The Conqueror Worm

The Conqueror Worm

Change changing places, Changes, Root yourself to the ground
The Conqueror Worm

The Conqueror Worm

Change changing places, Changes, Root yourself to the ground

بوی زندگی

دارم سعی می‌کنم در این دوران پر التهاب چنگ بیندازم به رگه‌هایی که مرا به شاهراه زندگی وصل کند. امروز که به خانه بازمی‌گشتم بعضی چهره‌ها به غایت غمگین بودند. حتی فردی را دیدم که چیزی نمانده بود اشک بریزد. چطور می‌توانیم در فضایی که هیچ کس شور زندگی ندارد، غم و ناامیدی در جامعه جریان دارد و مردم از نبود اینترنت کلافه هستند، دوام بیاوریم. من گاهی از آپارات یا نماشا فیلم می‌بینم، حتی میشه دانلود کرد. مدتی بود چای رو ترک کرده بودم، دوباره بهش روی آوردم. امشب آشپزی کردم. روزهای قبل موزیک و مطالعه کردن هم بهم امید می‌داد. اما امشب با یادآوری چهره‌های غمگین مردم انگار زندگی لذتش رو از دست داده، یه جوری روحم ناآرام هست. شاید با نوشتن، با فیلم دیدن یا یه چای باید خودم رو به ریتم زندگی برگردونم. راستش سعی می‌کنم با نبود اینترنت کنار بیام. برای هر چیزی جایگزینی پیدا کنم و در همین وب‌سایت‌های فارسی برای خودم سرگرمی ایجاد کنم. راستش من بیشتر اوقات گوشی دستمه، حتی موقع غذا خوردن، اما روزی بوده که گوشیم رو خونه جا گذاشتم و اون روز بدون گوشی دوام آوردم. حتی موقع چک کردن حساب به پیامک بانکی نیاز داشتم، خیلی ساده گذشتم و بی‌خیال شدم. اون روز تو موقعیت‌های بسیاری بودم که گوشی رو لازم داشتم و هر بار نبودش توی صورتم می‌خورد. رفته رفته کنار اومدم. روزهای اول خیلی ناراحت بودم که چت جی پی تی ندارم. اما الان کنار اومدم، حداقل اینه بیشتر فکر می‌کنم. اینکه به هر چیزی نیاز دارم ورژن فارسی رو پیدا می‌کنم و تلاش می‌کنم که خودم رو با شرایط تطبیق بدم، دوست دارم. یه جور تلاش برای بقا، اینکه بتونی تو این شرایط با حداقل‌هایی که داری نیازهات رو پوشش بدی. باید روحم رو ترمیم کنم. شاید کتاب‌هایی که تو کتابخونه دارم بتونن روحم رو تغذیه کنند. خصوصا ادبیات داستانی یه فضایی که آدم رو برای لحظه‌ای از این دنیا جدا کنه. تازگی‌ها با فیلم دیدن هم همچین احساسی دارم. امروز یه جوری رو مرز هشدار بودم دلم می‌خواست برم هات چاکلت بگیرم ولی به خودم گفتم دیوانه شدی دختر، خوردن همین چای هم به خاطر کافئین مجاز نیست. امروز از کنار مغازه پروتئینی سر کوچه رد شدم، یه لحظه به خودم افتخار کردم. آخه قبلا همیشه اونجا در حال خرید سوسیس و ژامبون بودم. سال پیش که داروها رو کنار گذاشتم یکی از شروط برای ادامه زندگی بدون دارو حذف سوسیس و ژامبون بود. من در دوره‌ای حتی پیتزا نمی‌خوردم. الان واقعا مصرف این محصولات کم شده، شاید در حد چند ماه یک بار آن هم از سر هوس، من مسیر تغذیه‌ام را به ناچار تحت فشار بیماری به سمت تغذیه سالم بردم. شاید بتوان گفت وقتی به راهی که پیمودم نگاه می‌کنم به خودم افتخار می‌کنم. امشب دال عدس درست کردم. باورت میشه یه غذای ساده، سالم و مقوی که در زمان کوتاه آماده میشه و تو رو سیر نگه می‌داره، از اینکه از بی‌غذایی ژامبون نمی‌خورم مثل گذشته واقعا خوشحالم. دلم می‌خواد تو دوره‌ای که اینترنت نداریم، یه جوری از زمانم بهینه استفاده کنم که وقتی برمی‌گردم خودم رو مانیتور می‌کنم. با خودم بگم دختر تو چندتا کتاب خوندی، در حالی که اگر اینترنت داشتی احتمالا تو یوتیوب می‌چرخیدی. دوست دارم از دل رنج‌ها رنگ زندگی رو پیدا کنم و روحم رو آروم کنم.

