The Conqueror Worm

The Conqueror Worm

Change changing places, Changes, Root yourself to the ground
The Conqueror Worm

The Conqueror Worm

Change changing places, Changes, Root yourself to the ground

محرومیت غذایی

همکارم دیروز بچه‌اش رو برده بود دکتر، گویا گفته بود چند کیلو اضافه وزن داره، از بلوغ زودرس و متوقف شدن رشدش ترس داشت. داشت راجع به تزریق هورمون رشد تحقیق می‌کرد که بچه قدش کوتاه نمونه. امروز بحث غذا و کاهش وزن بود. خودش هم تو پروسه رژیم گرفتن بود که تا عید وزن کم کنه. تمرکزش روی حذف نان و برنج بود. من بهش گفتم من بچه بودم مامانم پنجاه و هفت کیلو بود، الان هم وزنش همین هست. تازه ما هر روز وعده ناهار رو برنج می‌خوریم و شام و صبحانه هم نان می‌خوریم. من وقتی با خانواده زندگی می‌کردم صبح نصف نان لواش می‌خوردم و شب هم نصف دیگه نان لواش، در روز یه دونه نان لواش می‌خوردم. البته اون نون در مقایسه با نون تهران خیلی ضخیم‌تر بود. تهران بودم روزی یه وعده غذا می‌خوردم و دو تا نون لواش می‌خوردم. الان هم سعی می‌کنم در روز نصف بربری بخورم. البته گاهی ممکنه قاعده بشکنه و کمی بیشتر بخورم. مسئله اینه تو خونه ما تحت هیچ شرایطی قاعده حجم مشخص نان نمی‌شکست. مامانم چهار پیمانه برنج درست می‌کرد و اون حجمی که تو بشقابم ریخته می‌شد حتما باید می‌خوردم. بچه بودم اگه نمی‌خوردم بهم می‌گفت کسی ته‌مونده غذای تو رو نمی‌خوره، دور هم نمی‌ریزیم اسراف بشه و شب همون رو گرم می‌کرد می‌گذاشت جلوم و از غذای جدید خبری نبود تا اون رو تموم نمی‌کردم. اوایل لوزه داشتم، بعد عمل کردم. بهتر وراحت‌تر غذا می‌خوردم. اما هیچ وقت نباید ته ظرف من غذایی باقی می‌موند. من از اینکه روزی سه وعده غذا بخورم. اینکه به زور باید اون حجم غذا رو می‌خورم. در رنج بودم. به زور لیمو باید اون تکه گوشتی که تو بشقابم بود می‌خوردم. حتی به من گوشت بدون چربی و بدون استخوان می‌داد. اما من همونم به زور لیمو می‌خوردم. من واقعا کلافه بودم از روزی سه وعده غذا خوردن، غذا خوردن واسم مصادف با رنج بسیار بود. همیشه وقتی مهمونی می‌رفتیم کمی حس آزادی عمل داشتم. از اینکه مامانم به زور گوشت نمی‌ریخت تو بشقابم حس خوبی داشتم. ولی میزبان همیشه کلی اصرار می‌کرد بیشتر بخورم، چون همیشه اول از همه دست از غذا خوردن می‌کشیدم. حتی توی حجم برنج هم حس خوبی بود، یک سوم چیزی که مامانم بهم می‌داد رو توی بشقابم می‌ریختم. از اینکه تو مهمونی بهم تسلط نداشت حس خوبی داشتم. یه بار مراسم نامزدی عمه‌ام بود، خونه همسرش دعوت بودیم. مادرشوهر عمه‌ام گفت من تو رو از اول زیر نظر گرفتم، تو هیچی نخوردی. حس می‌کردم آبروم رفت. یه جورایی معذب شدم. بعد که رفتم دانشگاه چون فقط غذای دانشگاه رو می‌گرفتم و آخر هفته هم غذا درست می‌کردم. کمی راحت بودم. اولین شرکتی هم که کار می‌کردم ناهار می‌دادن. بنابراین خیلی مشکل جدی نداشتم. تا اینکه رفتم شرکت جدید و خبری از غذا نبود. خودمم زیاد اهل غذا درست کردن نبودم. گاهی از بیرون غذا می‌گرفتم. گاهی گرسنگی تا برسم خونه یه وعده حاضری درست کنم. این‌قدر توی محرومیت غذایی قرار داده بودم خودم رو که متوجه نبودم چه اتفاقی داره می‌افته. وقتی بیمار شدم و خوب نمی‌شدم و چند برابر حالت معمول به بدنم غذا می‌رسوندم تازه متوجه اهمیت غذا شدم. بابام همیشه می‌گفت آدم زنده خوراک هست. هر بار مامان بابام زنگ می‌زدن روی غذا و تغذیه‌ام تاکید داشتند. من احساس می‌کردم از دستشون رها شدم و الان هم با حرف‌هاشون دارن منو کنترل می‌کنند. هیچ وقت حرف‌هاشون رو درک نکردم تا وقتی بیمار شدم و به اهمیت غذا پی‌بردم. خیلی دیر فهمیدم. اما امروز حس می‌کنم تغذیه مهم‌ترین چیز هست. دیسیپلین داشتن در تغذیه از همه چیز مهم‌تر هست. اینکه طوری غذا درست کنم که دور ریز نداشته باشه. مامانم جوری برنج درست می‌کرد که یه دونه برنج هم اضافه نمی‌اومد. چند تایی روی زمین می‌ریخت برمی‌داشت، می‌ریخت توی باغچه برای گنجشک‌ها، حتی سردی و گرمی غذاها رو کنترل می‌کرد. ما هله‌هوله نمی‌خوردیم. یه اصولی داشت که فکر کنم تو زندگی قبلیش ارتشی بوده، منم امروز تصمیم گرفتم همون اصول رو پیاده کنم. بیشتر از روزی نصف بربری نخورم. مثل قاعده خونه، اون قدری اون سه وعده رو درست بخورم که وسوسه‌ای برای امتحان کردن هله‌هوله نباشه. زمانی که زندگی دست من افتاد، به حدی در محرومیت غذایی بودم. اگه کسی بهم غذا می‌داد، احساس می‌کردم بهم محبت کرده و توجهم بهش جلب می‌شد. اون محرومیت از من یه شخصیت کاملا متفاوت با چیزی که در همه عمر بودم ساخت. توی کتاب فقر احمق می‌کند هم اولش دقیقا راجع به غذا توضیح میده و من این رو با گوشت و پوست و استخوانم کاملا درک کردم. باید یه جوری یه کپی ضعیف از مامانم رو تقلید کنم که همیشه مثل گذشته نسبت به غذا بی‌تفاوت باشم. من امروز نگران بچه همکارم شدم. چون یه تشابه رفتارهایی ازش دیدم که با کودکی خودم مقایسه می‌کنم و چیزهایی که مامانش میگه حس می‌کنم اونم اختلال دو قطبی داره، که ازش آگاه نیست. هورمون واقعا آدم رو بهم می‌ریزه، ته دلم آرزو می‌کردم کاش این کار رو انجام ندن. هیچ کامنتی ندادم. فقط گفتم شاید هورمون اونو بهم بریزه، خطرناک هست. گفت داره تحقیق می‌کنه. بعد هم گفتم اگه کنترل شده غذا بخوری شاید مجبور نباشی هر فصل دنبال رژیم غذایی باشی، که نمونه‌هایی از خونه رو گفتم. شاید یه بخشی از ژن بیاد، اما یه بخشی هم قطعا به سبک زندگی و نوع تغذیه برمی‌گرده. من خودم وقتی دارو مصرف می‌کردم. کمی شکم داشتم. خودم رو تو آینه می‌دیدم حالم بهم می‌خورد. بعد که داروها رو قطع کردم. وزن کم کردم و تقریبا به حالت نرمال برگشتم. الان هم اگه تغذیه‌ام رو درست کنترل کنم. احتمالا به مشکل جدی برنخورم. چون بعد بیماری خیلی وزن از دست دادم و بعدش کمی بهتر شدم. باید یه دیسیپلین و برنامه غذایی منسجم درست کنم که هم وزنم ثابت بمونه و هم محرومیت غذایی نداشته باشم. به نظرم داشتن محرومیت غذایی گاهی شبیه یه نقطه ضعف بزرگ خودش رو نشون میده. مامانم همیشه می‌گفت کسی که تو خونه خودش سیر نشه، تو خونه دیگران هم سیر نمی‌شه. محرومیت غذایی چیزی شبیه فاجعه است. تو تنبلی و حوصله نداری غذا درست کنی، اما بدنت غذا می‌خواد و چنان به دنبال غذا می‌افته که ممکن هست رسوا بشی. مثل وقت‌هایی که توی خیابون یه ساندویج می‌گیری و همون وسط خیابون شروع به گاز زدن می‌کنی، حین راه رفتن، یا تعارف یه دوست رو رد نمی‌کنی. کم کم نه به جسم که به روحت هم آسیب می‌زنی.

