شد. این شبیه معامله ای است که در ابتدا بدون فکر، از ترس اینکه از بازار جا مانده ای واردش می شوی و به تو سود اندکی می دهد که بدان رضایت نمی دهی فکر می کنی گذر زمان اوضاع را بهتر می کند، بنابراین نگه اش می داری. غافل از آنکه اتفاقی که می افتد روند بازار برخلاف جهت معامله شدت می گیرد و تو در زیان بیشتر و بیشتر غرق می شوی و اگر بحث لوریج و پول ناکافی در میان باشد سرمایه ات را از دست می ‌دهی. در روابط نیز عمرت را از دست می دهی و ممکن است اعتماد به نفس خود را هم از دست بدهی. به سادگی نمی توان این ها را ترمیم کرد و ضربه هایی غیر قابل جبران محسوب می شود. به نظر من روابط مجازی، با آدم هایی که تو رو نمی شناسند برای آدمی چون من که زیاد اهل پروموت کردن خودش نیست، عایدی خاصی ندارد. شاید بعدها به جزئیات بیشتری در نوشته هایم پرداختم، اما اکنون تا همین حد کفایت می کند. باید برای این زندگی بر محور روابط بجنگم. باید حلقه دوستانم را در کنار خود نگاه دارم. برای همین سعی می کنم به دوستان قدیمی دسترسی پیدا کنم و با آن ها صحبت کنم. هیچ هدف خاصی ندارم، فقط می خواهم بخشی از روحم را ترمیم کنم. تصمیم دارم به طور جدی نوشتن را دنبال کنم، می خواهم جدی تر بنویسم. به نوشته هایم سامان دهم و تبدیل به کتاب کنم. برخی نوشته ها را به چت جی پی تی داده ام و خواسته ام بگوید شبیه کدام نویسنده می نویسم و او از ویرجینیا وولف و فرانتس کافکا صحبت کرده است. من از صحبتش انگیزه گرفتم تا نوشته هایم را سامان دهم.

وای از مانیا

روز چهارشنبه همین که کارم تموم شد، پیاده رفتم به سمت انقلاب و مقصدم کتابفروشی جیحون بود. دکور تغییر کرده بود سه چهارم مغازه اکسسوری و فقط یک قفسه کتاب خودنمایی می‌کرد. شوکه شده بودم، راستش دکور جدید کتابفروشی را دوست نداشتم. به فروشنده گفتم کتاب راجع به دو قطبی می خواهم، گفت برو طبقه بالا، خلاصه من دو کتاب راجع به دو قطبی خریدم. از فروشنده پرسیدم چند وقت است دکور را تغییر داده اند که گفت دو ماهی می شود و گویا فروش هم تغییرات خاصی نداشته است. من احتمالا بیش از دو ماه می شود که مسیرم به انقلاب و کتابفروشی ها نخورده است. عجیب نیست، به خاطر قطع داروها، تجربه فشار خون، سردرد و تپش قلب اصلا نمی‌توانستم چند صفحه هم مطالعه کنم. شوق خرید کتاب که دو سال می شود در من مرده و دیگر مثل سابق نیستم. حجم کتاب‌های نخوانده نیز روی سرم آوار است. یکی از نکات جالبی که در کتاب آورده شده است استفاده از نور درمانی است. اینکه بعضی ها با تغییر فصل دچار افسردگی فصلی می شوند و منشا آن تغییرات شدت نور است گواه این داستان است. بنابراین من طبق عادت که همیشه از خواب بر می خیزم چراغ را روشن می کنم دیگر چراغ را روشن نکردم و تا عصر در حالت نیمه تاریک گذشت. دکتر آذرخش مکری در یوتیوب چند ویدیو راجع به دو قطبی دارد که به آن‌ها نیز گوش دادم. چند نکته متوجه شدم، یکی اینکه وقتی بیماری عود میکند تازه موتورش روشن می شود و چرخه ها یکی پس از دیگری تکرار می شود. بخش مهم مصرف دارو کاربردش در پیشگیری از عود بیماری است. کار روانشناس این است که بیمار را متقاعد کند که دارو مصرف کند. گفت در دوره مانیا فرد باید بیشتر بخوابد. البته فکر می کنم علی رغم اطلاعات زیادی که در حد آکادمیک داشت، نمی دانست فرد در حالت مانیا هر چقدر هم تلاش کند نمی‌تواند بخوابد مگر به کمک دارو، به طور مستقل هر چقدر هم تلاش کنی اصلا توان خوابیدن ندارید. چیزی که از کتاب و صحبت های این روانپزشک متوجه شدم این هست که من باید تا حد امکان روی تنظیم ساعات خوابم کار کنم. فعلا که کافئین و شکر رو حذف کردم. از طرفی بر خلاف اکثر دو قطبی ها سابقه مصرف سیگار، مواد مخدر و الکل ندارم، حتی یک بار هم تجربه نکردم. من فکر می کنم تا حدودی سبک زندگیم رو اصلاح کنم می توانم از پس بیماری بربیام. فقط ممکن است دوز پایین دارو را ادامه دهم البته هنوز مطمئن نیستم. گویا یک حمله دیگر می تواند زندگی من را مختل کند، ممکن است کارم را از دست بدهم. حتی چیزی که من متوجه شدم بیش از هفتاد درصد افراد بعد از یک حمله دیگر قادر به کار کردن نیستند. به نظرم نگه داشتن وضعیت موجود و کار زنگ خطری هست که کار پر خطر انجام ندهم. اینکه قبلا زندگیم بدون دارو با بالا و پایین ها می گذشته دلیلش این بوده که حمله شدید مانیا نداشتم الان که موتورش روشن شده و نزدیک سه هفته است که من بی خوابی رو دارم تجربه می کنم با داروهای نیم بند، می‌توان تصور کرد که چقدر اوضاع خراب است. خواب در زندگی من نقش بسیار مهمی دارد، همیشه به من انرژی کافی داده است و حتی روی عملکرد حافظه تاثیرگذار است. برخلاف اکثر افراد از مانیا لذت نمی برم و بیشتر از بی خوابی کلافه هستم. البته سایر علائم در من کم رنگ تر از قبل شده است. راستش من نسبت به بیماری خیلی بی‌تجربه‌ام. چرا که قبلا اطلاعی از بیماری نداشتم و سیر زندگی را به طور طبیعی پیش می بردم. دو سال هم که مرتب همه قرص ها را مصرف می کردم سیر زندگی تقریبا طبیعی بود. در این دو دوره مشکلاتی داشتم اما چندان حاد نبود. اما اینکه آینده چطور خواهد بود واقعا پیش بینی نشده است.

