The Conqueror Worm

The Conqueror Worm

Change changing places, Changes, Root yourself to the ground
The Conqueror Worm

The Conqueror Worm

Change changing places, Changes, Root yourself to the ground

اتفاقات امسال

می خواهم اتفاقات در سالی که گذشت را مرور کنم. حدود سه هزار دلار در بازارهای مالی از دست دادم که بخش عمده آن در اواخر تابستان بود. این اتفاق تلخ‌ترین رویداد سال گذشته بود. عملا منابع مالی در دسترس من محدود شد و رفاه نسبی من برای ماه‌های متوالی از دست رفت و مدیریت حجمی از بدهی‌ها در شرایط سخت اقتصادی که با کاهش مداوم هزینه‌ها همراه بود، نگرشی جدید نسبت به پول به من داد که توانستم بخش هزینه‌ها در زندگی‌ام را بهتر مدیریت کنم. در بخش دیگری از پرتفوی من قسمتی از دارایی‌ها بازدهی قابل توجهی داشتند، چیزی حدود صد در صد که تا حدودی آن زیان چند هزار دلاری را پوشش داد. دریافت وام از شرکت و تبدیل دارایی‌ها به سوددهی پرتفوی من کمک کرد. فکر می‌کنم به رویای خرید خانه تا حدودی می‌توانم نزدیک‌تر و واقع بینانه‌تر فکر کنم. تحصیلات من در دانشگاه به خاطر تاخیر در تصویب موضوع پایان نامه با مشکلاتی مواجه شد که با ارائه مدارک پزشکی تا حدودی شرایط هموار شد. در دوره‌های جدیدی همچون تکنسین داروخانه، ویراستاری، طراحی سایت با ورد پرس، سئو و بهینه سازی موتورهای جست‌وجو مدرک گرفتم و هنوز از هیچ کدام بهره خاصی نبرده‌ام. اوایل بهار سعی کردم با روتین پوستی روزانه تا حدودی به مراقبت از خودم بپردازم که مدتی رها شد و در اواخر زمستان با ماسک‌های هر روزه دوباره به روتین پوستی بازگشتم. اوایل بهار و پاییز به لحاظ مطالعه اوضاع خوبی داشتم و توانستم چند کتاب بخوانم که باعث رضایت خاطر درونی‌ام شد. برای مقابله با افسردگی در اوایل بهار سعی کردم آخر هفته‌ها یک روز را بیرون بروم و تا حدودی موفق بودم که رها شد. پس از آن در پاییز با چالش‌های بسیاری برای کنار گذاشتن داروها روبرو بودم که علی رغم سختی‌های فراوان توانستم به دنیای بدون دارو با حادتر شدن شرایط بیماری قدم بگذارم و آن‌چنان هم ترسناک نبود. به لحاظ عاطفی چندان وضعیت مساعدی نداشتم و اتفاق خاصی هم در زندگی‌ام نیفتاد. به خاطر ترک داروها و تغییر شرایط ذهنی قدری روابطم با خانواده‌ام خصوصا مادرم تغییر کرد. ترک داروها من جدیدی را پدید آورده است که به نظر می‌رسد برای شناختش باید وقت بگذارم. در کل امسال را با همه وجود زندگی کردم و بر تمام وقایع آن لحظه به لحظه آگاهی دارم. شاید چون بیشتر می‌نوشتم و اکثر اوقات تنهایی عمیق‌تری نسبت به گذشته تجربه می‌کردم به همین خاطر رویدادهایی که با درد همراه بود برای من شدت بیشتری داشت.

