The Conqueror Worm

The Conqueror Worm

Change changing places, Changes, Root yourself to the ground
The Conqueror Worm

The Conqueror Worm

Change changing places, Changes, Root yourself to the ground

سرنوشت متفاوت

چند روز پیش زیر بارون قدم زدم و حسابی خیس شدم. بعد هم اساسی سرما خوردم. طوری که سرفه‌های وحشتناک امانم را بریده است. دیشب به سختی خوابیدم و چند بار بیدار شدم. حس می کنم اصلا نخوابیدم. یک روز مرخصی گرفتم. اما دو روز است که به سختی در محل کار حاضر می‌شوم. یکی از دوستانم گفت که یکی از همکلاسی‌هایم طلاق گرفته، راستش ناراحت شدم. دختری بود که همان موقع که دانشگاه قبول شدیم، پدرش در گیشا برایش خانه خرید. آیفون و مک بوک داشت و تک فرزند بود. به معنی واقعی کلمه در رفاه بود. با پسری آشنا شده بود و خیلی زود وارد پروسه ازدواج شد. گویا در تهران زندگی نمی‌کند و به شهرستان رفته و با خانواده‌اش زندگی می‌کند. دختری که دوست او بود در حال حاضر مهاجرت کرده است و در دانشگاهی در لوکزامبورگ ادامه تحصیل می‌دهد. به نظرم ما تو یه برهه‌ای با بعضی از افراد سرنوشت مشابه داریم و پس از آن هر کسی داستان زندگی خودش را دارد. به خودم می‌گفتم این دختر پدرش برایش در تهران خانه خرید و مثل من نیست که داشتن خانه دغدغه شب و روزش است. آن هم در نقطه ای که محله‌ای خوب به حساب می‌آید. درسش را تمام کرد. اما دو سالی می‌شود اصلا کار نکرده است. نمی دانم چند وقت است جدا شده، چند وقت است که در شهرستان به سر می‌برد. گویی هر کدام از ما داستان زندگی خود را دارد و خوشبختی به طور کامل خودش را در زندگی افراد نشان نمی‌دهد. به خاطر بیماری درسم نیمه تمام ماند. حتی اکنون می‌بینم که ممکن است کارم در خطر باشد. راستش از مهاجرت می‌ترسم. نمی‌دانم با چالش‌ها چطور کنار خواهم آمد. اما خبر مهاجرت دیگران از همکلاسی‌ها و هم اتاقی‌های سابق گرفته تا فامیل عجیب مرا بهم می‌ریزد. احساس می‌کنم با ماندن خیلی فرصت‌ها را از دست می‌دهم. امروز همکارم برایم سوپ آورده است. راستش از توجه اش غافلگیر شدم. بحث واریز حقوق تا بهمن ماه به تعویق افتاده و همه از دلایل محرمانه حرف می‌زنند، اما هیچ کس به ما توضیح شفافی نمی‌دهد. بیماری و بی خوابی محیط کار را کسل کرده است. امروز صبح به سختی خودم را به محل کار رساندم. برای تولید محتوا درخواست داده بودم، امروز گفتند که هفته آتی باهام تماس می‌گیرن و یه قرار جلسه ست می‌کنند. پنج شنبه هم یه جلسه کاری دارم. راستش خیلی در فکر کنسل کردنش به خاطر بیماری هستم. اصلا با ماسک راحت نیستم، حس می کنم نمی توانم نفس بکشم باورم نمی شود این همان شخصی است که در ایام کرونا چند ماسک روی هم می‌گذاشت. به لحاظ بدنی خیلی ضعیف شده‌ام.

