در روزهای اخیر در مترو و سوشال مدیا و شرکت و حتی دایره دوستان راجع به افزایش قیمتها بسیار شنیدهام. روح و روانم به هم ریخته، نه برای افزایش قیمتها که این به نظرم اتفاق جدیدی نیست. ما همواره با این اتفاقات روبرو بودهایم و تازگی ندارد. مگر در آن بازهای که دلار از هزارتومان شد دو هزار تومان افزایش صد در صدی نداشت. الان دلار از صد هزارتومان بشود دویست هزارتومان همان افزایش صد در صدی را داریم. اما فاصله هزار تا دو هزار، هزار تومان است. فاصله صد هزار تا دویست هزار، صد هزار تومان شاید بزرگی این اعداد وحشت را زیاد میکند. در حالی که اگر درصدی بخواهیم لحاظ کنیم از ابتدای سال کمتر از پنجاه درصد است. آن روزی که بنزین از هزارتومان شد سه هزار تومان شبیه یک شوک بود. افزایش دویست درصدی که الان مشابه آن را در روغن داریم تجربه میکنیم. آیا آن روز افرادی به خیابان نیامدند و امروز هم داستان همین است. نتیجه آن به خیابان آمدنها باعث بازگشت قیمت نشد و فقط خانوادهها هزینه دادند و از آن طرف مردم هم مجبور به پذیرش قیمت شدند. عدهای طرح نه به کالا برگ راه انداختهاند. شما تصور میکنید فقط ماجرای ادغام تالارها و عرضه و تقاضا بر اساس قیمت واقعی در حال شکلگیری است و هدف دولت تک نرخی کردن و حذف رانت است. چون دیگر توانش را ندارد، با نخواستن کالا برگ توسط شما آیا این بازگشت به قیمت قبل میسر است. دولت چیزی در چنته ندارد و توان حمایت هم مثل سابق ندارد. نخواستن کالا برگ توسط شما فقط باعث میشود عدهای حقیقتا فقیر در دهکهای پایین از اندک قطرهای که میتواند دریا باشد در زندگی آنها محروم شوند. حتی اگر امروز در فروشگاهی روغن با قیمت قبل پیدا شود، شما چندتایی بخرید. در بهترین حالت چند ماه در امان هستید. پس از آن ناچارا با قیمتهای جدید مجبور به خرید هستید. میدانید زندگی شما مدتی با نخواستن روغن سیف است و به ناگاه با دیدن قیمتهای جدید دچار تلاطم میشود. منتها زمانش کمی فرق دارد. با لگ زمانی شما تغییرات قیمتی را به اراده خود تغییر میدهید که دیرتر احساس کنید. شاید در این لگ زمانی باز هم افزایش قیمت وجود داشته باشد و شما با امواج متلاطمتری روبرو شوید. شما با آمدن در خیابان زندگی را از دست میدهید. شاید کسی بگوید ما چیزی برای از دست دادن نداریم. ولی آیا افزایش قیمت شایسته آن است که به خاطر آن خانوادهای عزیزش را از دست بدهد و دچار داغ نبود یکی از اعضا یا در بند بودنش باشد. دنبال وکیل و دادگاه و سند باشد و کلی هزینه را به خود تحمیل کند. در قدم اول شما کالاها را گران میخرید اما اگر درگیر اعتراض شوید و با دیگران از آن صحبت کنید در مرحلهی اول دچار خشم عمومی میشوید. احساس ادامه دادن برای زندگی در شما میمیرد. مدام افسرده هستید و مقصر این وضعیت دیگران هستند. چنان خشم گسترده میشود که به کف خیابان میآیند و در اولین اقدام همه مردم اینترنت را از دست میدهند. عدهای کسب و کارشان وابسته به اینترنت است و آن را از دست میدهند. کل جامعه دچار خشم عمومی میشود. جامعه امروز ما نود