The Conqueror Worm

The Conqueror Worm

Change changing places, Changes, Root yourself to the ground
The Conqueror Worm

The Conqueror Worm

Change changing places, Changes, Root yourself to the ground

خشم عمومی

در روزهای اخیر در مترو و سوشال مدیا و شرکت و حتی دایره دوستان راجع به افزایش قیمت‌ها بسیار شنیده‌ام. روح و روانم به هم ریخته، نه برای افزایش قیمت‌ها که این به نظرم اتفاق جدیدی نیست. ما همواره با این اتفاقات روبرو بوده‌ایم و تازگی ندارد. مگر در آن بازه‌ای که دلار از هزارتومان شد دو هزار تومان افزایش صد در صدی نداشت. الان دلار از صد هزارتومان بشود دویست هزارتومان همان افزایش صد در صدی را داریم. اما فاصله هزار تا دو هزار، هزار تومان است. فاصله صد هزار تا دویست هزار، صد هزار تومان شاید بزرگی این اعداد وحشت را زیاد می‌کند. در حالی که اگر درصدی بخواهیم لحاظ کنیم از ابتدای سال کمتر از پنجاه درصد است. آن روزی که بنزین از هزارتومان شد سه هزار تومان شبیه یک شوک بود. افزایش دویست درصدی که الان مشابه آن را در روغن داریم تجربه می‌کنیم. آیا آن روز افرادی به خیابان نیامدند و امروز هم داستان همین است. نتیجه آن به خیابان آمدن‌ها باعث بازگشت قیمت نشد و فقط خانواده‌ها هزینه دادند و از آن طرف مردم هم مجبور به پذیرش قیمت شدند. عده‌ای طرح نه به کالا برگ راه انداخته‌اند. شما تصور می‌کنید فقط ماجرای ادغام تالارها و عرضه و تقاضا بر اساس قیمت واقعی در حال شکل‌گیری است و هدف دولت تک نرخی کردن و حذف رانت است. چون دیگر توانش را ندارد، با نخواستن کالا برگ توسط شما آیا این بازگشت به قیمت قبل میسر است. دولت چیزی در چنته ندارد و توان حمایت هم مثل سابق ندارد. نخواستن کالا برگ توسط شما فقط باعث می‌شود عده‌ای حقیقتا فقیر در دهک‌های پایین از اندک قطره‌ای که می‌تواند دریا باشد در زندگی آن‌ها محروم شوند. حتی اگر امروز در فروشگاهی روغن با قیمت قبل پیدا شود، شما چندتایی بخرید. در بهترین حالت چند ماه در امان هستید. پس از آن ناچارا با قیمت‌های جدید مجبور به خرید هستید. می‌دانید زندگی شما مدتی با نخواستن روغن سیف است و به ناگاه با دیدن قیمت‌های جدید دچار تلاطم می‌شود. منتها زمانش کمی فرق دارد. با لگ زمانی شما تغییرات قیمتی را به اراده خود تغییر می‌دهید که دیرتر احساس کنید. شاید در این لگ زمانی باز هم افزایش قیمت وجود داشته باشد و شما با امواج متلاطم‌تری روبرو شوید. شما با آمدن در خیابان زندگی را از دست می‌دهید. شاید کسی بگوید ما چیزی برای از دست دادن نداریم. ولی آیا افزایش قیمت شایسته آن است که به خاطر آن خانواده‌ای عزیزش را از دست بدهد و دچار داغ نبود یکی از اعضا یا در بند بودنش باشد. دنبال وکیل و دادگاه و سند باشد و کلی هزینه را به خود تحمیل کند. در قدم اول شما کالاها را گران می‌خرید اما اگر درگیر اعتراض شوید و با دیگران از آن صحبت کنید در مرحله‌ی اول دچار خشم عمومی می‌شوید. احساس ادامه دادن برای زندگی در شما می‌میرد. مدام افسرده هستید و مقصر این وضعیت دیگران هستند. چنان خشم گسترده می‌شود که به کف خیابان می‌آیند و در اولین اقدام همه مردم اینترنت را از دست می‌دهند. عده‌ای کسب و کارشان وابسته به اینترنت است و آن را از دست می‌دهند. کل جامعه دچار خشم عمومی می‌شود. جامعه امروز ما نود میلیون آدم خشمگین در حال انفجار دارد که همه از خشم یکدیگر تغذیه می‌کنند. فردا پزشک با افزایش هزینه بیماری را برای درمان به مشقت می‌اندازد. هر کسی در هر صنفی به دنبال مطالبه حق خود از دیگران است و مردم یکدیگر را تا می‌توانند می‌چاپند. فضای همدلی از جامعه رخت برمی‌بندد و مردم فقط بر بقای خود می‌اندیشند و اگر از این تندباد جان سالم به در ببرند یقینا احساس می‌کنند قهرمان هستند. غافل از اینکه عده‌ای در این بین در طلب یک وعده غذا زندگی را از دست می‌دهند. فقرا بیشتر در فقر فرو می‌روند و خواسته‌هایشان به وسعت آسمان تنگ می‌گردد و در مرداب می‌افتد، در آن مرداب نیلوفر آبی نمی‌روید. آن‌جا لجن‌زار است. کسی برای آدم‌هایی که روز به روز فقیرتر می‌شود گویی برنامه‌ای ندارد. این خود حقیقتا خاستگاه جرم و جنایت است. بارها شده افرادی در خیابان به من می‌گویند مراقب باش گوشی‌ات را ندزدن. شاید صدها نفر در خیابان تا به حال به من تذکر داده‌اند. حتی یک بار همکارم از کنارم رد شد و گوشی را از دستم کشید و بهم گفت ببین چه راحت می‌تونن ازت بدزدن. حال آن‌که من همیشه قبل از خرید گوشی به این فکر می‌کنم که من با مترو و اتوبوس و پیاده رفت‌وآمد می‌کنم با توجه به نیازم به تردد در سطح شهر و اینکه یک گوشی میان‌رده اندروید تمام نیازهای من را پوشش می‌دهد و زیاد هم اهل عکس گرفتن نیستم. بدین سان همواره به این فکر می‌کنم که گوشی من قیمتی ندارد که یک دزد بخواهد به خاطر آن خود را به زحمت بیندازد. فکر کنید روزی برسد که کسی جواهر یا ماشین لوکس دارد نتواند در سطح شهر از آن استفاده کند. بدین سان لذت زندگی از آدمی که برخوردار هست نیز گرفته می‌شود. من راستش در حال حاضر راه‌حلی ندارم و حتی به راه‌حل فکر نکرده‌ام. اما فکر می‌کنم سکوت کردن، گذر کردن، پذیرفتن و به دنبال چاره بودن با انرژی مثبت بیشتر جواب می‌دهد تا خشم عمومی و عصیان در خیابان که هزینه‌ای زیاد دارد و نتیجه‌ای بس نافرجام و این بی‌فرجامی‌ها رفته رفته آدمی را ناامید می‌کند. در سال هشتاد و هشت فکر می‌کردم با آمدن مردمی که در جست‌وجوی رایشان بودند به خیابان همه چیز حل می‌شوند. همان موقع متوجه شدم که آن مردم از دیدگاه حاکمیت نه تنها عقیده‌شان محترم نیست که جانشان نیز ارزشی ندارد. برای کسی که جان من برایش ارزشی ندارد چرا باید خود را به خاک و خون بکشم که عقیده‌اش را تغییر دهم. به من یک بار شانس زندگی کردن هدیه داده شده، چرا با این فکر که ممکن است در راه وطن قهرمان شوم، زندگی را از خود بگیرم. یک زمانی مردم برای شهدا ارزش قائل بودند و اکنون همان مردم شاید از شهدا متنفر باشند. چون آن ارزشی که عده‌ای جانشان را برای آن دادند اکنون برای مردم فاقد ارزش است. اکنون در بهترین حالت که کسی قهرمان شود تا مدتی در ذهن مردم ماندگار شود. کسی چه می‌داند در نتیجه تغییرات زمانه جنگیدن آن‌ها فاقد ارزش شود. مگر آن مردمی که سال پنجاه و هفت انقلاب کردند، پس از گذشتن نیم‌قرن برای کسی ارزشی دارند. کاش همه حواسمان به خودمان و زندگی خودمان باشد تا آرمان‌هایی که نتیجه‌اش در ابهام است.

