The Conqueror Worm

The Conqueror Worm

Change changing places, Changes, Root yourself to the ground
The Conqueror Worm

The Conqueror Worm

Change changing places, Changes, Root yourself to the ground

بیماری مداوم

بیماری من خیلی کش پیدا کرد و هنوز هم بهبودی حاصل نشده است. فکر می‌کنم درگیر یک کووید طولانی‌مدت شده‌ام. چون دردهای عجیب غریبی را به طور مداوم تجربه می‌کردم. مشکلات گوارشی، اسهال، تب و لرز، سرفه‌های خشک، کلیه درد، درد شدید در ناحیه کبد، استخوان درد، سر درد، کمر درد، ضعف جسمی، فشار خون پایین، بی‌حالی، حس از بین رفتن سلول‌های مغز و نخاع را تجربه کردم. سه بار دکتر رفتم و هر سه بار سرم با آمپول‌های متفاوت تجویز شد. داروهای اندکی دادند. خودم به طور خودجوش مقداری آنتی‌بیوتیک و ویتامین نیز مصرف کردم. تجربه عجیبی در برخورد با غذا‌ها داشتم. به خاطر مشکل گوارشی ماست پروبیوتیک می‌خوردم. اما به دلیل ماست موجود در سیستم گوارشی کل بدنم سرد می‌شد و سردرد داشتم. البته سیستم گوارشی چندان مشکلی نداشت، مشکل از جایی شروع شد که دکتر برای اسید معده دارویی تجویز کرد و آن دارو کل سیستم گوارش را نابود کرد. به طوری که آب می‌خوردم سریعا مجبور به دفع آن بودم. خلاصه نزدیک پنج روز در تلاش بودم تا این بحران گوارش را حل کنم. دو روز سر کار نرفتم و تعطیلات آخر هفته نیز باعث شد استراحت کنم. اما توان بدنی من به شدت تحلیل رفته است. دیگر به پیاده‌روی نمی‌روم. حتی مسیرهای کوتاه هم توانش را ندارم. امروز اصلا نمی‌توانستم در مترو بایستم. گویی بدنم هیچ توان نداشت. میل به غذا خوردن ندارم و به زور ترشی و خیارشور غذای اندکی می‌خورم. برای به دست آوردن سلامتی به طور مداوم تلاش می‌کنم. هر روز یک درد از یک گوشه بدن پدیدار می‌شود و گویی در یک جنگ نابرابر با بیماری قرار دارم. برای سرفه دکتر یک شربت داد، با وجود تمام شدن شربت هنوز هم سرفه می‌کنم. بیماری برای من هیچ توانی نگذاشته، دیگر از زندگی دست شسته‌ام. هر روز که می‌گذرد منتظرم امروز روز آخر باشد و ندایی در درونم می‌گوید نمی‌خواهم بمیرم. شبیه یک بیمار در حال مرگ که با هر درمان احساس بهبودی می‌کند و پس از مدتی دوباره نشانه‌های بیماری پدیدار می‌شود و این‌قدر جنگیدن در برابر بیماری ادامه یافته که دیگر نه ذهنم کار می‌کند و نه حتی توانش را دارم. یک روز سرم زدم آن موقع فشارم هفت بود، بعد دوباره به خاطر کولر بدنم سردرد شد و از حال رفتم. دوباره سرم زدم و آن موقع فشارم هفت و نیم بود. آن روز هفت آمپول در سرم‌ها بودند. این‌قدر بدنم سرد است که شب‌ها با دو پتو می‌خوابم و باز هم می‌لرزم. روزها مدام لباس گرم به تن دارم. خوردن بیشتر غذاها آزارم می‌دهد. به توصیه دکترها چای را کاملا ترک کرده‌ام. این همه از خودم مراقبت کردم، اما هنوز بیمارم و نمی‌دانم این رنج بالاخره کی تمام خواهد شد. مواقعی بوده که از بهبودی خوشحال شدم. اما چند ساعت بعد با نشانه‌های بیماری ناامید شده‌ام. کاش می‌شد برای چند روز مداوم احساس بهبودی را تجربه کنم و فکر کنم دوباره به زندگی بازگشته‌ام.

آشفته بازار

چند روزی می‌شود دردهای جسمی بر من حادث شده، روز جمعه سر درد شدید را تجربه کردم. این درد با درد گوش و دندان همراه بود. در روزهای بعد آبریزش بینی و درد شدید در قفسه سینه داشتم. مرتب آنتی بیوتیک مصرف کردم. درد همچنان آزارم می‌دهد. هر چه جستجو کردم ریشه این درد چیست، متوجه شدم که من یک استرس شدید را تجربه کردم و تاثیر آن استرس باعث شده اگر عفونت خفیفی در بدنم هست با ضعیف شدن سیستم دفاعی بیشتر نمود کند. ابتدا هر چیزی در موبایلم به من استرس می‌داد را پاک کردم. چند کانال خبری تلگرامی و چند اپلیکشن و بیشتر مواقع نتم را خاموش می‌کنم. اخبار را مطلقا دنبال نمی‌کنم و قیمت‌ها را چک نمی‌کنم. حتی اپلیکیشن‌هایی که با آن‌ها خوابم را رصد می‌کردم و یک شوک راجع به وضعیت سلامتی‌ام می‌داد را پاک کردم. به نظرم وحشت و نگرانی‌هایم را دو چندان می‌کرد. عملکرد مالی و سرمایه‌گذاری از آغاز امسال به شدت ضعیف بوده است. طوری که گویی اصلا کار نکرده‌ام. اندک حقوقم دریافتی‌ام را در بازار از دست داده‌ام. من نگران پول نیستم، پول بالاخره باز می‌گردد. اما سلامتی و ریتم زندگی‌ام بهم ریخته است. طوری زندگی‌ام در همه  ابعاد آشفته شده است که حس می‌کنم باید با تلاش بیشتری آن را سر و سامان دهم. چند روز پیش یکی از همکاران به پتوس‌های روی میزمان اشاره کرد و پرسید جریان چیست همه گل‌ها حالشان خوب است جز یکی، احتمالا آن گل انرژی منفی دریافت می‌کند. آن گل نزدیک یکی از همکارانم بود که همیشه انرژی منفی می‌دهد و من را در بیشتر مواقع با حرف‌هایش عصبی می‌کند. از آن روز به آن گل نگاه می‌کنم و متوجه نحیف بودن و زردی‌اش می‌شوم چه برسد که سبز باشد و رشد کند. گویی گل‌ها نیز به انرژی آدم‌ها حساس هستند. جدیدا اوضاع مالی بهم ریخته و حتی مجبور به فروش دارایی‌ها برای امرار معاش هستم. تمدید قرارداد اجاره هزینه زیادی را بر من تحمیل می‌کند. این باعث می‌شود عایدی امسال که صفر ارزیابی می‌شد با زیان‌های مکرر، هم‌اکنون زیان خالص قلمداد شود. به هر حال دارایی از دست میدهم. موضوع فقط دارایی نیست سلامتی و حال خوب با آن از دست رفته است. ریتم زندگی بهم ریخته است. آشفتکی در کل زندگی‌ام پیچیده و شاید اول از همه باید تلاش کنم سلامتی خود را بازیابم. باید در برنامه غذایی‌ام تجدید نظر کنم. گویی بدنم به شدت تحلیل رفته، اگر بتوانم تا حدودی روح و روانم را در آرامش نگه دارم و انرژی‌ اطرافم را کنترل کنم. اوضاع قدری بهتر شود، در حدی که بتوانم به خودم و اوضاع مسلط شوم. آن وقت ممکن است تدبیری اندیشید برای رهایی از این منجلاب که در آن غرق شده‌ام.