مسئله فراخوان

امروز که رسیدم به شرکت، همکاران گفتند که کل این هفته رو مدیرعامل اولتیماتوم داده که ساعت دو همه شرکت رو ترک کنند. من دو روز گذشته همون حوالی ساعت دو شرکت رو ترک کردم. در حالت عادی واقعا تو شرکت بند نمیشم. یه کارمندی هستم که هر روز دیرتر از همه میرم و زودتر از همه شرکت رو ترک می‌کنم. گویا همکارانی که بیهوده می‌مانند جهت اضافه‌کاری بهشون برخورده بود. دیروز همکارم می‌گفت ساعت شش فراخوان هست و فردا هم ساعت دو فراخوان حکومتی هست. حالا فکر کن شب برای من پیام این فراخوان ساعت دو اومد. با خودم فکر می‌کردم اون از کجا اطلاعات داشته، در خانه نیست که تلویزیون داشته باشد. سایت‌های داخلی هم فراخوان ساعت شش را پوشش نمی‌دهند. که امروز گفت از همکاران دیگر شنیده است. امروز نیز می‌گفت که یکی از همکاران گفته است که فراخوان امروز را می‌رود و به خودش و خانمش وعده داده شده که نفری پنجاه میلیون تومان برای شرکت در فراخوان بگیرند. الان به همکارم میگم، میگه چرت میگه پنج میلیون هم نمیدن. یکی دیگه از همکاران می‌گفت به من ده میلیون هم بدن میرم ولی این چرت میگه شخصیتش این طوری هست که هزار تومان هم بدهند می‌روند. بچه بودم از پدربزرگم می‌شنیدم این‌هایی که میرن راهپیمایی بهشون پول میدن راستش باورم نمی‌شد. الان بعد از این همه سال دارم می‌بینم چیزی که در کودکی باور نمی‌کردم. من گفتم شرکت در هیچ فراخوانی منطقی نیست، شما اون سمت شرکت کنید ترس جونتون رو دارین، این سمت شرکت کنید شرافتمندانه نیست، با این خون‌هایی که ریخته شده است. همکارم گفت نمی‌دونم کی خون کی رو ریخته، ولی با چیزهایی که میگن گویا نیروهای مسلح هم کشته شدند. حالا این وسط در این بحث‌ها مدیرم همکارم رو صدا زد که جلو بچه حرف نزنین. به علت تعطیلی مدارس بچه رو آورده سرکار با خودش بعد فکر کن همین بچه آزادی بیان رو محدود کرده است، تو محیطی که بهش تعلق ندارد برای دیگران چارچوب رفتاری تعیین می‌کند. من خودم از خشونت متنفرم. این جور اتفاقاتی که می‌افته همه پست و استوری میذارن رو اصلا دنبال نمی‌کنم. در تمام عمرم یه فیلم از اعتراضات ندیدم که بگم دانلود کنم ببینم تو تلگرام چی گذاشتند. تا حد امکان از پلتفرم‌هایی که مردم در آن هستند دوری می‌کنم. می‌دانید کلا تو زندگیم با خشونت مخالف هستم. به نظرم زندگی باید عاری از هر گونه خشونتی باشد. همکارم میگه معترضین مغازه‌هایی که باز بودن آتیش زدن. با اطلاعاتی که می‌گیرم حس می‌کنم معترضین رو درک نمی‌کنم. مردم دارند به مردم آسیب می‌زنند. چند روز پیش واقعا به این فکر می‌کردم که اون افرادی که برنج در هوا پاشیدند. عده‌ای گفتند اینا شرافت داشتند که برنج را ندزدیده و به خانه نبرده‌اند با فقری که داشته‌اند. من با خودم فکر کردم بالاخره اون برنج یه مالک داشته اینکه شما اموال دیگران رو تلف کنید و آسیب بزنید خودش محل بحث هست. کی به شما اجازه داده که برنج دیگران را بردارید. چیزی که مالک آن نیستین بدون اجازه بردارین. من فکر می‌کنم که نه معترضین پایبند به اصول اخلاقی هستند و نه حاکمیت، در نبرد آدم‌های بی‌اخلاق واکنش من بی‌تفاوتی و در تیم هیچ کس نبودن است. به هر روی مردم به افزایش قیمت‌ها اعتراض داشتند. عده‌ای شجاعت داشتند که به خیابان رفتند. اینکه عده‌ای با شرکت در فراخوان حاکمیت را تایید کنند باز هم به لحاظ اخلاقی مسئله دارد. نمی‌توانم طرف هیچ کدام بایستم. چون رگه‌هایی از بی‌اخلاقی در هر دو برخورد مسئله است. ما باید قبل از هر چیزی به بعد اخلاقی ماجرا فکر کنیم. تصور کن اون سلبریتی که میلیونی فالوور دارد. با یک استوری مردم را تحریک کند. جوانی به خیابان بیاید و جانش را از دست بدهد. آیا اون پیامد کارش را به لحاظ اخلاقی رصد می‌کند. آیا لحظه‌ای در خلوت خود فکر می‌کند که من هم در این بحران مقصر هستم. اگر خون جوانی ریخته شده من به عنوان تحریک کننده نقش داشته‌ام. آیا در نهان خود این‌گونه می‌اندیشد؟ می‌دانید هر سمت ماجرا باشید باید هزینه‌های بسیار دهید، که کمترین آن بی‌اخلاقی است. از طرفی حاکمیت با حمله به ونزوئلا در تنگنای مالی بسیار قرار گرفته، آیا با مردم صادق است که به آن‌ها توضیح دهد که دیگر توان حمایت از مردم در قالب ارز ترجیحی ندارد. ترامپ با حمله به ونزوئلا و تحریم‌ها در این وضعیت نابه‌سامان اقتصادی ما مقصر است. اما مردمی هستند که برای فارسی حرف زدن او غش و ضعف می‌روند و فکر می‌کنند ناجی زندگی آن‌هاست. مگر سیاست‌های او باعث تغییر عقیده حاکمیت شده و تحت این فشارها به میز مذاکره بازگشتند. این‌ها نیز می‌گویند اینکه دیکته کنید و ما قبول کنیم مذاکره نمی‌شود. می‌دانید در این وضعیت همه مقصر هستند. هم عوامل داخل و هم عوامل خارج، هیچ کس شایسته آن نیست که کسی طرفش بایستد و از او حمایت کند. همه تاریکی‌هایی با خود دارند که در شکل‌گیری این وضعیت مقصر هستند. مامان بزرگم همیشه این جور مواقع می‌گفت باید رها کنیم. نه این واسه من آورده‌ای داره و نه اون، باید زندگی خود را بچسبیم. من از هر بعدی که فکر می‌کنم واقعا به همین میرسم که باید زندگی خودم را در بهترین حالت ممکن مدیریت کنم. در این برهه از تاریخ موضع من یک بی‌طرف مطلق و یک مشاهده‌گر حساس با اندکی احساس و منطق که ظریف به اخلاقیات است، خواهد ماند. 