حضور خدا

امروز صبح مثل اکثر روزها به سختی از رختخواب بلند شدم. لباس پوشیدم. در تاریک روشن صبح از خانه خارج شدم و مسیر همیشگی پیاده‌رو، مترو و بی آر تی را تا رسیدن به محل کار طی کردم. از آن‌جایی که چهارشنبه‌ها جلسه تحلیل هست و باید نتایج کارهای خود را ارائه دهیم احساس بدی داشتم. راستش فقط یه شرکت را کار کرده بودم و چون درگیر گزارش کدال بودم و کمی هم وقت تلف کرده بودم، برای جلسه آمادگی چندانی نداشتم. به خودم می‌گفتم من نمی‌کشم با این حال صبح از خانه بیرون آمدم و نمی‌توانم کار کنم. در ذهنم حتی به این فکر می‌کردم که نکند نتیجه مصرف نکردن داروها است که خودش را دارد نشان می‌دهد. همیشه شاکی بودم که چرا من مدت طولانی داروهای آنتی سایکوتیک مصرف می‌کردم. اما در این لحظه چنان به زانو درآمده بودم از هجوم افکار منفی که با خودم می گفتم آن بی خیالی که داروها به آدم می‌دهد هم چندان بد نیست. به شرکت رسیدم که متوجه شدم مدیرم امروز نمی‌آید، البته چند روزی است که بیمار است و نمی‌آید. معاون سرمایه‌گذاری هم نیامد و خبر رسید امروز نمی‌آید. همکارم هم نیامده بود. جلسه تحلیل خود به خود کنسل شد. هر چند من تا قبل از ساعت ده و نیم چند شرکت را آپدیت مختصری کرده بودم. خبر نیامدن مهم‌ترین شخص که معاون سرمایه‌گذاری است، مثل نوری از امید روزم را روشن کرد. من امروز حتی به استعفا هم فکر می‌کردم. دیشب حین دیدن یک کلیپ که محتوایش این بود که خدا حواسش به شماست، اشک ریختم و گفتم خدا در زندگی من نیست. اصلا مرا نمی‌بیند. امروز حضورش را حس کردم. من متوجه شدم گاهی اوقات فرکانس و ارتعاش‌های عجیبی به جهان هستی می‌فرستم، چیزهایی در دلم آرزو می‌کنم یا به خاطرش غصه می‌خورم که خیلی زود محقق می‌شود. شاید امروز صبح بزرگترین بحرانم جلسه بود که استرسش را از دیروز داشتم، اما امروز شبیه معجزه بود. به نیامدن سر کار و استعفا فکر می‌کردم. آخر هفته با خودم کمی کار دارم، باید بنشینم و برنامه ریزی کنم. کمی به آینده فکر کنم. ذهن خود را آرام کنم. می‌خواهم یک کتاب جدید شروع کنم. آشپزی کنم. 