سیاهچاله‌های اطراف

به طرز عجیبی خوابم میاد، خمیازه‌های طولانی و اشک‌هایی که از چشم‌هام سرازیر میشه. چند روزی هست دارو مصرف می‌کنم. اگه بخوام مغزم رو شبیه یه شال چروک تصور کنم، انگار با داروها تا حدی اون چروک‌ها صاف شدند. اما هنوز ردش قوی روی پارچه هست. کل بدنم در یه خلسه است. یه حالتی از گیجی که تسلطی بر دنیای اطراف ندارم. یه بخشی از آگاهی من نسبت به بدنم از بین رفته، اخیرا دوز اتفاقات ناخوشایند چندان زیاد بود که توان هضمش رو ندارم. اشک تو چشمام حلقه زده، انگار به یه رختخواب نیاز دارم که ساعات‌ها بدون هیچ دغدغه‌ای بخوابم. الان روی صندلی پشت مانیتور نشستم و سعی می‌کنم کارها رو انجام بدم. اما راستش هیچ توانی در خودم نمی‌بینم که کاری رو انجام بدم. حتی میلش رو هم ندارم. از شدت اضطراب و استرس دچار پرش عضله هم شدم. چند روز پیش گوشه لب و یکی دو روز اخیر در حاشیه چشم‌هام این اتفاق می‌افته. به تقویم نگاه می‌کنم از تعطیلی چهارشنبه خوشحال هستم. یه جور حس آزادی عمل که از فردا میاد سراغم. تعطیلات زمان خوبی هست که با خودم خلوت کنم. دلم می‌خواد با خودم روبرو بشم و برای همه چیز جواب پیدا کنم و یه جورایی استراتژی بچینم. من فکر می‌کردم با ارزش‌ترین دارایی که داریم زمان و توجه هست. باید به عنوان گران‌بهاترین چیزهایی که داریم سخت مراقبش باشیم. من باید بیش از همه مراقب سلامت روانم و سلامت جسمم باشم. نباید هر چیزی اون رو به هم بریزه. همین اتفاقات اخیر چند بار تلاش کردن برای وصل شدن وی پی ان اینقدر کلافه‌ام می‌کرد که حتی دوست نداشتم هیچ وقت واسش تلاش کنم. من خیلی زود رها می‌کنم و چیزهایی که آزارم میده رو جا میذارم. کاش این زیر یه تشک داشتم و می‌خوابیدم. صبح بیرون کار داشتم، حوالی ظهربه شرکت رسیدم. اینکه بخوام مرخصی بگیرم، اصلا صورت خوشی ندارد. ضربان قلبم تند شده، یه جوری که امکان داره هر لحظه قلبم بایسته. بدنم داره فشار زیادی رو تحمل می‌کنه هم به لحاظ روحی و هم به لحاظ جسمی، در این لحظه از زندگیم دوست دارم نامرئی باشم. یه جوری که انگار نه من دیگران رو می‌شناسم و نه دیگران من رو، راستش هر بار به دیگران فکر می‌کنم، تن و بدنم می‌لرزد. گناهی نداشتی و دیگران با حرف‌ها و کارهایشان سبب آزارت شدند. زمان بسیاری از تو صرف می‌شود تا بخواهی روح و جسمی که خراش برداشته را ترمیم دهی. تو فیلم‌ها یه سری آدم‌ها رو می‌بینی که خیلی مهربون و باهوش هستند، همه زخم‌ها رو التیام میدن، بدون اینکه چیزی ازشون خواسته بشه به بهترین شکل فراهم می‌کنند. بدون اینکه ازشون خواسته بشه در لحظات خاص به بهترین شکل ممکن حضور دارند. در دنیای واقعی آدم‌ها این طوری نیستند، تو فریاد می‌زنی کمک می‌خوام در بهترین حالت فقط تو رو تماشا می‌کنند. در لحظات خاص به غایت ناامید کننده هستند. گاهی فکر می‌کنی حرف‌های آن‌ها فقط لفاظی است. سخنانی پر زرق و برق در جعبه‌ای گرانبها که توی آن خالی است. گاهی وقت‌ها تجربه من میگه خیلی آدم‌ها ممکن هست زبان تلخی داشته باشند اما هزار بار مهربانی آن‌ها واقعی‌تر است. گویی که نه تنها به تو ضربه نمی‌زنند بلکه همیشه حواسشان هست که آسیب نبینی. در وقت ضرورت به بهترین شکل از تو حمایت می‌کنند. باید در دایره اطرافم تجدیدنظر کنم و آدم‌های انرژی منفی رو حذف کنم. این‌ها جان مرا گرفته‌اند، تن و روانم از دست آن‌ها آسودگی ندارد.

