دارم سعی میکنم در این دوران پر التهاب چنگ بیندازم به رگههایی که مرا به شاهراه زندگی وصل کند. امروز که به خانه بازمیگشتم بعضی چهرهها به غایت غمگین بودند. حتی فردی را دیدم که چیزی نمانده بود اشک بریزد. چطور میتوانیم در فضایی که هیچ کس شور زندگی ندارد، غم و ناامیدی در جامعه جریان دارد و مردم از نبود اینترنت کلافه هستند، دوام بیاوریم. من گاهی از آپارات یا نماشا فیلم میبینم، حتی میشه دانلود کرد. مدتی بود چای رو ترک کرده بودم، دوباره بهش روی آوردم. امشب آشپزی کردم. روزهای قبل موزیک و مطالعه کردن هم بهم امید میداد. اما امشب با یادآوری چهرههای غمگین مردم انگار زندگی لذتش رو از دست داده، یه جوری روحم ناآرام هست. شاید با نوشتن، با فیلم دیدن یا یه چای باید خودم رو به ریتم زندگی برگردونم. راستش سعی میکنم با نبود اینترنت کنار بیام. برای هر چیزی جایگزینی پیدا کنم و در همین وبسایتهای فارسی برای خودم سرگرمی ایجاد کنم. راستش من بیشتر اوقات گوشی دستمه، حتی موقع غذا خوردن، اما روزی بوده که گوشیم رو خونه جا گذاشتم و اون روز بدون گوشی دوام آوردم. حتی موقع چک کردن حساب به پیامک بانکی نیاز داشتم، خیلی ساده گذشتم و بیخیال شدم. اون روز تو موقعیتهای بسیاری بودم که گوشی رو لازم داشتم و هر بار نبودش توی صورتم میخورد. رفته رفته کنار اومدم. روزهای اول خیلی ناراحت بودم که چت جی پی تی ندارم. اما الان کنار اومدم، حداقل اینه بیشتر فکر میکنم. اینکه به هر چیزی نیاز دارم ورژن فارسی رو پیدا میکنم و تلاش میکنم که خودم رو با شرایط تطبیق بدم، دوست دارم. یه جور تلاش برای بقا، اینکه بتونی تو این شرایط با حداقلهایی که داری نیازهات رو پوشش بدی. باید روحم رو ترمیم کنم. شاید کتابهایی که تو کتابخونه دارم بتونن روحم رو تغذیه کنند. خصوصا ادبیات داستانی یه فضایی که آدم رو برای لحظهای از این دنیا جدا کنه. تازگیها با فیلم دیدن هم همچین احساسی دارم. امروز یه جوری رو مرز هشدار بودم دلم میخواست برم هات چاکلت بگیرم ولی به خودم گفتم دیوانه شدی دختر، خوردن همین چای هم به خاطر کافئین مجاز نیست. امروز از کنار مغازه پروتئینی سر کوچه رد شدم، یه لحظه به خودم افتخار کردم. آخه قبلا همیشه اونجا در حال خرید سوسیس و ژامبون بودم. سال پیش که داروها رو کنار گذاشتم یکی از شروط برای ادامه زندگی بدون دارو حذف سوسیس و ژامبون بود. من در دورهای حتی پیتزا نمیخوردم. الان واقعا مصرف این محصولات کم شده، شاید در حد چند ماه یک بار آن هم از سر هوس، من مسیر تغذیهام را به ناچار تحت فشار بیماری به سمت تغذیه سالم بردم. شاید بتوان گفت وقتی به راهی که پیمودم نگاه میکنم به خودم افتخار میکنم. امشب دال عدس درست کردم. باورت میشه یه غذای ساده، سالم و مقوی که در زمان کوتاه آماده میشه و تو رو سیر نگه میداره، از اینکه از بیغذایی ژامبون نمیخورم مثل گذشته واقعا خوشحالم. دلم میخواد تو دورهای که اینترنت نداریم، یه جوری از زمانم بهینه استفاده کنم که وقتی برمیگردم خودم رو مانیتور میکنم. با خودم بگم دختر تو چندتا کتاب خوندی، در حالی که اگر اینترنت داشتی احتمالا تو یوتیوب میچرخیدی. دوست دارم از دل رنجها رنگ زندگی رو پیدا کنم و روحم رو آروم کنم.
