لیست کارهایی که باید آخر هفته انجام میدادم را نوشتم. سعی کردم بیشتر لیستم تیک بخورد، نزدیک به هشتاد درصد در انجام کارهایم موفق بودم. حس میکنم به پول نیاز دارم، به پول خیلی زیاد که بتوان با آن تغییرات بزرگ انجام داد. خرید یک خانه دلخواه که بتوان با آرامش در آن زندگی کرد. باید پول را جذب کنم و برای به دست آوردن آن تلاش کنم. راستش من کمتر از یک سال فرصت دارم تا پایان قرارداد اجاره که به علت فوت شدن صاحبخانه احتمالا دیگر نمی توانم آن را تمدید کنم. باید هر چه سریعتر برای خرید خانه اقدام کنم. به لحاظ روحی به هم ریختهام. دیروز پیامهایی که در گوشی قدیمیام بود، از شخصی که سابقا با او دوستی داشتم را خواندم. متوجه شدم چقدر دیدگاهم نسبت به مسائل توام با خوشبینی بوده است. اینکه حرف هایی که او به من زده است، حقیقت ندارد. دیدگاه آن شخص همچنان همان است و با همان دیدگاه زندگی مرا بهم ریخته است. رخوت و سستی در خود احساس می کردم و توان انجام هیچ کاری نداشتم. این یک هشدار است که باید بر اساس آن تصمیم بگیرم که روابطم را محدود کنم. فکر می کنم گاهی داشتن احساساتی که پاسخی ندارد، بیهودهترین اتلاف وقت و انرژی در جهان هستی است. با اتفاقاتی که سال گذشته افتاد، این شخص از چشم من افتاد و برای همیشه از زندگیام خط خورد. به واسطهی یک دوست مشترک متوجه شدم که همچنان راجع به من حرف میزند. حتی دلم نمی خواد تنفر خرجش کنم. احساس میکنم ارزش آرامش من بیش از اینها است. باید تمرکز خود را بیش از هر چیزی بر خود مراقبتی و سلامت روانم بگذارم و فرسنگها از آدمهایی که آرامشم را بهم میزنند دور شوم. بعضی آدمها و روابط را باید به زبالهدان تاریخ انداخت.
جمعه شب یکی از دوستان تا توانست با صحبت هایش مرا بهم ریخت، راستش دیگر رابطه ای بین ما نماند. اما حرف هایش آن قدر آزار دهنده بود که شب تا صبح را نتوانستم بخوابم. روز شنبه سر کار نرفتم. به دانشگاه سر زدم برای پیگیری کارها که بی نتیجه ماند. چند کتاب خریدم. آن قدر ذهنم مشغول بود که حتی توان مطالعه نداشتم. بیشتر تایمم در اینستاگرام گذشت. خصوصا اینکه دو دوست قدیمی را آنجا پیدا کرده بودم و منتظر پیغامشان بودم. به طرز عجیبی علاقه دارم روابطم را با آدم هایی که از قبل میشناختم و آدم های جدید توسعه دهم. من مدت زمان طولانی را صرف روابط اشتباه کردم. همین روابط اشتباه باعث شد که در زندگی درجا بزنم. اما فکر می کنم مسئول ناکامی هایی که داریم خودمان هستیم. گاهی درلحظه متوجه اشتباه بودن برخی روابط می شویم اما نادیده اش می انگاریم به این امید که اوضاع در آینده بهتر خواهد شد. این شبیه معامله ای است که در ابتدا بدون فکر، از ترس اینکه از بازار جا مانده ای واردش می شوی و به تو سود اندکی می دهد که بدان رضایت نمی دهی فکر می کنی گذر زمان اوضاع را بهتر می کند، بنابراین نگه اش می داری. غافل از آنکه اتفاقی که می افتد روند بازار برخلاف جهت معامله شدت می گیرد و تو در زیان بیشتر و بیشتر غرق می شوی و اگر بحث لوریج و پول ناکافی در میان باشد سرمایه ات را از دست می دهی. در روابط نیز عمرت را از دست می دهی و ممکن است اعتماد به نفس خود را هم از دست بدهی. به سادگی نمی توان این ها را ترمیم کرد و ضربه هایی غیر قابل جبران محسوب می شود. به نظر من روابط مجازی، با آدم هایی که تو رو نمی شناسند برای آدمی چون من که زیاد اهل پروموت کردن خودش نیست، عایدی خاصی ندارد. شاید بعدها به جزئیات بیشتری در نوشته هایم پرداختم، اما اکنون تا همین حد کفایت می کند. باید برای این زندگی بر محور روابط بجنگم. باید حلقه دوستانم را در کنار خود نگاه دارم. برای همین سعی می کنم به دوستان قدیمی دسترسی پیدا کنم و با آن ها صحبت کنم. هیچ هدف خاصی ندارم، فقط می خواهم بخشی از روحم را ترمیم کنم. تصمیم دارم به طور جدی نوشتن را دنبال کنم، می خواهم جدی تر بنویسم. به نوشته هایم سامان دهم و تبدیل به کتاب کنم. برخی نوشته ها را به چت جی پی تی داده ام و خواسته ام بگوید شبیه کدام نویسنده می نویسم و او از ویرجینیا وولف و فرانتس کافکا صحبت کرده است. من از صحبتش انگیزه گرفتم تا نوشته هایم را سامان دهم.