ابعاد تاریک

شستن لباس‌ها همیشه برای من در دسته کارهای سخت قرار دارد. سخت از این جهت که واقعا کار طاقت فرسایی است که مدام پشت گوش می‌اندازم و فقط وقتی انجامش می‌دهم که دیگر چاره‌ای جز شستن لباس‌ها برایم باقی نمانده باشد. روز پنج شنبه از صبح که بیدار شدم مدام شستن لباس‌ها را به تعویق انداختم. عصر شروع به شستن لباس‌ها کردم. با اینکه موزیک پخش می‌شد، اما همچنان انگیزه کافی برای ادامه کار نداشتم و حوصله‌ام سر رفت. لباس‌ها را رها کردم و شروع کردم به نت گردی و بعد هم تنقلات خوردم. سپس دوباره سراغ لباس‌ها رفتم و بعد دوباره تلفن زنگ خورد و من نیم ساعت تلفنی با خواهرم صحبت کردم و مجدد به سراغ لباس‌ها رفتم. باورم نمی‌شد این کار را با چه مشقتی انجام داده‌ام. بعد هم برای دادن پاداش به خودم با ته مانده هات چاکلت توی شیشه تصمیم گرفتم قاعده زندگی بدون کافئین را بشکنم و خودم را به یک هات چاکلت دعوت کنم. اما آب جوش باعث شد ماگ برفی بلوری‌ام ترک بردارد و هات چاکلت نیز به هدر رفت. این هم برشی از زندگی و تلاش برای شادی اندک که در نطفه خفه شد. روز جمعه لیست همه کارهایی که باید انجام می‌دادم را نوشتم و سعی کردم بیشتر آن‌ها را انجام بدهم. هنوز برای بلند شدن از رختخواب مشکل دارم هم در روزهای کاری و هم در روزهای تعطیل و تقریبا معضل هر روزه من برخاستن از خواب است. با توجه به اینکه هر چه جلوتر می‌روم ابعاد تاریک تری از خودم مشاهده می‌کنم، فکر می‌کنم که فاز افسردگی در زندگی روزمره جریان دارد و برای رهایی از آن باید خودم را وادار به انجام کارهای کوچک کنم تا از سستی و رخوت دوری گزینم.

روز تولد

امروز صبح بارون می‌بارید، تقریبا سه ساعت توی مسیر بودم و با تاخیر فراوان به شرکت رسیدم. ترافیک واقعا کلافه‌ام کرده بود و بی حوصله بودم. کتاب صوتی طرز تهیه تنهایی در آشپزخانه عشق را شروع کردم. فضایی رویایی داستان که سرشار از لطافت بود به همراه طراوات باران تا حدودی روح مرا تلطیف کرد. با وجود تاخیر، روز کاری خوبی شروع کردم. گزارش های یک صفحه‌ای خریدوفروش سهام را تهیه کردم. مجدد ادامه کتاب صوتی را پلی کردم و در فضای آن غوطه ور شدم. امروز در اوج بی‌حوصلگی گالری گوشی را دیدم. متوجه شدم در بهار و تابستان دوازده بار به کافه، رستوران و فست فود رفته‌ام. یعنی به طور متوسط ماهی دو بار به خودم لذت تجربه طعم های جدید را داده‌ام. در پاییز و زمستان به صفر رسیده است. دلیل آن واضح است پول هایی که در فارکس از دست دادم، باعث شد که در مضیقه مالی باشم و حتی ماه های متوالی بدهی داشته باشم و هنوز هم بدهی دارم. در زمستان با مشکل تاخیر در واریزی حقوق روبرو شدم و اوضاع بحرانی تر از سابق شد. به طوری که روز تولدم فقط سی و هشت هزار تومان در حسابم بود. تصمیم داشتم به خودم حداقل در این روز حال بدهم. دو عدد سوسیس آلمانی و دو عدد نان خامه‌ای خریدم که در مجموع سی و شش تومان آب خورد. هرچند نگران هزینه حمل و نقل روزهای آتی بودم، اما هیچ توجه نکردم. دلم می خواست با یک وعده غذای جدید لذت بهتری به خودم بدهم. هات چاکلت درست کردم و در کنار نان خامه‌ای و یک شمع روشن تولدم را جشن گرفتم. من برای حذف کافئین و حذف سوسیس و کالباس به دلیل داشتن نیترات و مضرات آن برای دو قطبی‌ها در چند ماه اخیر بسیار تلاش کردم. طوری که حتی مصرف چای را محدود کردم. باید به گونه ای جدید خود را شاد می ساختم. از این اتفاق که من مهم هستم و به خودم اولویت دادم خوشحالم. تصمیم دارم بیشتر از قبل هوای خودم را داشته باشم، روز تولدم متوجه شدم تنها کسی که دارم خودم هستم. شاید افراد با تبریک های خود حضور لحظه ای در آن روز داشته باشند. اما مشکلات کار و اتفاقات خاص، روز پر از فکر با اعصاب ویران برایم جای گذاشت، طوری که شب تا صبح نیز نتوانستم لحظه ای پلک بر هم بگذارم. فکر نمی کردم این روز این قدر بی رحم بگذرد اما از مرور لحظه‌ای که به خودم توجه کردم، رضایت داشتم. زین پس بیشتر از هر چیزی به خودم توجه خواهم کرد و به خودم تجربه لذت های عمیق‌تر را می‌دهم.