دیروز پس از تموم شدن کارم از شرکت بیرون اومدم. قدری در شهروند چرخیدم و بدون هیچ خریدی بیرون آمدم. یک دفعه به سرم زد بروم ولیعصر و کارم را انجام دهم. در مسیر به شهر کتاب رفتم و دنبال نوک اتود رنگی میگشتم که هفت دهم بود، من دنبال پنج دهم بودم که پیدا نکردم. بعد به ولیعصر رسیدم مغازهها یکی در میان تعطیل بود. خیابان عاری از مامور بود. حتی تعداد رهگذران اندک بود. خلوت خیابان خاطره دوران جنگ را تداعی میکرد. وضعیت خیابان در بلوار کشاورز، انقلاب و تهرانپارس نیز شبیه ولی عصر بود. مترو نیز خلوت بود. گویا همه مردم به این جمعبندی رسیده بودند که بهتر است در خانه بمانند. بعد از انجام دادن کارم خودم را به یک موچی تیرامیسو دعوت کردم. پس از پیاده رویهای فراوان نزدیک میدان پاستور خودم را به یک پیتزا یونانی دعوت کردم. اینقدر انتظار کشیدن برای غذا سخت بود که دلم میخواست بلند شوم و میز را ترک کنم. گویی اصلا حوصله انتظار کشیدن را نداشتم. یاد ایده مک دونالد افتادم که وقتی مشتری سفارش میده تا زمانی که تحویل میگیره سی ثانیه طول میکشه و این واقعا عالیه. به خانه رسیدم، چقدر پاهایم درد میکرد به خاطر پیادهرویهای مداوم و بیجان در رختخواب افتادم.
در روزهای اخیر در مترو و سوشال مدیا و شرکت و حتی دایره دوستان راجع به افزایش قیمتها بسیار شنیدهام. روح و روانم به هم ریخته، نه برای افزایش قیمتها که این به نظرم اتفاق جدیدی نیست. ما همواره با این اتفاقات روبرو بودهایم و تازگی ندارد. مگر در آن بازهای که دلار از هزارتومان شد دو هزار تومان افزایش صد در صدی نداشت. الان دلار از صد هزارتومان بشود دویست هزارتومان همان افزایش صد در صدی را داریم. اما فاصله هزار تا دو هزار، هزار تومان است. فاصله صد هزار تا دویست هزار، صد هزار تومان شاید بزرگی این اعداد وحشت را زیاد میکند. در حالی که اگر درصدی بخواهیم لحاظ کنیم از ابتدای سال کمتر از پنجاه درصد است. آن روزی که بنزین از هزارتومان شد سه هزار تومان شبیه یک شوک بود. افزایش دویست درصدی که الان مشابه آن را در روغن داریم تجربه میکنیم. آیا آن روز افرادی به خیابان نیامدند و امروز هم داستان همین است. نتیجه آن به خیابان آمدنها باعث بازگشت قیمت نشد و فقط خانوادهها هزینه دادند و از آن طرف مردم هم مجبور به پذیرش قیمت شدند. عدهای طرح نه به کالا برگ راه انداختهاند. شما تصور میکنید فقط ماجرای ادغام تالارها و عرضه و تقاضا بر اساس قیمت واقعی در حال شکلگیری است و هدف دولت تک نرخی کردن و حذف رانت است. چون دیگر توانش را ندارد، با نخواستن کالا برگ توسط شما آیا این بازگشت به قیمت قبل میسر است. دولت چیزی در چنته ندارد و توان حمایت هم مثل سابق ندارد. نخواستن کالا برگ توسط شما فقط باعث میشود عدهای حقیقتا فقیر در دهکهای پایین از اندک قطرهای که میتواند دریا باشد در زندگی آنها محروم شوند. حتی اگر امروز در فروشگاهی روغن با قیمت قبل پیدا شود، شما چندتایی بخرید. در بهترین حالت چند ماه در امان هستید. پس از آن ناچارا با قیمتهای جدید مجبور