در میان نت‌ها

نمیدونم مشکل چی هست که مدیرعامل تایید نکرده واریزی صورت بگیره، اما از همکاران شنیدم که این هفته خبری از حقوق نیست. در حساب معاملاتی‌ام مقداری اندکی دلار داشتم که امروز همه رو فروختم تا بتونم اجاره خونه این ماه که موعدش یکی دو روز دیگه هست رو پرداخت کنم. میدونم توی وضعیت بدی دلارها رو فروختم و حساب معاملاتی‌ام رو خالی کردم. حقیقتا مجبور بودم و هیچ پول نقدی نداشتم حتی مقدار اندک برای رفع نیازهای روزمره چه برسد به پرداخت اجاره خانه. اخیرا کتاب قمارباز داستایفسکی رو تمام کردم. با توجه به تجربه معاملاتم احساس لذت برد و درد باخت قمار را با سود و زیان خودم تطبیق می‌دادم. نحوه‌ی خرج کردن پول‌های حاصل از برد که چند هفته‌ای زندگی در پاریس بود را دوست داشتم. یک جایی هم مقایسه‌ای کرده بود بین خودش و روتشیلد که پولی که در نظر او خرد است در نظر من کلان است، به شدت از این مقایسه لذت بردم. کتاب قبلی که تمام کردم گوبسک رباخوار، از بالزاک بود. راستش من عاشق توصیفات بالزاک هستم و اعماق روحم را ارضا می‌کند. به نظرم داستایفسکی در حفظ سیر داستان بسیار قوی است. اما در توصیف بالزاک چیز دیگری است و به لایه های ناخودآگاه ذهن می‌رود. در مجموع قمارباز را بیشتر دوست داشتم. من با باباگوریو بالزاک را شناختم و علاقه ای عمیق به او دارم، بعد از آن میل به خواندن بیشتر از بالزاک در من شدت گرفت. کلا سلیقه‌ی ادبی من سمت فرانسه است و بیشتر نویسندگانی که دوست دارم، فرانسوی هستند. البته از نویسندگان روس بیشتر تجربه خواندن داستان کوتاه چخوف و داستان‌های گوگول را داشتم که بسیار پسندیدم. فکر می‌کنم باز هم از داستایفسکی کتاب بخوانم، طوری که من حدس می‌زنم احتمالا قمارباز بهترین کتابش نیست. دیروز هندزفری‌ام خراب شده بود، در مسیر رفت و برگشت حال خوبی نداشتم و سرگردان بودم. گویا نمی توانستم از مسیر لذت ببرم، چون موزیک نبود. دلم می‌خواهد یک هندزفری جدید بخرم. خوشبختانه یک هندزفری مستعمل در خانه داشتم که امروز توانستم با آن مسیر را لذت بخش کنم. من عاشق برند سنهایزر هستم، البته گران است. لاکچری ترین چیزی که دوست دارم داشته باشم و از هزینه کردن پول برایش از دل و جان مایه می‌گذارم. همین برند سنهایزر است، حالا هدست، هدفون و هندزفری باشد. البته یه مشکلی که باهاش دارم اینه که اونقدر سیم‌هاش نازک هست که دلت نمیاد مداوم و روزمره استفاده کنی. البته الان ورژن‌های بلوتوثی اومده و شاید این مشکل مثل گذشته بولد نباشه. خلاصه عمیقا دلم می‌خواد واسه خودم یه دونه بخرم شاید کادو تولد خریدم. این روزها عمیقا از موسیقی و مطالعه لذت می‌برم، مرا از دنیای وحشتناکی که در آن هستم جدا می‌کند و به سرزمین رویاها می‌برد.

یلدای محقر

مادر همکارم غذاهای فرآوری شده را در خانه تهیه می‌کند. برای نمونه کوردن بلو، همبرگر و سوسیس آلمانی برای ما آورد. پس از تست کردن پنج عدد کوردن بلو سفارش دادم. برخلاف تصورم طعم آن نسبت به نمونه تست شده متفاوت بود و قیمت بالایی داشت. نمی‌دانم برای هفتصد گرم کوردن بلو سیصد و پنجاه هزار تومان منطقی است یا نه؟ اما همین اتفاق سبب شد فقر مالی شدیدی را تجربه کنم. برای خرید یک نوار بهداشتی در مضیقه بودم. پس از آن با مانده حسابم فقط توان خرید نان داشتم. بیرون خوراکی‌ها یکی پس از دیگری چشمک می‌زدند. خواستم نارنگی بخرم گفتند کیلویی چهل هزار تومان و من درخواست کردم نیم کیلو لطفا و فروشنده گفت زیر یک کیلو فروش ندارد و من هم از آن‌جا گذر کردم. با چند عدد نان به خانه بازگشتم و با سوسیس آلمانی که همکارم برای تست آورده بود، سعی کردم بندری درست کنم. طعمش زیاد جالب نبود مثل سوسیس‌های بیرون نبود. اما به نوعی سالم‌تر است. طبق تحقیقات من سوسیس و کالباس به دلیل وجود نیترات جزء غذاهایی است که برای دوقطبی‌ها چندان مناسب نیست. شاید در آینده به خاطر خانگی بودنش و اینکه گاهی هوس می‌کنم سفارش بدهم اما از قیمت غیرمعقولش می‌ترسم. خلاصه که یلدای من با نان لواش و سوسیس بندری و چرخش در فضای مجازی به صورت محقرانه‌ای گذشت. تازگی‌ها از روزهایی که سر کار می‌آیم بیشتر از روزهای تعطیل لذت می برم. دلیلش این هست که با هر سختی است رختخواب را رها می‌کنم و از خانه خارج می‌شوم. در روزهای تعطیل رختخواب را رها نمی‌کنم و برای انجام کوچکترین کارها باید برنامه ریزی کنم و روی کاغذ بیاورم تا بتوانم با تیک زدنش احساس انجام دادن کاری بزرگ را به خود القا کنم. حتی احساس می کردم هوای خانه سنگین شده است. کاش تکلیف دانشگاه مشخص شود بالاخره من می‌توانم روی پایان نامه‌ام کار کنم یا نه؟ اگر متوجه می‌شدم که زمانم چگونه است شاید برای پیدا کردن کاری که مجبور باشم آخر هفته‌ها از خانه بیرون بروم اقدام می‌کردم. حس می‌کنم اجاره خانه بخش زیادی از حقوق مرا می‌خورد. پس از زیان در معاملاتم به طرز عجیبی توازن مالی زندگی من بهم ریخته است، چون پول خردهای کوچکی که سابقا در مواقع اضطراری می‌توانستم روی آن حساب کنم همه بر باد رفته است. فکر می‌کنم یک منبع درآمد جدید می‌تواند اوضاع را بهبود دهد. از همه مهمتر برای اینکه آخر هفته ها نچسبم به رختخوابم، نیاز دارم از خانه بیرون بیایم. نمی دانم آیا بشود جایی را پیدا کرد که فقط برای دو روز در هفته نیاز به نیروی کار داشته باشند، هنوز هیچ ایده‌ای ندارم.