بر باد رفته

سال اول دبیرستان بودم که دوستم رمان بر باد رفته رو از کتابخونه گرفته بود، وقتی راجع به کتاب ازش پرسیدم بهم گفت نخوندی؟ گفتم نه. در جواب بهم گفت نصف عمرت بر فناست. من این جمله تو ذهنم موند تا سوم دبیرستان که کتاب بر باد رفته رو از کتابخونه گرفتم و شروع به خواندن کردم. بر باد رفته کتاب دو جلدی بود. نویسنده دیگری ادامه این کتاب را در دو جلد با عنوان اسکارلت چاپ کرده بود که آن را نیز خواندم. چهل صفحه اول کتاب بر باد رفته برای من گیرایی خاصی نداشت. اما پس از آن مشتاق خواندن شدم و اکثر جزئیات در ذهنم هنوز پس از سال ها پر رنگ و ماندگار است. با توجه به توصیفات کتاب  از رت باتلر و ملانی همیلتون اصلا خوشم نمی آمد. طی این سال ها لزومی نمی دیدم فیلم را ببینم، چون همه جزئیات کتاب در ذهنم روشن بود. دیشب فیلم بر باد رفته رو دیدم. بر خلاف کتاب من از شخصیت رت باتلر و ملانی همیلتون خوشم اومد. اولین بار که در مهمانی دوازده بلوط رت باتلر را دیدم که به اسکارلت نگاه می کرد، متوجه گیرایی و جذابیت خاصی در نگاه این مرد شدم. البته بماند که همون لحظه از سابقه بدنامی این مرد مطالبی شنیدیم. بعدها از پیگیری مداومی که برای اسکارلت داشت و در مواقع نیاز حمایتش می کرد خوشم آمد. اما راستش تنها جایی از فیلم که دوستش نداشتم زمانی بود که در زندان بود و اسکارلت سیصد دلار برای مالیات تارا از او تقاضا کرد و او هیچ کمک خاصی به اسکارلت نکرد. البته دیری نپاهید که بهترین صحنه ممکن رو ازش دیدم. مردی که مدام تکرار می کرد قصد ازدواج ندارد، بالاخره در مناسب ترین موقعیت از اسکارلت خواستگاری کرد. از این جا به بعد ذهن من سرپوشی گذاشت بر تمام خطاهای رت باتلر و هر لحظه جذابیتش بیشتر از قبل می شد. به طور خاص سکانس هایی همچون لحظه ای که اسکارلت خواب بد دیده بود و رت او را در آغوش کشیده بود دوست داشتم. آن صحنه ای که اسکارلت را می بوسید و اشاره کرد هیچ کدام از مردان زندگیش او را این گونه نبوسیده اند. آن صحنه ای که اسکارلت را در آغوش گرفت و از پله ها بالا رفت. علاقه اش به دخترش بانی و وقتی که برای او می‌گذراند. هر لحظه دوست داشتم اسکارلت به او روی خوش نشان بدهد و عشقش را دریابد. هر چند بعد از به دنیا آمدن بانی وقتی که اسکارلت اتاقش را از رت جدا کرد، شوکه شدم هم در زمانی که کتاب را می خواندم و هم زمانی که فیلم را دیدم. یه جور عجیبی شخصیت رت باتلر، نوع عشق ورزی و جذابیتش از این به بعد برای من نقش تارگت رو بازی میکنه، برای که بدونم از مرد زندگیم چه انتظاراتی به لحاظ احساسی دارم. از اینکه اسکارلت دیر متوجه شد، اصلا ناراحت نشدم. زیرا زندگی همین است، محبتی که در زمان مناسب پاسخ داده نشود، هیچ تضمینی برای همیشگی فرض کردنش وجود ندارد. زمانی که دبیرستانی بودم، حتی این دوره شامل قبل و بعد دبیرستان هم می شود. رابطه را بیشتر از بعد احساسی و روحی می دیدم و تصور بعد جنسی رابطه برای من ممنوعه و وحشتناک بود. احساس می کردم حتی اگه ازدواج کنم با بهترین فرد مورد نظرم دوست دارم در اتاق های جداگانه شب را به صبح برسانیم. رفته رفته با گذر زمان کمی احساسات من تعدیل شد و از این حالت هارش بیرون آمد. البته هنوز هم خیلی چیزها برای من ممنوعه است، هر چند به شدت قبل نیست.