به خرید هستید. میدانید زندگی شما مدتی با نخواستن روغن سیف است و به ناگاه با دیدن قیمتهای جدید دچار تلاطم میشود. منتها زمانش کمی فرق دارد. با لگ زمانی شما تغییرات قیمتی را به اراده خود تغییر میدهید که دیرتر احساس کنید. شاید در این لگ زمانی باز هم افزایش قیمت وجود داشته باشد و شما با امواج متلاطمتری روبرو شوید. شما با آمدن در خیابان زندگی را از دست میدهید. شاید کسی بگوید ما چیزی برای از دست دادن نداریم. ولی آیا افزایش قیمت شایسته آن است که به خاطر آن خانوادهای عزیزش را از دست بدهد و دچار داغ نبود یکی از اعضا یا در بند بودنش باشد. دنبال وکیل و دادگاه و سند باشد و کلی هزینه را به خود تحمیل کند. در قدم اول شما کالاها را گران میخرید اما اگر درگیر اعتراض شوید و با دیگران از آن صحبت کنید در مرحلهی اول دچار خشم عمومی میشوید. احساس ادامه دادن برای زندگی در شما میمیرد. مدام افسرده هستید و مقصر این وضعیت دیگران هستند. چنان خشم گسترده میشود که به کف خیابان میآیند و در اولین اقدام همه مردم اینترنت را از دست میدهند. عدهای کسب و کارشان وابسته به اینترنت است و آن را از دست میدهند. کل جامعه دچار خشم عمومی میشود. جامعه امروز ما نود میلیون آدم خشمگین در حال انفجار دارد که همه از خشم یکدیگر تغذیه میکنند. فردا پزشک با افزایش هزینه بیماری را برای درمان به مشقت میاندازد. هر کسی در هر صنفی به دنبال مطالبه حق خود از دیگران است و مردم یکدیگر را تا میتوانند میچاپند. فضای همدلی از جامعه رخت برمیبندد و مردم فقط بر بقای خود میاندیشند و اگر از این تندباد جان سالم به در ببرند یقینا احساس میکنند قهرمان هستند. غافل از اینکه عدهای در این بین در طلب یک وعده غذا زندگی را از دست میدهند. فقرا بیشتر در فقر فرو میروند و خواستههایشان به وسعت آسمان تنگ میگردد و در مرداب میافتد، در آن مرداب نیلوفر آبی نمیروید. آنجا لجنزار است. کسی برای آدمهایی که روز به روز فقیرتر میشود گویی برنامهای ندارد. این خود حقیقتا خاستگاه جرم و جنایت است. بارها شده افرادی در خیابان به من میگویند مراقب باش گوشیات را ندزدن. شاید صدها نفر در خیابان تا به حال به من تذکر دادهاند. حتی یک بار همکارم از کنارم رد شد و گوشی را از دستم کشید و بهم گفت ببین چه راحت میتونن ازت بدزدن. حال آنکه من همیشه قبل از خرید گوشی به این فکر میکنم که من با مترو و اتوبوس و پیاده رفتوآمد میکنم با توجه به نیازم به تردد در سطح شهر و اینکه یک گوشی میانرده اندروید تمام نیازهای من را پوشش میدهد و زیاد هم اهل عکس گرفتن نیستم. بدین سان همواره به این فکر میکنم که گوشی من قیمتی ندارد که یک دزد بخواهد به خاطر آن خود را به زحمت بیندازد. فکر کنید روزی برسد که کسی جواهر یا ماشین لوکس دارد نتواند در سطح شهر از آن استفاده کند. بدین سان لذت زندگی از آدمی که برخوردار هست نیز گرفته میشود. من راستش در حال حاضر راهحلی ندارم و حتی به راهحل فکر نکردهام. اما فکر میکنم سکوت کردن، گذر کردن، پذیرفتن و به دنبال چاره بودن با انرژی