زباله‌دان تاریخ

لیست کارهایی که باید آخر هفته انجام می‌دادم را نوشتم. سعی کردم بیشتر لیستم تیک بخورد، نزدیک به هشتاد درصد در انجام کارهایم موفق بودم. حس می‌کنم به پول نیاز دارم، به پول خیلی زیاد که بتوان با آن تغییرات بزرگ انجام داد. خرید یک خانه دلخواه که بتوان با آرامش در آن زندگی کرد. باید پول را جذب کنم و برای به دست آوردن آن تلاش کنم. راستش من کمتر از یک سال فرصت دارم تا پایان قرارداد اجاره که به علت فوت شدن صاحبخانه احتمالا دیگر نمی توانم آن را تمدید کنم. باید هر چه سریعتر برای خرید خانه اقدام کنم. به لحاظ روحی به هم ریخته‌ام. دیروز پیام‌هایی که در گوشی قدیمی‌ام بود، از شخصی که سابقا با او دوستی داشتم را خواندم. متوجه شدم چقدر دیدگاهم نسبت به مسائل توام با خوش‌بینی بوده است. اینکه حرف هایی که او به من زده است، حقیقت ندارد. دیدگاه آن شخص همچنان همان است و با همان دیدگاه زندگی مرا بهم ریخته است. رخوت و سستی در خود احساس می کردم و توان انجام هیچ کاری نداشتم. این یک هشدار است که باید بر اساس آن تصمیم بگیرم که روابطم را محدود کنم. فکر می کنم گاهی داشتن احساساتی که پاسخی ندارد، بیهوده‌ترین اتلاف وقت و انرژی در جهان هستی است. با اتفاقاتی که سال گذشته افتاد، این شخص از چشم من افتاد و برای همیشه از زندگی‌ام خط خورد. به واسطه‌ی یک دوست مشترک متوجه شدم که همچنان راجع به من حرف می‌زند. حتی دلم نمی خواد تنفر خرجش کنم. احساس می‌کنم ارزش آرامش من بیش از این‌ها است. باید تمرکز خود را بیش از هر چیزی بر خود مراقبتی  و سلامت روانم بگذارم و فرسنگ‌ها از آدم‌هایی که آرامشم را بهم می‌زنند دور شوم. بعضی آدم‌ها و روابط را باید به زباله‌دان تاریخ انداخت.