کنترل خواب

در دوران جنگ که بورس تعطیل شد، کار ما هم تعطیل شد. راستش با یه بحران جدید به نام از دست دادن شغل روبه‌رو بودم. دوست داشتم فیلد کاریم رو تغییر بدم که تو چنین شرایطی نگران هزینه‌های روزمره نباشم. بدین سان تصمیم گرفتم یه دوره حسابداری ثبت‌نام کنم که امروز اولین جلسه‌اش شروع میشه. یه دفتر و خودکار جدید گذاشتم توی کیفم و مثل اون دورانی که ذوق ماه مهر رو داشتم، دل تو دلم نیست که برم سر کلاس بشینم. راستش دیروز فرصت نشد یه ساندویج برای امروز تدارک ببینم که از پس کلاس بربیام. دارم فکر می‌کنم به ته مانده موجودی کارتم شبیخون بزنم و یه خوراکی ساده بگیرم تا ضعف نکنم. راستش به لحاظ جسمی چندان توان ندارم و فکر می‌کنم دارم وارد فاز افسردگی می‌شم. از این رو خودم رو مجبور می‌کنم که تحت هر شرایطی از رختخواب دور بشم. نباید تو خونه بمونم که رختخواب برای من در دسترس باشه. قبلا در یک کتاب مربوط به طب سنتی می‌خوندم که نوشته بود خواب سرد هست و سردی عامل تمام بیماری‌هاست. من که همیشه خواب به خاطر شرایط روحی که اون موقع ازش بی‌خبر بودم برام پناهگاه امن بود. از آن پس سعی می‌کردم کمتر بخوابم و بیشتر بیدار باشم. الان هم برای فرار از تشدید افسردگی سعی می‌کنم کمتر بخوابم و خوابیدن رو به شب محدود کنم. هر چند دیروز کمی حالم خوب نبود و بعد از ظهر خوابیدم اما این شکستن قوانین رو دوست ندارم. باید روی خواب شب باکیفیت کار کنم. البته تجربه بهم نشون داده هر بار که نور گوشی به چشمم نمی‌خوره مغزم راحت‌تر به خواب میره و خواب عمیق رو تجربه می‌کنه، اما نور آبی موبایل در تاریکی تا مدت زیادی در خوابم اختلال ایجاد می‌کنه. کاش می‌تونستم حتی تا شعاع دورتری موبایلم رو نگه دارم برای اینکه خواب راحت‌تری داشته باشم. امروز دیر رسیدم شرکت، دلم نمی‌خواد لیست تاخیرهام زیاد بشه. کاش بتونم تلاش کنم صبح‌ها بدون هیچ دردسری راحت از خواب بیدار شم و این قدر به رختخواب نچسبم. طوری پتو رو بغل نکنم انگار که هرگز نمی‌خوام ازش جدا شم و رها شدن ازش و پیوستن به کار و زندگی حکم مرگ رو داره واسم و با این خیال مدت بیشتری در رختخواب بگذرانم و روزم را دیرتر از حالت معمول شروع کنم. اون روزی که بتونم خوابم رو کنترل کنم، قطعا روز باشکوهی هست و باید واسش جشن بگیرم.