خیابان آرام

دیروز پس از تموم شدن کارم از شرکت بیرون اومدم. قدری در شهروند چرخیدم و  بدون هیچ خریدی بیرون آمدم. یک دفعه به سرم زد بروم ولی‌عصر و کارم را انجام دهم. در مسیر به شهر کتاب رفتم و دنبال نوک اتود رنگی می‌گشتم که هفت دهم بود، من دنبال پنج دهم بودم که پیدا نکردم. بعد به ولی‌عصر رسیدم مغازه‌ها یکی در میان تعطیل بود. خیابان عاری از مامور بود. حتی تعداد رهگذران اندک بود. خلوت خیابان خاطره دوران جنگ را تداعی می‌کرد. وضعیت خیابان در بلوار کشاورز، انقلاب و تهرانپارس نیز شبیه ولی عصر بود. مترو نیز خلوت بود. گویا همه مردم به این جمع‌بندی رسیده بودند که بهتر است در خانه بمانند. بعد از انجام دادن کارم خودم را به یک موچی تیرامیسو دعوت کردم. پس از پیاده روی‌های فراوان نزدیک میدان پاستور خودم را به یک پیتزا یونانی دعوت کردم. این‌قدر انتظار کشیدن برای غذا سخت بود که دلم می‌خواست بلند شوم و میز را ترک کنم. گویی اصلا حوصله انتظار کشیدن را نداشتم. یاد ایده مک دونالد افتادم که وقتی مشتری سفارش میده تا زمانی که تحویل می‌گیره سی ثانیه طول میکشه و این واقعا عالیه. به خانه رسیدم، چقدر پاهایم درد می‌کرد به خاطر پیاده‌روی‌های مداوم و بی‌جان در رختخواب افتادم.

اینترنت ملی

بالاخره حجم اتفاقات اخیر به قدری گسترده شد که اینترنت را ازدست دادیم. حتی سیستم پیامک کار نمی‌کند. خطوط تلفن را نیز تا حدودی از دست دادیم. تفسیر من از این اتفاق بدین سان است که در وضعیت قرمز قرار داریم. در دوران جنگ این حجم از قطعی را در سیستم ارتباطات نداشتیم. برداشت من از قطع سرویس پیامکی این است که ممکن است حتی بیم آن داشته باشند که کسی در سیستم نفوذی باشد و پیامک‌هایی خلاف عقیده حاکمیت به مردم ارسال کند، چیزی شبیه توطئه‌ای برای کودتا  که ممکن است تهدید جدی باشد. اوضاع تا حد زیادی از کنترل خارج شده، شاید مدت طولانی دسترسی به اینترنت نداشته باشیم. من دیگر هیچ نظری ندارم و فقط یک مشاهده‌گر هستم. چه اهمیتی دارد من چه عقیده‌ای داشته باشم. شما هر عقیده‌ای داشته باشید، افرادی پیدا می‌شوند که با شما مخالف باشند. حتی اگر گوشه‌ای در سکوت نشسته باشید و علاقه‌مند باشید که به مسالمت آمیزترین شکل ممکن شرایط بحرانی را در اسکیل زندگی خودتان مدیریت کنید، ممکن است عده‌ای با شما کار داشته باشند. امروز کمی زودتر تعطیل می‌شویم تا به شلوغی‌ها برخورد نکنیم. تصمیم دارم با بی‌آرتی و اتوبوس به خانه بروم که حتی درگیر شلوغی مترو نشوم. امروز مدت زمان طولانی منتظر بی‌آرتی ماندم. راستش تعداد مردمی که در اتوبوس و بی‌آرتی هستند شاید اندازه یک واگن مترو بشود. اما احتمال شلوغی در اتوبوس و بی‌آرتی کمتر از مترو هست. الان وارد مرحله‌ای شدیم که حتی اگر بیرون هم کار داشته باشیم نباید در خیابان باشیم. چون خیابان خطرناک است و خانه امن است. من امروز واقعا باید بروم ولیعصر و آن‌جا کار دارم. اما مجبورم به خانه بروم. چون از اینکه در خیابان باشم در زمان و مکان نادرست و قربانی خشونت شوم، سخت می‌ترسم. ترجیح می‌دهم کمی صبر کنم و کارم را بعدا انجام بدهم. من شخصا از خیابان پر التهاب می‌ترسم و ترجیحم این است که در خانه بمانم. تنها دغدغه‌ام این است که پس از تمام شدن تایم کاری سریعا خودم را به خانه برسانم.