دست شستن

فکر می‌کنم تو زندگی هر آدمی ممکنه این اتفاق بیفته و به این نقطه برسه که دیگران توی زندگیش کارکردی ندارند و قطع ارتباط گزینه مناسبی هست. من آدم تنهایی هستم و تنهایی رو پذیرفتم و مشکل وقتی پیش میاد که به دیگران اجازه میدی بخشی از تنهایی تو رو پوشش بدن. شاید چند هفته پیش بود که یه دوستی بهم زنگ زد پس از مدت‌های طولانی و من ابتدا او را نشناختم چون حتی شماره‌اش سیو نبود. قدری از مکالمه گذشت متوجه شدم کیست و شروع کرد داستان شکست عشقی‌اش را تعریف کردن. بعدها نیز چند بار زنگ زد. امروز نشستم در اکسل ساعاتی که با او مکالمه داشتم جمع زدم و به سی ساعت و نیم رسیدم. فکر کن سی ساعت پای حرفای تکراری و شکست عشقی یه آدم بشینی.  کلی بهش مشاوره بدی که خودش رو کنترل کنه و آروم باشه. بعد وقتی ازش کمک می‌خوای توی یه زمینه‌ای که تخصصش هست، درخواستت رو رد کنه. دلم می‌خواد این آدم رو برای همیشه از زندگیم خط بزنم. طوری که انگار هیچ‌وقت وجود نداشته، حس می‌کنم به دوستی آدم‌هایی که انرژی منفی دارند و خوش قلب نیستند هیچ احتیاجی ندارم. می‌دونی آدم‌هایی که انرژی منفی دارند، روح تو می‌خورند و انرژیت رو می‌کشن. تو از باب خوبی بهترین‌ها رو برای اون‌ها فراهم می‌کنی اما آن‌ها فکر می‌کنند این وطیفه تو بوده و زمانی که گذاشتی رایگان بوده، شاید آدم با یه ساعت درد و دل کردن یه دوست مشکلی نداشته باشه و حتی استقبال کنه بتونه دردی رو از کسی کم کنه، اما آدم‌های ناسپاس پر از کینه و انرژی منفی رفته رفته آشفتگی‌های خودشون رو وارد زندگی تو می‌کنند. یه جور نابهنجاری، یه جور گریز از برنامه و زندگی و حتی این ارتباطات به مرور نه تنها فایده‌ای نداره که روحت رو زخمی می‌کنه. یه آدم در درجه اول باید از خودش مراقبت کنه و کمک کردن به دیگران جایی اولویت داره که حداقل خودت آسیب نبینی.