میلیون آدم خشمگین در حال انفجار دارد که همه از خشم یکدیگر تغذیه میکنند. فردا پزشک با افزایش هزینه بیماری را برای درمان به مشقت میاندازد. هر کسی در هر صنفی به دنبال مطالبه حق خود از دیگران است و مردم یکدیگر را تا میتوانند میچاپند. فضای همدلی از جامعه رخت برمیبندد و مردم فقط بر بقای خود میاندیشند و اگر از این تندباد جان سالم به در ببرند یقینا احساس میکنند قهرمان هستند. غافل از اینکه عدهای در این بین در طلب یک وعده غذا زندگی را از دست میدهند. فقرا بیشتر در فقر فرو میروند و خواستههایشان به وسعت آسمان تنگ میگردد و در مرداب میافتد، در آن مرداب نیلوفر آبی نمیروید. آنجا لجنزار است. کسی برای آدمهایی که روز به روز فقیرتر میشود گویی برنامهای ندارد. این خود حقیقتا خاستگاه جرم و جنایت است. بارها شده افرادی در خیابان به من میگویند مراقب باش گوشیات را ندزدن. شاید صدها نفر در خیابان تا به حال به من تذکر دادهاند. حتی یک بار همکارم از کنارم رد شد و گوشی را از دستم کشید و بهم گفت ببین چه راحت میتونن ازت بدزدن. حال آنکه من همیشه قبل از خرید گوشی به این فکر میکنم که من با مترو و اتوبوس و پیاده رفتوآمد میکنم با توجه به نیازم به تردد در سطح شهر و اینکه یک گوشی میانرده اندروید تمام نیازهای من را پوشش میدهد و زیاد هم اهل عکس گرفتن نیستم. بدین سان همواره به این فکر میکنم که گوشی من قیمتی ندارد که یک دزد بخواهد به خاطر آن خود را به زحمت بیندازد. فکر کنید روزی برسد که کسی جواهر یا ماشین لوکس دارد نتواند در سطح شهر از آن استفاده کند. بدین سان لذت زندگی از آدمی که برخوردار هست نیز گرفته میشود. من راستش در حال حاضر راهحلی ندارم و حتی به راهحل فکر نکردهام. اما فکر میکنم سکوت کردن، گذر کردن، پذیرفتن و به دنبال چاره بودن با انرژی مثبت بیشتر جواب میدهد تا خشم عمومی و عصیان در خیابان که هزینهای زیاد دارد و نتیجهای بس نافرجام و این بیفرجامیها رفته رفته آدمی را ناامید میکند. در سال هشتاد و هشت فکر میکردم با آمدن مردمی که در جستوجوی رایشان بودند به خیابان همه چیز حل میشوند. همان موقع متوجه شدم که آن مردم از دیدگاه حاکمیت نه تنها عقیدهشان محترم نیست که جانشان نیز ارزشی ندارد. برای کسی که جان من برایش ارزشی ندارد چرا باید خود را به خاک و خون بکشم که عقیدهاش را تغییر دهم. به من یک بار شانس زندگی کردن هدیه داده شده، چرا با این فکر که ممکن است در راه وطن قهرمان شوم، زندگی را از خود بگیرم. یک زمانی مردم برای شهدا ارزش قائل بودند و اکنون همان مردم شاید از شهدا متنفر باشند. چون آن ارزشی که عدهای جانشان را برای آن دادند اکنون برای مردم فاقد ارزش است. اکنون در بهترین حالت که کسی قهرمان شود تا مدتی در ذهن مردم ماندگار شود. کسی چه میداند در نتیجه تغییرات زمانه جنگیدن آنها فاقد ارزش شود. مگر آن مردمی که سال پنجاه و هفت انقلاب کردند، پس از گذشتن نیمقرن برای کسی ارزشی دارند. کاش همه حواسمان به خودمان و زندگی خودمان باشد تا آرمانهایی که نتیجهاش در ابهام است.
