از اونجایی که برای حذف ترم مجبور شدم کلی مدارک پزشکی تحویل دانشگاه بدم. دانشگاه مقرر کرد که از آن به بعد تحت نظر مرکز مشاوره باشم. خلاصه در ماه چند بار ممکن هست به مرکز مشاوره دانشگاه مراجعه کنم. خیلی با مشاور جدیدم ارتباط نمیگیرم و یه جورایی از سر اجبار این جلسات رو شرکت میکنم. گفتم یه کم گلایه کنم نت ندارم، نتونستم کاری انجام بدم که کلی تشر زد، مگه قبلا که اینترنت نبود مردم چیکار میکردند. بعد هم گفتم سطح انرژیم به خاطر اتفاقاتی که تو جامعه افتاده پایین هست، که گفت باید برای خودت سرگرمی و دلخوشی ایجاد کنی. بعد خودش یه ژلوفن دستش بود که از دستش افتاد، کلی دنبالش گشت. تو کیفش چند تا قوطی قرص داشت که بیرون آورد و در نهایت قرصها رو با چای خورد. منم تو ذهنم فکر میکردم آخه کی قرص رو با چای میخوره، اونم سر صبح، بعد کمی راجع به اینکه از جنگ میترسم بهش گفتم. که گفت ترس نداره بالاخره خوبه تکلیفمون معلوم میشه، تازه شرایط خوبی واسمون گذاشتند. منم هر حرفی زد تایید میکردم و لبخند تحویلش میدادم. بعد رفتم شرکت و گزارشها رو برای جلسه آماده کردم که جلسه هم لغو شد. از شرکت اومدم بیرون برای ثبتنام یه دوره رفتم حوالی ولیعصر، راستش شرکت یه کارت هدیه واسه تولدم بهم داد. خودمم یه مبلغی گذاشتم روش، کمی از همکارم پول قرض گرفتم و کمی هم از یکی از دوستانم تا بتونم دوره رو شرکت کنم. این همه خودم رو کشتم تا پول جور کنم و ثبتنام کنم که تشکیل نشد و به تعویق افتاد برای احتمالا یکی دو هفته، ولی من ثبتنام کردم دیگه تا اونجا رفته بودم. بعد هم کمی قدم زدم برای خودم و رفتم سمت پارک لاله که دیدم اون حوالی از این جشنوارههایی که محصولات محلی میفروشند بر پا شده است. آش ترخینه خریدم، جالب بود. اما خیلی بهم نساخت تا شب حالم بد بود و نمیتونستم چیزی بخورم. اینقدر حالم بد بود تصمیم گرفتم دیگه هیچوقت از بیرون آش ترخینه نگیرم. یه چای واسه خودم گذاشتم. گفتم یه فیلم ببینم که داشتم میگشتم بین فیلمها که دوستم زنگ زد. فکر کن شش ساعت نان استاپ حرف زد و من خوابم برده بود دیگه و احتمالا متوجه شده بود و قطع کرده بود. صبح حوالی نه بیدار شدم. خیلی خسته بودم. احساس اینکه هیچ کار نکردم داشت کلافهام میکرد. با خودم تصمیم گرفتم کمتر باهاش مراوده داشته باشم، از یه جایی به بعد گفتوگو فرسایشی شد. تجربه آدمها متفاوت هست و اون مدام حرف میزنه و یه خشمی داره که میخواد با حرف زدن تخلیه کنه، درک میکنم آدمی که شکست عشقی خورده آسیبپذیر هست. ولی نهایت حس همدردی من یه ساعت باشه، اینکه شش ساعت صرف کنم و کارهای خودم بمونه بیشتر حس بدی بهم میده و کلافهام میکنه. تصمیم گرفتم، ارتباطم رو باهاش خیلی محدود کنم. بعدش خودم رو جمع کردم و تصمیم گرفتم روزم رو هدر ندم. سیبزمینیهایی که دیشب گذاشته بودم آبپز بشن رو رندیدم. تخممرغ و هویج آبپز هم رنده کردم و منتظر موندم تا گوشت بوقلمون پخته بشه تا باهاش سالاد الویه درست کنم. مقداری از سیبزمینیهای رنده شده رو برداشتم که باهاش کتلت درست کنم. تخممرغ و