رشد انفجاری

امروز صبح توی مسیر داشتم به یه پادکست از بلومبرگ گوش می‌دادم. ریتم صحبت کردنش خیلی تند بود، هرچند اکثر لغات رو می‌فهمیدم و معنیش رو می‌دونستم. اما حس کردم نمی‌فهمم. از چت جی پی تی پرسیدم که گفت یه نیتیو اول مفهوم رو میگیره بعد به جزئیات توجه می‌کنه تو داری عکسش عمل می‌کنی. عجیب اینکه گوش دادن به اون پادکست به طرز عجیبی همه حرکات امروز من رو سریع کرده. از وقتی اومدم مدام روی کارم متمرکز هستم. تند حرف می‌زنم و تندتر فکر می‌کنم. حتی راجع به این مسئله هم با چت جی پی تی صبح کردم که من معمولا فارسی رو خیلی آروم حرف میزنم اما الان با گوش دادن به این پادکست تندتر حرف میزنم. مدل فکر کردن به فارسی و انگلیسی چقدر تفاوت داره و همین‌طور سرعت حرف زدن. من امروز این‌قدر سریع کار کردم یه گوشه نشستم به خودم نگاه کردم. اولش از عملکرد خودم تعجب کردم. این سطح از رشد انفجاری رو از خودم انتظار داشتم. گویی یه ورژن دیگه دارم از خودم می‌بینم. برگشتم به عقبه‌ای که ازش میام و ژنتیکی که دارم. متوجه شدم که ما اگه قرار بود مثلا یه روفرشی بشوریم. مامانم از یه هفته قبل برنامه‌ریزی می‌کرد. بعد نصف روز رو درگیر شستن اون روفرشی بودیم. یه بار اسباب کشی داشتیم و قرار بود فرش‌ها رو بشوریم. تصمیم بر این شد کف حیاط این کار رو انجام بدیم. من و بابام و خواهرم بودیم. شاید نزدیک به پنج تا فرش رو تو یه ساعت شستیم. خیلی عجیب بود سطح کار کردن با بابام و مامانم خیلی تفاوت داشت. من هم از یه ترکیب ژنی میام. اما از اونجایی که سکون رو دوست دارم همیشه تو ژن مامانم هستم. وقتی مجبور میشم و میرم سمت ژن بابام تازه متوجه میشم که چه توانایی‌هایی دارم. اینکه سریع یه کار رو جمع کنم و به سرعت کار کنم یا چند تا کار رو موازی پیش ببرم. شاید بیماری دو قطبی من هم از همین دو ترکیب ژنی میاد که عملا با هم خیلی متفاوت هستند. من همیشه حس می‌کردم حافظه ام رو از دست دادم. اما امروز عجیب بود که اکثر کلمات انگلیسی رو متوجه می‌شدم و معنیش رو بلد بودم. شاید بعد از دبیرستان و دانشگاه زبان تخصصی من یه کلمه هم انگلیسی نخوندم. این حجم از به خاطر سپاری حافظه رو دوست داشتم. البته چون پیش فرض من این بود به خاطر الکتروشوک حافظه ام به کل نابود شده و چیزی یادم نمیاد. من چون تنها بودم و با کسی تعامل نداشتم همیشه برداشتم از خودم نابودی کامل بود. اما الان میل دارم مثل ققنوسی که از میان آتش متولد می‌شود، خودم را آپگرید کنم. حتی تفاوت مصرف کردن و عدم مصرف دارو رو اولین بار از تعاملم با اطرافیان متوجه شدم. میدونی وقتی جرات می‌کنی و از حاشیه امنت خارج میشی، تازه متولد میشی. رشد کردن سخته، اینکه من ژن مامانم رو به سمت ژن بابام ببرم و شخصیتی که در مواجهه با همه چیز آروم و سر فرصت عمل کردن رو داره به یه شخصیت عملگرا تبدیل کنم. دلم می‌خواد این ژن رو تا ابد فعال نگه دارم.