عمق بخشیدن به زندگی

چیزی به تموم شدن ماه دی نمونده، من دارم خودم رو آماده می‌کنم که به استقبال یک بهمن باشکوه برم. می خواهم قدری هیجان ایجاد کنم. باید از خودم و خانه شروع کنم. هر روز چند صفحه کتاب بخوانم. در حد ضرورت از تلفن همراه استفاده کنم. بیشتر موسیقی گوش بدم. بیشتر پیاده روی کنم. ذوق خود را به محیط اطراف و تغییرات آن نشان دهم. برای آشپزی و کشف طعم های جدید از خودم ذوق نشان بدهم. از کارهای کوچک خانه لذت ببرم و خودم را به چای دعوت کنم. می‌خواهم به مناسبت تولدم برای خودم هدیه بخرم. یک کفش لازم دارم. مراقبت از پوستم را جدی بگیرم و هر شب با یک شوینده مناسب و آب رسان به آن رسیدگی کنم. در فروردین برای رهایی از افسردگی با روتین پوستی و اختصاص دادن آخر هفته ها به تفریح سعی داشتم این دور باطل را از چرخه زندگی‌ام خارج کنم. اما بعدها به دلیل خستگی به تنظیمات کارخانه بازگشتم. دلم می‌خواهد موهایم را کوتاه کنم. احتمالا برای عید ایده مناسبی باشد. دلم خرید و تماشای ویترین مغازه‌ها را می‌خواهد. حال و هوای بازار تجریش، پاساژ قائم و امامزاده صالح را می‌خواهم. یک ولی عصر گردی که بدون عجله قدم بزنم و به جزئیات توجه کنم. می خواهم به زندگی خود عمق بدهم و لذت های زندگی را زندگی کنم. یه مرکز خرید هست به اسم پاسارگاد زیر پل یادگار امام، زمان دانشجویی زیاد می‌رفتم. دوست دارم برم سر بزنم. حتی خوشم میاد یه سر برم امیر آباد و گیشا پیاده روی و تجدید خاطره کنم. یه سر برم بازار بزرگ و یه سر هم برم سپهسالار، کوچه برلن و خیابان انقلاب تا می تونم توی کتابفروشی ها برای خودم وقت بگذرونم. باید نبض زندگی رو دوباره به جریان بندازم. فکر می‌کنم برای این کارها علاوه بر زمان  به کمی بودجه نیاز دارم. باید منابع مالی را از هر طریقی شده تامین کنم، زمان کوتاه است. باید روحیه خود را هر چه سریعتر بازیابم. شور و هیجان را به زندگی‌ام بازگردانم. از تهیه غذاهای خوشمزه و پلی شدن مداوم موسیقی در خانه گرفته تا شور آخر هفته ها برای بیرون رفتن که شبیه یک پوست اندازی است که امسال را با نشاط به پایان برسانیم. باید از لحظه لحظه زندگی لذت ببریم. این را امروز صبح فهمیدم که ترافیک کلافه ام کرده بود و موسیقی گوش می دادم بر خلاف همیشه که گذر زمان و ترافیک را کمتر حس می کردم، یک جوری روی مخم رفته بود. چون هشت صبح جلسه داشتم که تشکیل نشد. اما استرسش باعث شد، احساس خوبی نداشته باشم. به تصمیمم پایبند بودم کمتر از اینترنت و گوشی استفاده کردم و فقط در حد ضرورت این باعث شد بتوانم روحیه خود را دوباره بازیابی کنم. اینکه زمان را چگونه می‌گذرانیم به کیفیت زندگی ربط پیدا می کند و رفته رفته لحظه های پوچ زندگی را از درون تهی می کند. بیش از هر چیزی، اکنون باید به زندگی عمق و رنگ و بویی تازه داد.