خشم عمومی

در روزهای اخیر در مترو و سوشال مدیا و شرکت و حتی دایره دوستان راجع به افزایش قیمت‌ها بسیار شنیده‌ام. روح و روانم به هم ریخته، نه برای افزایش قیمت‌ها که این به نظرم اتفاق جدیدی نیست. ما همواره با این اتفاقات روبرو بوده‌ایم و تازگی ندارد. مگر در آن بازه‌ای که دلار از هزارتومان شد دو هزار تومان افزایش صد در صدی نداشت. الان دلار از صد هزارتومان بشود دویست هزارتومان همان افزایش صد در صدی را داریم. اما فاصله هزار تا دو هزار، هزار تومان است. فاصله صد هزار تا دویست هزار، صد هزار تومان شاید بزرگی این اعداد وحشت را زیاد می‌کند. در حالی که اگر درصدی بخواهیم لحاظ کنیم از ابتدای سال کمتر از پنجاه درصد است. آن روزی که بنزین از هزارتومان شد سه هزار تومان شبیه یک شوک بود. افزایش دویست درصدی که الان مشابه آن را در روغن داریم تجربه می‌کنیم. آیا آن روز افرادی به خیابان نیامدند و امروز هم داستان همین است. نتیجه آن به خیابان آمدن‌ها باعث بازگشت قیمت نشد و فقط خانواده‌ها هزینه دادند و از آن طرف مردم هم مجبور به پذیرش قیمت شدند. عده‌ای طرح نه به کالا برگ راه انداخته‌اند. شما تصور می‌کنید فقط ماجرای ادغام تالارها و عرضه و تقاضا بر اساس قیمت واقعی در حال شکل‌گیری است و هدف دولت تک نرخی کردن و حذف رانت است. چون دیگر توانش را ندارد، با نخواستن کالا برگ توسط شما آیا این بازگشت به قیمت قبل میسر است. دولت چیزی در چنته ندارد و توان حمایت هم مثل سابق ندارد. نخواستن کالا برگ توسط شما فقط باعث می‌شود عده‌ای حقیقتا فقیر در دهک‌های پایین از اندک قطره‌ای که می‌تواند دریا باشد در زندگی آن‌ها محروم شوند. حتی اگر امروز در فروشگاهی روغن با قیمت قبل پیدا شود، شما چندتایی بخرید. در بهترین حالت چند ماه در امان هستید. پس از آن ناچارا با قیمت‌های جدید مجبور به خرید هستید. می‌دانید زندگی شما مدتی با نخواستن روغن سیف است و به ناگاه با دیدن قیمت‌های جدید دچار تلاطم می‌شود. منتها زمانش کمی فرق دارد. با لگ زمانی شما تغییرات قیمتی را به اراده خود تغییر می‌دهید که دیرتر احساس کنید. شاید در این لگ زمانی باز هم افزایش قیمت وجود داشته باشد و شما با امواج متلاطم‌تری روبرو شوید. شما با آمدن در خیابان زندگی را از دست می‌دهید. شاید کسی بگوید ما چیزی برای از دست دادن نداریم. ولی آیا افزایش قیمت شایسته آن است که به خاطر آن خانواده‌ای عزیزش را از دست بدهد و دچار داغ نبود یکی از اعضا یا در بند بودنش باشد. دنبال وکیل و دادگاه و سند باشد و کلی هزینه را به خود تحمیل کند. در قدم اول شما کالاها را گران می‌خرید اما اگر درگیر اعتراض شوید و با دیگران از آن صحبت کنید در مرحله‌ی اول دچار خشم عمومی می‌شوید. احساس ادامه دادن برای زندگی در شما می‌میرد. مدام افسرده هستید و مقصر این وضعیت دیگران هستند. چنان خشم گسترده می‌شود که به کف خیابان می‌آیند و در اولین اقدام همه مردم اینترنت را از دست می‌دهند. عده‌ای کسب و کارشان وابسته به اینترنت است و آن را از دست می‌دهند. کل جامعه دچار خشم عمومی می‌شود. جامعه امروز ما نود میلیون آدم خشمگین در حال انفجار دارد که همه از خشم یکدیگر تغذیه می‌کنند. فردا پزشک با افزایش هزینه بیماری را برای درمان به مشقت می‌اندازد. هر کسی در هر صنفی به دنبال مطالبه حق خود از دیگران است و مردم یکدیگر را تا می‌توانند می‌چاپند. فضای همدلی از جامعه رخت برمی‌بندد و مردم فقط بر بقای خود می‌اندیشند و اگر از این تندباد جان سالم به در ببرند یقینا احساس می‌کنند قهرمان هستند. غافل از اینکه عده‌ای در این بین در طلب یک وعده غذا زندگی را از دست می‌دهند. فقرا بیشتر در فقر فرو می‌روند و خواسته‌هایشان به وسعت آسمان تنگ می‌گردد و در مرداب می‌افتد، در آن مرداب نیلوفر آبی نمی‌روید. آن‌جا لجن‌زار است. کسی برای آدم‌هایی که روز به روز فقیرتر می‌شود گویی برنامه‌ای ندارد. این خود حقیقتا خاستگاه جرم و جنایت است. بارها شده افرادی در خیابان به من می‌گویند مراقب باش گوشی‌ات را ندزدن. شاید صدها نفر در خیابان تا به حال به من تذکر داده‌اند. حتی یک بار همکارم از کنارم رد شد و گوشی را از دستم کشید و بهم گفت ببین چه راحت می‌تونن ازت بدزدن. حال آن‌که من همیشه قبل از خرید گوشی به این فکر می‌کنم که من با مترو و اتوبوس و پیاده رفت‌وآمد می‌کنم با توجه به نیازم به تردد در سطح شهر و اینکه یک گوشی میان‌رده اندروید تمام نیازهای من را پوشش می‌دهد و زیاد هم اهل عکس گرفتن نیستم. بدین سان همواره به این فکر می‌کنم که گوشی من قیمتی ندارد که یک دزد بخواهد به خاطر آن خود را به زحمت بیندازد. فکر کنید روزی برسد که کسی جواهر یا ماشین لوکس دارد نتواند در سطح شهر از آن استفاده کند. بدین سان لذت زندگی از آدمی که برخوردار هست نیز گرفته می‌شود. من راستش در حال حاضر راه‌حلی ندارم و حتی به راه‌حل فکر نکرده‌ام. اما فکر می‌کنم سکوت کردن، گذر کردن، پذیرفتن و به دنبال چاره بودن با انرژی مثبت بیشتر جواب می‌دهد تا خشم عمومی و عصیان در خیابان که هزینه‌ای زیاد دارد و نتیجه‌ای بس نافرجام و این بی‌فرجامی‌ها رفته رفته آدمی را ناامید می‌کند. در سال هشتاد و هشت فکر می‌کردم با آمدن مردمی که در جست‌وجوی رایشان بودند به خیابان همه چیز حل می‌شوند. همان موقع متوجه شدم که آن مردم از دیدگاه حاکمیت نه تنها عقیده‌شان محترم نیست که جانشان نیز ارزشی ندارد. برای کسی که جان من برایش ارزشی ندارد چرا باید خود را به خاک و خون بکشم که عقیده‌اش را تغییر دهم. به من یک بار شانس زندگی کردن هدیه داده شده، چرا با این فکر که ممکن است در راه وطن قهرمان شوم، زندگی را از خود بگیرم. یک زمانی مردم برای شهدا ارزش قائل بودند و اکنون همان مردم شاید از شهدا متنفر باشند. چون آن ارزشی که عده‌ای جانشان را برای آن دادند اکنون برای مردم فاقد ارزش است. اکنون در بهترین حالت که کسی قهرمان شود تا مدتی در ذهن مردم ماندگار شود. کسی چه می‌داند در نتیجه تغییرات زمانه جنگیدن آن‌ها فاقد ارزش شود. مگر آن مردمی که سال پنجاه و هفت انقلاب کردند، پس از گذشتن نیم‌قرن برای کسی ارزشی دارند. کاش همه حواسمان به خودمان و زندگی خودمان باشد تا آرمان‌هایی که نتیجه‌اش در ابهام است.