دانشگاه الزهرا

روز جمعه که بیدار شدم، با دیدن گوجه‌فرنگی‌های تو یخچال احساس کردم که اونا رو کاملا فراموش کردم. تو هیچ‌کدوم از غذاهای دیروز به کار گرفته نشده بودند. ترس اینکه نکنه تلف بشن به جونم افتاد. با تعدادی از آن‌ها املت درست کردم. یه قطعه استخوان بوقلمون هم داشتم که بلاتکلیف بود. بدین سان تصمیم گرفتم باهاش دیزی درست کنم. این‌طوری بخشی از گوجه‌فرنگی‌ها نیز مصرف می‌شدند. پس از ساعات طولانی بالاخره آماده شد. توی یه ظرف سفالی آبی رنگ سرو کردم که قشنگ حس سنتی بودن دیزی رو بده. برای تکمیل شدن لذت طعم‌ها از نارنج استفاده کردم. طعمش شبیه دیزی‌های مامانم شده بود. هر چند همون لحظه اول متوجه شدم که یادم رفته بود، از سیب زمینی استفاده کنم. گوشت گوسفندی اینا هم نداشتم. ولی طعمش عجیب بدون اینا خوب بود. خاطره خونه رو تداعی می‌کرد. از نظر من دستپخت مامانم خوشمزه‌ترین دستپخت دنیاست. شاید برای هر کسی دستپخت مامانش بهترین باشه. من علاقه‌ای به غذا ندارم. همیشه به زور غذا می‌خورم. تو همه مهمونی‌ها اولین نفری بودم که دست از غذا خوردن می‌کشیدم. دستپخت‌ها رو مقایسه می‌کردم. از بین خاله‌هام، عمه‌هام، زن‌عموها، زن‌دایی‌ها و مامان بزرگ‌هام به نظرم دستپخت مامانم از همه بهتر بود. بعدها که دانشجو شدم، اصلا نمی‌تونستم غذای سلف بخورم. یه وعده روز اول خوردم و همون شد بار اول و آخرم و دیگه غذا نگرفتم. از بوفه ساندویج می‌گرفتم بعد چند روز حس می‌کردم مزه مقوا میده و خسته می‌شدم از طعمش، اون روزها فکر می‌کردم دستپخت مامانم چی داره که خسته نشدم ازش ولی هر جایی غذاش رو چند بار امتحان می‌کنم خسته میشم. از دانشگاه انصراف دادم. بعدها که دوباره رفتم دانشگاه، اولین بار که غذای سلف رو امتحان کردم به نظرم قابل قبول بود. تصمیم گرفتم به خوردن غذای سلف دانشگاه ادامه بدم. اما غذای خوابگاه رو دوست نداشتم. فلذا غذای خوابگاه رو نمی‌گرفتم. کم کم متوجه شدم دانشکده ما بهترین غذا رو داشت و دانشجوهای دانشکده‌های دیگه همه از غذاهای دانشکده ما تعریف می‌کنند. یه روزهایی بهمون شربت زعفرون، سالاد جوانه، ته چین و کلی مخلفات کنار غذا می‌دادن. حتی اگه کل دانشگاه عدس پلو داشت، عدس پلو دانشکده ما با همه فرق داشت. مخلفاتی هم که کنار غذا سرو می‌شد حسادت دانشکده‌های دیگه رو برمی‌انگیخت. اونا هیچ کدوم رو نداشتند. البته دانشکده ما بیشترین بودجه رو تو کل دانشکده‌ها می‌گرفت. روز اولی که واردش شدم این‌قدر حوض و فواره داشت که قشنگ حس خونه بودن رو می‌داد. هر فصل گل‌های باغچه‌ها رو درمی‌آوردن، متناسب با فصل گل جدید می‌کاشتند. راه رفتن تو اون دانشکده به آدم حس غرور می‌داد. امروز برای مجمع به نمایندگی از شرکت رفتم دانشگاه الزهرا همین که پام رو اونجا گذاشتم. احساس خفگی می‌کردم. چقدر ساختمان‌ها تو در تو و فضای محوطه کم بود. حس می‌کردم وسط زندان گیر افتادم. یه لحظه هم قدم زدن در اونجا واسم قابل تحمل نبود. تو مجمع هم یکی اعتراض کرد که اینجا جای پارک ندارد، دفعه بعد جای بهتری رو در نظر بگیرین. یکی از اعضای هیئت رئیسه به ترامپ گفت دیوانه زنجیری بینی‌اش به خاک مالیده میشه. من کلی تعجب کردم این چه ادبیاتی هست آخه ایشون طبق مجله فوربس سومین فرد قدرتمند جهان هست. اصلا رئیس جمهور ایالات متحده بودن یعنی قدرت، چطور یه فردی که یک میلیونم قدرت اونم نداره جرات می‌کنه همچین حرفایی بزنه. ممکن هست مردم راجع به کارهاش نقد و نظری داشته باشند، اما یه سری اصطلاحات دیگه توهین و خشم هست که شایسته مطرح کردن در بطن جامعه و انظار عمومی نیست. موقع برگشت خفقان محیط دانشگاه اذیتم می‌کرد و سریع بیرون اومدم. دانشگاه اول من که انصراف دادم دانشگاه شیراز بود، اون‌جا فضای سبز زیادی داشت. اصلا از در ورودی دانشگاه تا بالای تپه که دانشکده‌ها بود شاید حدود بیست دقیقه با اتوبوس مسافت داشت. دانشگاه دوم من دانشگاه تهران بود. پردیس اصلی که خیلی بزرگ بود. می‌شد فقط از پردیس پورسینا تا سردر اصلی اندازه بیست دقیقه پیاده‌روی کرد. البته ما دانشکدمون گیشا بود، دانشکده مدیریت و کنارمون دانشکده تربیت مدرس بود. فکر کنم فضای دانشکده ما با کل دانشگاه تربیت مدرس برابری می‌کرد. هیچ وقت داخل تربیت مدرس نرفتم ولی از بیرون خیلی کوچیک به نظر می‌اومد. امروز که توی الزهرا قدم زدم با خودم گفتم تو زندگیم حداقل از فضای دانشگاه شانس آوردم. امروز جلسه داشتیم، دکتر گفت من هیچ بحثی روی پرتفوی ندارم. کمی راجع به شرایط کشور بحث شد. یه همکار داریم خیلی تو این کانال‌های جنگی می‌چرخه و ادعاش میشه اطلاعات جنگ رو داره، امروز می‌گفت امروز صبح بزرگوار سخنرانی داشته میتونستن بزنن که فرصت رو از دست دادند. منم به دکتر گفتم یادت میاد هفته پیش اومدی تو واحد گفتی عراقچی رفته پیش بزرگوار گفته جنگ میشه، جواب داده نمیشه. میشه بگی اون رو از خبرگزاری چیزی خوندی یا منبع شخصی داشتی. که گفت خبرگزاری نبوده، البته دکتر روابطش خیلی گسترده است. گفتم اون منبع قابل استناد هست. از اون‌جایی که این روزها همه جا می‌چرخه و هست یعنی میدونه تهدیدی وجود ندارد، اگر بود از پناهگاه بیرون نمی‌اومد. مثل اون اوایل بعد از جنگ دوازده روزه، خلاصه من بعید می‌دونم امشب اتفاقی بیفته. بعد جلسه با سر دردی که به اوج رسیده بود و دلم می‌خواست برم داروخانه قرص بگیرم نشستم گزارش ریسک رو برای جلسه فردا آماده کردم. دیروز هم از فرصت استفاده کردم و سه تا فیلم دیدم.  فیلم کارآموز جالب بود. اینکه یه آدم در سنین بازنشستگی کارآموز بشه، اتفاقا استانداردهای کاری و شخصی به شدت بالایی داشت. مثلا هر روز شیو می‌کرد، حتی روز تعطیلی که قرار نبود کسی رو ببینه، قبل رئیسش محل کار رو ترک نمی‌کرد. همیشه در دسترس بود. کارهایی که ازش خواسته نشده بود رو حتی انجام می‌داد. به حریم شخصی آدم‌ها احترام می‌گذاشت. هر روز هفت صبح دنبال رئیس می‌رفت و حتی کوتاه‌ترین مسافت‌ها رو برای رسیدن به مقصد بلد بود. این‌قدر پرفکت بود حس می‌کردم کلی چیز می‌تونم ازش یاد بگیرم. فیلم بعدی تند و آتشین بود. یه مکزیکی که سابقه خلاف داشت و تحصیلات هم نداشت. در سمت نطافتچی در یه کارخانه استخدام میشه. اونجا این‌قدر کنجکاو بود روی کار دستگاه‌ها و تولید محصولات که یه روز ایده تولید محصولاتی با ذائقه مکزیکی‌ها به فکرش می‌رسه و از بین طعم‌های مختلف فلفل بالاخره یکی رو پیدا می‌کنند و با چیپس‌های قهوه‌ای دورریز تست می‌کنند. شخصا با مدیرعامل تماس می‌گیره تا محصول رو معرفی کنه. جایی که داره سهم بازار رو توضیح میده میگه من مثل شما سواد ندارم و با دستاش ابعاد قفسه فروشگاه نشون میده، بعد از تولید و مشکل فروش، دست به بازاریابی و تبلیغ میزنه و در نهایت به عنوان مدیر بازاریابی شرکت جایگاهش ارتقا پیدا می‌کنه. این چی‌توز و چیپس‌های فلفلی و کرانچی‌های تندی که تو بازار می‌بینم محصول تلاش‌ها، نبوغ و خلاقیت این آدم بوده. فیلم بعدی سال آکسفورد من بود. راستش برای من محوطه دانشگاه و کتابخونه خیلی وایب خوبی داشت. واقعا دلم می‌خواست اونجا درس می‌خوندم. به نظرم شکوه اونجا این حس رو به میده که دانشگاهی که من توش درس خوندم هیچ هست. کم کم یه رابطه عاشقانه شکل می‌گیره که با بیماری یکی از طرفین همراه هست. اگرچه رابطه اولش سرگرمی بود اما احساساتی که پیش میاد و نوعی از دلبستگی و انسانیت رو به نمایش می‌گذارد واسم جالب بود. یه شعر اول فیلم بود که همچین مضمونی داشت که مردها بیشتر از شش ماه نمی‌توانند زنی رو دوست داشته باشند. ایده جالب و قابل تاملی بود. من خیلی حالم بده سرم درد می‌کنه و خوب نشدم. شاید مجبور باشم به مصرف داروهایی که کلی سختی کشیدم تا کنارشون بذارم، برای طولانی مدت روی بیارم. حداقل پذیرفتم یکی دو هفته مداوم استفاده کنم. چون مغزم یه باری روش هست که توانایی خود ترمیمی نداره و مدام بدتر و بدتر میشه. نمی‌خوام فاجعه درست بشه، ترجیح میدم دارو مصرف کنم که تا حدی استیبل بشم. امروز یه نسکافه هم خوردم، خیلی راحت قانون نه به کافئین رو شکستم. اما بد تاوان دادم. واقعا مغزم رو منهدم کرد. نباید دیگه در برابر کافئین حتی شده اتفاقی وسوسه بشم. باید خوابم رو درست کنم و نظم ایجاد کنم. نباید خللی در تایم خوابیدن و بیدار شدنم پیش بیاد و به هم ریختن ریتم حالم رو بدتر کنه، خیلی حالم بده و حتی الان که داروها رو خوردم خوب نیستم. شاید به دوز بالاتری از دارو نیاز باشه، باید کمی تحمل کنم. شاید متوجه شدم چطور باید خودم رو آروم کنم.

