امروز صبح مثل اکثر روزها به سختی از رختخواب بلند شدم. لباس پوشیدم. در تاریک روشن صبح از خانه خارج شدم و مسیر همیشگی پیادهرو، مترو و بی آر تی را تا رسیدن به محل کار طی کردم. از آنجایی که چهارشنبهها جلسه تحلیل هست و باید نتایج کارهای خود را ارائه دهیم احساس بدی داشتم. راستش فقط یه شرکت را کار کرده بودم و چون درگیر گزارش کدال بودم و کمی هم وقت تلف کرده بودم، برای جلسه آمادگی چندانی نداشتم. به خودم میگفتم من نمیکشم با این حال صبح از خانه بیرون آمدم و نمیتوانم کار کنم. در ذهنم حتی به این فکر میکردم که نکند نتیجه مصرف نکردن داروها است که خودش را دارد نشان میدهد. همیشه شاکی بودم که چرا من مدت طولانی داروهای آنتی سایکوتیک مصرف میکردم. اما در این لحظه چنان به زانو درآمده بودم از هجوم افکار منفی که با خودم می گفتم آن بی خیالی که داروها به آدم میدهد هم چندان بد نیست. به شرکت رسیدم که متوجه شدم مدیرم امروز نمیآید، البته چند روزی است که بیمار است و نمیآید. معاون سرمایهگذاری هم نیامد و خبر رسید امروز نمیآید. همکارم هم نیامده بود. جلسه تحلیل خود به خود کنسل شد. هر چند من تا قبل از ساعت ده و نیم چند شرکت را آپدیت مختصری کرده بودم. خبر نیامدن مهمترین شخص که معاون سرمایهگذاری است، مثل نوری از امید روزم را روشن کرد. من امروز حتی به استعفا هم فکر میکردم. دیشب حین دیدن یک کلیپ که محتوایش این بود که خدا حواسش به شماست، اشک ریختم و گفتم خدا در زندگی من نیست. اصلا مرا نمیبیند. امروز حضورش را حس کردم. من متوجه شدم گاهی اوقات فرکانس و ارتعاشهای عجیبی به جهان هستی میفرستم، چیزهایی در دلم آرزو میکنم یا به خاطرش غصه میخورم که خیلی زود محقق میشود. شاید امروز صبح بزرگترین بحرانم جلسه بود که استرسش را از دیروز داشتم، اما امروز شبیه معجزه بود. به نیامدن سر کار و استعفا فکر میکردم. آخر هفته با خودم کمی کار دارم، باید بنشینم و برنامه ریزی کنم. کمی به آینده فکر کنم. ذهن خود را آرام کنم. میخواهم یک کتاب جدید شروع کنم. آشپزی کنم.
نمیدونم مشکل چی هست که مدیرعامل تایید نکرده واریزی صورت بگیره، اما از همکاران شنیدم که این هفته خبری از حقوق نیست. در حساب معاملاتیام مقداری اندکی دلار داشتم که امروز همه رو فروختم تا بتونم اجاره خونه این ماه که موعدش یکی دو روز دیگه هست رو پرداخت کنم. میدونم توی وضعیت بدی دلارها رو فروختم و حساب معاملاتیام رو خالی کردم. حقیقتا مجبور بودم و هیچ پول نقدی نداشتم حتی مقدار اندک برای رفع نیازهای روزمره چه برسد به پرداخت اجاره خانه. اخیرا کتاب قمارباز داستایفسکی رو تمام کردم. با توجه به تجربه معاملاتم احساس لذت برد و درد باخت قمار را با سود و زیان خودم تطبیق میدادم. نحوهی خرج کردن پولهای حاصل از برد که چند هفتهای زندگی در پاریس بود را دوست داشتم. یک جایی هم مقایسهای کرده بود بین خودش و روتشیلد که پولی که در نظر او خرد است در نظر من کلان است، به شدت از این مقایسه لذت بردم. کتاب قبلی که تمام کردم گوبسک رباخوار، از بالزاک بود. راستش من عاشق توصیفات بالزاک هستم و اعماق روحم را ارضا میکند. به نظرم داستایفسکی در حفظ سیر داستان بسیار قوی است. اما در توصیف بالزاک چیز دیگری است و به لایه های ناخودآگاه ذهن میرود. در مجموع قمارباز را بیشتر دوست داشتم. من با باباگوریو بالزاک را شناختم و علاقه ای عمیق به او دارم، بعد از آن میل به خواندن بیشتر از بالزاک در من شدت گرفت. کلا سلیقهی ادبی من سمت فرانسه است و بیشتر نویسندگانی که دوست دارم، فرانسوی هستند. البته از نویسندگان روس بیشتر تجربه خواندن داستان کوتاه چخوف و داستانهای گوگول را داشتم که بسیار پسندیدم. فکر میکنم باز هم از داستایفسکی کتاب بخوانم، طوری که من حدس میزنم احتمالا قمارباز بهترین کتابش نیست. دیروز هندزفریام خراب شده بود، در مسیر رفت و برگشت حال خوبی نداشتم و سرگردان بودم. گویا نمی توانستم از مسیر لذت ببرم، چون موزیک نبود. دلم میخواهد یک هندزفری جدید بخرم. خوشبختانه یک هندزفری مستعمل در خانه داشتم که امروز توانستم با آن مسیر را لذت بخش کنم. من عاشق برند سنهایزر هستم، البته گران است. لاکچری ترین چیزی که دوست دارم داشته باشم و از هزینه کردن پول برایش از دل و جان مایه میگذارم. همین برند سنهایزر است، حالا هدست، هدفون و هندزفری باشد. البته یه مشکلی که باهاش دارم اینه که اونقدر سیمهاش نازک هست که دلت نمیاد مداوم و روزمره استفاده کنی. البته الان ورژنهای بلوتوثی اومده و شاید این مشکل مثل گذشته بولد نباشه. خلاصه عمیقا دلم میخواد واسه خودم یه دونه بخرم شاید کادو تولد خریدم. این روزها عمیقا از موسیقی و مطالعه لذت میبرم، مرا از دنیای وحشتناکی که در آن هستم جدا میکند و به سرزمین رویاها میبرد.