بازدیدهای نافرجام

امروز به سختی از خواب بیدار شدم و خودم رو به محل کار رسوندم. هنوز که هنوز هست لود نشدم و فقط کارهای سبک رو انجام دادم. چند ماه دیگه موعد اجاره خونه تموم میشه و به علت فوت صاحبخونه احتمالا نمی تونم مجدد تمدید کنم. گفتم از الان دست به کار بشم و حداقل چندتا خونه ببینم. دیروز همون حوالی خودمون دو تا بنگاه رفتم که از روی آگهی های دیوار پیدا کرده بودم. هر کدام چند تا خونه دیگه هم بهم پیشنهاد دادند. راستش هیچ کدوم از خونه ها به دلم ننشست و حتی شب پشیمون بودم که برای بازدید رفتم. اکثر خونه ها قدیمی و نامرتب بودند. حتی اون خونه‌ای هم که مثلا تو آگهی زده بود کلید نخورده خود صابحخونه چند ماهی داخلش زندگی کرده بود و حتی خونه با وسایل پر شده بود. یا خونه دیگه این قدر نامرتب بود که من پرسیدم چطور زدین کلیدنخورده این که گاز و کابینتش کثیف هست گفتن مدتی دست مستاجر بوده است. اگرچه قصد خرید خونه دارم ولی احساس می‌کنم صبر کردن ممکن هست شرایط رو بهتر کنه. البته بنگاهی هم آدم درستی نبود، ازش پرسیدم چقدر کمیسیون می‌گیرین حدود هفت برابر چیزی که واقعا باید بگیرین به من عدد داد و من شوکه شدم. بعد هم قرار بود تصاویر یک خونه رو واسم بفرسته، عکس فرستاده بعد که مشخصات دقیق می پرسی درست جواب نمیده و قیمت می‌پرسی میگه قابل دار نیست. منم کلا حوصله این جور آدم های شیاد رو ندارم. البته اینم بگم پولم خیلی کم هست و نمیشه باهاش خونه ایده آل خرید. دیشب فکر می‌کردم هیچ کدوم از این خونه ها تراس و بالکن نداشت. امروز توی دیوار دنبال موردهای اجاره بودم، می خواستم ببینم آیا واقعا میشه با پول پیش کم و اجاره معقول خونه گیر آورد. بی خانمانی معضل بزرگی هست که من نمی تونم باهاش کنار بیام. همیشه می ترسم هر بار که به آینده فکر می‌کنم. دیشب داشتم هزینه های دو هفته اخیر رو بررسی می کردم، متوجه شدم مصرف اینترنت گوشی هم خیلی بالا بوده و مدام در حال خرید بسته بودم. حال روحی خوبی نداشتم خصوصا اینکه بیمار بودم به دنبال راهی برای فرار بودم. بیشتر توی اینستاگرام وقت گذروندم. در حالی که من هیچ وقت از اینستاگرام خوشم نمی‌اومد و اصلا در اینستاگرام وقت نمی‌گذروندم. اما اینکه اوضاع روحی و جسمی مناسبی نداشتم، باعث می شد که به مطالب بی محتوای اینستاگرام برای سرگرمی بیش از حد رجوع کنم. متاسفانه بسته اینترنت من رو به اتمام هست و این ماه هزینه اینترنت به طرز عجیبی بالا رفته است. با اینکه ویتامین سی مصرف می کنم همچنان سرفه‌هام قطع نشده و شرایط جسمی خوبی ندارم. دیروز به خاطر استفاده از ماسک در محل کار سر درد شدیدی رو تجربه کردم. اوضاع مالی اصلا جالب نیست و همه هزینه های من رو مینیمم ترین حالت ممکن هست، با این حال خیلی از هزینه ها عجیب فشار وارد می‌کنه، فکر می کنم اینترنت رو باید به شدت مدیریت کنم.