اختلال خواب

روز سختی بود از سه تا از مدیران اخطار جدی گرفتم بابت اینکه دیر میرم سر کار، راستش مجبور شدم به مدیر منابع انسانی و مدیرم توضیح بدم که به خاطر اختلالات خواب و به خاطر ساختار مغزم که به نور حساس هست و خورشید دیر طلوع می‌کنه مغزم دیر بیدار میشه و از طرفی تاثیر داروهای خواب آور توصیح بدم. کمی دردناک بود و حتی اشکم دراومد که بهشون راجع به مشکلم توضیح بدم. صحبت کردن از رنجی که پنهانش کردی ساده نیست. من حتی همیشه داروهام رو آزاد می‌گیرم که توی شرکت کسی متوجه مشکلی که دارم نشه. هرچند اینجا ازش راحت می‌نویسم، اما در واقعیت سخت‌ترین بخش زندگیم مسائل مربوط به بیماری هست. سخت‌ترین کار دنیا برای من جدا شدن از رختخواب هست. به محرک صدا حساسیتم خیلی کم هست. اما حساسیتم به محرک نور خیلی قوی هست. نور بدون خشونت‌ترین روش بیداری مغز من هست. می‌خواستم یه دونه از این ساعت‌های زنگ دار که شبیه ساز نور خورشید داره بگیرم. راستش قیمتش بالا بود. شاید مجبور بشم بگیرم. گاهی هم تلاش می‌کنم ساعت خوابم منظم بشه اما یه سری تلاطم‌ها در زندگی خوابم رو بهم می‌ریزه. واقعا نیاز دارم هر شب راس ساعت مشخصی بخوابم  که صبح بتونم به موقع بیدار بشم. حتی یه شب بی نظمی من رو چند روز بی‌نظم می‌کنه. باید مشکل خوابم رو حل کنم. دارم بابت این قضیه به شدت اذیت میشم. باید حتی در برابر اطرافیان مقاوم باشم. تحت هیچ شرایطی به خاطر دیگران ساعت خوابم رو از دست ندم. اینکه گاهی آدم تو معذوریت برای ادامه یه چت یا گفتگوی تلفنی می‌مونه جالب نیست. نقش خواب برای بیماری من شبیه ستون می‌مونه. خواب باعث بهبود عملکرد مغزم میشه و نوسان خلقم رو تنظیم می‌کنه. من نیاز دارم که این بار چرخه رو تنظیم کنم.

گزارش ریسک

صبح چند قدم مانده بود که به شرکت برسم، مدیرم تلفن کرد و پرسید کجایی؟ گفتم دو دقیقه دیگر میرسم. جلسه داشتیم و راستش زیاد حوصله نداشتم و در جلسه هم کمی تند صحبت کردم. بعد از جلسه لیست گزارش‌های خریدوفروش روی میزم بود که آن‌ها را آماده کردم. بعد از آن گزارش ریسک را آماده کردم. راستش توان انجام هیچ یک از این کارها را نداشتم. یادم رفته بود با خود چای ترش بیاورم و توان تحمل همکارانم را نداشتم. دلم می‌خواست جیغ بکشم. حوصله کار کردن و آماده کردن گزارش‌ها را نداشتم. دلم می‌خواست بطری روی میز را در سیستم خرد کنم و وسایلم را جمع کنم و از شرکت بروم بیرون، برای همیشه به خانه بازگردم و هیچ وقت کار نکنم. اما فردا جلسه ریسک بود و باید حتی اگر می‌مردم پاورپوینت مربوطه را درست می‌کردم. سعی کردم بر خود مسلط شوم. یک آلبوم را رندم پلی کردم و رفته رفته موسیقی مرا نجات داد و احساساتم قدری تلطیف شد و توانستم تمرکز کنم و گزارش را آماده کنم. پس از تحویل گزارش از آبدارچی خواستم غذایم را گرم کند. طعم غذا عجیب متفاوت بود. راستش چند شب پیش آش درست کردم. اما دچار سرگیجه و حالت تهوع شدم. چند بار بالا آوردم. آن شب آش را نخوردم. فردایش کمی از آن را خودم و بقیه را چون معده‌ام کشش نداشتم در یخچال گذاشتم و امروز با خود به شرکت آوردم. برایم عجیب بود همان آش طعم‌های متفاوتی می‌دهد. موسیقی که گوش می‌دهم هر بار متفاوت است. گویی هیچ چیز ثابت نیست. تجربه ما شبیه گذشته نیست. هر بار متفاوت است. چطور وقتی آش در عرض دو روز طعمش تغییر می‌کند، ما ادعا داریم که آدم‌ها را می‌شناسیم و این آدم همان آدم گذشته است. راستش دارم به این می‌رسم که ممکن است آدم‌ها شبیه تجربه گذشته من نباشند. هر چند معدود هستند آدم‌هایی که همواره تغییر کنند. من که قبل از انجام گزارش می‌خواستم کارم را رها کنم و به خانه بازگردم، پس از انجام گزارش تبدیل به آدمی می‌شوم که می‌خواهد بقیه کارها را انجام دهد و با ماندن در شرکت مشکلی ندارد. حداقل مثل گذشته آزارش نمی‌دهد. اما این آلبوم هر بار دریچه جدیدی از لذت و زیبایی را به رویم می‌گشاید. کمی به من حوصله می‌دهد و آماده‌ام می‌کند تا این زندگی را تاب بیاورم.