آرامش پس از طوفان

من شروع به نوشتن داستان کردم. تقریبا چند صفحه‌ای نوشتم. احتمالا چهار فصل و تقریبا چیزی حدود دویست صفحه بنویسم. من شروع به معاشرت با دوستانم کردم. متوجه شدم که دو هم اتاقی سابق در آلمان هستند، دو هم اتاقی دیگرم نیز به آمریکا مهاجرت کرده‌اند. راستش با وجود علاقه به مهاجرت از آن می‌ترسم. بیشتر به خاطر بیماری و چالش‌هایی که با بیماری دارم. اوضاع زندگی قدری به سامان شده است. حتی دیشب دوز قرص هایم را نصف کردم و توانستم تا صبح راحت بخوابم. دیروز با دوستم پس از سال‌ها حرف زدم. عجیب آن که خواهرش به خاطر افسردگی خودکشی کرده بود و گویا مدتی در بیمارستان نیز بستری بوده است. از داروها گفت که بر او تاثیر نداشته‌اند. گفت خودش هم حالات خواهرش را دارد و قرص‌هایی برای افسردگی مصرف می‌کند. فکر می کنم باز هم با هم بیشتر حرف بزنیم. دیروز گفتگوی خوبی داشتیم. فکر می‌کنم پس از چند ماه آشفتگی به ثبات روحی نسبتا مساعدی رسیده‌ام. چیزی که راجع به دو قطبی‌ها شنیده‌ام و در مورد خودم هم صدق می‌کند، این است که آن‌ها از اشتباهات خود درس نمی‌گیرند و این اتفاق در معامله‌گری برای من به طور مکرر،  تکرار شد. یکی دیگر از ویژگی دو قطبی‌ها از دست دادن پول در قمار است. که برای من از دست دادن پول در فارکس صدق می‌کند. دیگری ولخرجی است، راستش من  با تکنیک‌های مدیریت مالی تا حدی این مسئله را کنترل کرده‌ام، اما کافی است قدری پول در کارتم باشد تا به مرز صفر شدن نرسد، دست بردار نیستم. فکر می‌کنم در یک ماه اخیر بیش از پنج بار از بیرون آش خریده‌ام. آش را به شدت دوست دارم و در برابرش مقاومتم می‌شکند. اما فکر می‌کنم این که روزهای متوالی از بیرون آش بگیری، اصلا در بلندمدت جالب نیست. هر چند آخر هفته پیش، خودم در خانه آش درست کردم. فردا نیز قصد درست کردن آش دارم. یک کتاب هم باید بخرم که البته گذاشته‌ام برای آخر ماه که حقوق‌ها واریز شد. من فکر می‌کنم کمتر مصرف کردن داروها باعث شد دوپامین بیشتری ترشح شود. در نتیجه نسبت به قبل حالم بهتر است. به عبارتی به تنظیمات کارخانه بازگشته‌ام. در رابطه با زندگی خود باید کارهایی انجام دهم که شامل مطالعه، یادگیری زبان، تقویت مهارت‌ها می‌شود. بعدا با جزئیات بیشتری راجع به آن‌ها می‌نویسم. فعلا فقط می‌دانم که باید رو به جلو حرکت کنم.