اشتباه مهلک

شاید مهم‌ترین اشتباه من این بود که وقتی به روانپزشک مراجعه کردم، از شدت ترس، دوباره به قرص‌ها پناه بردم. از اینکه نمی‌تونستم بخوابم و خوابم بهم ریخته بود، کلافه شده بودم. مقاومتم برای نخوردن قرص‌ها شکست. اون انرژی که داشتم، در نتیجه مصرف قرص‌ها از بین رفت. الان یه جوری وارد فاز افسردگی شدم که هیچ چیز نمی‌تونه درستش کنه. درد رو تو بدنم حس می‌کنم، دردهای جسمی متعدد، بی‌حوصلگی به طرز مفرطی در من تشدید شده، طوری که از شدت رنج دلم می‌خواد سرم رو بکوبم به دیوار و هر چقدر دست و پا می‌زنم در جستجوی یک حس خوب کمتر جست‌وجو می‌کنم و دست از پا درازتر ناامیدتر از پیش می‌شوم. مطلقا حوصله هیچ احد‌الناسی ندارم و وجودشون برام آزاردهنده است. این شیشه آب روی میزم هر روز پر می‌شد و امروز خالی هست، دلم می‌خواد بردارم و به میز بکوبم طوری که بشکنه، اما این فقط یه حس هست برای تخلیه احساساتم و عواقب شدیدی در پیش داره، ممکن هست بعد از انجام این عمل به سادگی از شرکت اخراجم کنند. اطرافیان نتیجه بگیرند یک آدم بدون هیچ عامل بیرونی دست به عملی خشونت آمیز در یک محیط اداری و حرفه‌ای زد. امروز همکارم در حال آماده شدن برای رفتن به مجمع هست، حتی واسم یک کیک پرتقالی آورد. رابطه‌ام باهاش خوبه یعنی حرف بزنه می‌تونم باهاش حرف بزنم. اما آبدارچی که شیشه آب رو پر نکرده حتی دلم نمی‌خواد نگاش کنم وقتی واسم چای میاره، چه برسه ازش تشکر کنم. حس می‌کنم در انجام وظایفش کوتاهی می‌کنه، خصوصا که جدیدا یک ساعت و نیم پس از شروع ساعت کار تازه چای می‌آورد. همین الان هم چای آورد اما من باز هم تشکر کردم منتها یک تشکر سرد و بی‌روح، چیزی راجع به بطری آب روی میزم نگفتم، گویی از حرف زدن با او اکراه دارم. دلم می‌خواد لیوان چای را همین طور که پر است به زمین بیندازم طوری که بشکند، اما من این طور آرام نمی‌شوم. حجم زیادی از غم روی قلب و مغزم سنگینی می‌کند که انجام چنین کارهایی به تخلیه رنج کمک نمی‌کند، بلکه ممکن است دامنه غم را گسترده‌تر کند، گویی آتش عواقب دامن مرا می‌گیرد. یکی از همکارانم که سن پدر مرا دارد، امروز می‌گفت دیروز در محله شما بودم حیف که خانه‌تان را بلد نبودم. اگرنه می‌آمدم و زنگ می‌زدم و فرار می‌کردم. چقدر شوخی بی‌مزه‌ای بود. مردک بی‌نمک فکر می‌کند با این‌گونه حرف‌ها بامزه جلوه می‌کند و نشان می‌دهد که کودک درونش همچنان پر انرژی است. حتی کودکان نسل جدید هم دیگر چنین تفریحات مسخره‌ای ندارند. سعی می‌کنم از این به بعد اصلا نگاهش نکنم و جواب سلامش را سرد بدهم. طوری که جرات نکند چنین شوخی‌های بی‌مزه‌ای بکند. چای در حال سرد شدن است و هیچ میلی به خوردنش ندارم. باز هم احساس شکستن لیوان چای در من قوت می‌گیرد. سعی می‌کنم به لیوان چای نگاه نکنم، گویی احساس عصبانیت را در من به طور تصاعدی تشدید می‌کند. شبیه یک انبار باروت در حال انفجارم که منتظر یک جرقه است که همه چیز را در شعله‌هایش نابود کند. گویی تمام کبریت ها خیس خورده‌اند و نیرویی نمی‌تواند آن‌ها را روشن کند. بدین سان من فقط پتانسیل انفجار دارم و هیچ محرک بیرونی برای برانگیختن نیست. آن یکی همکارم در حال قدم زدن در کنار میزش است. اوایل که به این شرکت آمده بودم، فکر می‌کردم از دست آدم‌هایی است که با این نیت قدم می‌زند که تحرکی داشته باشد و یک جا نشستن سلامتی‌اش را به خطر نیندازد. اما بعدها فهمیدم مواقعی که در زیان است میل به قدم زدن‌های طولانی دارد. تقریبا چند ماهی می‌شود که قدم زدنش روی مخم است. دلم می‌خواهد بهش بگم برود و در راهرو قدم بزند، اما حوصله حرف زدن با او را ندارم. نمی‌خواهم تنش ایجاد کنم، در محیطی که مدت زیادی محکوم به ماندن در آن هستم. بالاخره لیوان چای را دست گرفتم و نیمی از آن را نوشیدم. به غایت سرد، بی‌مزه و گس بود. هیچ جانی به جسم سردم نداد، مثل موجودی بی‌خاصیت گویی از کنار غم‌ها بی‌تفاوت رد شد. 

اختلال حافظه

دیروز نوبت روانپزشک داشتم و از مشکلاتم در مواجهه با مسائل حافظه صحبت کردم. من متوجه شدم که حافظه کوتاه‌مدتم دچار اختلال شده و خیلی چیزها رو یادم میره. خودم تصورم بر این بود که به خاطر تجربه الکتروشوک هست. دکتر رد کرد و گفت به خاطر عوارض جانبی داروها و خود بیماری هست، تاثیر الکتروشوک نهایتا شش ماه هست. البته من فرصت نکردم تحقیق کنم اما در این نکته تردید دارم. ویتامین ب کمپلکس و سبک تغدیه سالم رو پیشنهاد داد. همچنین گفت می‌تونم از تمرینات سبک مغزی که در پلی استور هست، استفاده کنم. سابقا چند اپ دانلود کرده بودم. تا حدودی زیاد درگیرش بودم و وقتی می‌دیدم از یه حد خاص نمی‌تونم توانایی‌ام رو ارتقا بدم. اعصابم بهم ریخت و دیگه ازشون استفاده نکردم. امروز صبح تو مسیر با یه بازی درگیر بودم که تمرین خوبی برای بیدار کردن ذهنم بود. عموما تا نرسم شرکت و چای نخورم لود نمی‌شم و آبدارچی هم ساعت توزیع چای را به هشت افزایش داده، در حالی که ساعت کاری از شش و نیم شروع میشه. من امروز حس کردم می‌تونم مغزم رو بدون چای بیدار کنم. البته رسیدم شرکت تا حدی درگیر بازی بودم و سخت گوشی رو کنار گذاشتم و اولش تمرکز نداشتم. رفته رفته با خوردن چای حالم بهتر شد. راستی یه چند بار حالم بد بود درخواست چای نبات دادم، آبدارچی چای بعدی رو هم با نبات آورد که همکارم اعتراض کرد. جدیدا رندم‌وار گاهی نبات رو در چای حل می‌کنه و به شکلی که کسی متوجه نشه بهم چای نبات میده و این ایده خودش هست. احتمالا فکر کرده چطور بهم چای نبات بده که بقیه اعتراض نکنند. گاهی حدس زدن اینکه چای نبات هست با لمس دیواره لیوان برام تبدیل به یک تفریح میشه، گاهی هم طعم ساده چای توی ذوقم می‌خورد.  تصمیم دارم صبح‌ها با فکر کردن به روزم و مرور تسک‌ها و تمرینات حافظه تا حدودی خودم رو بیدار کنم. عصرها در مسیر برگشت موزیک، پادکست یا تحلیل سیاسی گوش بدم. من به طور مستمر پیاده‌روی اجباری از مسیر خانه تا مترو را دارم، گاهی حتی بیشتر پیاده‌روی می‌کنم. اما صبح‌ها حتی در همان پیاده‌روی هم ذهنم بیدار نیست، شبیه یک روح سرگردان در خیابان راه می‌روم و نمی‌دانم چرا ذهنم بیدار نمی‌شود. باید برای حافظه‌ام و تقویت آن جدا فکر کنم و آن را به فعالیت وا دارم. لازم است خواب شبانه‌ام را تنظیم کنیم و هر شب مطالعه داشته باشم. اگر ذهنم بتواند خودش را با شرایط تطبیق دهد و رفته رفته خود را تقویت کند قطعا احساس بهتری نسبت به خودم دارم. به خاطر داروها ذهنم در یک گیجی خاصی است، از همه بدتر قرص خواب بود که دوره‌ای تجویز شد، در شرایط مانیا که مشکل خواب داشتم. اکنون قطع شده است. تصمیم دارم تا حد ممکن از دارو استفاده نکنم، مگر مجبور شوم.