لیست کارهایی که باید آخر هفته انجام میدادم را نوشتم. سعی کردم بیشتر لیستم تیک بخورد، نزدیک به هشتاد درصد در انجام کارهایم موفق بودم. حس میکنم به پول نیاز دارم، به پول خیلی زیاد که بتوان با آن تغییرات بزرگ انجام داد. خرید یک خانه دلخواه که بتوان با آرامش در آن زندگی کرد. باید پول را جذب کنم و برای به دست آوردن آن تلاش کنم. راستش من کمتر از یک سال فرصت دارم تا پایان قرارداد اجاره که به علت فوت شدن صاحبخانه احتمالا دیگر نمی توانم آن را تمدید کنم. باید هر چه سریعتر برای خرید خانه اقدام کنم. به لحاظ روحی به هم ریختهام. دیروز پیامهایی که در گوشی قدیمیام بود، از شخصی که سابقا با او دوستی داشتم را خواندم. متوجه شدم چقدر دیدگاهم نسبت به مسائل توام با خوشبینی بوده است. اینکه حرف هایی که او به من زده است، حقیقت ندارد. دیدگاه آن شخص همچنان همان است و با همان دیدگاه زندگی مرا بهم ریخته است. رخوت و سستی در خود احساس می کردم و توان انجام هیچ کاری نداشتم. این یک هشدار است که باید بر اساس آن تصمیم بگیرم که روابطم را محدود کنم. فکر می کنم گاهی داشتن احساساتی که پاسخی ندارد، بیهودهترین اتلاف وقت و انرژی در جهان هستی است. با اتفاقاتی که سال گذشته افتاد، این شخص از چشم من افتاد و برای همیشه از زندگیام خط خورد. به واسطهی یک دوست مشترک متوجه شدم که همچنان راجع به من حرف میزند. حتی دلم نمی خواد تنفر خرجش کنم. احساس میکنم ارزش آرامش من بیش از اینها است. باید تمرکز خود را بیش از هر چیزی بر خود مراقبتی و سلامت روانم بگذارم و فرسنگها از آدمهایی که آرامشم را بهم میزنند دور شوم. بعضی آدمها و روابط را باید به زبالهدان تاریخ انداخت.