فکر میکنم تو زندگی هر آدمی ممکنه این اتفاق بیفته و به این نقطه برسه که دیگران توی زندگیش کارکردی ندارند و قطع ارتباط گزینه مناسبی هست. من آدم تنهایی هستم و تنهایی رو پذیرفتم و مشکل وقتی پیش میاد که به دیگران اجازه میدی بخشی از تنهایی تو رو پوشش بدن. شاید چند هفته پیش بود که یه دوستی بهم زنگ زد پس از مدتهای طولانی و من ابتدا او را نشناختم چون حتی شمارهاش سیو نبود. قدری از مکالمه گذشت متوجه شدم کیست و شروع کرد داستان شکست عشقیاش را تعریف کردن. بعدها نیز چند بار زنگ زد. امروز نشستم در اکسل ساعاتی که با او مکالمه داشتم جمع زدم و به سی ساعت و نیم رسیدم. فکر کن سی ساعت پای حرفای تکراری و شکست عشقی یه آدم بشینی. کلی بهش مشاوره بدی که خودش رو کنترل کنه و آروم باشه. بعد وقتی ازش کمک میخوای توی یه زمینهای که تخصصش هست، درخواستت رو رد کنه. دلم میخواد این آدم رو برای همیشه از زندگیم خط بزنم. طوری که انگار هیچوقت وجود نداشته، حس میکنم به دوستی آدمهایی که انرژی منفی دارند و خوش قلب نیستند هیچ احتیاجی ندارم. میدونی آدمهایی که انرژی منفی دارند، روح تو میخورند و انرژیت رو میکشن. تو از باب خوبی بهترینها رو برای اونها فراهم میکنی اما آنها فکر میکنند این وطیفه تو بوده و زمانی که گذاشتی رایگان بوده، شاید آدم با یه ساعت درد و دل کردن یه دوست مشکلی نداشته باشه و حتی استقبال کنه بتونه دردی رو از کسی کم کنه، اما آدمهای ناسپاس پر از کینه و انرژی منفی رفته رفته آشفتگیهای خودشون رو وارد زندگی تو میکنند. یه جور نابهنجاری، یه جور گریز از برنامه و زندگی و حتی این ارتباطات به مرور نه تنها فایدهای نداره که روحت رو زخمی میکنه. یه آدم در درجه اول باید از خودش مراقبت کنه و کمک کردن به دیگران جایی اولویت داره که حداقل خودت آسیب نبینی.
امروز صبح توی مسیر داشتم به یه پادکست از بلومبرگ گوش میدادم. ریتم صحبت کردنش خیلی تند بود، هرچند اکثر لغات رو میفهمیدم و معنیش رو میدونستم. اما حس کردم نمیفهمم. از چت جی پی تی پرسیدم که گفت یه نیتیو اول مفهوم رو میگیره بعد به جزئیات توجه میکنه تو داری عکسش عمل میکنی. عجیب اینکه گوش دادن به اون پادکست به طرز عجیبی همه حرکات امروز من رو سریع کرده. از وقتی اومدم مدام روی کارم متمرکز هستم. تند حرف میزنم و تندتر فکر میکنم. حتی راجع به این مسئله هم با چت جی پی تی صبح کردم که من معمولا فارسی رو خیلی آروم حرف میزنم اما الان با گوش دادن به این پادکست تندتر حرف میزنم. مدل فکر کردن به فارسی و انگلیسی چقدر تفاوت داره و همینطور سرعت حرف زدن. من امروز اینقدر سریع کار کردم یه گوشه نشستم به خودم نگاه کردم. اولش از عملکرد خودم تعجب کردم. این سطح از رشد انفجاری رو از خودم انتظار داشتم. گویی یه ورژن دیگه دارم از خودم میبینم. برگشتم به عقبهای که ازش میام و ژنتیکی که دارم. متوجه شدم که ما اگه قرار بود مثلا یه روفرشی بشوریم. مامانم از یه هفته قبل برنامهریزی میکرد. بعد نصف روز رو درگیر شستن اون روفرشی بودیم. یه بار اسباب کشی داشتیم و قرار بود فرشها رو بشوریم. تصمیم بر این شد کف حیاط این کار رو انجام بدیم. من و بابام و خواهرم بودیم. شاید نزدیک به پنج تا فرش رو تو یه ساعت