ارتباطات جدید

جمعه شب یکی از دوستان تا توانست با صحبت هایش مرا بهم ریخت، راستش دیگر رابطه ای بین ما نماند. اما حرف هایش آن قدر آزار دهنده بود که شب تا صبح را نتوانستم بخوابم. روز شنبه سر کار نرفتم. به دانشگاه سر زدم برای پیگیری کارها که بی نتیجه ماند. چند کتاب خریدم. آن قدر ذهنم مشغول بود که حتی توان مطالعه نداشتم. بیشتر تایمم در اینستاگرام گذشت. خصوصا اینکه دو دوست قدیمی را آنجا پیدا کرده بودم و منتظر پیغامشان بودم. به طرز عجیبی علاقه دارم روابطم را با آدم هایی که از قبل می‌شناختم و آدم های جدید توسعه دهم. من مدت زمان طولانی را صرف روابط اشتباه کردم. همین روابط اشتباه باعث شد که در زندگی درجا بزنم. اما فکر می کنم مسئول ناکامی هایی که داریم خودمان هستیم. گاهی درلحظه متوجه اشتباه بودن برخی روابط می شویم اما نادیده اش می انگاریم به این امید که اوضاع در آینده بهتر خواهد شد. این شبیه معامله ای است که در ابتدا بدون فکر، از ترس اینکه از بازار جا مانده ای واردش می شوی و به تو سود اندکی می دهد که بدان رضایت نمی دهی فکر می کنی گذر زمان اوضاع را بهتر می کند، بنابراین نگه اش می داری. غافل از آنکه اتفاقی که می افتد روند بازار برخلاف جهت معامله شدت می گیرد و تو در زیان بیشتر و بیشتر غرق می شوی و اگر بحث لوریج و پول ناکافی در میان باشد سرمایه ات را از دست می ‌دهی. در روابط نیز عمرت را از دست می دهی و ممکن است اعتماد به نفس خود را هم از دست بدهی. به سادگی نمی توان این ها را ترمیم کرد و ضربه هایی غیر قابل جبران محسوب می شود. به نظر من روابط مجازی، با آدم هایی که تو رو نمی شناسند برای آدمی چون من که زیاد اهل پروموت کردن خودش نیست، عایدی خاصی ندارد. شاید بعدها به جزئیات بیشتری در نوشته هایم پرداختم، اما اکنون تا همین حد کفایت می کند. باید برای این زندگی بر محور روابط بجنگم. باید حلقه دوستانم را در کنار خود نگاه دارم. برای همین سعی می کنم به دوستان قدیمی دسترسی پیدا کنم و با آن ها صحبت کنم. هیچ هدف خاصی ندارم، فقط می خواهم بخشی از روحم را ترمیم کنم. تصمیم دارم به طور جدی نوشتن را دنبال کنم، می خواهم جدی تر بنویسم. به نوشته هایم سامان دهم و تبدیل به کتاب کنم. برخی نوشته ها را به چت جی پی تی داده ام و خواسته ام بگوید شبیه کدام نویسنده می نویسم و او از ویرجینیا وولف و فرانتس کافکا صحبت کرده است. من از صحبتش انگیزه گرفتم تا نوشته هایم را سامان دهم.