مأموریت کاری

هفته گذشته مدیرم از من خواست برای بازدید از یک کارخانه که سهامدارش هستیم به تبریز بروم. این سهم را همکارم تحلیل می‌کرد، قاعدتا او باید می‌رفت، اما به علت بیماری  که داشت، نرفت. من که قبلا این سهم را تحلیل کرده بودم و  با آن شرکت آشنایی داشتم جایگزین شدم. کمی بعد متوجه شدم مسیر رفت و برگشت با هواپیما است. من فوبیای پرواز دارم و در زندگی همیشه از پرواز فرار کرده‌ام. تصمیم گرفتم با این ترس مواجه بشم. یک ویدیو راجع به ترس از پرواز دیدم. قبل از پرواز نیز قرص پروپرانولول و دیگر داروهایی که به لحاظ ذهنی مرا آرام کند، مصرف کردم. تجربه پرواز به آن شدتی که من از آن وحشت داشتم نبود. حس می‌کردم اگه از پنجره بیرون رو نگاه کنم و ارتفاع رو ببینم، حس می‌کنم زیر پام خالی هست. اما خوشبختانه کنار پنجره نبودم و با دیدی مایل بیرون را می‌دیدم و چون نشسته بودم احساس می‌کردم پاهایم روی زمین است. با توجه به اطلاعاتی که به دست آورده بودم، متوجه شدم اکثر سوانح هوایی در مراحل تیک آف و لندینگ اتفاق می‌افتد و معمولا پس از اوج گرفتن سیستم اتوپایلوت فعال است. ساعت پروازم صبح بود و من استرس مواجهه با توربولانس رو داشتم. حس می‌کردم ممکن هست به خاطر طلوع خورشید تغییرات دمایی هوا داشته باشیم. خوشبختانه اتفاقی نیفتاد و من سقوط نکردم. در مسیر بازگشت نیز خلبان از ابرها و اختلاف دما صحبت می‌کرد. خودم را برای توربولانس آماده کرده بودم. در مسیر رفت جلوی هواپیما بودم و این بار صندلی‌ انتهایی هواپیما نشسته بودم. خلبان با مهارت بالا افزایش و کاهش ارتفاع داد و ابرها را پشت سر گذاشتیم و پس از مدت کوتاهی در تهران بودم. راستش مأموریت کاری بازدید از یک کارخانه و معدن بود. زمان کوتاه برای خرید، دیدن رود ارس و اقامت در هتل از جذابیت‌های سفر بود. این سفر یکی از بحران‌های زندگی من که فوبیای پرواز بود را حل کرد. ما سهم مربوطه را طبق نظر تحلیلگر آن می‌فروشیم. سابقا که تحلیل آن بر عهده من بود همیشه با فروش آن مخالفت می‌کردم. امروز که به شرکت رسیدم. پس از مدتی متوجه شدم که جلسه تحلیل چهارشنبه برگزار نشده و امروز هشت صبح است. منتظر بودم تا جلسه تشکیل شود که گزارش سفر را بدهم. پس از مدتی جلسه تشکیل نشد و من فکر کردم که جلسه ساعت یک برگزار می‌شود. اما حوالی ساعت یازده متوجه شدم امروز جلسه تشکیل نمی‌شود. یکی از همکارانم راجع به خبری که از شرکت مذکور در بازار آمده بود سوال کرد و من اطلاع کامل داشتم. گویا آن‌ها سهم را فروخته بودند. من را صدا کردند که گزارش بدهم. وقتی وارد اتاق مدیر شدم بهم گفت مگه من تو رو فرستاده بودم عروسی که چیزی نگفتی من امروز یک میلیون سهم فروختم. من هم گزارش کامل شرکت و سفر رو بهش دادم و راجع به اینکه منتظر بودم اطلاعات رو تو جلسه بدم و جلسه تشکیل نشده گفتم. در پایان هم گفتم من همیشه مخالف فروش این سهم بودم. گویا سهم با آمدن خبر صف خرید شده بود در بازار منفی و این‌ها عصبانی بودند که فروخته‌اند. تازه قیمت کارشناسی که همکارم داده بود در ذهنم هزار و نهصد تومان بود و صبح قیمت سهم را دیدم که هزار و هشتصد تومان است، با خود گفتم احتمالا زیر دو هزار تومان نمی‌فروشند. خودم دیشب در فکرم بود که بگویم تا دو هزار و دویست تومان دست نگهدارید و چیزی نفروشید تا گزارش کارشناسی مجدد آپدیت شود. مدیرم به شدت عصبانی است. شاید انتظار داشت می‌پریدم اتاقش و به او گزارش می‌دادم. اما من صبح او را در آسانسور دیدم. به جز سلام چیزی نگفت و حتی راجع به سفر چیزی نپرسید. من این احساس را داشتم که حتما گزارش من برایش مهم نیست. کما اینکه حین دادن توضیحات به دو مدیر بالادستی خودم و اینکه زیادی خوشبین هستم و عقیده آن‌ها همچنان فروش است، مواجه شدم. سعی کردم قانعشان کنم که دست نگهدارند. اما همچنان مغضوب هستم که به موقع گزارش نداده‌ام.