شستیم. خیلی عجیب بود سطح کار کردن با بابام و مامانم خیلی تفاوت داشت. من هم از یه ترکیب ژنی میام. اما از اونجایی که سکون رو دوست دارم همیشه تو ژن مامانم هستم. وقتی مجبور میشم و میرم سمت ژن بابام تازه متوجه میشم که چه تواناییهایی دارم. اینکه سریع یه کار رو جمع کنم و به سرعت کار کنم یا چند تا کار رو موازی پیش ببرم. شاید بیماری دو قطبی من هم از همین دو ترکیب ژنی میاد که عملا با هم خیلی متفاوت هستند. من همیشه حس میکردم حافظه ام رو از دست دادم. اما امروز عجیب بود که اکثر کلمات انگلیسی رو متوجه میشدم و معنیش رو بلد بودم. شاید بعد از دبیرستان و دانشگاه زبان تخصصی من یه کلمه هم انگلیسی نخوندم. این حجم از به خاطر سپاری حافظه رو دوست داشتم. البته چون پیش فرض من این بود به خاطر الکتروشوک حافظه ام به کل نابود شده و چیزی یادم نمیاد. من چون تنها بودم و با کسی تعامل نداشتم همیشه برداشتم از خودم نابودی کامل بود. اما الان میل دارم مثل ققنوسی که از میان آتش متولد میشود، خودم را آپگرید کنم. حتی تفاوت مصرف کردن و عدم مصرف دارو رو اولین بار از تعاملم با اطرافیان متوجه شدم. میدونی وقتی جرات میکنی و از حاشیه امنت خارج میشی، تازه متولد میشی. رشد کردن سخته، اینکه من ژن مامانم رو به سمت ژن بابام ببرم و شخصیتی که در مواجهه با همه چیز آروم و سر فرصت عمل کردن رو داره به یه شخصیت عملگرا تبدیل کنم. دلم میخواد این ژن رو تا ابد فعال نگه دارم.
امروز در حد چند دقیقهی محدود گذرم به خیابان انقلاب افتاد. گلفروشی دیدم که آفتابگردان میفروخت. با دیدن آفتابگردانها نگاهم روی آنها متوقف شد. چقدر زیبا بودند و من را سر ذوق میآوردند. دلم میخواست چند شاخه آفتابگردان بخرم، اما چون باید به شرکت برمیگشتم، چندان خرید آفتابگردان عاقلانه نبود. اما دلم را پیش آفتابگردانها جا گذاشتم. امروز صبح وقتی در بیآرتی بودم با نگاهم خورشید را همراهی میکردم. چقدر دلم میخواد زیر آفتاب بخوابم. حرارت و گرمای خورشید را با پوست تنم حس کنم. با دیدن زردی برگ درختان احساس میکنم بخشی از پاییز را از دست دادهام. باورم نمیشود، مهرماه تمام شد و من حتی یک بار در خیابان قدم نزدم. همیشه سریع به خانه رفتم، بدنم کشش پیادهروی نداشت. احساس ضعف میکردم. چند وقت پیش یک ولاگ میدیدم که بلاگر محبوبم با خرید چند ماگ نارنجی به استقبال پاییز رفته بود و ویترین ماگهایش را با ماگهای پاییزی پر کرد تا به استقبال پاییز برود. من نیز به خودم قول دادم ماگ پاییزی بگیرم برای استقبال از پاییز، اما به خاطر حال نامناسبم گویی دغدغه داشتن ماگ پاییزی به دست فراموشی سپرده شد. چقدر دلم میخواهد این پاییز را زندگی کنم. بخشی از پاییز را ازدست دادهام، اما دلم نمیخواهد باقی پاییز را از دست بدهم. شاید فقط از پاییز میوههایی همچون نارنگی، پرتقال و خرمالو را تجربه کردم. همچنین سبزیجاتی چون کدو حلوایی، چغندر، شلغم و ترب سیاه را امتحان کردم. مربای زرشک و ترشی زالزالک نیز درست کردم. فکر میکنم در بخش خوراکیها حسرت پاییزی من کمتر است. دلم یک لباس پاییزی هم میخواهد. کاش پاییز به اندازه تمام روزهایی که از دست دادم کش بیاید و بتوانم نهایت لذت ممکن را از این فصل زیبا ببرم.