دست شستن

فکر می‌کنم تو زندگی هر آدمی ممکنه این اتفاق بیفته و به این نقطه برسه که دیگران توی زندگیش کارکردی ندارند و قطع ارتباط گزینه مناسبی هست. من آدم تنهایی هستم و تنهایی رو پذیرفتم و مشکل وقتی پیش میاد که به دیگران اجازه میدی بخشی از تنهایی تو رو پوشش بدن. شاید چند هفته پیش بود که یه دوستی بهم زنگ زد پس از مدت‌های طولانی و من ابتدا او را نشناختم چون حتی شماره‌اش سیو نبود. قدری از مکالمه گذشت متوجه شدم کیست و شروع کرد داستان شکست عشقی‌اش را تعریف کردن. بعدها نیز چند بار زنگ زد. امروز نشستم در اکسل ساعاتی که با او مکالمه داشتم جمع زدم و به سی ساعت و نیم رسیدم. فکر کن سی ساعت پای حرفای تکراری و شکست عشقی یه آدم بشینی.  کلی بهش مشاوره بدی که خودش رو کنترل کنه و آروم باشه. بعد وقتی ازش کمک می‌خوای توی یه زمینه‌ای که تخصصش هست، درخواستت رو رد کنه. دلم می‌خواد این آدم رو برای همیشه از زندگیم خط بزنم. طوری که انگار هیچ‌وقت وجود نداشته، حس می‌کنم به دوستی آدم‌هایی که انرژی منفی دارند و خوش قلب نیستند هیچ احتیاجی ندارم. می‌دونی آدم‌هایی که انرژی منفی دارند، روح تو می‌خورند و انرژیت رو می‌کشن. تو از باب خوبی بهترین‌ها رو برای اون‌ها فراهم می‌کنی اما آن‌ها فکر می‌کنند این وطیفه تو بوده و زمانی که گذاشتی رایگان بوده، شاید آدم با یه ساعت درد و دل کردن یه دوست مشکلی نداشته باشه و حتی استقبال کنه بتونه دردی رو از کسی کم کنه، اما آدم‌های ناسپاس پر از کینه و انرژی منفی رفته رفته آشفتگی‌های خودشون رو وارد زندگی تو می‌کنند. یه جور نابهنجاری، یه جور گریز از برنامه و زندگی و حتی این ارتباطات به مرور نه تنها فایده‌ای نداره که روحت رو زخمی می‌کنه. یه آدم در درجه اول باید از خودش مراقبت کنه و کمک کردن به دیگران جایی اولویت داره که حداقل خودت آسیب نبینی.