سرنوشت متفاوت

چند روز پیش زیر بارون قدم زدم و حسابی خیس شدم. بعد هم اساسی سرما خوردم. طوری که سرفه‌های وحشتناک امانم را بریده است. دیشب به سختی خوابیدم و چند بار بیدار شدم. حس می کنم اصلا نخوابیدم. یک روز مرخصی گرفتم. اما دو روز است که به سختی در محل کار حاضر می‌شوم. یکی از دوستانم گفت که یکی از همکلاسی‌هایم طلاق گرفته، راستش ناراحت شدم. دختری بود که همان موقع که دانشگاه قبول شدیم، پدرش در گیشا برایش خانه خرید. آیفون و مک بوک داشت و تک فرزند بود. به معنی واقعی کلمه در رفاه بود. با پسری آشنا شده بود و خیلی زود وارد پروسه ازدواج شد. گویا در تهران زندگی نمی‌کند و به شهرستان رفته و با خانواده‌اش زندگی می‌کند. دختری که دوست او بود در حال حاضر مهاجرت کرده است و در دانشگاهی در لوکزامبورگ ادامه تحصیل می‌دهد. به نظرم ما تو یه برهه‌ای با بعضی از افراد سرنوشت مشابه داریم و پس از آن هر کسی داستان زندگی خودش را دارد. به خودم می‌گفتم این دختر پدرش برایش در تهران خانه خرید و مثل من نیست که داشتن خانه دغدغه شب و روزش است. آن هم در نقطه ای که محله‌ای خوب به حساب می‌آید. درسش را تمام کرد. اما دو سالی می‌شود اصلا کار نکرده است. نمی دانم چند وقت است جدا شده، چند وقت است که در شهرستان به سر می‌برد. گویی هر کدام از ما داستان زندگی خود را دارد و خوشبختی به طور کامل خودش را در زندگی افراد نشان نمی‌دهد. به خاطر بیماری درسم نیمه تمام ماند. حتی اکنون می‌بینم که ممکن است کارم در خطر باشد. راستش از مهاجرت می‌ترسم. نمی‌دانم با چالش‌ها چطور کنار خواهم آمد. اما خبر مهاجرت دیگران از همکلاسی‌ها و هم اتاقی‌های سابق گرفته تا فامیل عجیب مرا بهم می‌ریزد. احساس می‌کنم با ماندن خیلی فرصت‌ها را از دست می‌دهم. امروز همکارم برایم سوپ آورده است. راستش از توجه اش غافلگیر شدم. بحث واریز حقوق تا بهمن ماه به تعویق افتاده و همه از دلایل محرمانه حرف می‌زنند، اما هیچ کس به ما توضیح شفافی نمی‌دهد. بیماری و بی خوابی محیط کار را کسل کرده است. امروز صبح به سختی خودم را به محل کار رساندم. برای تولید محتوا درخواست داده بودم، امروز گفتند که هفته آتی باهام تماس می‌گیرن و یه قرار جلسه ست می‌کنند. پنج شنبه هم یه جلسه کاری دارم. راستش خیلی در فکر کنسل کردنش به خاطر بیماری هستم. اصلا با ماسک راحت نیستم، حس می کنم نمی توانم نفس بکشم باورم نمی شود این همان شخصی است که در ایام کرونا چند ماسک روی هم می‌گذاشت. به لحاظ بدنی خیلی ضعیف شده‌ام.