ارتقا یافته

فیلم شیطان پرادا می‌پوشد رو دیدم. یه جورایی تقابل بین قدرت، جاه‌طلبی و پرستیز با هویت شخصی، اخلاق و زندگی واقعی هست. اندی بدون اینکه چیزی از دنیای مد بدونه پوزیشن شغلی رو به دست میاره که توی فیلم بارها تکرار میشه هر دختری برای به دست آوردن اون جایگاه حاضر هست آدم بکشه. کم‌کم شبیه آدم‌هایی میشه که اولش با تمسخر بهشون نگاه می‌کرد و در نهایت پس از موفقیت و جلب اعتماد کامل میراندا اون شغل رو رها می‌کنه. جاهایی که با تغییر پوشش و تمرکز روی کیفیت کارش تلاش داشت، خودش رو به رئیسش ثابت کنه، یه حسی از جنگیدن و رقابت برای بقا به من می‌داد که در یک قدمی پیشرفت پرسه می‌زد. اما شاید توخالی بودن زندگی میرندا باعث شد، حس کنه زندگی شخصی‌اش داره از دست میره و یه جایی برگشت به اخلاق و از دنیای پر زرق و برق فشن فاصله گرفت. انگار هر چقدر هیجان داده بود در آن واحد از بیننده گرفت. بعد از اون فیلم آپگریدد برای سال دوهزار و بیست و چهار دیدم. داستان دختری که تلاش داشت از رشته‌ای که در اون تحصیل کرده و توش استعداد و علاقه داره پول دربیاره. با این وجود که سربار خواهرش بود. سعی کرد با دروغ و نقش بازی کردن خودش رو در جایگاه بالاتری معرفی کنه، در نهایت هم توانست سطح زندگیش رو ارتقا بده. توی فیلم یه جمله بود که توجهم رو جلب کرد. نیویورکی بودن یعنی هر روز می‌جنگی مهم نیست چی میاد سراغت. فیلم اول رو بیشتر دوست داشتم، واقعا حس رقابت داشت و هر موفقیت هیجان می‌داد. فیلم دوم بیشتر اینکه از طریق نشون دادن خود واقعیت دیگران رو تحت تاثیر قرار بدی راه پیشرفت رو نشون می‌داد. در حالی که فیلم اول باید کاملا شخصیت خودش رو فراموش می‌کرد و هویتی متفاوت رو به دیگران نمایش می‌داد. من خودم اوایل که وارد دنیای کار شدم حس می‌کردم، کافیه نشون بدی متفاوت هستی و توجه مدیران رو جلب کنی. اما کم کم فهمیدم هر چقدر بی‌حاشیه باشی و وارد فضای رقابت نشی، امنیت شغلی بالاتری داری. وقتی متوجه اشتباه مدیران میشی، تو رو تشویق نمی‌کنند، بلکه در خروج رو بهت نشون میدن. اما جایی که فضای کسب و کار وارد رقابت جدی میشه، تفاوت‌ها تازه میشه منشا رشد و تو اون سیستم آدم احساس مفید بودن میکنه. احساس می‌کنه کلی جنگیده تا ترقی کنه، اما جایی که داری درجا می‌زنی و ثابت موندی. مجبور هستی تو زندگی به مخدرهایی مثل کتاب، فیلم و موزیک روی بیاری که زندگیت رو با چیزایی پر کنی که رو به زوال نری. هر بار تو یه موقعیت درجا میزنی احساس می‌کنی یه زندگی معمولی داری که توش هیچ هیجانی برای پیشرفت نیست. دارم سعی می‌کنم از خودم آدم جنگجویی بسازم. احساس می‌کنم زندگی رو زیادی به خودم راحت گرفتم. امروز دال عدس هم درست کردم. امروز چهار مدل غدا درست کردم به نوعی یه رکورد توی زندگیم بود. یه سال پیش اگه توی روز تعطیل یه نیمرو درست می‌کردم و نون می‌گرفتم احساس می‌کردم کولاک کردم. کل روز توی رختخواب می‌گذشت در حالی که توی یوتیوب می‌چرخیدم و گاهی هم کتاب می‌خوندم. همیشه هم ناراحت بودم که تموم میشه و شنبه باید سر کار برم. میگن آدم میانگین پنج نفری هست که باهاشون ارتباط دارد. همکارهایی داشتم که با وجود داشتن بچه و همسر یه عالمه برنامه مثل کلاس پیانو، زبان و ورزش تو برنامه داشتند. هر بار از زندگیشون صحبت می‌کردند با خودم می‌گفتم خجالت بکش، تو هیچ کاری تو زندگیت نمی‌کنی و گویی خودت رو رها کردی. در گذر زمان کمی من از اون‌ها یاد گرفتم بیشتر تلاش کنم و کمی اون‌ها از من یاد گرفتند آروم‌تر زندگی کنند. جدیدا حس می‌کنم زمان ندارم. کارهای زیادی برای انجام دادن دارم و مشکلم این هست که باید توی همین محدودیت‌ها چیزهایی که تو ذهنم هست رو تحقق بدم. برمی‌گردم به بابام نگاه می‌کنم که همیشه مشغله داره و هیچ‌وقت بیکار نیست. مامانم همیشه برنامه‌ریزی می‌کنه و قدرت این رو داره که برنامه‌هاش رو محقق کنه. اما من هیچ‌وقت تو زندگیم برنامه‌ریزی دقیق نداشتم. هر چی هم بود در حد یکی دو روز بیشتر بهش وفادار نبودم. کل هفته فکر می‌کنم آخر هفته لباس بشورم تهش نمی‌شورم. مامانم میگه فردا لباس می‌شورم و فردا لباس‌ها شسته میشه. یه جور تنبلی عجیبی دارم و شاید از اینجا میاد که سریع می‌تونم یه کاری رو جمع کنم بنابراین وقت تلف می‌کنم و بیشتر تو حاشیه امن و راحتی خودم هستم. همیشه کارها رو به تعویق می‌اندازم تا لحظه آخر و گویی مدام بارش رو به دوش می‌کشم. همیشه روانم از اینکه یه عالمه کار برای انجام دادن هست و از هفته‌ای به هفته‌ی دیگر و از ماهی به ماه دیگر و از سالی به سال دیگر انتقال می‌یابد، در رنج هست. به نظرم یه جا باید این چرخه معیوب رو تموم کنم. چرا از نزدیک‌ترین آدم‌های زندگیم چیزی یاد نگرفتم و سرکش بودم. الان واقعا دارم به این فکر می‌کنم چطور برنامه‌ریزی رو محقق می‌کنند، یاد مامانم می‌افتم. اول اسفند یه لیست از روزها داره و جدولی که باید جاهای مختلف خونه رو در تاریخ مشخص خانه تکانی کند. هر روز به لیست پایبند هست، حتی تاریخ سبزه سبز کردن رو می‌نویسه. اما من تو ذهنم هست و گاهی انجام نمیشه. هر بار می‌نویسم بهتر انجام میشه. احساس می‌کنم باید یه تکونی به خودم بدم و از این حالت خارج بشم. شاید دیگران از بیرون بگن همین که سر کار میری و زندگیت رو اداره می‌کنی خوبه، اما من وقت‌هایی که کتاب نمی‌خونم حس می‌کنم روحم مرده، وقت‌هایی که چیز جدید یاد نمی‌گیرم احساس می‌کنم به قهقرا رفتم. حس می‌کنم زندگیم روی خط صاف هست و تهی از رویای اوج گرفتن، این درجا زدنه همیشه منو اذیت می‌کنه. عصر رفتم بیرون سیب خریدم، نان خریدم. آشغال‌ها رو بیرون گذاشتم. حتی کمی ظرف شستم. اما با اینکه بیشتر از قبل در یه روز تعطیل کار می‌کنم از خودم رضایت ندارم. قبلا با کارهای کمتر رضایت بیشتری داشتم. اما از یه جایی به بعد حس کردم این‌قدر زندگی رو به خودم راحت گرفتم، که دیگه متوقف شدم. اما شاید حاشیه امن بود، یه جورایی باهاش آرامش عجیبی داشتم. اما الان روحم واقعا ناآرام هست.

آش ترخینه

از اون‌جایی که برای حذف ترم مجبور شدم کلی مدارک پزشکی تحویل دانشگاه بدم. دانشگاه مقرر کرد که از آن به بعد تحت نظر مرکز مشاوره باشم. خلاصه در ماه چند بار ممکن هست به مرکز مشاوره دانشگاه مراجعه کنم. خیلی با مشاور جدیدم ارتباط نمی‌گیرم و یه جورایی از سر اجبار این جلسات رو شرکت می‌کنم. گفتم یه کم گلایه کنم نت ندارم، نتونستم کاری انجام بدم که کلی تشر زد، مگه قبلا که اینترنت نبود مردم چیکار می‌کردند. بعد هم گفتم سطح انرژیم به خاطر اتفاقاتی که تو جامعه افتاده پایین هست، که گفت باید برای خودت سرگرمی و دلخوشی ایجاد کنی. بعد خودش یه ژلوفن دستش بود که از دستش افتاد، کلی دنبالش گشت. تو کیفش چند تا قوطی قرص داشت که بیرون آورد و در نهایت قرص‌ها رو با چای خورد. منم تو ذهنم فکر می‌کردم آخه کی قرص رو با چای می‌خوره، اونم سر صبح، بعد کمی راجع به اینکه از جنگ می‌ترسم بهش گفتم. که گفت ترس نداره بالاخره خوبه تکلیفمون معلوم میشه، تازه شرایط خوبی واسمون گذاشتند. منم هر حرفی زد تایید می‌کردم و لبخند تحویلش می‌دادم. بعد رفتم شرکت و گزارش‌ها رو برای جلسه آماده کردم که جلسه هم لغو شد. از شرکت اومدم بیرون برای ثبت‌نام یه دوره رفتم حوالی ولی‌عصر، راستش شرکت یه کارت هدیه واسه تولدم بهم داد. خودمم یه مبلغی گذاشتم روش، کمی از همکارم پول قرض گرفتم و کمی هم از یکی از دوستانم تا بتونم دوره رو شرکت کنم. این همه خودم رو کشتم تا پول جور کنم و ثبت‌نام کنم که تشکیل نشد و به تعویق افتاد برای احتمالا یکی دو هفته، ولی من ثبت‌نام کردم دیگه تا اونجا رفته بودم. بعد هم کمی قدم زدم برای خودم و رفتم سمت پارک لاله که دیدم اون حوالی از این جشنواره‌هایی که محصولات محلی می‌فروشند بر پا شده است. آش ترخینه خریدم، جالب بود. اما خیلی بهم نساخت تا شب حالم بد بود و نمی‌تونستم چیزی بخورم. این‌قدر حالم بد بود تصمیم گرفتم دیگه هیچ‌وقت از بیرون آش ترخینه نگیرم. یه چای واسه خودم گذاشتم. گفتم یه فیلم ببینم که داشتم می‌گشتم بین فیلم‌ها که دوستم زنگ زد. فکر کن شش ساعت نان استاپ حرف زد و من خوابم برده بود دیگه و احتمالا متوجه شده بود و قطع کرده بود. صبح حوالی نه بیدار شدم. خیلی خسته بودم. احساس اینکه هیچ کار نکردم داشت کلافه‌ام می‌کرد. با خودم تصمیم گرفتم کمتر باهاش مراوده داشته باشم، از یه جایی به بعد گفت‌وگو فرسایشی شد. تجربه آدم‌ها متفاوت هست و اون مدام حرف می‌زنه و یه خشمی داره که می‌خواد با حرف زدن تخلیه کنه، درک می‌کنم آدمی که شکست عشقی خورده آسیب‌پذیر هست. ولی نهایت حس همدردی من یه ساعت باشه، اینکه شش ساعت صرف کنم و کارهای خودم بمونه بیشتر حس بدی بهم میده و کلافه‌ام می‌کنه. تصمیم گرفتم، ارتباطم رو باهاش خیلی محدود کنم. بعدش خودم رو جمع کردم و تصمیم گرفتم روزم رو هدر ندم. سیب‌زمینی‌هایی که دیشب گذاشته بودم آب‌پز بشن رو رندیدم. تخم‌مرغ و هویج آب‌پز هم رنده کردم و منتظر موندم تا گوشت بوقلمون پخته بشه تا باهاش سالاد الویه درست کنم. مقداری از سیب‌زمینی‌های رنده شده رو برداشتم که باهاش کتلت درست کنم. تخم‌مرغ و ادویه زدم. دیدم غلظتش خوبه دیگه آرد نزدم. ریختم توی تابه و همه وا رفتن، هیچی دیگه هم زدم که فقط پخته بشن. اولین تجربه درست کردن کتلتم با شکست مواجه شده بود. تصمیم گرفتم به موادی که داشتم یه فرصت دیگه بدم. از مامانم شنیده بودم که واسه وا نرفتن آرد لازم هست. پس چند قاشق آرد و یه تخم‌مرغ دیگه به مواد اضافه کردم. دو تا کتلت که کمی از همبرگر بزرگتر بود درست کردم. کتلت وا رفته رو به عنوان صبحانه خوردم و دو تای دیگه رو به عنوان غذای هفته توی یخچال گذاشتم. خیلی شکل خوبی داشتن شبیه پنکیک بودن، احتمالا هفته بعد گزینه جایگزین خوبی برای فلافل‌های بیرون باشند. بعدش راش پلی کردم و شروع به شستن لباس‌های کارم کردم.  بعد از پخت بوقلمون اون‌ها رو ریش ریش کردم و خیارشور نگینی خرد کردم و سس زدم و اندازه یه کیلو سالاد الویه برای هفته درست کردم. بعد هم نشستم باقی‌مانده سالاد الویه ته ظرف رو به عنوان ناهار خوردم. با آب بوقلمون آش درست کردم. احتمالا چند ساعتی طول بکشه تا آماده بشه و جا بیفته. یه چای رازیانه گذاشتم که منتظرم آماده بشه. الان هم تنجرین دریم پلی کردم و گفتم کمی استراحت کنم و بنویسم. فیلترشکنم کار نمی‌کنه و راستش بیشتر از یک روز هست که از جهان خبری ندارم. اما ته دلم آرزو کردم جنگ نشه و اوضاع متشنج نشه. اخیرا حتی حوصله ندارم دیگه چند بار تست کنم تا وصل بشم. الان یه سر به رسانه‌های داخلی زدم گویا خبری از جنگ نیست. ترکیه به دنبال میانجیگری است.