ادویه زدم. دیدم غلظتش خوبه دیگه آرد نزدم. ریختم توی تابه و همه وا رفتن، هیچی دیگه هم زدم که فقط پخته بشن. اولین تجربه درست کردن کتلتم با شکست مواجه شده بود. تصمیم گرفتم به موادی که داشتم یه فرصت دیگه بدم. از مامانم شنیده بودم که واسه وا نرفتن آرد لازم هست. پس چند قاشق آرد و یه تخممرغ دیگه به مواد اضافه کردم. دو تا کتلت که کمی از همبرگر بزرگتر بود درست کردم. کتلت وا رفته رو به عنوان صبحانه خوردم و دو تای دیگه رو به عنوان غذای هفته توی یخچال گذاشتم. خیلی شکل خوبی داشتن شبیه پنکیک بودن، احتمالا هفته بعد گزینه جایگزین خوبی برای فلافلهای بیرون باشند. بعدش راش پلی کردم و شروع به شستن لباسهای کارم کردم. بعد از پخت بوقلمون اونها رو ریش ریش کردم و خیارشور نگینی خرد کردم و سس زدم و اندازه یه کیلو سالاد الویه برای هفته درست کردم. بعد هم نشستم باقیمانده سالاد الویه ته ظرف رو به عنوان ناهار خوردم. با آب بوقلمون آش درست کردم. احتمالا چند ساعتی طول بکشه تا آماده بشه و جا بیفته. یه چای رازیانه گذاشتم که منتظرم آماده بشه. الان هم تنجرین دریم پلی کردم و گفتم کمی استراحت کنم و بنویسم. فیلترشکنم کار نمیکنه و راستش بیشتر از یک روز هست که از جهان خبری ندارم. اما ته دلم آرزو کردم جنگ نشه و اوضاع متشنج نشه. اخیرا حتی حوصله ندارم دیگه چند بار تست کنم تا وصل بشم. الان یه سر به رسانههای داخلی زدم گویا خبری از جنگ نیست. ترکیه به دنبال میانجیگری است.
میخواستم واسه تولدم کیف و کفش بخرم و خودم رو به یه کافه دعوت کنم که پیتزا یا پاستا سفارش بدم. اما با اخباری که میشنیدم فکر کردم ممکن هست جنگ بشه، بنابراین تصمیم گرفتم اقتصاد مقاومتی پیشه کنم و پولم رو نگه دارم. اگر بیکار شدم، حداقل بتونم یک ماه اجاره خونه بدم. سر درد داشتم و سریع رفتم خونه، از اونجایی که حوصله آشپزی نداشتم. باز هم مثل شب قبل رفتم ششتا فلافل و یه نان باگت خریدم که ساندویج درست کنم. سه تا نون خامهای هم خریدم و از وسط دو نیم کردم، روش یه قاشق مربای زرشک ریختم. میخواستم یه شمع وارمر قلبی سرخ رنگ هم روشن کنم که یادم رفت. دو تا از دوستان تلفنی تبریک گفتن. مامان، خواهرم و دوستی هم پیام دادند. البته چندتا بانک، کارگزاری و بیمه هم از این پیام تبریکهای سیستمی دادند. اینقدر به خاطر جنگ آشفته بودم که به رختخواب پناه بردم. توان انجام هیچ کاری نداشتم و به کمک دارو خوابیدم. امشب هم سالاد الویهای که تو یخچال بود رو خوردم. قانون نه به کافئین رو شکستم و واسه خودم کاپوچینو درست کردم. اینقدر سطح انرژیم پایین بود، که نشستم یه فیلم دیدم. فارست گامپ روایت زندگی فردی با ضریب هوشی پایین هست. با این وجود که چندان جدی گرفته نمیشه، به تلاش برای زندگی ادامه میده و اهمیتی به دنیای اطراف نمیده. در نهایت کاملا اتفاقی در موقعیتهایی قرار میگیره که شانس و خوشبختی بهش روی میاره، با وجود همه سادگیهایی که در ظاهر دارد. این که تو دنیای خودش بود، روابطش با آدمها عمیق بود، پشتکار و جدیت در کار داشت رو دوست داشتم.