جمعه شب یکی از دوستان تا توانست با صحبت هایش مرا بهم ریخت، راستش دیگر رابطه ای بین ما نماند. اما حرف هایش آن قدر آزار دهنده بود که شب تا صبح را نتوانستم بخوابم. روز شنبه سر کار نرفتم. به دانشگاه سر زدم برای پیگیری کارها که بی نتیجه ماند. چند کتاب خریدم. آن قدر ذهنم مشغول بود که حتی توان مطالعه نداشتم. بیشتر تایمم در اینستاگرام گذشت. خصوصا اینکه دو دوست قدیمی را آنجا پیدا کرده بودم و منتظر پیغامشان بودم. به طرز عجیبی علاقه دارم روابطم را با آدم هایی که از قبل میشناختم و آدم های جدید توسعه دهم. من مدت زمان طولانی را صرف روابط اشتباه کردم. همین روابط اشتباه باعث شد که در زندگی درجا بزنم. اما فکر می کنم مسئول ناکامی هایی که داریم خودمان هستیم. گاهی درلحظه متوجه اشتباه بودن برخی روابط می شویم اما نادیده اش می انگاریم به این امید که اوضاع در آینده بهتر خواهد شد. این شبیه معامله ای است که در ابتدا بدون فکر، از ترس اینکه از بازار جا مانده ای واردش می شوی و به تو سود اندکی می دهد که بدان رضایت نمی دهی فکر می کنی گذر زمان اوضاع را بهتر می کند، بنابراین نگه اش می داری. غافل از آنکه اتفاقی که می افتد روند بازار برخلاف جهت معامله شدت می گیرد و تو در زیان بیشتر و بیشتر غرق می شوی و اگر بحث لوریج و پول ناکافی در میان باشد سرمایه ات را از دست می دهی. در روابط نیز عمرت را از دست می دهی و ممکن است اعتماد به نفس خود را هم از دست بدهی. به سادگی نمی توان این ها را ترمیم کرد و ضربه هایی غیر قابل جبران محسوب می شود. به نظر من روابط مجازی، با آدم هایی که تو رو نمی شناسند برای آدمی چون من که زیاد اهل پروموت کردن خودش نیست، عایدی خاصی ندارد. شاید بعدها به جزئیات بیشتری در نوشته هایم پرداختم، اما اکنون تا همین حد کفایت می کند. باید برای این زندگی بر محور روابط بجنگم. باید حلقه دوستانم را در کنار خود نگاه دارم. برای همین سعی می کنم به دوستان قدیمی دسترسی پیدا کنم و با آن ها صحبت کنم. هیچ هدف خاصی ندارم، فقط می خواهم بخشی از روحم را ترمیم کنم. تصمیم دارم به طور جدی نوشتن را دنبال کنم، می خواهم جدی تر بنویسم. به نوشته هایم سامان دهم و تبدیل به کتاب کنم. برخی نوشته ها را به چت جی پی تی داده ام و خواسته ام بگوید شبیه کدام نویسنده می نویسم و او از ویرجینیا وولف و فرانتس کافکا صحبت کرده است. من از صحبتش انگیزه گرفتم تا نوشته هایم را سامان دهم.
من تمام نشانههای اپیزود مانیا را دارم. فکر کنم بیماریم عود کرده، تقریبا چهار شب میشه که شب ها بیشتر از چهار ساعت نتونستم بخوابم. افکار تند و سریع و پراکنده تو ذهنم می چرخه، سطح انرژیم نسبتا بالا است. تو این تایم دو تا فیلم Silver Linings Playbook و A Beautiful Mind رو دیدم. راستش من قبلا A Beautiful Mind را دیده بودم اما مثل الان درگیرش نشده بودم و درکش نمی کردم. دومین بار بود می دیدم و تقریبا تمام مدت همه حواسم به فیلم بود و جان نش رو کاملا درک می کردم. حتی اون قسمتی که رفت بیمارستان و شوکهای ECT رو تجربه کرد، داشت دیوانه ام می کرد. دکترش گفت ده هفته و هفته ای پنج شوک خیلی زیاد بود. بعد که اومد خونه تا مدت ها نمی توانست کاری کنه و رفته رفته قرص ها رو نخورد و دوباره انرژی ذهنیش رو به دست آورد. می توانست مثل قبل فکر کنه ذهنش به قدرت سابق نبود اما با حمایت همسرش به جامعه برگشت. پایان فیلم هم که مراسم اهدای جوایز نوبل بود. بیماری جان نش اسکیزوفرنی بود و اون توانست بدون دارو با کنترل ذهن بهش تا حد زیادی غلبه کنه اما ذهنش هم به قدرت سابق مثل اوایل فیلم نبود. شب با تکه هایی از فیلم که جان نش در پنتاگون در حال پیدا کردن کدها بود از خواب پریدم. متوجه شدم در این حالت اگر آب سرد بخورم و موسیقی اتمسفریک بلک متال گوش بدم تا حدودی می تونم ذهنم رو آروم کنم. صبح ها به سختی از رختخواب خودم رو جدا می کنم و سرکار میرم، غالبا هم دیر میرسم. اصلا حوصله همکاران رو ندارم، در واقع حوصله هیچ آدمی رو ندارم. دلم می خواد بیشتر فیلم ببینم، کتاب بخونم و کنترل زندگیم رو به دست بگیرم. فکر می کنم لازم هست دنبال دمنوش هایی بگردم که خواب رو تقویت می کنه بلکه بتونم حداقل دو ساعت بیشتر بخوابم. الان خوبم انرژی دارم اما فکر نمی کنم ادامه این وضعیت برای سلامتی مفید باشه و باید به دنبال راهکار باشم. این چند روز خیلی با چت جی پی تی گذروندم. نتیجه این شد که کافئین، شکر، سوسیس و کالباس رو به طور کلی از زندگیم حذف کنم. به آبدارچی شرکت گفتم اصلا برای من چای نیار به جاش آب بیار، اگه هم چای خواستم اصلا بهم نده، امروز دومین روزی هست که بدون چای میگذره و من تقریبا مشکل خاصی ندارم چون سطح انرژیم بالا هست.