فارست گامپ

می‌خواستم واسه تولدم کیف و کفش بخرم و خودم رو به یه کافه دعوت کنم که پیتزا یا پاستا سفارش بدم. اما با اخباری که می‌شنیدم فکر کردم ممکن هست جنگ بشه، بنابراین تصمیم گرفتم اقتصاد مقاومتی پیشه کنم و پولم رو نگه دارم. اگر بیکار شدم، حداقل بتونم یک ماه اجاره خونه بدم. سر درد داشتم و سریع رفتم خونه، از اون‌جایی که حوصله آشپزی نداشتم. باز هم مثل شب قبل رفتم شش‌تا فلافل و یه نان باگت خریدم که ساندویج درست کنم. سه تا نون خامه‌ای هم خریدم و از وسط دو نیم کردم، روش یه قاشق مربای زرشک ریختم. می‌خواستم یه شمع وارمر قلبی سرخ رنگ هم روشن کنم که یادم رفت. دو تا از دوستان تلفنی تبریک گفتن. مامان، خواهرم و دوستی هم پیام دادند. البته چندتا بانک، کارگزاری و بیمه هم از این پیام تبریک‌های سیستمی دادند. این‌قدر به خاطر جنگ آشفته بودم که به رختخواب پناه بردم. توان انجام هیچ کاری نداشتم و به کمک دارو خوابیدم. امشب هم سالاد الویه‌ای که تو یخچال بود رو خوردم. قانون نه به کافئین رو شکستم و واسه خودم کاپوچینو درست کردم. این‌قدر سطح انرژیم پایین بود، که نشستم یه فیلم دیدم. فارست گامپ روایت زندگی فردی با ضریب هوشی پایین هست. با این وجود که چندان جدی گرفته نمیشه، به تلاش برای زندگی ادامه میده و اهمیتی به دنیای اطراف نمیده. در نهایت کاملا اتفاقی در موقعیت‌هایی قرار می‌گیره که شانس و خوشبختی بهش روی میاره، با وجود همه سادگی‌هایی که در ظاهر دارد. این که تو دنیای خودش بود، روابطش با آدم‌ها عمیق بود، پشتکار و جدیت در کار داشت رو دوست داشتم.

فیلم رادیو

صبح توی مترو چند صفحه از در جستجوی زمان از دست رفته مطالعه کردم. اون قسمت اوایل رابطه سوان و اودت بود.  این چندمین بار هست که این کتاب رو می‌خونم و برای من که بیست سالگی این کتاب رو برای اولین‌بار خوندم. همچنان خیلی جالب به نظر میاد. اما گذر زمان ارزشش رو برای من بیشتر کرده، طوری که هر سطر آن تجربه‌ای ناب است. یه جایی اودت میگه منی که مارکیز نیستم اگر یک میلیون هم بدهند با این سر و وضع از خانه بیرون نمی‌روم.  رسیدم شرکت که مدیر گفت گزارش کدال نهایی شده و روی سایت آپلود شده، چیزی طول نکشید که مدیر آی تی زنگ زد و گفت حسابرس اشتباه کرده و دوباره باید اصلاحیه بدیم. خواست چک کنیم که قسمت سود سهام‌ها کلا پریده بود. هیچی نشستم دو ساعت دوباره از اول سود سهام‌ها رو زدم. بعد کمی با فیلترشکن یوتیوب وصل شدم که اتفاقا یه ویدیو بود راجع به ظاهر که می‌گفت آدمی که در نگاه اول به چشم نیاد معمولا جدی گرفته نمی‌شه و بحث آراستگی بود که خوب با یه جمله از کتابی که من صبح خونده بودم به نوعی مکمل بود. یه مثال هم زد که یک پیراهن سفید اتو کشیده حتی اگه ارزان قیمت باشه شما رو شیک‌تر نشون میده تا یه هودی گران‌قیمت که لکه‌دارو چروک باشه. بعدش فیلترشکنم دیگه کار نمی‌کرد و ارتباطم رو با جهان از دست دادم. مامانم بهم تلفن کرد، گویا موفق شده کالابرگ بگیره و برای من یه تومن واریز کرد، گفت برو واسه خودت خرید کن. عصر که برمی‌گشتم توی مترو تحت تاثیر اون ویدیو واسه خودم یه جوراب سفید خریدم. دلم می‌خواست واسه خودم از بیرون غذا بگیرم. توی مسیر یه مغازه هست که فلافل رو کیلویی می‌فروشه. رفتم ازش شش تا دونه خریدم که سی تومن شد، یه نان باگت هم خریدم پانزده تومان و مخلفاتی همچون خیارشور، گوجه‌فرنگی، کاهو، سس فرانسوی و کچاپ رو هم پانزده در نظر بگیرم. با شصت تومن یه فلافل بزرگ پر و پیمون داشتم که حسابی سیر شدم. در حالی‌که نزدیک مترو قیمتش هشتاد تومن هست و کوچکتر هست و چندان هم مخلفات ندارد تازه شش تایی هم نیست. حالا امروز تو شرکت بحث این بود که غذای بیرون خیلی گرون شده است و اساسا چیزی نمیشه خرید. افرادی در شرکت هستند که معتقد هستند با سیصد تومان نمیشه حتی فلافل خرید، فکر کنم این‌ها اصلا بیرون غذا نمی‌خورند. یا اصلا فلافل نمی‌خورند. همین چند روز پیش توی انقلاب دیدم زده فلافل نود تومان و البته من هیچی راجع به قیمت فلافل نگفتم و سکوت کردم. من امروز مجبور شدم واسه مخلفات فلافل یک کیلوگرم گوجه‌فرنگی بخرم. نسبت به دیروز که یه دونه خریدم. خیلی ارزون‌تر افتاد. ولی باید یه طرحی بریزم طی چند روز آتی مصرف کنم، همچنین کاهو‌ پیچ رو باید باهاش سالادی چیزی درست کنم که تلف نشه. یه چای با طعم اسطوخودوس درست کردم. امروز پیام گرفتم که نتم داره به لحاظ زمانی تموم میشه و هنوز حجم داشتم، بدین سان چندتا فیلم از آپارات دانلود کردم. نشستم فیلم رادیو رو دیدم که برای سال دوهزار و سه هست. در فیلم رادیو یه پسر با معلولیت ذهنی هست که توسط مربی فوتبال بهش بها داده میشه. یه آدمی که توان گفتن اسمش رو نداشت به مرور با توجهاتی که می‌گیره تبدیل میشه به شخصی محبوب که در جامعه حضور دارد و چنان خوش‌قلب و مهربون هست که همه رو تحت تاثیر قرار میده. به لحاظ ارزش‌های انسانی و اخلاقی خیلی با فیلم ارتباط گرفتم و یه جورایی روحم تازه شد. بعد از دیدن فیلم یه حس خوب داشتم انگار که قلبم شارژ شده باشه. بعد هم فصل خروج از تورات رو خوندم. بیشتر جریان موسی بود و دیگه از یه جایی به بعد وارد فاز امر و نهی برای انسان شد. امروز به لحاظ روحی آروم بودم. صبح رو خوب شروع کردم و شاید نقطه اوج امروز لحظات دیدن فیلم رادیو بود، البته کیفیت و حجم فلافل هم باعث شد یه سیری ممتد داشته باشم و نسبت به فلافل بیرون حس کنم غذای خوشمزه‌تری خوردم.