صبح توی مترو چند صفحه از در جستجوی زمان از دست رفته مطالعه کردم. اون قسمت اوایل رابطه سوان و اودت بود. این چندمین بار هست که این کتاب رو میخونم و برای من که بیست سالگی این کتاب رو برای اولینبار خوندم. همچنان خیلی جالب به نظر میاد. اما گذر زمان ارزشش رو برای من بیشتر کرده، طوری که هر سطر آن تجربهای ناب است. یه جایی اودت میگه منی که مارکیز نیستم اگر یک میلیون هم بدهند با این سر و وضع از خانه بیرون نمیروم. رسیدم شرکت که مدیر گفت گزارش کدال نهایی شده و روی سایت آپلود شده، چیزی طول نکشید که مدیر آی تی زنگ زد و گفت حسابرس اشتباه کرده و دوباره باید اصلاحیه بدیم. خواست چک کنیم که قسمت سود سهامها کلا پریده بود. هیچی نشستم دو ساعت دوباره از اول سود سهامها رو زدم. بعد کمی با فیلترشکن یوتیوب وصل شدم که اتفاقا یه ویدیو بود راجع به ظاهر که میگفت آدمی که در نگاه اول به چشم نیاد معمولا جدی گرفته نمیشه و بحث آراستگی بود که خوب با یه جمله از کتابی که من صبح خونده بودم به نوعی مکمل بود. یه مثال هم زد که یک پیراهن سفید اتو کشیده حتی اگه ارزان قیمت باشه شما رو شیکتر نشون میده تا یه هودی گرانقیمت که لکهدارو چروک باشه. بعدش فیلترشکنم دیگه کار نمیکرد و ارتباطم رو با جهان از دست دادم. مامانم بهم تلفن کرد، گویا موفق شده کالابرگ بگیره و برای من یه تومن واریز کرد، گفت برو واسه خودت خرید کن. عصر که برمیگشتم توی مترو تحت تاثیر اون ویدیو واسه خودم یه جوراب سفید خریدم. دلم میخواست واسه خودم از بیرون غذا بگیرم. توی مسیر یه مغازه هست که فلافل رو کیلویی میفروشه. رفتم ازش شش تا دونه خریدم که سی تومن شد، یه نان باگت هم خریدم پانزده تومان و مخلفاتی همچون خیارشور، گوجهفرنگی، کاهو، سس فرانسوی و کچاپ رو هم پانزده در نظر بگیرم. با شصت تومن یه فلافل بزرگ پر و پیمون داشتم که حسابی سیر شدم. در حالیکه نزدیک مترو قیمتش هشتاد تومن هست و کوچکتر هست و چندان هم مخلفات ندارد تازه شش تایی هم نیست. حالا امروز تو شرکت بحث این بود که غذای بیرون خیلی گرون شده است و اساسا چیزی نمیشه خرید. افرادی در شرکت هستند که معتقد هستند با سیصد تومان نمیشه حتی فلافل خرید، فکر کنم اینها اصلا بیرون غذا نمیخورند. یا اصلا فلافل نمیخورند. همین چند روز پیش توی انقلاب دیدم زده فلافل نود تومان و البته من هیچی راجع به قیمت فلافل نگفتم و سکوت کردم. من امروز مجبور شدم واسه مخلفات فلافل یک کیلوگرم گوجهفرنگی بخرم. نسبت به دیروز که یه دونه خریدم. خیلی ارزونتر افتاد. ولی باید یه طرحی بریزم طی چند روز آتی مصرف کنم، همچنین کاهو پیچ رو باید باهاش سالادی چیزی درست کنم که تلف نشه. یه چای با طعم اسطوخودوس درست کردم. امروز پیام گرفتم که