در این مدت که وبلاگ به هوا رفته بود، احساسات من در نوشتن سرریز نمیشد. نوشتن در ورد و نوت گوشی از لحاظ ثبت همه جزئیات، کیفیت ثبت وقوع حادثهها به طور کامل و استمرار در این پروسه شبیه وبلاگ نبود. هم اکنون نوعی احساس بیگانگی در من پدیدار شده است، گویا باید زمان بگذرد تا خودم را در نوشتهها پیدا کنم. به لحاظ روحی و جسمی در وضعیت کاملا نامساعدی هستم. مدت طولانی است که درگیر درد شدید در ناحیه گوش هستم، دردی که در خواب هم مرا رها نمیکند. گاهی دلم میخواد از شدت درد زمین رو گاز بگیرم یا حتی جیغ بکشم. به غایت بیحوصله هستم و توان هیچ نوع معاشرتی در هیچ سطحی با آدمها ندارم. باید رزومهام رو آپدیت کنم و جویای کار باشم، اما وضعیت جسمی و روحی من اصلا یاری نمیکند. نمیدانم این برزخ تا کی ادامه دارد. چیزی در خودم به نام توان ادامه دادن نمیبینم. در من موجود رنجوری است که هر لحظه بیم آن دارد، از شدت خشم سرریز شود و دامنه انفجارش تبعات جبران ناپذیری را سبب شود. گاهی حتی از فکر کردن به اینکه چه غذایی میتوان آماده کرد مستاصل هستم. علاوه بر آن توان جسمی ایستادن در آشپزخانه و شستن ظرفها را ندارم. به خاطر درد خوابم منقطع میشود و هیچ فراموشی و تسکینی به واسطه خواب رخ نمیدهد. گویی خواب جایی برای آرامش و بازیابی نیروی از دست رفته نیست.