مثبت بیشتر جواب میدهد تا خشم عمومی و عصیان در خیابان که هزینهای زیاد دارد و نتیجهای بس نافرجام و این بیفرجامیها رفته رفته آدمی را ناامید میکند. در سال هشتاد و هشت فکر میکردم با آمدن مردمی که در جستوجوی رایشان بودند به خیابان همه چیز حل میشوند. همان موقع متوجه شدم که آن مردم از دیدگاه حاکمیت نه تنها عقیدهشان محترم نیست که جانشان نیز ارزشی ندارد. برای کسی که جان من برایش ارزشی ندارد چرا باید خود را به خاک و خون بکشم که عقیدهاش را تغییر دهم. به من یک بار شانس زندگی کردن هدیه داده شده، چرا با این فکر که ممکن است در راه وطن قهرمان شوم، زندگی را از خود بگیرم. یک زمانی مردم برای شهدا ارزش قائل بودند و اکنون همان مردم شاید از شهدا متنفر باشند. چون آن ارزشی که عدهای جانشان را برای آن دادند اکنون برای مردم فاقد ارزش است. اکنون در بهترین حالت که کسی قهرمان شود تا مدتی در ذهن مردم ماندگار شود. کسی چه میداند در نتیجه تغییرات زمانه جنگیدن آنها فاقد ارزش شود. مگر آن مردمی که سال پنجاه و هفت انقلاب کردند، پس از گذشتن نیمقرن برای کسی ارزشی دارند. کاش همه حواسمان به خودمان و زندگی خودمان باشد تا آرمانهایی که نتیجهاش در ابهام است.
فکر میکنم تو زندگی هر آدمی ممکنه این اتفاق بیفته و به این نقطه برسه که دیگران توی زندگیش کارکردی ندارند و قطع ارتباط گزینه مناسبی هست. من آدم تنهایی هستم و تنهایی رو پذیرفتم و مشکل وقتی پیش میاد که به دیگران اجازه میدی بخشی از تنهایی تو رو پوشش بدن. شاید چند هفته پیش بود که یه دوستی بهم زنگ زد پس از مدتهای طولانی و من ابتدا او را نشناختم چون حتی شمارهاش سیو نبود. قدری از مکالمه گذشت متوجه شدم کیست و شروع کرد داستان شکست عشقیاش را تعریف کردن. بعدها نیز چند بار زنگ زد. امروز نشستم در اکسل ساعاتی که با او مکالمه داشتم جمع زدم و به سی ساعت و نیم رسیدم. فکر کن سی ساعت پای حرفای تکراری و شکست عشقی یه آدم بشینی. کلی بهش مشاوره بدی که خودش رو کنترل کنه و آروم باشه. بعد وقتی ازش کمک میخوای توی یه زمینهای که تخصصش هست، درخواستت رو رد کنه. دلم میخواد این آدم رو برای همیشه از زندگیم خط بزنم. طوری که انگار هیچوقت وجود نداشته، حس میکنم به دوستی آدمهایی که انرژی منفی دارند و خوش قلب نیستند هیچ احتیاجی ندارم. میدونی آدمهایی که انرژی منفی دارند، روح تو میخورند و انرژیت رو میکشن. تو از باب خوبی بهترینها رو برای اونها فراهم میکنی اما آنها فکر میکنند این وطیفه تو بوده و زمانی که گذاشتی رایگان بوده، شاید آدم با یه ساعت درد و دل کردن یه دوست مشکلی نداشته باشه و حتی استقبال کنه بتونه دردی رو از کسی کم کنه، اما آدمهای ناسپاس پر از کینه و انرژی منفی رفته رفته آشفتگیهای خودشون رو وارد زندگی تو میکنند. یه جور نابهنجاری، یه جور گریز از برنامه و زندگی و حتی این ارتباطات به مرور نه تنها فایدهای نداره که روحت رو زخمی میکنه. یه آدم در درجه اول باید از خودش مراقبت کنه و کمک کردن به دیگران جایی اولویت داره که حداقل خودت آسیب نبینی.