نتم داره به لحاظ زمانی تموم میشه و هنوز حجم داشتم، بدین سان چندتا فیلم از آپارات دانلود کردم. نشستم فیلم رادیو رو دیدم که برای سال دوهزار و سه هست. در فیلم رادیو یه پسر با معلولیت ذهنی هست که توسط مربی فوتبال بهش بها داده میشه. یه آدمی که توان گفتن اسمش رو نداشت به مرور با توجهاتی که میگیره تبدیل میشه به شخصی محبوب که در جامعه حضور دارد و چنان خوشقلب و مهربون هست که همه رو تحت تاثیر قرار میده. به لحاظ ارزشهای انسانی و اخلاقی خیلی با فیلم ارتباط گرفتم و یه جورایی روحم تازه شد. بعد از دیدن فیلم یه حس خوب داشتم انگار که قلبم شارژ شده باشه. بعد هم فصل خروج از تورات رو خوندم. بیشتر جریان موسی بود و دیگه از یه جایی به بعد وارد فاز امر و نهی برای انسان شد. امروز به لحاظ روحی آروم بودم. صبح رو خوب شروع کردم و شاید نقطه اوج امروز لحظات دیدن فیلم رادیو بود، البته کیفیت و حجم فلافل هم باعث شد یه سیری ممتد داشته باشم و نسبت به فلافل بیرون حس کنم غذای خوشمزهتری خوردم.
من از غدای مونده خوشم نمیاد. بنابراین از وقتی که تنها زندگی میکردم همیشه برای یه وعده غذا درست میکردم و همون موقع سعی میکردم غذا رو تموم کنم و داخل یخچال چیزی نباشه. همیشه وقتی از سر کار میاومدم خسته بودم و حوصله غذا درست کردن نداشتم. بیشتر وقتها غذای بیرون میخورم. یا اینکه به غداهای ساده مثل نیمرو، ژامبون، سوسیس و هر چیزی که بشود در کمتر از نیم ساعت به غذا تبدیل کرد روی آورده بودم. یه جایی از زندگی این داستان غذای مونده رو که همیشه باهاش مخالف بودم کنار گذاشتم. سعی کردم غذا درست کنم و باقیمانده آن را در یخچال بگذارم. اوایل کمتر غذا میخوردم اما پس از بیماری قرار بر این شد یه روتین مشخص برای غذا داشته باشم. مدتی است آخر هفتهها برای کل هفته غذا درست میکنم. اگه غذایی درست میکنم سعی میکنم در حجم زیاد باشه که بتونم برای یکی دو روز غذا داشته باشم. الان به اندازه همه روزهای هفته که غذا با خودم ببرم شرکت، غذا دارم. این شاید تنها دستاورد تعطیلات من هست. دیشب خیلی سر دردم شدید بود بدین سان چندتا قرص خوردم که کمی آروم بشم و شب با چراغهای روشن و بخاری روشن بدون پتو خوابم برده بود. صبح بیدار شدم گیج بودم به خاطر داروها و باز هم خوابیدم. اینقدر به لحاظ جسمی تحت فشار بودم که حتی نمیدونستم کی هستم. دیشب مغزم اینجوری بود که انگار یکی گرفته تو دستاش و داره فشار میده و مغزم از بین انگشتاش زده بیرون، یه قرص خواب قوی برای اینکه چنان بخوابم که سر درد رو یادم بره، خوردم. چه برف باوقاری میاد، اون روز هم که برف میاومد وقتی از شرکت میاومدم الور پلی کردم. چقدر با برف و نور قرمز چراغ ماشینها زیبا به نظر میرسید. از اینکه