پس از ناامیدی از پزشکان، تصمیم به خود درمانی گرفتم. از آنجایی که احساس میکنم غذاها به خاطر طبیعی بودن، بیشتر به بدن کمک میکنند. سعی کردم با بیماریام شبیه یک ویروس سرماخوردگی رفتار کنم. دو هفتهای میشود که هر شب شلغم میخورم. از مدتها قبل نیز صبحها سیب میخورم. چند بار آش گندم درست کردم. به علاوه هر شب بخور اکالیپتوس میدم. همچنان داروها رو استفاده میکنم. سعی میکنم غذایم به لحاظ ارزش غذایی در سطح مطلوبی باشد. بیش از یک ماه میشود از ماسک استفاده میکنم. لباس گرم میپوشم. در یک ماه اخیر تقریبا همیشه جوراب پوشیدم به جز مواقعی که در حمام بودهام. بیشتر مواقع نیز از کلاه استفاده میکنم. دمنوشهای متنوعی را امتحان کردم. میدانید قبلا یک نان بربری میخوردم به سرفه شدید میافتادم. حتی روزهایی بود که نان نخوردم و چند باری نان گرفتم کپک زد و بیرون انداختم. خوردن نان به شدت آزارم میداد. متوجه شدم چنان بدنم درگیر بیماری است که به کربوهیدرات و افزایش قند خون فورا واکنش نشان میدهد. حتی خوردن لبنیات نیز باعث میشد درد شدیدتری رو تجربه کنم. یه روزهایی بود هیچی نمیتونستم بخورم. آش گندم تا حدی توانست بهم در بحران بدون نان زندگی کردن کمک کند. به شاخص گلیسمی حساس شده بودم. حتی یک بار نان جو صد در صد گرفتم اما آن هم باعث میشد سرفههایم تشدید شود. خلاصه چند هفته در بحران بدون نان زیستن سعی کردم زنده بمانم. رفته رفته بدنم تا حدی قدرت خویش را بازیافت. حتی از سمنو برای کمک به بازیافتن نیروی بدنم کمک گرفتم. الان کمی بهتر شدهام. حداقل میتوانم یک نان را چند روز بخورم و کپک نمیزند. آن قدرها هم از خوردن نان به سرفه نمیافتم. اما تا حدودی حواسم هست که در مصرف کربوهیدرات و لبنیات به شدت محتاط باشم. به لطف تلاشها و مراقبت ها تا حدودی نسبت به قبل بهترم. اما حال خوبم به تار مویی بند است. هنوز هم با خوردن نان به سرفه میافتم، فقط شدتش نسبت به قبل کمتر است گویی زنگ خطر همچنان در حالت هشدار است. خیلی با احتیاط و مراقبت شدید با بدنم رفتار میکنم. مثل یک بیمار همچنان اصول مراقبتی را رعایت میکنم. ولی میخوام انرژی مثبت بدم راجع به سلامتی و کمی ترس رو از خودم دور کنم، اجازه بدم کورتیزول در مقام ضد التهاب به وظیفه اش رسیدگی کنه تا بخواد مدام در اثر استرس فعال باشه. تهش اینه میمیرم دیگه، حداقل الان رو آرامش داشته باشم.