فقر و فلاکت

در دوران جنگ تعطیلی بازارها و اختلال در سیستم بانکی سبب شد که نااطمینانی نسبت به آینده تشدید شود. تعطیلی بازارها بیم از دست دادن شغل برای همیشه را تقویت می‌کرد. نداشتن هیچ درآمدی و از آن طرف هزینه‌هایی که پابرجا بود، ترس و نگرانی را بیش از پیش تشدید می‌کرد. اختلال در سیستم بانکی و هجوم افراد به ای‌تی‌ام‌ها برای دریافت اسکناس به نوعی این احساس را به وجود می‌آورد که در آینده نه چندان دور برای تهیه کالاهای ضروری ممکن است دچار مشکل شویم و بخش زیادی از پول خود را برای تامین آن‌ها از دست بدهیم. تعطیلی مغازه‌ها یکی پس از دیگری حتی باعث شد که فکر کنم در تامین نان و مایحتاج روزمره نیز با مشکلات عدیده‌ای مواجه خواهم بود. بخشی از پول خود را به صورت نقد نگه داشتم تا در صورت تعطیلی بازارها برای گذران زندگی به دریوزگی نیفتم. اما بودن پول در حساب همانا و راه به راه هزینه تراشیدن همانا، طوری که تدبیرها کارگر نیفتاد و همچنان در فقر و فلاکت و بدبختی به سر می‌برم. هزینه‌ها را مرور می‌کردم به خاطر ترس از نبود کالاهای اساسی مقداری لوازم بهداشتی و شوینده خریده‌ام که برای مصرف چند ماه کافی است. غافل از اینکه این خریدهای هیجانی باعث ته کشیدن حساب شده است. هم اکنون در حسابم شصت هزار تومان موجود است که باید تا آخر ماه با آن زندگی کنم. حتی سرمایه‌گذاری در فصل بهار با بحران جدی روبرو بوده است و عملا مبلغی به آن اختصاص داده نشده است. اما در ماه‌های خرداد و تیر به دلیل جنگ هزینه‌ها به طرز عجیب و سر سام آوری افزایش یافته است. در آستانه بی‌پولی نیازها بیش از پیش رو به گسترش است، گویی موجی از هزینه‌ها در راه است که درآمدها توان پوشش آن را ندارد. باید هاست و دامین سایت را تمدید کنم، لباس، کیف و کفش بخرم. برخی از کالاهای مصرفی  را تهیه کنم که عملا تمام حقوق دریافتی من را می‌بلعد. یازده روز را باید با شصت هزار تومان بگذرانم، فکر می‌کنم فقط می‌توانم نان بخرم. همین الان برای بار دوم پیام تمدید هاست و صورتحساب پرداخت نشده آمد که موجی بر بدبختی من افزود. سایت را برای تمرین و اجرای آموزش‌ها در کلاس به راه انداختم که بعدا گسترش دهم اما فرصت نشد. الان وارد پنل کاربری شدم و برای تمدید هاست و دامنه فردا آخرین مهلت پرداخت است، قدری استرس دارم و هیچ پولی برای پرداخت آن ندارم. چقدر ادامه این زندگی با این شرایط رقت بار به نظر می‌رسد.