ماجرای پرفنازین

سه‌شنبه صبح که بیدار شدم، تمام بدنم درد می‌کرد. کمردرد شدیدی داشتم و توان برخاستن از رختخواب و آماده شدن را نداشتم. پس از چند ساعت تلاش برای برخاستن از رختخواب و ناکامی‌های فراوان بالاخره به مدیرم پیام دادم و شرح واقعه دادم برای اینکه مرخصی روزانه بگیرم. حوالی ساعت سه بود که زن‌دایی‌ام پیام داد و آدرس منزل را می‌خواست. گفت دارویی دارد که فقط به آدرس تهران می‌فرستند. من نیز آدرس شرکت را دادم و توضیح دادم که بیشتر اوقات خانه نیستم. گفت شماره تلفن تهران را می‌خواهد. شماره شرکت را دادم. شب قبل مادرم گفته بودم که دایی مریض شده است و مدتی است سر کار نمی‌رود. تصورم این بود که احتمالا دارو را برای دایی می‌خواهد. بعدا متوجه شدم دارو را برای خودش می‌خواهد. گفتم بالاخره کسی بر اساس امیدی که به من داشته درخواست کمک کرده، شایسته نیست او را از خود ناامید کنم. پس از مدتی گویا موفق به دریافت دارو نشده بود. از سایتی که می‌خواست دارو را بگیرد. آدرس سایت را داد و پروسه را به من محول کرد. به او گفتم اطراف خانه‌ام داروخانه زیاد است. با آن حال که آن روز شرکت نرفته بودم، تصمیم گرفتم از خانه خارج شوم در حالی که غذا روی گاز بود. متوجه شدم در حسابم آن‌قدری پول نیست که به جست‌وجوی دارو بپردازم. از دوستی پول قرض گرفتم. آن روز دو ساعت هجده داروخانه اطراف خانه را سر زدم. حتی به داروخانه هلال احمر نیز رفتم. فقط یک داروخانه دو ورق پرفنازین چهار میلی‌گرم آزاد به من داد. نسخه دوازده ورق بود. با بدنی کوفته که داشت منهدم می‌شد از شدت درد، به خانه بازگشتم. خوشبختانه غذایم نسوخته بود. فردای آن روز بعد از کارم به آدرس سایتی که داده بود و در ونک بود، رفتم.  با یک ساختمان مسکونی مواجه شدم. حتی زنگ زدم و کسی جواب نداد. آن اطراف به ده داروخانه سر زدم و یکی از آن‌ها دو ورق پرفنازین آزاد بهم داد. پس از جست‌وجوی بیست و هشت داروخانه در دو روز متوالی چهار ورق پرفنازین داشتم. با بدنی کوفته سوار اتوبوس شدم. پس از رسیدن به مسیری که دوباره باید اتوبوس عوض می‌کردم. یک داروخانه در مسیر بود که به آن هم سر زدم و نداشت. وقتی به نزدیک خانه رسیدم، متوجه شدم یک داروخانه چند کوچه آن طرف‌تر است که باید سر بزنم. با آن حال خسته مسیری را پیاده رفتم. داروخانه مدتی بود که تعطیل شده بود. با کمک سایت دارویاب متوجه شدم که یک داروخانه در رباط کریم داروی مورد نظر را دارد. صبح روز بعد با یکی از دوستان از طریق مترو و تاکسی به رباط کریم رفتیم. نسخه موردنظر تامین شد. علاوه بر آن سه جعبه هم آزاد گرفتیم. کمی در رباط کریم چرخیدم تا غروب آن را تماشا کنیم و به تهران بازگردیم. در آنجا نیز هر داروخانه‌ای دیدیم باز هم پرفنازین جستجو کردیم. یک داروخانه سه ورق پرفنازین دو میلی‌گرم به ما داد. به تهران بازگشتیم. حالم چندان مساعد نبود بدن درد داشتم. دوستم پیشنهاد داد که به خانه آن‌ها بروم. من که در خود نمی‌دیدم بتوانم خود را با آن حال به خانه برسانم پذیرفتم. نزدیک خانه آن‌ها به داروخانه رفتم و داروهای خودم که همراهم نبود را مجدد گرفتم که شب بدون دارو نمانم. آن شب در حال فیلم دیدن تا حوالی صبح بیدار بودیم و ظهر روز بعد از خواب بیدار شدیم. از آن‌جایی که شب قبل لباس‌هایم را آن‌جا شسته بودم و خشک نشده بود. تا عصر باید منتظر می‌ماندم تا لباس‌ها خشک شود که بتوانم دوباره بپوشم. دوستم گفت بمان فردا صبح با هم می‌رویم. من که به خاطر بی‌حالی که داشتم در خود نمی‌دیدم به خانه بروم قبول کردم. گویا هراس داشتم از به خانه رفتن. پریود بودم و کثیف بودم دلم می‌خواست به حمام بروم. از او خواستم با من بیاید تا جایی نزدیک خانه‌اش لباس بگیرم. برای خرید لباس پول کافی نداشتم و ناچارا از دوستم پول قرض گرفتم. همین که لباس خریدیم و به خانه بازگشتیم چنان حالم بد شد که نای حمام رفتن نداشتم. بدنم خالی کرده بود و نمی‌تونستم درست نفس بکشم. با بخور و دمنوش و عدسی کمی حالم بهتر شد. سپس حمام نرفته خوابیدم. امروز نیز مرخصی ساعتی گرفتم و رفتم داروها را پست کردم. داشتم به این فکر می‌کردم که در ابتدا قصد کمک داشتم. فکر می‌کردم اگر کسی به دارویی نیاز دارد و سی سال است آن را مصرف می‌کند. حتما برای حال پایداری که الان دارد تلاش بسیاری کرده و در نبود دارو آرامش زندگی خود و اطرافیانش به هم نریزد. من دیگری را دیدم و نیت کمک داشتم. اما خودم را ندیدم. من بیمار بودم و در رنج و سختی با جسمی رنجور کشان کشان داروخانه‌ها را در جستجوی پرفنازین می‌گشتم. از دو نفر پول قرض گرفتم. چهار روز از زندگی‌ام در حاشیه این جست‌وجوها برای خودم نبود. گویی تمام زندگی تعطیل شده بود. امروز مرخصی ساعتی گرفتم. حتی برای گرفتن پول دارو هم تعارف کردم و شماره کارت ندادم. امروز هم هزینه پست را دادم. داشتم به این فکر می‌کردم که من نیت کمک به دیگری داشتم اما گویی خود را ندیدم. از طرفی به خود دلداری می‌دهم و می‌گویم کمی بزرگ فکر کن و یاد آن خاطره‌ای می‌افتم که دوستی می‌گفت برای یک کودک کار در خیابان غذا خرید و او غذایش را با گربه‌ها تقسیم کرد. چیزی که قند در دلش آب کرده بود بزرگی آن کودک بود که در حالی که خود غذا نداشت. حاضر بود غذایش را با گربه‌ها شریک شود. 