تحفه تاریکی

وقتی خوابگاه بودیم یکی از دوستام گفت: اگر چیزی بخری و نیمی از او خراب بشه، اون قسمتی که خراب شده روزی تو نبوده، راستش من خیلی از حرفش به هم ریختم و همیشه تو ذهنم بود. بیشتر اوقات سعی می‌کردم به اندازه خرید کنم تا همچین اتفاقی نیفته. ولی اگه مثلا هفت‌تا گوجه‌فرنگی می‌خریدم سه تاش می‌موند و تو یخچال خراب می‌شد. این اتفاق به کرات تکرار می‌شد. تا اینکه یه ویدیو دیدم که یک سوم خوراکی‌های دنیا توی انبارها از بین میره و با آبی که اون‌ها آبیاری میشن کل زمین رو میشه آب داد. به علاوه میوه خراب و گندیده گازهای گلخانه‌ای تولید می‌کنند که آلودگیشون معادل سومین شهر آلوده جهان هست. عده‌ای هم در آفریقا دارند از گرسنگی تلف میشن. فلذا تصمیم گرفتم فقط در حد نیاز روزانه خرید کنم. امروز که رفتم سیب بگیرم، چشمم به گوجه‌فرنگی افتاد و گفتم چقدر خوب میشه بخرم و املت درست کنم. یه دونه برداشتم از این گلخانه‌ای‌ها بود که کاسبرگ سبز بهش چسبیده فکر کنم چیزی حدود نه تومان قیمت داشت. اما از خریدش خیلی حس خوبی داشتم، وقتی املت درست کردم، حس این رو داشتم که من هیچ ماده غذایی رو تلف نکردم. البته از کودکی مامانم خیلی رو این قضیه حساس بود که غذاهامون رو دور نریزیم. مثلا اگه بهم پلو می‌داد و من نمی‌خوردم همون رو شب گرم می‌کرد و باز بهم می‌داد تا تموم شه، اون قدر بهم می‌داد که یاد بگیرم ته مونده غذام رو تموم کنم و چیزی برای دور ریختن نباشه. خیلی برای من سخت بود خودم رو با ریتمش وفق بدم همیشه از غذایی که مونده بود و گرم می‌شد متنفر بودم. اما کم کم یاد گرفتم غذا رو تا آخر بخورم و چیزی زیاد نیاد که بخواد دوباره تو یه وعده دیگه گرم بشه. چند سال پیش هم می‌خوندم یه رستوران توی یکی از کشورهای عربی هست که مردمی که غذاشون باقی‌مونده رو جریمه می‌کنه. من دارم تمرین می‌کنم به طبیعت احترام بذارم و مواد غذایی رو تا حد ممکن تلف نکنم. یه نسخه دیگه از عهد عتیق و عهد جدید پیدا کردم. دوباره نشستم پیدایش رو با دقت بیشتری خوندم. فکر کنم شبی یه فصل بخونم چند هفته‌ای سرگرمی خوبی دارم. نمی‌دونم بقیه هم این‌طوری هستن که اگه انرژی محیط پایین باشه و آدم‌های اطرافشون پالس مثبت نفرستن دچار یه جور آشفتگی روحی میشن. مثلا مدیرم خیلی از نبود اینترنت کلافه و ناراحت هست و من وقتی چهره غصه دارش رو می‌بینم واقعا حالم گرفته میشه. یا وقتایی که دکتر ناراحت و ناامید میشه انگار دنیا رو سرم آوار میشه. بچه بودم اگه مامان و بابام مریض میشدن و می‌خوابیدن همچین حسی داشتم. انگار که کل دنیا رو سرم آوار می‌شد که مریض هستن و خوابیدن و انگار قرار نیست هیچ وقت خوب بشن. یه جورایی از درون می‌شکستم. الان هم تو شرکت نسبت به دکتر و مدیرم همچین حسی دارم. یه آدم‌هایی هستن همیشه مثبت اندیش هستن و امیدوار، وقتی اون‌ها ناامید میشن یه جورایی ته دل آدم خالی میشه. بعضی وقت‌ها زنگ می‌زنم به بابام از تن صداش که انرژیش کم هست یا زیاد متوجه اوضاع میشم. الان خودمم تو همین مرحله باختن و فروپاشی هستم. انگار یه قطره امید هم در من جاری نیست. دیروز رفتم ای‌تی ام اقتصاد نوین نزدیک خونه، شکسته بودن. اون صفحه‌ای از اعداد که اطلاعات رو وارد می‌کنی، شکسته شده بود، بیرون زده شده بود و کج شده بود. کار نمی‌کرد. گفتم حتما معترضین آسیب زدن. فردا میرم نزدیک محل کار یه ای تی ام اقتصاد نوین هست. اون هم امروز دیدم از این کرکره‌ها واسش گذاشتن و کرکره رو دادن پایین گویا با تعطیلی بانک، ای تی ام هم خدمات نمیده. حالا فردا صبح زودتر برم ببینم اگه بانک باز باشه می‌تونم از ای‌تی‌ام استفاده کنم. سرم درد می‌کنه، خسته‌ام دلم می‌خواد یه مدت استراحت کنم. استراحت مطلق، یه جوری که انرژیم برگرده. امروز داییم زنگ زد می‌خواست ببینه طلا چه اتفاقی واسش می‌افته، بهش گفتم ما نت نداریم. نمی‌دونیم قیمت انس و دلار چند هست. اخبار جهانی نداریم. میگه یعنی تو شرکت هم ندارین. میگم نه نداریم. حالا تو شرکت هر روز مدیرم نشسته میگه ما هیچی نمی‌دونیم بر چه اساسی خریدوفروش کنیم. هیچ کار نکنیم بهتر هست. دو هفته است من نمی‌دونم قیمت اوره تو چه وضعیتی هست، بعد واقعا چه تصمیمی بگیریم که معتبر باشه. من دیگه دنبال کردن اخبار و قیمت‌ها رو بی‌خیال شدم. یه کوچولو نت در حد قطره‌چکانی باز شد. میگن فیلم‌های خشونت آمیزی بیرون اومده، دوست ندارم ببینم. امروز توی یه وبلاگ دیدم یکی به ابر گلایه کرده که چرا باریدی و نقش خون رو از در و دیوار شهر پاک کردی. فکر می‌کنم سطح انرژی منفی، غم و ناامیدی تو جامعه این‌قدر زیاد هست که چه بخوای چه نخوای درگیرش میشی. وقتی یه اتفاق بدی می‌افته و همه راجع بهش پست و استوری میذارن. من میرم تو پلتفرم‌هایی که از این خبرها نباشه و بتونم روحم رو ترمیم کنم و انرژیم رو نگه دارم. شاید باید فیلم ببینم، موزیک گوش بدم، مطالعه کنم و هر کاری که از این چاله کمبود انرژی بیرون بیام. البته نوشتن در اینجا هم واسم فرسایشی شده، من اینجا از افکار و احساسات خودم می‌نوشتم و عده‌ای اومدن خشونتی که داشتن رو اینجا حک کردند. اون خشونت بخشی از روح من رو خسته کرد و آرامش رو از من گرفت. انگار یه تلاطم و آشفتگی بود که گوینده داشت و من باهاش وارد بحث می‌شدم من رو تا سطح خودش پایین می‌کشید. تو دنیای واقعی هیچ دوستی ندارم که از الفاظ رکیک استفاده کنه، حتی اونایی هم که استفاده می‌کنند جلوی من خیلی مراعات می‌کنند. وقتی با دیگران حرف می‌زنم همه چیز محترمانه است، اما اینجا یکی میاد یهو لب به اهانت و تحقیر و توهین باز می‌کنه. میگی کامنت رو نبندم، کسی رو سانسور نکنم. بعد می‌بینی خودت رو له می‌کنند. مچاله میشی و یه گوشه تو خودت فرو میری. بخشی از حال بد این روزها هم نتیجه تنش‌هایی هست که اینجا داشته، که سابقا محیطی امن بود. یه دوستی بهم گفت من بهت گفتم حالم بده دارم پنیک می‌کنم و تو نشستی برای من از خودمراقبتی و تجربه‌های خودت گفتی و رفتی تو فاز نصیحت و من حالم بدتر شد. بهش گفتم ببین من واقعا تو فاز نصیحت نیستم، حس کردم می‌تونم با این حرف‌ها کمکت کنم و اینکه من گاهی قدرت همدلی‌ام رو از دست میدم. گاهی همدلی من در اوج هست نظیرش رو هیچ کجا نمی‌تونی پیدا کنی. گاهی هم اصلا ندارم. قصد من این بود که کمکت کنم بتونی مشکلاتت رو تنهایی حل کنی و به دیگران وابسته نباشی. هر چند مدل آدم‌ها فرق داره، اون باید با ده نفر حرف بزنه تا آروم بشه. مدلش تنهایی، خلوت و فکر کردن نیست. حرف زدن واسش یه جور تخلیه خودش هست. یه چیزی رو ده بار واست تکرار می‌کنه. من آدمی نیستم به کسی بگم این رو ده بار گفتی و بزنم توی ذوق طرف، حتی گاهی یه خبری میشه خواهرم بهم میگه. بعد مامانم همون رو میگه با دقت گوش میدم. بعد خواهرم میگه این رو که من بهت گفتم. من نمی‌تونم توضیح بدم که من آدمی نیستم که تو ذوق کسی بزنم وقتی یکی با اشتیاق خبری میگه بگم می‌دونستم. دلم می‌خواد حس کنه اولین نفری هست که بهم میگه و من برای اولین بار می‌شنوم. قبلا خیلی مراعات می‌کردم همه رو، الان دیگه نمی‌تونم. بیش از یه هفته است سر درد دارم و همه چی از آستانه تحملم خارج شده، شبیه یه انبار باروتم که با جرقه‌ای امکان داره منفجر بشه. فلذا به آرامش مطلق با دوز بالا نیاز دارم. رفتن به سمت قرص‌ها یه جور سنت شکنی عمیق بود، اما چاره‌ای نداشتم. باز هم دارم وسوسه میشم که قرص بخورم که راحت‌تر بخوابم و مغزم آروم بگیره، اما انگار مغزم رو انداختن توی تشت و دارند چنگ می‌زنن. از فشار چنگ زدن‌ها رگ‌های مغزم داره پاره میشه و من دلم می‌خواد این قدر بخوابم که آروم بگیرم. کاش جهان اطراف من ساکن شه و رنگ آرامش به خودش بگیره، شبیه یه قرص خواب آور که آدم رو میبره توی خلسه، یه جوری که حس نکنی اطرافت داره چه اتفاقی می‌افته و آیا این نقطه تسلیم شدن در برابر دارو هست. بهم قدرتی بده که آروم بشم بدون کمک گرفتن از دارو، به واسطه خواب و غلتیدن در بستر، بدون نگرانی از فردایی که باز باید بجنگم برای زیستن. در این شب تاریک پناهم ده و مرا به آرامش مطلق بشارت ده. همانا همواره سپاسگزار و قدردان خواهم بود.