دوران جنگ

روز اول جنگ، وقتی وضعیت نابسامان اینترنت را دیدم، تصمیم گرفتم کتابخانه‌ام را مرتب کنم. سخت مشغول بودم و کتاب‌ها را مرتب کردم. ذهنم از نظم و ترتیب چیدمان کتاب‌ها در کتابخانه آرامش گرفت. پس از رضایت از نتیجه کار به قنادی رفتم و نان‌خامه‌ای گرفتم و با چای در دست در حال نگاه کردن به کتابخانه لذت خود را به اوج رساندم. هر چند در تمام مدت موزیک پلی می‌شد و با آرامش مطلق مشغول کار بودم. دو روز بعد که دایی‌ام پرسید صدایی در اطراف شنیدی؟ پاسخ دادم که راستش شب اول با صدای انفجار بی‌توجه به عامل صدا خوابیدم. در خبرها می‌خواندم در نزدیکی‌های ما خبری است، اما آن‌قدر صدای موزیک بلند بود که چیزی نمی‌شنیدم. شب نیز به لطف دوران مانیا و روی آوردن مجدد به قرص، در آن دوران قرص خواب استفاده می‌کردم. بنابراین سنگینی خواب تا حدودی مرا در امان نگه داشت. هر چند شب‌هایی که صدا شدید بود از خواب می‌پریدم و دوباره به خواب می‌رفتم. روز قبل از جنگ لپ‌تاپ را با چند منظوره اکتیو تمیز کردم، کیبورد لپ‌تاپم کار نمی‌کرد. نگرانی و دغدغه داشتن برای لپ‌تاپ مرا از تمرکز بر روی موضوع جنگ دور می‌کرد. عصر یک‌شنبه برای تعمیر لپ‌تاپ به بازار کامپیوتر رضا رفتم و در همان لحظات صدای انفجار شنیده شد، همه اهالی بازار از مغازه‌ها هراسان بیرون پریدند و به فکر بسته مغازه‌هایشان بودند. هیچ کس رغبتی نشان نمی‌داد حتی لپ‌تاپم را نگاه کند. در نهایت یک مغازه بیرون از پاساژ روی خوشبختی به من نشان داد و برای حل سریع موضوع یک کیبورد اکسترنال ارزان قیمت خریدم. روزهای اول از تعطیلی بورس خوشحال بودم، چرا که شرکت نیز تعطیل شد. اما هر چه بر تعطیلی‌ها افزوده می‌شد، نگرانی‌های من نیز تشدید می‌شد. نسبت به وضعیت مالی خود در آینده به شدت نگران بودم. در این بین خانواده مدام در تماس بودند که تهران را رها کنم و به خانه بازگردم. اما من آرامش خانه خودم را ترجیح می‌دادم و در برابر این خواسته مقاومت می‌کردم. یک روز با بهانه برای درست شدن لپ‌تاپ، نوبت دکتر، باز شدن بازار معاملات بورس انرژی و کالا، صندوق‌های درآمد ثابت، نبودن بلیط و خلاصه سعی کردم به نوعی عدم علاقه خودم را نشان دهم تا از حجم اصرارها و فشارها بر خود بکاهم. تهران تبدیل به شهر ارواح شده بود. مغازه‌ها اکثرا بسته بودند و تعدادی که باز بودند، روز بعد آن‌ها هم مغازه‌های خود را بستند. مترو خلوت بود و در خیابان تعداد ماشین‌ها کم شده بود. حتی یک روز که تهدیدها شدید بود افراد زیادی را چمدان به دست می‌دیدم که در حال ترک تهران هستند. بسته بودن نانوایی‌ها باعث می‌شد به این فکر کنم که چقدر بحران روز به روز عمیق‌تر می‌شود. راستش می‌ترسیدم گویی که بقا به خطر افتاده است. هر شب با این امید می‌خوابیدم که صبح در کار نیست و صبح که چشم باز می‌کردم خوشحال از این بودم که دیشب هم به خیر گذشت. پس از پایان جنگ و اعلام آتش بس مدام منتظر بودم بازار باز شود و امیدها برای سر کار رفتن بازگردد. در آن دو هفته چنان اذیت شده بودم که حتی دیدن آگهی کارگر ساده هم چنان به من چشمک می‌زد که گویی این هم یک شانس در این زندگی است که به امتحان کردنش می‌ارزد. دو شب است دیگر قرص خواب نمی‌خورم و اکنون شب‌ها راحت می‌خوابم. هر چند ساعت خوابم کم است. اما گویی همه از به هم ریختن خوابشان و حساس شدن به صداها صحبت می‌کنند. شاید در آن دوران قرص‌ها تا حدودی مرا نجات داد. خیلی کم فکر می‌کردم و شب خواب عمیقی داشتم. کمی نسبت به آینده نگران بودم اما این‌گونه نبود که مدام در حال فکر کردن باشم طوری که خودم را آزار دهم. یک بار وقتی در آشپزخانه در حال آشپزی بودم صدای انفجار را شنیدم و ساعتی بعد به خیابان رفته و از دیگران در مورد اینکه کجا مورد حمله قرار گرفته می‌پرسیدم. هیچ کس اطلاعات درستی نداشت و در نهایت پیرمردی در پارک راجع به حمله به کیمی دارو صحبت کرد. از پارک هاله ابر و دود پیدا بود و بعد هم دیدن تعداد زیاد ماشین‌های آتش نشانی  چند ساعت بعد حادثه جز نزدیک‌ترین تجربه من از محل حادثه بود. البته چند روز قبلش هم گویا کیمی دارو مورد حمله قرار گرفته بود که آن روز در فرهنگسرای اشراق بودم که صدا را شنیدم اما افرادی می‌گفتند حمله به سرخه حصار بوده است. از روی پل رد دود در آسمان مشخص بود اما جز صدا و تصویر دود چیزی از ماجرا دستگیرم نشد. نسبت به تجربه جنگ قدری هیجان داشتم، چیزی که در فیلم‌ها دیده بودم از نزدیک تجربه می‌کردم. اما در بعد زندگی واقعی ورای هیجان همه چیز ترسناک بود. بقا به خطر افتاده بود و ترس چنان غالب شده بود که هر روز در ناامیدی و یاس بیشتری فرو می‌رفتم. احتمال موقت بودن آتش بس وجود دارد، اما نمی‌خوام بیهوده ذهن خود را مشوش کنم و برای چیزی که هنوز اتفاق نیفتاده نگران باشم. هر وقت اتفاق افتاد چاره‌ای می‌اندیشم و اکنون تا حدودی خودم را برای مدیریت بهتر اوضاع آماده می‌کنم.