حضور خدا

امروز صبح مثل اکثر روزها به سختی از رختخواب بلند شدم. لباس پوشیدم. در تاریک روشن صبح از خانه خارج شدم و مسیر همیشگی پیاده‌رو، مترو و بی آر تی را تا رسیدن به محل کار طی کردم. از آن‌جایی که چهارشنبه‌ها جلسه تحلیل هست و باید نتایج کارهای خود را ارائه دهیم احساس بدی داشتم. راستش فقط یه شرکت را کار کرده بودم و چون درگیر گزارش کدال بودم و کمی هم وقت تلف کرده بودم، برای جلسه آمادگی چندانی نداشتم. به خودم می‌گفتم من نمی‌کشم با این حال صبح از خانه بیرون آمدم و نمی‌توانم کار کنم. در ذهنم حتی به این فکر می‌کردم که نکند نتیجه مصرف نکردن داروها است که خودش را دارد نشان می‌دهد. همیشه شاکی بودم که چرا من مدت طولانی داروهای آنتی سایکوتیک مصرف می‌کردم. اما در این لحظه چنان به زانو درآمده بودم از هجوم افکار منفی که با خودم می گفتم آن بی خیالی که داروها به آدم می‌دهد هم چندان بد نیست. به شرکت رسیدم که متوجه شدم مدیرم امروز نمی‌آید، البته چند روزی است که بیمار است و نمی‌آید. معاون سرمایه‌گذاری هم نیامد و خبر رسید امروز نمی‌آید. همکارم هم نیامده بود. جلسه تحلیل خود به خود کنسل شد. هر چند من تا قبل از ساعت ده و نیم چند شرکت را آپدیت مختصری کرده بودم. خبر نیامدن مهم‌ترین شخص که معاون سرمایه‌گذاری است، مثل نوری از امید روزم را روشن کرد. من امروز حتی به استعفا هم فکر می‌کردم. دیشب حین دیدن یک کلیپ که محتوایش این بود که خدا حواسش به شماست، اشک ریختم و گفتم خدا در زندگی من نیست. اصلا مرا نمی‌بیند. امروز حضورش را حس کردم. من متوجه شدم گاهی اوقات فرکانس و ارتعاش‌های عجیبی به جهان هستی می‌فرستم، چیزهایی در دلم آرزو می‌کنم یا به خاطرش غصه می‌خورم که خیلی زود محقق می‌شود. شاید امروز صبح بزرگترین بحرانم جلسه بود که استرسش را از دیروز داشتم، اما امروز شبیه معجزه بود. به نیامدن سر کار و استعفا فکر می‌کردم. آخر هفته با خودم کمی کار دارم، باید بنشینم و برنامه ریزی کنم. کمی به آینده فکر کنم. ذهن خود را آرام کنم. می‌خواهم یک کتاب جدید شروع کنم. آشپزی کنم. 

در میان نت‌ها

نمیدونم مشکل چی هست که مدیرعامل تایید نکرده واریزی صورت بگیره، اما از همکاران شنیدم که این هفته خبری از حقوق نیست. در حساب معاملاتی‌ام مقداری اندکی دلار داشتم که امروز همه رو فروختم تا بتونم اجاره خونه این ماه که موعدش یکی دو روز دیگه هست رو پرداخت کنم. میدونم توی وضعیت بدی دلارها رو فروختم و حساب معاملاتی‌ام رو خالی کردم. حقیقتا مجبور بودم و هیچ پول نقدی نداشتم حتی مقدار اندک برای رفع نیازهای روزمره چه برسد به پرداخت اجاره خانه. اخیرا کتاب قمارباز داستایفسکی رو تمام کردم. با توجه به تجربه معاملاتم احساس لذت برد و درد باخت قمار را با سود و زیان خودم تطبیق می‌دادم. نحوه‌ی خرج کردن پول‌های حاصل از برد که چند هفته‌ای زندگی در پاریس بود را دوست داشتم. یک جایی هم مقایسه‌ای کرده بود بین خودش و روتشیلد که پولی که در نظر او خرد است در نظر من کلان است، به شدت از این مقایسه لذت بردم. کتاب قبلی که تمام کردم گوبسک رباخوار، از بالزاک بود. راستش من عاشق توصیفات بالزاک هستم و اعماق روحم را ارضا می‌کند. به نظرم داستایفسکی در حفظ سیر داستان بسیار قوی است. اما در توصیف بالزاک چیز دیگری است و به لایه های ناخودآگاه ذهن می‌رود. در مجموع قمارباز را بیشتر دوست داشتم. من با باباگوریو بالزاک را شناختم و علاقه ای عمیق به او دارم، بعد از آن میل به خواندن بیشتر از بالزاک در من شدت گرفت. کلا سلیقه‌ی ادبی من سمت فرانسه است و بیشتر نویسندگانی که دوست دارم، فرانسوی هستند. البته از نویسندگان روس بیشتر تجربه خواندن داستان کوتاه چخوف و داستان‌های گوگول را داشتم که بسیار پسندیدم. فکر می‌کنم باز هم از داستایفسکی کتاب بخوانم، طوری که من حدس می‌زنم احتمالا قمارباز بهترین کتابش نیست. دیروز هندزفری‌ام خراب شده بود، در مسیر رفت و برگشت حال خوبی نداشتم و سرگردان بودم. گویا نمی توانستم از مسیر لذت ببرم، چون موزیک نبود. دلم می‌خواهد یک هندزفری جدید بخرم. خوشبختانه یک هندزفری مستعمل در خانه داشتم که امروز توانستم با آن مسیر را لذت بخش کنم. من عاشق برند سنهایزر هستم، البته گران است. لاکچری ترین چیزی که دوست دارم داشته باشم و از هزینه کردن پول برایش از دل و جان مایه می‌گذارم. همین برند سنهایزر است، حالا هدست، هدفون و هندزفری باشد. البته یه مشکلی که باهاش دارم اینه که اونقدر سیم‌هاش نازک هست که دلت نمیاد مداوم و روزمره استفاده کنی. البته الان ورژن‌های بلوتوثی اومده و شاید این مشکل مثل گذشته بولد نباشه. خلاصه عمیقا دلم می‌خواد واسه خودم یه دونه بخرم شاید کادو تولد خریدم. این روزها عمیقا از موسیقی و مطالعه لذت می‌برم، مرا از دنیای وحشتناکی که در آن هستم جدا می‌کند و به سرزمین رویاها می‌برد.