شوق آفتابگردان‌ها

امروز در حد چند دقیقه‌ی محدود گذرم به خیابان انقلاب افتاد. گل‌فروشی دیدم که آفتابگردان می‌فروخت. با دیدن آفتابگردان‌ها نگاهم روی آن‌ها متوقف شد. چقدر زیبا بودند و من را سر ذوق می‌آوردند. دلم می‌خواست چند شاخه آفتابگردان بخرم، اما چون باید به شرکت برمی‌گشتم، چندان خرید آفتابگردان عاقلانه نبود. اما دلم را پیش آفتابگردان‌ها جا گذاشتم. امروز صبح وقتی در بی‌آرتی بودم با نگاهم خورشید را همراهی می‌کردم. چقدر دلم می‌خواد زیر آفتاب بخوابم. حرارت و گرمای خورشید را با پوست تنم حس کنم. با دیدن زردی برگ درختان احساس می‌کنم بخشی از پاییز را از دست داده‌ام. باورم نمی‌شود، مهرماه تمام شد و من حتی یک بار در خیابان قدم نزدم. همیشه سریع به خانه رفتم، بدنم کشش پیاده‌روی نداشت. احساس ضعف می‌کردم. چند وقت پیش یک ولاگ می‌دیدم که بلاگر محبوبم با خرید چند ماگ نارنجی به استقبال پاییز رفته بود و ویترین ماگ‌هایش را با ماگ‌های پاییزی پر کرد تا به استقبال پاییز برود. من نیز به خودم قول دادم ماگ پاییزی بگیرم برای استقبال از پاییز، اما به خاطر حال نامناسبم گویی دغدغه داشتن ماگ پاییزی به دست فراموشی سپرده شد. چقدر دلم می‌خواهد این پاییز را زندگی کنم. بخشی از پاییز را ازدست داده‌ام، اما دلم نمی‌خواهد باقی پاییز را از دست بدهم. شاید فقط از پاییز میوه‌هایی همچون نارنگی، پرتقال و خرمالو را تجربه کردم. همچنین سبزیجاتی چون کدو حلوایی، چغندر، شلغم و ترب سیاه را امتحان کردم. مربای زرشک و ترشی زالزالک نیز درست کردم. فکر می‌کنم در بخش خوراکی‌ها حسرت پاییزی من کمتر است. دلم یک لباس پاییزی هم می‌خواهد. کاش پاییز به اندازه تمام روزهایی که از دست دادم کش بیاید و بتوانم نهایت لذت ممکن را از این فصل زیبا ببرم.