بازگشت دوپامین

چند روزی میشه که موسیقی باعث شده در زندگی من شادی و آرامش جریان داشته باشه. احساس می‌کنم مثل سابق می‌تونم از زندگی لذت ببرم و زندگی را در آغوش بگیرم. برای اینکه بسنجم این احساس واقعی هست یا نه، دیروز از میدان آرژانتین تا میدان حر را پیاده طی کردم. در مسیر از ولی‌عصر و انقلاب گذشتم. صدای موزیک را بالا بردم و بی‌توجه به افراد در خیابان قدم می‌زدم. نان سنتی گرفتم. خودکار قرمز خریدم. در کتابفروشی‌ها قدم زدم و شمع‌های معطر را بو کردم. موسیقی لذت بردن از زندگی را تشدید می‌کرد. گویی همان آدم پیش از حملات سایکوز بودم. یک بار به دکترم که فلوشیپ سایکوسوماتیک بود گفتم دیگر از خیابان‌گردی در انقلاب لذت نمی‌برم. اما او پاسخ داد که احتمالا به خاطر تجارب تلخ گذشته است. حتی در کتابی از هلن فیشر خوانده بودم که لیتیوم ترشح دوپامین را کاهش می‌دهد. اما دکترم از من قبول نکرد و پرسید چه کسی همچین چیزی گفته است. بعدها از چت جی پی تی راجع به تاثیر لیتیوم بر کاهش دوپامین پرسیدم. پاسخش این بود که به طور غیر مستقیم لیتیوم سبب کاهش ترشح دوپامین می‌شود. چیزی که مرا آزار می‌داد این بود که از قدم زدن در انقلاب و کتابفروشی‌ها همچون گذشته لذت نمی‌بردم و حتی اخیرا مسیرم را کج می‌کردم که گذرم به انقلاب نیفتد. برایم دردناک بود که از قدم زدن در آنجا همچون گذشته لذت نمی‌بردم. اما دیری نپاهید که معما حل شد و همه چیز در دوپامین خلاصه می‌شد. دوپامین سبب ایجاد شور و شوق در زندگی‌ام شده است. دکتر جدید مدام راجع به احساس سرخوشی از من سوال می‌پرسد و من سعی می‌کنم اوضاع را در حدی کنترل کنم که آسیب و خطر جدی مرا تهدید نکند. تصمیم دارم آخر هفته به جمعه بازار بروم و خودم را به سنسو دعوت کنم. در هفته‌ای که گذشت دویست و چهل دلار در بازار سود کردم که با صد دلار آن همان روزهای اول هفته بدهی‌هایم را پرداخت کردم. نمی‌دانم معاملات این هفته چطور خواهد بود، اما گویی بر روان خود تسلط بیشتری در کنترل احساسات ناشی از معاملات دارم و کاملا منطقی فکر می‌کنم. شاید مجبور باشم موضوع پایان‌نامه را تغییر دهم، روی کمک دوستی برای بخش تحلیل داده با پایتون حساب کرده بودم، که گویی باید تماما بر توانایی‌های خودم تکیه کنم. فلذا باید موضوعی انتخاب کنم که توان صفر تا صد برای انجام دادنش را داشته باشم. می‌خواهم از دوپامین موجود در مسیر لذت بردن از زندگی و بهبود کیفیت زندگی استفاده کنم. این شادی درونی مرا به همان آدمی که از سال‌ها قبل می‌شناختم نزدیک‌تر می‌کند. احساس می‌کنم موسیقی باعث شد روح من در آرامش قرار بگیرد. شبیه سهمی می‌مونم که بعد از سقوط سهمگین تو یه محدوده رنج افتاده و مدت‌هاست ساید ویز شده الان داره تحرکات ریزی میزنه که با خودت میگی نکنه داره رشدش رو شروع می‌کنه. درسته رشدش آهسته است همراه با حرکات برگشتی، اما روند صعودی به نظر میاد با شیب خیلی کم، این نشانه در ادامه میتونه تقویت بشه و سهم حرکت استخوان‌دارتری از خودش نشون بده، فعلا باید با همین نوسانات محدود خودش رو محکم نگه داره که دوباره افت نکنه. من در حد توانم برای این رشد می‌جنگم.