امروز صبح توی مسیر داشتم به یه پادکست از بلومبرگ گوش میدادم. ریتم صحبت کردنش خیلی تند بود، هرچند اکثر لغات رو میفهمیدم و معنیش رو میدونستم. اما حس کردم نمیفهمم. از چت جی پی تی پرسیدم که گفت یه نیتیو اول مفهوم رو میگیره بعد به جزئیات توجه میکنه تو داری عکسش عمل میکنی. عجیب اینکه گوش دادن به اون پادکست به طرز عجیبی همه حرکات امروز من رو سریع کرده. از وقتی اومدم مدام روی کارم متمرکز هستم. تند حرف میزنم و تندتر فکر میکنم. حتی راجع به این مسئله هم با چت جی پی تی صبح کردم که من معمولا فارسی رو خیلی آروم حرف میزنم اما الان با گوش دادن به این پادکست تندتر حرف میزنم. مدل فکر کردن به فارسی و انگلیسی چقدر تفاوت داره و همینطور سرعت حرف زدن. من امروز اینقدر سریع کار کردم یه گوشه نشستم به خودم نگاه کردم. اولش از عملکرد خودم تعجب کردم. این سطح از رشد انفجاری رو از خودم انتظار داشتم. گویی یه ورژن دیگه دارم از خودم میبینم. برگشتم به عقبهای که ازش میام و ژنتیکی که دارم. متوجه شدم که ما اگه قرار بود مثلا یه روفرشی بشوریم. مامانم از یه هفته قبل برنامهریزی میکرد. بعد نصف روز رو درگیر شستن اون روفرشی بودیم. یه بار اسباب کشی داشتیم و قرار بود فرشها رو بشوریم. تصمیم بر این شد کف حیاط این کار رو انجام بدیم. من و بابام و خواهرم بودیم. شاید نزدیک به پنج تا فرش رو تو یه ساعت شستیم. خیلی عجیب بود سطح کار کردن با بابام و مامانم خیلی تفاوت داشت. من هم از یه ترکیب ژنی میام. اما از اونجایی که سکون رو دوست دارم همیشه تو ژن مامانم هستم. وقتی مجبور میشم و میرم سمت ژن بابام تازه متوجه میشم که چه تواناییهایی دارم. اینکه سریع یه کار رو جمع کنم و به سرعت کار کنم یا چند تا کار رو موازی پیش ببرم. شاید بیماری دو قطبی من هم از همین دو ترکیب ژنی میاد که عملا با هم خیلی متفاوت هستند. من همیشه حس میکردم حافظه ام رو از دست دادم. اما امروز عجیب بود که اکثر کلمات انگلیسی رو متوجه میشدم و معنیش رو بلد بودم. شاید بعد از دبیرستان و دانشگاه زبان تخصصی من یه کلمه هم انگلیسی نخوندم. این حجم از به خاطر سپاری حافظه رو دوست داشتم. البته چون پیش فرض من این بود به خاطر الکتروشوک حافظه ام به کل نابود شده و چیزی یادم نمیاد. من چون تنها بودم و با کسی تعامل نداشتم همیشه برداشتم از خودم نابودی کامل بود. اما الان میل دارم مثل ققنوسی که از میان آتش متولد میشود، خودم را آپگرید کنم. حتی تفاوت مصرف کردن و عدم مصرف دارو رو اولین بار از تعاملم با اطرافیان متوجه شدم. میدونی وقتی جرات میکنی و از حاشیه امنت خارج میشی، تازه متولد میشی. رشد کردن سخته، اینکه من ژن مامانم رو به سمت ژن بابام ببرم و شخصیتی که در مواجهه با همه چیز آروم و سر فرصت عمل کردن رو داره به یه شخصیت عملگرا تبدیل کنم. دلم میخواد این ژن رو تا ابد فعال نگه دارم.