نشانه‌های بهبودی

پس از ناامیدی از پزشکان، تصمیم به خود درمانی گرفتم. از آن‌جایی که احساس می‌کنم غذاها به خاطر طبیعی بودن، بیشتر به بدن کمک می‌کنند. سعی کردم با بیماری‌ام شبیه یک ویروس سرماخوردگی رفتار کنم. دو هفته‌ای می‌شود که هر شب شلغم می‌خورم. از مدت‌ها قبل نیز صبح‌ها سیب می‌خورم. چند بار آش گندم درست کردم. به علاوه هر شب بخور اکالیپتوس میدم. همچنان داروها رو استفاده می‌کنم. سعی می‌کنم غذایم به لحاظ ارزش غذایی در سطح مطلوبی باشد. بیش از یک ماه می‌شود از ماسک استفاده می‌کنم. لباس گرم می‌پوشم. در یک ماه اخیر تقریبا همیشه جوراب پوشیدم به جز مواقعی که در حمام بوده‌ام. بیشتر مواقع نیز از کلاه استفاده می‌کنم. دمنوش‌های متنوعی را امتحان کردم. می‌دانید قبلا یک نان بربری می‌خوردم به سرفه شدید می‌افتادم. حتی روزهایی بود که نان نخوردم و چند باری نان گرفتم کپک زد و بیرون انداختم. خوردن نان به شدت آزارم می‌داد. متوجه شدم چنان بدنم درگیر بیماری است که به کربوهیدرات و افزایش قند خون فورا واکنش نشان می‌دهد. حتی خوردن لبنیات نیز باعث می‌شد درد شدیدتری رو تجربه کنم. یه روزهایی بود هیچی نمی‌تونستم بخورم. آش گندم تا حدی توانست بهم در بحران بدون نان زندگی کردن کمک کند. به شاخص گلیسمی حساس شده بودم. حتی یک بار نان جو صد در صد گرفتم اما آن هم باعث می‌شد سرفه‌هایم تشدید شود. خلاصه چند هفته در بحران بدون نان زیستن سعی کردم زنده بمانم. رفته رفته بدنم تا حدی قدرت خویش را بازیافت. حتی از سمنو برای کمک به بازیافتن نیروی بدنم کمک گرفتم. الان کمی بهتر شده‌ام. حداقل می‌توانم یک نان را چند روز بخورم و کپک نمی‌زند. آن قدرها هم از خوردن نان به سرفه نمی‌افتم. اما تا حدودی حواسم هست که در مصرف کربوهیدرات و لبنیات به شدت محتاط باشم. به لطف تلاش‌ها و مراقبت ها تا حدودی نسبت به قبل بهترم. اما حال خوبم به تار مویی بند است. هنوز هم با خوردن نان به سرفه می‌افتم، فقط شدتش نسبت به قبل کمتر است گویی زنگ خطر همچنان در حالت هشدار است. خیلی با احتیاط و مراقبت شدید با بدنم رفتار می‌کنم. مثل یک بیمار همچنان اصول مراقبتی را رعایت می‌کنم. ولی می‌خوام انرژی مثبت بدم راجع به سلامتی و کمی ترس رو از خودم دور کنم، اجازه بدم کورتیزول در مقام ضد التهاب به وظیفه اش رسیدگی کنه تا بخواد مدام در اثر استرس فعال باشه. تهش اینه می‌میرم دیگه، حداقل الان رو آرامش داشته باشم.

دکتر عفونی

آخرین تیر خلاص بر پیکر بی‌جانم مراجعه به متخصص بیماری‌های عفونی بود. به این امید که این بیماری ریشه‌کن شود. اکسیژن خونم نود و هشت بود. سینوس‌ها رو هم چک کردند گفتند عفونت نداری. خلاصه بی‌توجه به شرح حال من داروهایی دادند که در آن هیچ ردی از آنتی بیوتیک نبود. من به گریه افتادم که به شرح حال من توجه نکرد و یک اسپری از آن‌هایی که برای بیماران آسم تجویز می‌شود، به من داد. در برابر گریه‌ها و اعتراضم نسخه را پاره کرد و لیستی از آنتی بیوتیک برایم نوشت تا راحت شوم. من نسبت به بدن خودم آگاهی کامل دارم و می‌شناسمش و او به تخصص خود و استاد دانشگاه بودنش تکیه داشت، می‌گفت بوی وایتکس می‌شنوی سرفه‌ات می‌گیره اینو میدم که حساسیت نداشته باشی. از اینکه این جنگ یک ماهه من با کووید به حساسیت به وایتکس تعبیر کرد، سخت بر آشفتم. عصبانی‌تر از قبل که این چه وضعش است، من از سر درد و آسیب مغزی چقدر برای او گفتم حتی یک داروی مرتبط نداد. خلاصه من بعد از پنج بار دکتر رفتن از تمام پزشکان قطع امید کردم. به نیروی درونی خود باز می‌گردم و خودم از درون باز شروع به ساختن بدنی می‌کنم که چیزی از آن باقی نمانده است.