عدم تعادل

یکی از مهم‌ترین مسائلی که افراد دوقطبی باهاش درگیر هستند، رنج بی‌تعادلی در موضوعات مالی است. رگه‌هایی از ولخرجی و خساست رو به شکل افراطی دارند و هیچ وقت تعادل رو در زندگی تجربه نمی‌کنند. من ذاتا موجود ولخرجی هستم و اگر پول در حسابم باشد تا آن را به صفر نرسانم از پای نمی‌نشینم. بنابراین پول را از دسترس خودم دور می‌کنم تا جلو خرج‌های بیهوده هوس‌گونه را بگیرم و آن را کنترل کنم. شاید خرید خانه موضوع جذابی برای پس‌انداز و سرمایه‌گذاری بود. اما مدت‌هاست که از خریدش تا حدودی منصرف شده‌ام. در مورد مکان زندگی در تهران چندان مطمئن نیستم. به علاوه خانه‌ای ایده‌آل می‌خواستم در منطقه‌ای خوب، با متراژ بالا و نوساز که با بالا رفتن قیمت‌ها تا حدودی از دسترس من خارج شد. تازگی‌ها متوجه این مسئله شده‌ام که مغز من به نور به شدت حساس است. نور کم و روزهای ابری مرا به فاز افسردگی پرتاب می‌کند. دلم از این خانه‌هایی می‌خواهد که تماما شیشه است و ویوی جالبی دارد که بتواند نور را به داخل خانه با شدت بسیار وارد کند، از خانه ایده‌آلم دورم و باید برای آن بیشتر تلاش کنم. از زمانی که در فارکس چند هزار دلار از دست دادم، رویه زندگی من تغییر کرده و فشار بسیار زیادی سمت هزینه‌ها افتاده است. در حالی که قبلا هیچ وقت این طور نبود. یه خروجی اکسل از معاملاتم در بورس گرفتم، متوجه شدم فقط حدود چهار درصد از معاملات من با زیان همراه بوده است. دلیل موفقیت من در بورس چیه و چرا نمی‌تونم در فارکس به همون اندازه موفق باشم و مدام زیان میدم. معمولا در بورس من با یه کندل در روز طرفم اما در فارکس چون در تایم فریم ام یک معامله می‌کنم با هزار و چهارصد و چهل کندل مواجه می‌شوم. تحلیل یه کندل ساده است و به لحاظ روانی قدرت کنترل بر خودم و تصمیم گیری رو دارم. اما در فارکس بین کندل‌ها گم می‌شوم و قدرت کنترل بر احساسات خود را از دست می‌دهم. در بورس چیزی به اسم لوریج نداریم بنابراین بحث مدیریت سرمایه محلی از اعراب نداره اما تو فارکس ضعف من در این بخش خودش رو به شدت نشون میده. به علاوه در بورس من به شدت روی بخش تحلیل بنیادی، تحلیل تکنیکال و تحلیل سنتی‌منت بازار تسلط دارم، گاها آسترولوژی هم استفاده می‌کنم و قسمت روانشناسی بازار هم خوب مدیریت می‌کنم. در فارکس در همه این داستان‌ها نیاز دارم خودم رو به شدت تقویت کنم و دانشم رو ارتقا بدم تا بتونم اونقدری بر بازار مسلط باشم که از هر موقعیتی در جهت سودآوری استفاده کنم. مثلا توی همین فروردین‌ماه این‌قدر دقیق اخبار مذاکرات رو دنبال می‌کردم که قبل از هر مذاکره نبض بازار دستم بود که بعدش قراره چی بشه، اما الان دیگه دنبال نمی‌کنم چون اصلا سهم ندارم و دلیل نداره با دنبال کردن اخبار برای خودم استرس تولید کنم. شاید مهمترین هدف من در زندگی برای امسال این هست که دانشم رو چه به لحاظ روانشناسی بازار، مدیریت سرمایه، تحلیل تکنیکال، تحلیل بنیادی، تحلیل سنتی‌منت و آسترولوژی مالی  در بازار فارکس ارتقا بدم و معاملاتم رو با بالاترین سود ممکن ببندم. دقیقا همون رفتاری که تو بورس دارم و چنان تسلطی دارم که حس می‌کنم هیچ کس به اندازه من نمی‌تونه این‌قدر دقیق تحلیل کنه باید همون آدم رو از خودم تو بازار فارکس کپی کنم. نباید یه آدم دیگه باشم، تو بازار فارکس من الان خوک هستم، دلم می‌خواد خرس باشم. توی بورس گاو هستم. توی وال استریت چهار تا حیوان در بازارهای مالی داریم، گاو و خرس که همواره در حال سود هستند. گاوها از بالا رفتن قیمت سود می‌برند و خرس ها از پایین رفتن قیمت سود می‌کنند. خوک‌ها موجوداتی طمع کار هستند که معامله در سود را به امید سود بیشتر رها می‌کنند و سپس معامله در زیان فرو می‌رود. گوسفندها افرادی هستند که دنباله‌رو دیگران هستند، از خود دانشی ندارند  و زمانی که زیان می‌کنند تازه شروع به ناله کردن می‌کنند. گوسفندها و خوک‌ها زیر دست و پا له می‌شوند. از اون روزی که سخنرانی عراقچی در کارنگی لغو شد، تمام سهامی که قابلیت فروش داشت را فروختم و از بازار خارج شدم. فردایش نیز سهامی که بسته بود و باز شد را نیز فروختم و موجودی‌ام در بورس صفر شد. احساس می‌کردم مذاکرات به جایی نمی‌رسد، چون همان روز وزارت خزانه‌داری ایالات متحده دو نفر را در ارتباط با فروش نفت تحریم کرد و حتی جلسه چهارشنبه لغو شد. وقتی در جلسه به همکارانم می‌گفتم به خاطر این وقایع به بازار خوشبین نیستم آن‌ها به من می‌خندیدن و مجدد سهم می‌خریدن. حالا که بعد از گذشت دو هفته این جو تازه به بازار تزریق شده که ممکنه مذاکرات نتیجه نده بیشتر احساس قدرت می‌کنم، از اینکه این قدر دقیق منابع و اخبار رو پیگیری می‌کنم و زودتر از همه متوجه تغییرات میشم حس خوبی دارم. این بخشی از قدرت یک دو قطبی هست. اما چون یک کاری هست که انرژی زیادی از من می‌گیرد، مواقعی که خودم قصد خریدوفروش ندارم اصلا اخبار را دنبال نمی‌کنم. در دنیایی زندگی می‌کنم که گویی انگار اخبار وجود ندارد، البته به خاطر تشدید استرس و بدتر کردن شرایط بیماری واقعا باید از اخبار دوری کنم. تقریبا از هفته پیش دیگر اخبار را دنبال نکردم حتی قیمت‌ها را هم چک نمی‌کنم گویی اصلا اهمیت ندارند. هیچ از بازار نمی‌دانم. این عدم تعادل در دنبال کردن اخبار هم در من هست. بخوام ته داستان در بیارم چند تا تحلیل سیاسی گوش میدم و همه منابع رو چک می‌کنم. بخوام بی خبر باشم حتی یه منبع خبری هم چک نمی‌کنم. یا صدمو میذارم و همه انرژیم رو متمرکز می‌کنم  و همه چی می‌دونم یا صفر هستم و هیچ اطلاعی ندارم. به قول غزاله علیزاده تاب ایستادن در میان بام در ما نیست همیشه باید از یک طرف بیفتیم. چند روز دیگه سالروز مرگ غزاله است، اون تو جواهرده خودش رو حلق آویز کرد و گفته بود خسته شده از اینکه کلید توی قفل می‌چرخاند و آن سمت در هیچ کس منتظرش نیست. چیزی که برای غزاله آزاردهنده بود، برای من خوشایند بود. اینکه هیچ کس منتظرت نباشد شاید غمی در خود نهفته داشته باشد اما احساس رهایی و آزادی دارد. من دوباره به روزهای مشقت و سختی‌های مالی افتاده‌ام. پس از پرداخت اجاره نزدیک دویست دلار از باقی‌مانده پولم را در فارکس صفر کردم. یکی از خوانندگان وبلاگ به من پیشنهاد داد پادکست وای از دنیای دو قطبی رو گوش بدم. ایشون می‌گفتن یه دو قطبی هیچ وقت از اشتباهاتش درس نمی‌گیره و اونا رو تکرار می‌کنه. من این بعد رو تو خودم خیلی کم دیده بودم ولی تو فارکس در حد فاجعه خودش رو نشون داد. کلا وقتی درگیر احساسات میشم این بعد در من خیلی مشهود میشه که نمی‌تونم تفکیک کنم و از اشتباهاتم درس نمی‌گیرم. حالا یه موجود بدبخت بی‌پول هستم که حتی از همکارم پول قرض گرفتم و تا آخر ماه استرس گذران زندگی در حد بخور و نمیر دارم. آن قدر که برای پرداخت هزینه حمل‌ونقل دچار احساس نااطمینانی هستم آیا تا آخر ماه توان رفتن به سر کار دارم و از پس هزینه مترو و اتوبوس برمی‌آیم. دیگر حتی به خانواده‌ام هم برای کمک کردن رجوع نمی‌کنم، چون چند بار مادرم تذکر داده که تو باید یه حدی از پولت را نگه داری برای روز مبادا و معاملات پر ریسک انجام ندهی و همان تابستان مرا برای همیشه از فعالیت در بازار فارکس منع کرد. راستش حوصله سرزنش و حرف‌هایش را ندارم برای همین دلم نمی‌خواد در ازای له شدن چند باره شخصیتم درخواست پول کنم. این عدم تعادلی که تو کل زندگی گریبان من رو گرفته با یه لیتیوم حل میشه، اما سر خوردن همین قرص کوفتی هم سرکش هستم. مقاومت می‌کنم چون خلاقیت و قدرت فکر کردنم رو از دست میدم میشم مثل آدمی که هیچ ایده و نظری از خودش ندارد. گاهی با خودم فکر می‌کنم مگر می‌شود و مگر بدبخت‌تر از من در دنیا هست، با مشکلاتی دست و پنجه نرم می‌کنم که هیچ کس نمی‌تواند واضح درکش کند و همه این‌ها به خاطر کمبود ماده‌ای به نام لیتیوم در مغز است، چرا در خلقت من لیتیوم تنظیم نشد تا بتوانم مثل همه آدم‌ها راحت زندگی کنم. قبلا احساس متفاوت بودن به من لذت می‌داد الان که متوجهم به خاطر بیماری است بیشتر به من رنج می‌دهد.