یلدای محقر

مادر همکارم غذاهای فرآوری شده را در خانه تهیه می‌کند. برای نمونه کوردن بلو، همبرگر و سوسیس آلمانی برای ما آورد. پس از تست کردن پنج عدد کوردن بلو سفارش دادم. برخلاف تصورم طعم آن نسبت به نمونه تست شده متفاوت بود و قیمت بالایی داشت. نمی‌دانم برای هفتصد گرم کوردن بلو سیصد و پنجاه هزار تومان منطقی است یا نه؟ اما همین اتفاق سبب شد فقر مالی شدیدی را تجربه کنم. برای خرید یک نوار بهداشتی در مضیقه بودم. پس از آن با مانده حسابم فقط توان خرید نان داشتم. بیرون خوراکی‌ها یکی پس از دیگری چشمک می‌زدند. خواستم نارنگی بخرم گفتند کیلویی چهل هزار تومان و من درخواست کردم نیم کیلو لطفا و فروشنده گفت زیر یک کیلو فروش ندارد و من هم از آن‌جا گذر کردم. با چند عدد نان به خانه بازگشتم و با سوسیس آلمانی که همکارم برای تست آورده بود، سعی کردم بندری درست کنم. طعمش زیاد جالب نبود مثل سوسیس‌های بیرون نبود. اما به نوعی سالم‌تر است. طبق تحقیقات من سوسیس و کالباس به دلیل وجود نیترات جزء غذاهایی است که برای دوقطبی‌ها چندان مناسب نیست. شاید در آینده به خاطر خانگی بودنش و اینکه گاهی هوس می‌کنم سفارش بدهم اما از قیمت غیرمعقولش می‌ترسم. خلاصه که یلدای من با نان لواش و سوسیس بندری و چرخش در فضای مجازی به صورت محقرانه‌ای گذشت. تازگی‌ها از روزهایی که سر کار می‌آیم بیشتر از روزهای تعطیل لذت می برم. دلیلش این هست که با هر سختی است رختخواب را رها می‌کنم و از خانه خارج می‌شوم. در روزهای تعطیل رختخواب را رها نمی‌کنم و برای انجام کوچکترین کارها باید برنامه ریزی کنم و روی کاغذ بیاورم تا بتوانم با تیک زدنش احساس انجام دادن کاری بزرگ را به خود القا کنم. حتی احساس می کردم هوای خانه سنگین شده است. کاش تکلیف دانشگاه مشخص شود بالاخره من می‌توانم روی پایان نامه‌ام کار کنم یا نه؟ اگر متوجه می‌شدم که زمانم چگونه است شاید برای پیدا کردن کاری که مجبور باشم آخر هفته‌ها از خانه بیرون بروم اقدام می‌کردم. حس می‌کنم اجاره خانه بخش زیادی از حقوق مرا می‌خورد. پس از زیان در معاملاتم به طرز عجیبی توازن مالی زندگی من بهم ریخته است، چون پول خردهای کوچکی که سابقا در مواقع اضطراری می‌توانستم روی آن حساب کنم همه بر باد رفته است. فکر می‌کنم یک منبع درآمد جدید می‌تواند اوضاع را بهبود دهد. از همه مهمتر برای اینکه آخر هفته ها نچسبم به رختخوابم، نیاز دارم از خانه بیرون بیایم. نمی دانم آیا بشود جایی را پیدا کرد که فقط برای دو روز در هفته نیاز به نیروی کار داشته باشند، هنوز هیچ ایده‌ای ندارم.