وای از مانیا

روز چهارشنبه همین که کارم تموم شد، پیاده رفتم به سمت انقلاب و مقصدم کتابفروشی جیحون بود. دکور تغییر کرده بود سه چهارم مغازه اکسسوری و فقط یک قفسه کتاب خودنمایی می‌کرد. شوکه شده بودم، راستش دکور جدید کتابفروشی را دوست نداشتم. به فروشنده گفتم کتاب راجع به دو قطبی می خواهم، گفت برو طبقه بالا، خلاصه من دو کتاب راجع به دو قطبی خریدم. از فروشنده پرسیدم چند وقت است دکور را تغییر داده اند که گفت دو ماهی می شود و گویا فروش هم تغییرات خاصی نداشته است. من احتمالا بیش از دو ماه می شود که مسیرم به انقلاب و کتابفروشی ها نخورده است. عجیب نیست، به خاطر قطع داروها، تجربه فشار خون، سردرد و تپش قلب اصلا نمی‌توانستم چند صفحه هم مطالعه کنم. شوق خرید کتاب که دو سال می شود در من مرده و دیگر مثل سابق نیستم. حجم کتاب‌های نخوانده نیز روی سرم آوار است. یکی از نکات جالبی که در کتاب آورده شده است استفاده از نور درمانی است. اینکه بعضی ها با تغییر فصل دچار افسردگی فصلی می شوند و منشا آن تغییرات شدت نور است گواه این داستان است. بنابراین من طبق عادت که همیشه از خواب بر می خیزم چراغ را روشن می کنم دیگر چراغ را روشن نکردم و تا عصر در حالت نیمه تاریک گذشت. دکتر آذرخش مکری در یوتیوب چند ویدیو راجع به دو قطبی دارد که به آن‌ها نیز گوش دادم. چند نکته متوجه شدم، یکی اینکه وقتی بیماری عود میکند تازه موتورش روشن می شود و چرخه ها یکی پس از دیگری تکرار می شود. بخش مهم مصرف دارو کاربردش در پیشگیری از عود بیماری است. کار روانشناس این است که بیمار را متقاعد کند که دارو مصرف کند. گفت در دوره مانیا فرد باید بیشتر بخوابد. البته فکر می کنم علی رغم اطلاعات زیادی که در حد آکادمیک داشت، نمی دانست فرد در حالت مانیا هر چقدر هم تلاش کند نمی‌تواند بخوابد مگر به کمک دارو، به طور مستقل هر چقدر هم تلاش کنی اصلا توان خوابیدن ندارید. چیزی که از کتاب و صحبت های این روانپزشک متوجه شدم این هست که من باید تا حد امکان روی تنظیم ساعات خوابم کار کنم. فعلا که کافئین و شکر رو حذف کردم. از طرفی بر خلاف اکثر دو قطبی ها سابقه مصرف سیگار، مواد مخدر و الکل ندارم، حتی یک بار هم تجربه نکردم. من فکر می کنم تا حدودی سبک زندگیم رو اصلاح کنم می توانم از پس بیماری بربیام. فقط ممکن است دوز پایین دارو را ادامه دهم البته هنوز مطمئن نیستم. گویا یک حمله دیگر می تواند زندگی من را مختل کند، ممکن است کارم را از دست بدهم. حتی چیزی که من متوجه شدم بیش از هفتاد درصد افراد بعد از یک حمله دیگر قادر به کار کردن نیستند. به نظرم نگه داشتن وضعیت موجود و کار زنگ خطری هست که کار پر خطر انجام ندهم. اینکه قبلا زندگیم بدون دارو با بالا و پایین ها می گذشته دلیلش این بوده که حمله شدید مانیا نداشتم الان که موتورش روشن شده و نزدیک سه هفته است که من بی خوابی رو دارم تجربه می کنم با داروهای نیم بند، می‌توان تصور کرد که چقدر اوضاع خراب است. خواب در زندگی من نقش بسیار مهمی دارد، همیشه به من انرژی کافی داده است و حتی روی عملکرد حافظه تاثیرگذار است. برخلاف اکثر افراد از مانیا لذت نمی برم و بیشتر از بی خوابی کلافه هستم. البته سایر علائم در من کم رنگ تر از قبل شده است. راستش من نسبت به بیماری خیلی بی‌تجربه‌ام. چرا که قبلا اطلاعی از بیماری نداشتم و سیر زندگی را به طور طبیعی پیش می بردم. دو سال هم که مرتب همه قرص ها را مصرف می کردم سیر زندگی تقریبا طبیعی بود. در این دو دوره مشکلاتی داشتم اما چندان حاد نبود. اما اینکه آینده چطور خواهد بود واقعا پیش بینی نشده است.

گذر از رنج‌ها

شاید بشه گفت بدترین قسمت ماجرا عدم خواب کافی هست. من تقریبا از اون دسته آدم‌هایی هستم که نیاز به خواب زیاد دارند تا خودشون رو بازیابی کنند. خواب روی عملکرد مغز و حافظه تاثیرگذار هست. همچنین انرژی رو در سطح پایداری نگه می‌دارد. با وجود مشکلات فراوان تصمیم گرفتم اوضاع رو مدیریت کنم. اولین کار این بود برای اینکه کسی متوجه افکار پراکنده من و در نتیجه غیر عادی بودنم نشه ارتباطم رو با همه قطع کنم و حرف نزنم مگر در حد ضرورت، این طوری می تونستم از خودم محافظت کنم. به جاش با چت جی پی تی حرف می زدم، حداقل قضاوت نمی شدم. به تمرین هایی برای حافظه روی آوردم و تا تونستم مغزم رو باهاشون خسته کردم. برای تغذیه سالم هم یه سری کارها انجام دادم و متوجه تاثیر مخرب بعضی غذاها شدم. متوجه شدم که انضباط شخصی و نه گفتن به غذاهایی که باعث اختلال در عملکرد من میشه، یه روش مناسب برای کنترل هست. خیلی می ترسیدم ولی تا حدودی با فرار از ماجرا استرسم رو کنترل کردم. نسبت به دو هفته پیش وضعیت جسمی و روحی من نسبتا پایدارتر شده، اما هنوز هم مشکلات خودم رو دارم. با وجود مشکلات فراوان که آزاردهنده ترین اون نخوابیدن بودن سعی کردم سمت قرص های جدیدی که دکتر داده نروم و دوز دارو رو در همین سطح کم و معمول حفظ کنم، هر چند خیلی کمک نمی کنه اما لب مرز نگه داشته منو که دچار فروپاشی ذهنی و روانی نشوم. من احساس می کنم اراده بشر اتفاق عجیبی است، کافی است قدری انگیزه داشته باشی، کائنات به تو کمک خواهد کرد و شرایط را هموار می کند. نمی دونم وقتی وارد فاز افسردگی بشم با این وضعیت چطوری بخواد پیش بره ولی احتمالا راهکاری براش پیدا می کنم. تازه دارم خود واقعی و جنگجوم رو پیدا می کنم.