غذای مونده

من از غدای مونده خوشم نمیاد. بنابراین از وقتی که تنها زندگی می‌کردم همیشه برای یه وعده غذا درست می‌کردم و همون موقع سعی می‌کردم غذا رو تموم کنم و داخل یخچال چیزی نباشه. همیشه وقتی از سر کار می‌اومدم خسته بودم و حوصله غذا درست کردن نداشتم. بیشتر وقت‌ها غذای بیرون می‌خورم. یا اینکه به غداهای ساده مثل نیمرو، ژامبون، سوسیس و هر چیزی که بشود در کمتر از نیم ساعت به غذا تبدیل کرد روی آورده بودم. یه جایی از زندگی این داستان غذای مونده رو که همیشه باهاش مخالف بودم کنار گذاشتم. سعی کردم غذا درست کنم و باقی‌مانده آن را در یخچال بگذارم. اوایل کمتر غذا می‌خوردم اما پس از بیماری قرار بر این شد یه روتین مشخص برای غذا داشته باشم. مدتی است آخر هفته‌ها برای کل هفته غذا درست می‌کنم. اگه غذایی درست می‌کنم سعی می‌کنم در حجم زیاد باشه که بتونم برای یکی دو روز غذا داشته باشم. الان به اندازه همه روزهای هفته که غذا با خودم ببرم شرکت، غذا دارم. این شاید تنها دستاورد تعطیلات من هست. دیشب خیلی سر دردم شدید بود بدین سان چندتا قرص خوردم که کمی آروم بشم و شب با چراغ‌های روشن و بخاری روشن بدون پتو خوابم برده بود. صبح بیدار شدم گیج بودم به خاطر داروها و باز هم خوابیدم. این‌قدر به لحاظ جسمی تحت فشار بودم که حتی نمی‌دونستم کی هستم. دیشب مغزم این‌جوری بود که انگار یکی گرفته تو دستاش و داره فشار میده و مغزم از بین انگشتاش زده بیرون، یه قرص خواب قوی برای اینکه چنان بخوابم که سر درد رو یادم بره، خوردم. چه برف باوقاری میاد، اون روز هم که برف می‌اومد وقتی از شرکت می‌اومدم الور پلی کردم. چقدر با برف و نور قرمز چراغ ماشین‌ها زیبا به نظر می‌رسید. از اینکه آروم به زمین می‌نشست خیلی حس خوبی داشتم. دارم تورات می‌خونم. فصل اول پیدایش رو خوندم. واسم جالب بود. خیلی باهاش ارتباط گرفتم. حتی یه چیزهای جدیدی یاد گرفتم. من همیشه بچه بودم کابوس مار می‌دیدم و از خواب می‌پریدم. خیلی می‌ترسیدم. یه بار حتی کوروش تو یه ویدیو مار آورده بود. من که قبلا همه ویدیوهاش با میا و کومان رو می‌دیدم بعد از اون هیچ ویدیویی ازش نگاه نکردم. عجیب از مار بدم میاد. حالا فکر کن اولین بار مار حوا رو اغفال کرد که میوه ممنوعه رو بخوره. مردم تو ایران راجع به عید قربان جریان ابراهیم و فرزندش اسماعیل رو میگن. اما تو تورات نوشته اون پسر اسمش اسحاق بود. توی قرآن توی سوره صافات هم اسم اون پسر اسحاق هست. البته پسری به نام اسماعیل هم داشته اما رهاش می‌کنه. قبلا همه مردم به یه زبان حرف می‌زدن، اما وقتی خواستن برج بابل بسازن و به آسمون برسند، خدا زبان مردم رو مشوش کرد و آن‌ها رو پراکنده کرد. من از تورات خوشم اومده، یه جورایی داستان‌وار هست. این‌قدر که با یه فصل تورات خواندن به این رسیدم که دروغ چقدر بد هست، شاید هیچ وقت تو زندگیم این‌قدر ملموس بهش فکر نکرده بودم. این‌قدر که با این کتاب ارتباط گرفتم، راستش هیچ وقت تو زندگیم با قرآن ارتباط نگرفتم. اما تورات یه جوری هست که دلت می‌خواد هر صفحه می‌خونی بهش فکر کنی و ته ذهنت ارتباط خیلی چیزهایی که نمی‌دونستی رو دربیاری. یه کم داستان‌ها با چیزایی که قبلا خوندیم متفاوت هست. من شبیه یه رمان در حوزه ادبیات داستانی می‌بینم که خیلی قوی هست چون گذشته ما رو داره و انگار با خوندنش خیلی چیزها رو کشف می‌کنی. یه جورایی شیفته‌اش شدم.