ماجرای آبدارچی

ماه رمضون بود و آبدارخانه شرکت در حالت نیمه تعطیل بود. به طور عمومی در ملا عام خدمات رسانی انجام نمیشد. برای صرف چای باید به آبدارخانه طبقه پایین می‌رفتیم. من نیز به علت افتادن انرژی و فشار کاری به آبدارخانه مراجعه می‌کردم. من که آن روزها با افسردگی دست و پنجه نرم می‌کردم، تنها امیدم برای زندگی همین نوشیدن چای بود. آبدارچی برایم دو بار چای می‌آورد و گاهی هم بین روز به من تلفن می‌کرد که چای تازه دم دارد و از من می‌خواست به پایین بروم. گاهی نان، کوکی و بیسکوییت نیز برایم می‌آورد. من در پی این بودم که لطف و محبتش را جبران کنم. اولش چشمم به تمرین دیکته کلمات انگلیسی افتاد. گویا کلاس خصوصی برای زبان انگلیسی می‌رفت و ایده‌اش این بود که وقتی به فروشگاه می‌رود روی بعضی از اجناس کلمات انگلیسی درج شده که او به سختی متوجهشان می‌شود. قبلا متصدی امور دفتری بوده و اکنون در دوران بازنشستگی به عنوان شغل جانبی این سمت را دارد. از اینکه در سن شصت و هفت سالگی به فکر ارتقای دانش خود بود، لذت می‌بردم. اولش شاکی بود که دیکته هشت شده است و با تمرین بسیار به نمره دوازده رسیده است. من که در حال مشاهده تمرین کردن او بودم، به او پیشنهاد دادم که دفترش را خط کشی کند و به صورت ستونی کلمات را تمرین کند. تا با تکرار بیشتر در ذهنش جا بیفتد و دیرتر فراموش کند. نمره‌اش دفعه بعد نوزده شد. خیلی از روشی که به او یاد داده بودم خوشش آمده بود و گفت رفتم خانه و برای خانمم از تو تعریف کرده‌ام. در آن برهه از زمان که روابطم در سطح خوبی نبود و هیچ کس را نداشتم احساس می‌کردم یک نفر در این دنیا تا حدودی حواسش به من هست. یک بار هم بحث بلیط برای سفر شد، من گفتم بلیط اتوبوس گرفته‌ام و او گفت چرا بلیط هواپیما نگرفته‌ای. گفتم فوبیای پرواز دارم. گفت تو تحصیل کرده‌ای خانم من بی‌سواد است، تو نباید بترسی. داستان مهار کردن ترس خانمش در مواجهه با پرواز را برایم تعریف کرد. روزهای پایانی سال طلا شروع به رشد شدید کرد. من به او پیشنهاد خرید عیار دادم. او از مدیر معاملات شرکت خواست برایش عیار بخرد. چند روزی خوب سود کرد و باز هم اضافه کرد. شماره مرا گرفت و گفت عید باهاتون تماس می‌گیرم و راجع به قیمت‌ها می‌پرسم. روز اول عید چند ساعت بعد از تحویل سال زنگ زد و جواب ندادم، بعدش پیام داد و پیامش را پاسخ دادم. روزی که بازار باز شد تماس گرفت و به او اطمینان دادم اوضاع خوب است. خودم یازدهم فروردین اوضاع را نامساعد دیدم و هر چه عیار داشتم فروختم، پنج روز تعطیل بود و ممکن بود هر اتفاقی بیفتد. از او پرسیدم به مدیر معاملات دسترسی دارد گفت که به شرکت نیامده است. من نیز او را نگران نکردم گفتم حداقلش این است که شنبه به او می‌گویم بفروشد. یکی دو روز اوضاع اونس طلا مساعد بود و آخر هفته اونس طلا پایین آمد. شنبه که به شرکت رفتم به او گفتم اوضاع مساعد نیست امروز بفروش. گوش نکرد و از تحلیلگران دیگر در شرکت نیز مشورت گرفت و دست به فروش نزد. فردای آن روز نیز هشدار دادم که بفروش اما بی توجهی کرد. روز بعد نیز مثبت بود و من چیزی نگفتم. با انتشار اخبار مذاکرات و کاهش قیمت‌ها به او گفتم، ببین شما اسفند در قیمت بالا خریده‌ای و سودت در این روزها کم شده است داری میرسی به اصل سرمایه، مهمترین اصل اینه که سرمایه ات رو حفظ کنی و بعد به فکر سود باشی. اگه با خیال اینکه بالا می‌رود نگه داری ممکن است چند ماه در ضرر باشی و اعصابت بهم بریزد تا سرمایه‌ات جبران شود، بنابراین امروز بفروش. این بار به حرفم گوش داد و با شش میلیون سود از معامله خارج شد. بعد که قیمت‌ها بیشتر می‌ریخت بیشتر از من تشکر می‌کرد و می‌گفت چه حرفی زدی، معلوم است کارت را درست انجام می‌دهی و با بقیه فرق داری. راستش من نسبت به پیشنهاد خریدی که به او داده بودم احساس تعهد می‌کردم و دلم نمی‌خواست سرمایه‌اش را از دست بدهد. در سال جدید آبدارچی با کیفیت بیشتری به من خدمات می‌دهد. دیروز برای مجمع بیرون از شرکت رفته بودم و بعد که بازگشتم به او تلفن کردم که حال خوبی ندارم برایم چای بیاورد، همراهش شیر داغ نیز آورد. شیر را دو ساعت قبل توزیع کرده بودن و نبودنت به معنای از دست دادنش است. اما اینکه او محبت کرد و آورد، آن هم داغ برای من لذت داشت و مفهوم خوبی داشت. اینکه آن‌ها بالاخره متوجه لطفت می‌شوند و متقابلا جبران می‌کنند.