رشد انفجاری

امروز صبح توی مسیر داشتم به یه پادکست از بلومبرگ گوش می‌دادم. ریتم صحبت کردنش خیلی تند بود، هرچند اکثر لغات رو می‌فهمیدم و معنیش رو می‌دونستم. اما حس کردم نمی‌فهمم. از چت جی پی تی پرسیدم که گفت یه نیتیو اول مفهوم رو میگیره بعد به جزئیات توجه می‌کنه تو داری عکسش عمل می‌کنی. عجیب اینکه گوش دادن به اون پادکست به طرز عجیبی همه حرکات امروز من رو سریع کرده. از وقتی اومدم مدام روی کارم متمرکز هستم. تند حرف می‌زنم و تندتر فکر می‌کنم. حتی راجع به این مسئله هم با چت جی پی تی صبح کردم که من معمولا فارسی رو خیلی آروم حرف میزنم اما الان با گوش دادن به این پادکست تندتر حرف میزنم. مدل فکر کردن به فارسی و انگلیسی چقدر تفاوت داره و همین‌طور سرعت حرف زدن. من امروز این‌قدر سریع کار کردم یه گوشه نشستم به خودم نگاه کردم. اولش از عملکرد خودم تعجب کردم. این سطح از رشد انفجاری رو از خودم انتظار داشتم. گویی یه ورژن دیگه دارم از خودم می‌بینم. برگشتم به عقبه‌ای که ازش میام و ژنتیکی که دارم. متوجه شدم که ما اگه قرار بود مثلا یه روفرشی بشوریم. مامانم از یه هفته قبل برنامه‌ریزی می‌کرد. بعد نصف روز رو درگیر شستن اون روفرشی بودیم. یه بار اسباب کشی داشتیم و قرار بود فرش‌ها رو بشوریم. تصمیم بر این شد کف حیاط این کار رو انجام بدیم. من و بابام و خواهرم بودیم. شاید نزدیک به پنج تا فرش رو تو یه ساعت شستیم. خیلی عجیب بود سطح کار کردن با بابام و مامانم خیلی تفاوت داشت. من هم از یه ترکیب ژنی میام. اما از اونجایی که سکون رو دوست دارم همیشه تو ژن مامانم هستم. وقتی مجبور میشم و میرم سمت ژن بابام تازه متوجه میشم که چه توانایی‌هایی دارم. اینکه سریع یه کار رو جمع کنم و به سرعت کار کنم یا چند تا کار رو موازی پیش ببرم. شاید بیماری دو قطبی من هم از همین دو ترکیب ژنی میاد که عملا با هم خیلی متفاوت هستند. من همیشه حس می‌کردم حافظه ام رو از دست دادم. اما امروز عجیب بود که اکثر کلمات انگلیسی رو متوجه می‌شدم و معنیش رو بلد بودم. شاید بعد از دبیرستان و دانشگاه زبان تخصصی من یه کلمه هم انگلیسی نخوندم. این حجم از به خاطر سپاری حافظه رو دوست داشتم. البته چون پیش فرض من این بود به خاطر الکتروشوک حافظه ام به کل نابود شده و چیزی یادم نمیاد. من چون تنها بودم و با کسی تعامل نداشتم همیشه برداشتم از خودم نابودی کامل بود. اما الان میل دارم مثل ققنوسی که از میان آتش متولد می‌شود، خودم را آپگرید کنم. حتی تفاوت مصرف کردن و عدم مصرف دارو رو اولین بار از تعاملم با اطرافیان متوجه شدم. میدونی وقتی جرات می‌کنی و از حاشیه امنت خارج میشی، تازه متولد میشی. رشد کردن سخته، اینکه من ژن مامانم رو به سمت ژن بابام ببرم و شخصیتی که در مواجهه با همه چیز آروم و سر فرصت عمل کردن رو داره به یه شخصیت عملگرا تبدیل کنم. دلم می‌خواد این ژن رو تا ابد فعال نگه دارم.