نقاط اکسترمم

پیش‌دانشگاهی که بودم سیستم نمره‌دهی این طوری بود که پنج نمره فعالیت کلاسی و پانزده نمره امتحان پایانی داشت. دو تا امتحان کلاسی داشتیم که من یکی رو غیبت داشتم و یکی رو کامل گرفته بودم. معلم ریاضی بهم گفت نمره کلاسی رو میانگین صفر و پنج گرفتم و بهت دو و نیم دادم. من خیلی ناراحت شدم و باهاش صحبت کردم در چه صورتی بهم نمره بهتری میدین؟ گفت اگه پایانی بالای چهارده بشی که با توجه به اینکه امتحان کشوری هست، بعید میدونم بشی. یه روز قبل امتحان کلاس رفع اشکال بود و بچه‌ها سوال‌هایی می‌پرسیدن که واسه من ناآشنا بود. بعد کلاس که اومدم خونه نشستم همه مباحث رو دقیق خوندم و یادداشت برداری کردم نکات مهم رو، یادم هست مباحث مربوط به هذلولی، دایره، مشتق، نقاط اکسترمم، نقطه عطف و همچین چیزایی بود. من اون امتحان رو چهارده و هفتاد و پنج شدم و در نهایت نمره‌ام بالای نوزده شد. یعنی اون دو و نیم کلاسی رو با پایانی کاور کردم. نمره دقیق یادم نیست و کارنامه پیش‌دانشگاهی هم واقعا دسترسی ندارم. ولی چیزی که یادمه با مشتق اول یه نقطه به دست می‌آوردیم. مشتق دوم نقاط ماکسیمم و مینیمم نسبی رو مشخص می‌کرد و مشتق سوم نقطه عطف بود. خلاصه مختصات نقاط روی نمودار به دست می‌اومد و از وصل کردن همه نمودار به دست می‌اومد. نمی‌دونم چقدر درست گفتم بعد از این همه سال دور بودن از ریاضی، ولی فکر می‌کنم همین بود. روز فراخوان وقتی از شرکت خارج می‌شدم دکتر توی آسانسور خیلی عصبی چند بار گفت یه نفر از این شرکت رفته راهپیمایی، منم گفتم راننده شرکت گفته اگه برن به خودش و خانمش نفری پنجاه میلیون میدن، که اونم گفت این‌ها حقیقت ندارد. وقتی تو راه داشتم می‌رفتم با خودم گفتم چرا ازش نپرسیدی کی رفته راهپیمایی، و اینکه کی رفته معمای ذهنم بود. فرداش رفتم سر کار به مدیرم گفتم دیروز دکتر خیلی ناراحت بود و گفت یکی از این شرکت رفته راهپیمایی، کی زودتر از دو مرخصی گرفت و از شرکت بیرون رفت که اسم یکی از همکاران رو آورد. بعد گفتن یعنی اون رفته راهپیمایی و کل روز حرص می‌خوردن و حالشون بد بود. تا اینکه دیروز تو جلسه دکتر رسما بهش چند بار تیکه انداخت که رفته راهپیمایی و اونم با خنده جواب می‌داد. به خاطر گزارش‌ها من رو از وسط جلسه مدیرمالی احضار کرد و دکتر گفت می‌تونی بری بقیه کارت رو انجام بدی. من جلسه رو ترک کردم و مدیر آی تی داشت سیستم رو واسم ران کرد که بهش گفتم میدونی فلانی رفته راهپیمایی، یه ذره تو خودش رفت و گفت بهش نمیاد ولی چرا شوهرش تو مجلس هست واسه اون رفته است. به خاطر گزارش‌ها مجبور شدم تا دیر وقت تو شرکت بمونم و مدیر آی‌تی می‌اومد و مدیرمم بود که یهو بحث این همکارمون بود. مدیر آی تی گفت این به درد این می‌خوره منشی بشه جایی، که مدیرمون گفت نه تو کارهای ادارای مثل نامه و این‌ها خیلی ضعیف هست و کار اکسلش خوب هست. کار تحلیل رو خوب انجام میده. منم گفتم آره گزارش‌های مجمع که این زده می‌افته دست من این‌قدر به لحاظ نگارشی ایراد داره که فقط سه ساعت دارم اعداد رو ویرایش می‌کنم. یکی با نقطه سه رقم سه رقم جدا کرده یکی با کاما رو به بالا یکی رو جدا کننده اعداد رو به پایین، حتی یه بار هم می‌خواست پرینت بگیره برگه آ پنج گذاشت، وقتی رو پرینت روی آچهار افتاد شوک شد. که بهش گفتم باید تو سیستم تنظیم کنی روی آپنج پرینت بگیره و یادش دادم. اون از کجا میگه بهش می‌خوره منشی بشه از اون‌جایی که یه روسری مشکی براق میپوشه و مدل خاصی می‌بنده و با آرایش زیاد و لاک قرمز میاد. حالا مثلا من با مقنعه، بدون آرایش و خیلی خسته میرم. ظاهرش رو از دور می‌بینه میگه به‌درد منشی شدن می‌خوره، ما که می‌دونیم تو نگارش و ورد و نامه این‌ها ضعیف هست میگم نه به درد اون کار نمی‌خوره. همه یه جورایی به خاطر این حرکتش ازش ناراحت و خشمگین هستند. اما دیشب فکر می‌کردم که اگر زندگیش رو یک برج در نظر بگیریم نه تنها سنگ بنا که حتی خشت خشت زندگیش رو آجر به آجر با این شیوه حاکمیت به دست آورده، کل فونداسیون زندگیش رو این‌طوری ساخته است. همسرش خانواده شهید هست. قطعا با سهمیه وارد دانشگاه شده و دکترا گرفته و تو گرفتن شغل هم امتیاز خانواده شهدا بودن کمکش کرده است. خواهر شوهرش دندانپزشک هست و یه کلینیک دندانپزشکی داره و اون یکی داروساز که چند تا داروخانه دارد. خودشون با سهمیه داروسازی و دندانپزشکی خوندن. قطعا هم برای مجوز چندتا داروخانه سهمیه کمکشون کرده است. دخترش با کلاس خصوصی فراوان و حتی  پشت کنکور موندن پزشکی قبول نشد، رفت ترکیه میگه ماهی دو هزار دلار فقط خرج اون میده. شما تصور کن اگه به لحاظ ژنی استعداد داشت خودش قبول می‌شد پس سهمیه در موفقیت مادرش نقش داشته که الان چندتا داروخانه رو مدیریت می‌کند. من احساس می‌کنم این‌ها واقعا اگه خانواده شهید بودن و امتیازاتی که بهشون داده شده رو ازشون بگیرن و خودشون تو دنیای واقعی می‌خواستند تلاش کنند و برای خودشون موفق بشن، قطعا اینی که الان هستند نبودند. پس درک می‌کنم چرا رفتن راهپیمایی، چون کل زندگیشون رو واسشون ساختند. از طرفی شب دوستم زنگ زد و ساعت‌ها حرف زد و ته حرف‌ها گفت داشتم با مامانم حرف می‌زدم از بی‌کسی که نتیجه خوبی نداشت و فهمیدم زمانی که از همه آدم‌های دنیا ناامید میشه و دیگه هیچ کس رو ندارد به من زنگ می‌زند. فلذا قضیه اون سی ساعت رو فراموش کردم و تصمیم گرفتم به حرفاش گوش بدم. همچنان از شکست عشقی می‌نالید و ماجرای پیدا کردن یه دوست جدید که می‌تونه باهاش موزیک بسازه رو تعریف کرد. وسط تعریف ماجرای دوستی جدیدش از قرارش تو کافه در شب فراخوان گفت و شلوغی خیابون و اینکه تو کافه تا ساعت سه نیمه شب گیر افتادن به خاطر درگیری‌هایی که در خیابان بود و اینکه با قطعی اینترنت حتی نتوانستند اسنپ بگیرند و حتی تلفن بزنند که کسی دنبالشان بیاید. خلاصه یه کم از کاوش‌های عرفانی خودش گفت که ادیان مختلف رو بررسی می‌کنه و یه جمله از انجیل عهد عتیق گفت که خیلی دوست داشته و گفت ترجمه فارسی‌اش این هست که هیچ کار نکن و بدان که صبح می‌رسد. از این جمله خوشم اومد و راجع به خوندن انجیل ازش راهنمایی گرفتم. بعد ازش راجع به تفاوت لیریک‌های بندهای راک و متال و ارزش ادبیشون پرسیدم و برام دسته‌بندی کرد کدوم لیریک ارزش ادبی دارد و به تو در دایره لغات کمک می‌کنه و کدوم ندارد. خودش یه تستی داده بود دایره لغاتش پنجاه هزار کلمه بود. ادبیات انگلیسی خونده تو دانشگاه و من فکر نمی‌کردم واقعا پنجاه هزار کلمه بلد باشه. اما یه دوره‌ای برای دانشجوهای شریف اس او پی می‌نوشت و همه در بهترین دانشگاه‌های آمریکا پذیرش می‌گرفتند. که با اومدن ترامپ این کارش رو از دست داد، دیگه کسی نمی‌توانست بره آمریکا که این واسش اس او پی بنویسه. الان هم به چند‌تا نوجوان هندی زبان درس میده شاید چند ساعت وقت بذاره در هفته و ماهی صد دلار می‌گیره، یعنی با چند ساعت کار در هفته اندازه حقوق وزارت کار درآمد دارد. که اونم با نبود اینترنت رو هواست. بعد حرف می‌زدیم چون کارش موزیک و ادبیات هست میگه من واقعا برام مهم نیست که کارم رو از دست دادم به خاطر اینترنت، چون من دلم می‌خواد موزیک بسازم، کتابی بنویسم و یا نمایشنامه‌ای که در چارچوب این حکومت نیست. پس ترجیح میدم کار نکنم وقتی میدونم گیر ارشاد می‌افتم. برای من مهم هست هر کسی باشه غیر از این‌ها که من بتونم بدون سانسور کار کنم. بک خانوادگی‌اش هم پدربزرگش قبل و بعد انقلاب یعنی در هر دو دوره زندانی سیاسی بوده، یادم میاد سال‌ها قبل یه بار تفاوت تجربه هر دو زندان و نوع شکنجه رو واسم گفت با مشاهداتی که از پدربزرگش داشت. پدرش هم زندانی سیاسی بوده و حتی یه بار گفت خانواده شخصی که باهاش تو رابطه بوده به خاطر سابقه پدرش میلی به تایید ازدواج اونا نداشتند. اون حتی شکستش در روابط عاطفی رو مقصرش جمهوری اسلامی می‌داند. الان با خانواده‌اش زندگی می‌کنه یعنی یه سقفی بالا سرش هست و غذایی برای خوردن والدینش واسش تامین می‌کنند. اون صد دلار هم درنیاره زندگیش خیلی مختل نمیشه. اگر همکاری که راهپیمایی رفته و این دوستم رو نقاط اکسترمم در نظر بگیریم. حالا تعیین مینیمم ماکسیمم نسبی با توجه به دیدگاهتون بر عهده خودتون هست. من وسط این طیف هستم. بک خانوادگی من هم خوداشتغال و خویش فرما هستند چه خانواده سمت پدری و مادری، فقط یه دونه شوهر عمه داریم که اون معلم ورزش بود از آموزش و پرورش حقوق می‌گیره و الان هم معاون مدرسه است. دانشگاه قبول شدیم و کار پیدا کردیم با تلاش خودمون بوده و سهمیه‌ای در کار نبوده، الان هم زندگی یه جوری هست که اینترنت قطع بشه به عنوان یه تریدر نمی‌تونم کار کنم. جنگ بشه اولین جا بورس تعطیل میشه و من بیکار میشم. یعنی روزهایی که همه به خاطر آلودگی و برودت و هر چیزی تعطیل میشن ما میریم سرکار و تعطیل نیستیم چون بورس تعطیل نیست. اما یه موشک بخوره بورس تعطیل بشه ما کارمون رو از دست می‌دهیم. تصور کن مستاجر هم هستم نتونم اجاره بدم به ماه نرسیده وسیله‌هام تو کوچه است، اندوخته‌ای هم ندارم. با درآمدم روزمرگی می‌کنم. جنگ که شده بود من حتی آگهی کارگر ساده لازم داریم می‌دیدم چشام برق می‌زد. تصورم این بود کارم رو به خاطر تعطیلی بورس و نبود اینترنت از دست دادم. از چه راهی اجاره خونه بدم، خوب کارگر ساده هم یه گزینه است. بعدش رفتم یه دوره حسابداری گفتم حداقل کارم رو به سمت بیمه، حسابداری و مالیات اینا ببرم با تعطیلی بورس و قطع اینترنت منبع درآمدم یهو صفر نشه. ولی واقعا برای داشتن یه شغل جانبی اونقدری تلاش نکردم. بنابراین ترکیب جنگ و قطعی اینترنت از من یه کارتن خواب می‌سازه. شما هم خودتون و آدم‌های اطرافتون رو این طوری مطالعه کنید. اکثر افراد جامعه آدم‌های عادی هستن که طرف برای خودش بلاگر، یوتیوبر شده یعنی با توانایی خودش یه درآمدی داره و الان به خاطر قطعی اینترنت از دست داده، خیلی سخت هست مدت‌ها روی سئو یه سایت کار کنی بعد به خاطر قطعی اینترنت رنکت رو از دست بدی. بین نقاط ماکسیمم و مینیمم هزاران نقطه است که هر کسی تو یه وضعیتی هست و در حدی آستانه تحمل وضع موجود دارد. بنابراین به افراد برچسب نزنید وقتی چیزی از آن‌ها نمی‌دانید. با حرف من نوعی چیزی تغییر نمی‌کنه من یه آدم کوچک که در بهترین حالت توان تغییر زندگی خودم داشته باشم. شاید شما هم بین آدم‌های اطراف اون ماکسیمم مینیمم‌ها رو از نزدیک ببینین و حتی اینکه اکثریت مردم عادی جامعه که زندگیشان را خودشان ساخته‌اند درک کنید. در نهایت دسته‌بندی وجود ندارد، میشه یه تابع شبیه همون توابعی که تو پیش‌دانشگاهی با نقاط ماکسیمم و مینیمم نسبی رسم می‌کردیم و در نهایت یه نقطه عطف داشت، اون نقطه عطف جهت نهایی نمودار رو مشخص می‌کرد. اون برآیند همه نیروهای حاکم در جامعه است. تعیین علامت می‌شد نقطه شیب صعودی و نزولیش بسته به اون تعیین علامت هست.