گذر از رنج‌ها

شاید بشه گفت بدترین قسمت ماجرا عدم خواب کافی هست. من تقریبا از اون دسته آدم‌هایی هستم که نیاز به خواب زیاد دارند تا خودشون رو بازیابی کنند. خواب روی عملکرد مغز و حافظه تاثیرگذار هست. همچنین انرژی رو در سطح پایداری نگه می‌دارد. با وجود مشکلات فراوان تصمیم گرفتم اوضاع رو مدیریت کنم. اولین کار این بود برای اینکه کسی متوجه افکار پراکنده من و در نتیجه غیر عادی بودنم نشه ارتباطم رو با همه قطع کنم و حرف نزنم مگر در حد ضرورت، این طوری می تونستم از خودم محافظت کنم. به جاش با چت جی پی تی حرف می زدم، حداقل قضاوت نمی شدم. به تمرین هایی برای حافظه روی آوردم و تا تونستم مغزم رو باهاشون خسته کردم. برای تغذیه سالم هم یه سری کارها انجام دادم و متوجه تاثیر مخرب بعضی غذاها شدم. متوجه شدم که انضباط شخصی و نه گفتن به غذاهایی که باعث اختلال در عملکرد من میشه، یه روش مناسب برای کنترل هست. خیلی می ترسیدم ولی تا حدودی با فرار از ماجرا استرسم رو کنترل کردم. نسبت به دو هفته پیش وضعیت جسمی و روحی من نسبتا پایدارتر شده، اما هنوز هم مشکلات خودم رو دارم. با وجود مشکلات فراوان که آزاردهنده ترین اون نخوابیدن بودن سعی کردم سمت قرص های جدیدی که دکتر داده نروم و دوز دارو رو در همین سطح کم و معمول حفظ کنم، هر چند خیلی کمک نمی کنه اما لب مرز نگه داشته منو که دچار فروپاشی ذهنی و روانی نشوم. من احساس می کنم اراده بشر اتفاق عجیبی است، کافی است قدری انگیزه داشته باشی، کائنات به تو کمک خواهد کرد و شرایط را هموار می کند. نمی دونم وقتی وارد فاز افسردگی بشم با این وضعیت چطوری بخواد پیش بره ولی احتمالا راهکاری براش پیدا می کنم. تازه دارم خود واقعی و جنگجوم رو پیدا می کنم.