اپیزود مانیا

من تمام نشانه‌های اپیزود مانیا را دارم. فکر کنم بیماریم عود کرده، تقریبا چهار شب میشه که شب ها بیشتر از چهار ساعت نتونستم بخوابم. افکار تند و سریع و پراکنده تو ذهنم می چرخه، سطح انرژیم نسبتا بالا است. تو این تایم دو تا فیلم Silver Linings Playbook و A Beautiful Mind رو دیدم. راستش من قبلا A Beautiful Mind را دیده بودم اما مثل الان درگیرش نشده بودم و درکش نمی کردم. دومین بار بود می دیدم و تقریبا تمام مدت همه حواسم به فیلم بود و جان نش رو کاملا درک می کردم. حتی اون قسمتی که رفت بیمارستان و شوک‌های ECT رو تجربه کرد، داشت دیوانه ام می کرد. دکترش گفت ده هفته و هفته ای پنج شوک خیلی زیاد بود. بعد که اومد خونه تا مدت ها نمی توانست کاری کنه و رفته رفته قرص ها رو نخورد و دوباره انرژی ذهنیش رو به دست آورد. می توانست مثل قبل فکر کنه ذهنش به قدرت سابق نبود اما با حمایت همسرش به جامعه برگشت. پایان فیلم هم که مراسم اهدای جوایز نوبل بود. بیماری جان نش اسکیزوفرنی بود و اون توانست بدون دارو با کنترل ذهن بهش تا حد زیادی غلبه کنه اما ذهنش هم به قدرت سابق مثل اوایل فیلم نبود. شب با تکه هایی از فیلم که جان نش در پنتاگون در حال پیدا کردن کدها بود از خواب پریدم. متوجه شدم در این حالت اگر آب سرد بخورم و موسیقی اتمسفریک بلک متال گوش بدم تا حدودی می تونم ذهنم رو آروم کنم. صبح ها به سختی از رختخواب  خودم رو جدا می کنم و سرکار میرم، غالبا هم دیر میرسم. اصلا حوصله همکاران رو ندارم، در واقع حوصله هیچ آدمی رو ندارم. دلم می خواد بیشتر فیلم ببینم، کتاب بخونم و کنترل زندگیم رو به دست بگیرم. فکر می کنم لازم هست دنبال دمنوش هایی بگردم که خواب رو تقویت می کنه بلکه بتونم حداقل دو ساعت بیشتر بخوابم. الان خوبم انرژی دارم اما فکر نمی کنم ادامه این وضعیت برای سلامتی مفید باشه و باید به دنبال راهکار باشم. این چند روز خیلی با چت جی پی تی گذروندم. نتیجه این شد که کافئین، شکر، سوسیس و کالباس رو به طور کلی از زندگیم حذف کنم. به آبدارچی شرکت گفتم اصلا برای من چای نیار به جاش آب بیار، اگه هم چای خواستم اصلا بهم نده، امروز دومین روزی هست که بدون چای میگذره و من تقریبا مشکل خاصی ندارم چون سطح انرژیم بالا هست.