اختلال خواب

روز سختی بود از سه تا از مدیران اخطار جدی گرفتم بابت اینکه دیر میرم سر کار، راستش مجبور شدم به مدیر منابع انسانی و مدیرم توضیح بدم که به خاطر اختلالات خواب و به خاطر ساختار مغزم که به نور حساس هست و خورشید دیر طلوع می‌کنه مغزم دیر بیدار میشه و از طرفی تاثیر داروهای خواب آور توصیح بدم. کمی دردناک بود و حتی اشکم دراومد که بهشون راجع به مشکلم توضیح بدم. صحبت کردن از رنجی که پنهانش کردی ساده نیست. من حتی همیشه داروهام رو آزاد می‌گیرم که توی شرکت کسی متوجه مشکلی که دارم نشه. هرچند اینجا ازش راحت می‌نویسم، اما در واقعیت سخت‌ترین بخش زندگیم مسائل مربوط به بیماری هست. سخت‌ترین کار دنیا برای من جدا شدن از رختخواب هست. به محرک صدا حساسیتم خیلی کم هست. اما حساسیتم به محرک نور خیلی قوی هست. نور بدون خشونت‌ترین روش بیداری مغز من هست. می‌خواستم یه دونه از این ساعت‌های زنگ دار که شبیه ساز نور خورشید داره بگیرم. راستش قیمتش بالا بود. شاید مجبور بشم بگیرم. گاهی هم تلاش می‌کنم ساعت خوابم منظم بشه اما یه سری تلاطم‌ها در زندگی خوابم رو بهم می‌ریزه. واقعا نیاز دارم هر شب راس ساعت مشخصی بخوابم  که صبح بتونم به موقع بیدار بشم. حتی یه شب بی نظمی من رو چند روز بی‌نظم می‌کنه. باید مشکل خوابم رو حل کنم. دارم بابت این قضیه به شدت اذیت میشم. باید حتی در برابر اطرافیان مقاوم باشم. تحت هیچ شرایطی به خاطر دیگران ساعت خوابم رو از دست ندم. اینکه گاهی آدم تو معذوریت برای ادامه یه چت یا گفتگوی تلفنی می‌مونه جالب نیست. نقش خواب برای بیماری من شبیه ستون می‌مونه. خواب باعث بهبود عملکرد مغزم میشه و نوسان خلقم رو تنظیم می‌کنه. من نیاز دارم که این بار چرخه رو تنظیم کنم.

گزارش ریسک

صبح چند قدم مانده بود که به شرکت برسم، مدیرم تلفن کرد و پرسید کجایی؟ گفتم دو دقیقه دیگر میرسم. جلسه داشتیم و راستش زیاد حوصله نداشتم و در جلسه هم کمی تند صحبت کردم. بعد از جلسه لیست گزارش‌های خریدوفروش روی میزم بود که آن‌ها را آماده کردم. بعد از آن گزارش ریسک را آماده کردم. راستش توان انجام هیچ یک از این کارها را نداشتم. یادم رفته بود با خود چای ترش بیاورم و توان تحمل همکارانم را نداشتم. دلم می‌خواست جیغ بکشم. حوصله کار کردن و آماده کردن گزارش‌ها را نداشتم. دلم می‌خواست بطری روی میز را در سیستم خرد کنم و وسایلم را جمع کنم و از شرکت بروم بیرون، برای همیشه به خانه بازگردم و هیچ وقت کار نکنم. اما فردا جلسه ریسک بود و باید حتی اگر می‌مردم پاورپوینت مربوطه را درست می‌کردم. سعی کردم بر خود مسلط شوم. یک آلبوم را رندم پلی کردم و رفته رفته موسیقی مرا نجات داد و احساساتم قدری تلطیف شد و توانستم تمرکز کنم و گزارش را آماده کنم. پس از تحویل گزارش از آبدارچی خواستم غذایم را گرم کند. طعم غذا عجیب متفاوت بود. راستش چند شب پیش آش درست کردم. اما دچار سرگیجه و حالت تهوع شدم. چند بار بالا آوردم. آن شب آش را نخوردم. فردایش کمی از آن را خودم و بقیه را چون معده‌ام کشش نداشتم در یخچال گذاشتم و امروز با خود به شرکت آوردم. برایم عجیب بود همان آش طعم‌های متفاوتی می‌دهد. موسیقی که گوش می‌دهم هر بار متفاوت است. گویی هیچ چیز ثابت نیست. تجربه ما شبیه گذشته نیست. هر بار متفاوت است. چطور وقتی آش در عرض دو روز طعمش تغییر می‌کند، ما ادعا داریم که آدم‌ها را می‌شناسیم و این آدم همان آدم گذشته است. راستش دارم به این می‌رسم که ممکن است آدم‌ها شبیه تجربه گذشته من نباشند. هر چند معدود هستند آدم‌هایی که همواره تغییر کنند. من که قبل از انجام گزارش می‌خواستم کارم را رها کنم و به خانه بازگردم، پس از انجام گزارش تبدیل به آدمی می‌شوم که می‌خواهد بقیه کارها را انجام دهد و با ماندن در شرکت مشکلی ندارد. حداقل مثل گذشته آزارش نمی‌دهد. اما این آلبوم هر بار دریچه جدیدی از لذت و زیبایی را به رویم می‌گشاید. کمی به من حوصله می‌دهد و آماده‌ام می‌کند تا این زندگی را تاب بیاورم.

مأموریت کاری

هفته گذشته مدیرم از من خواست برای بازدید از یک کارخانه که سهامدارش هستیم به تبریز بروم. این سهم را همکارم تحلیل می‌کرد، قاعدتا او باید می‌رفت، اما به علت بیماری  که داشت، نرفت. من که قبلا این سهم را تحلیل کرده بودم و  با آن شرکت آشنایی داشتم جایگزین شدم. کمی بعد متوجه شدم مسیر رفت و برگشت با هواپیما است. من فوبیای پرواز دارم و در زندگی همیشه از پرواز فرار کرده‌ام. تصمیم گرفتم با این ترس مواجه بشم. یک ویدیو راجع به ترس از پرواز دیدم. قبل از پرواز نیز قرص پروپرانولول و دیگر داروهایی که به لحاظ ذهنی مرا آرام کند، مصرف کردم. تجربه پرواز به آن شدتی که من از آن وحشت داشتم نبود. حس می‌کردم اگه از پنجره بیرون رو نگاه کنم و ارتفاع رو ببینم، حس می‌کنم زیر پام خالی هست. اما خوشبختانه کنار پنجره نبودم و با دیدی مایل بیرون را می‌دیدم و چون نشسته بودم احساس می‌کردم پاهایم روی زمین است. با توجه به اطلاعاتی که به دست آورده بودم، متوجه شدم اکثر سوانح هوایی در مراحل تیک آف و لندینگ اتفاق می‌افتد و معمولا پس از اوج گرفتن سیستم اتوپایلوت فعال است. ساعت پروازم صبح بود و من استرس مواجهه با توربولانس رو داشتم. حس می‌کردم ممکن هست به خاطر طلوع خورشید تغییرات دمایی هوا داشته باشیم. خوشبختانه اتفاقی نیفتاد و من سقوط نکردم. در مسیر بازگشت نیز خلبان از ابرها و اختلاف دما صحبت می‌کرد. خودم را برای توربولانس آماده کرده بودم. در مسیر رفت جلوی هواپیما بودم و این بار صندلی‌ انتهایی هواپیما نشسته بودم. خلبان با مهارت بالا افزایش و کاهش ارتفاع داد و ابرها را پشت سر گذاشتیم و پس از مدت کوتاهی در تهران بودم. راستش مأموریت کاری بازدید از یک کارخانه و معدن بود. زمان کوتاه برای خرید، دیدن رود ارس و اقامت در هتل از جذابیت‌های سفر بود. این سفر یکی از بحران‌های زندگی من که فوبیای پرواز بود را حل کرد. ما سهم مربوطه را طبق نظر تحلیلگر آن می‌فروشیم. سابقا که تحلیل آن بر عهده من بود همیشه با فروش آن مخالفت می‌کردم. امروز که به شرکت رسیدم. پس از مدتی متوجه شدم که جلسه تحلیل چهارشنبه برگزار نشده و امروز هشت صبح است. منتظر بودم تا جلسه تشکیل شود که گزارش سفر را بدهم. پس از مدتی جلسه تشکیل نشد و من فکر کردم که جلسه ساعت یک برگزار می‌شود. اما حوالی ساعت یازده متوجه شدم امروز جلسه تشکیل نمی‌شود. یکی از همکارانم راجع به خبری که از شرکت مذکور در بازار آمده بود سوال کرد و من اطلاع کامل داشتم. گویا آن‌ها سهم را فروخته بودند. من را صدا کردند که گزارش بدهم. وقتی وارد اتاق مدیر شدم بهم گفت مگه من تو رو فرستاده بودم عروسی که چیزی نگفتی من امروز یک میلیون سهم فروختم. من هم گزارش کامل شرکت و سفر رو بهش دادم و راجع به اینکه منتظر بودم اطلاعات رو تو جلسه بدم و جلسه تشکیل نشده گفتم. در پایان هم گفتم من همیشه مخالف فروش این سهم بودم. گویا سهم با آمدن خبر صف خرید شده بود در بازار منفی و این‌ها عصبانی بودند که فروخته‌اند. تازه قیمت کارشناسی که همکارم داده بود در ذهنم هزار و نهصد تومان بود و صبح قیمت سهم را دیدم که هزار و هشتصد تومان است، با خود گفتم احتمالا زیر دو هزار تومان نمی‌فروشند. خودم دیشب در فکرم بود که بگویم تا دو هزار و دویست تومان دست نگهدارید و چیزی نفروشید تا گزارش کارشناسی مجدد آپدیت شود. مدیرم به شدت عصبانی است. شاید انتظار داشت می‌پریدم اتاقش و به او گزارش می‌دادم. اما من صبح او را در آسانسور دیدم. به جز سلام چیزی نگفت و حتی راجع به سفر چیزی نپرسید. من این احساس را داشتم که حتما گزارش من برایش مهم نیست. کما اینکه حین دادن توضیحات به دو مدیر بالادستی خودم و اینکه زیادی خوشبین هستم و عقیده آن‌ها همچنان فروش است، مواجه شدم. سعی کردم قانعشان کنم که دست نگهدارند. اما همچنان مغضوب هستم که به موقع گزارش نداده‌ام.