آروم به زمین مینشست خیلی حس خوبی داشتم. دارم تورات میخونم. فصل اول پیدایش رو خوندم. واسم جالب بود. خیلی باهاش ارتباط گرفتم. حتی یه چیزهای جدیدی یاد گرفتم. من همیشه بچه بودم کابوس مار میدیدم و از خواب میپریدم. خیلی میترسیدم. یه بار حتی کوروش تو یه ویدیو مار آورده بود. من که قبلا همه ویدیوهاش با میا و کومان رو میدیدم بعد از اون هیچ ویدیویی ازش نگاه نکردم. عجیب از مار بدم میاد. حالا فکر کن اولین بار مار حوا رو اغفال کرد که میوه ممنوعه رو بخوره. مردم تو ایران راجع به عید قربان جریان ابراهیم و فرزندش اسماعیل رو میگن. اما تو تورات نوشته اون پسر اسمش اسحاق بود. توی قرآن توی سوره صافات هم اسم اون پسر اسحاق هست. البته پسری به نام اسماعیل هم داشته اما رهاش میکنه. قبلا همه مردم به یه زبان حرف میزدن، اما وقتی خواستن برج بابل بسازن و به آسمون برسند، خدا زبان مردم رو مشوش کرد و آنها رو پراکنده کرد. من از تورات خوشم اومده، یه جورایی داستانوار هست. اینقدر که با یه فصل تورات خواندن به این رسیدم که دروغ چقدر بد هست، شاید هیچ وقت تو زندگیم اینقدر ملموس بهش فکر نکرده بودم. اینقدر که با این کتاب ارتباط گرفتم، راستش هیچ وقت تو زندگیم با قرآن ارتباط نگرفتم. اما تورات یه جوری هست که دلت میخواد هر صفحه میخونی بهش فکر کنی و ته ذهنت ارتباط خیلی چیزهایی که نمیدونستی رو دربیاری. یه کم داستانها با چیزایی که قبلا خوندیم متفاوت هست. من شبیه یه رمان در حوزه ادبیات داستانی میبینم که خیلی قوی هست چون گذشته ما رو داره و انگار با خوندنش خیلی چیزها رو کشف میکنی. یه جورایی شیفتهاش شدم.
پیشدانشگاهی که بودم سیستم نمرهدهی این طوری بود که پنج نمره فعالیت کلاسی و پانزده نمره امتحان پایانی داشت. دو تا امتحان کلاسی داشتیم که من یکی رو غیبت داشتم و یکی رو کامل گرفته بودم. معلم ریاضی بهم گفت نمره کلاسی رو میانگین صفر و پنج گرفتم و بهت دو و نیم دادم. من خیلی ناراحت شدم و باهاش صحبت کردم در چه صورتی بهم نمره بهتری میدین؟ گفت اگه پایانی بالای چهارده بشی که با توجه به اینکه امتحان کشوری هست، بعید میدونم بشی. یه روز قبل امتحان کلاس رفع اشکال بود و بچهها سوالهایی میپرسیدن که واسه من ناآشنا بود. بعد کلاس که اومدم خونه نشستم همه مباحث رو دقیق خوندم و یادداشت برداری کردم نکات مهم رو، یادم هست مباحث مربوط به هذلولی، دایره، مشتق، نقاط اکسترمم، نقطه عطف و همچین چیزایی بود. من اون امتحان رو چهارده و هفتاد و پنج شدم و در نهایت نمرهام بالای نوزده شد. یعنی اون دو و نیم کلاسی رو با پایانی کاور کردم. نمره دقیق یادم نیست و کارنامه پیشدانشگاهی هم واقعا دسترسی ندارم. ولی چیزی که یادمه با مشتق اول یه نقطه به دست میآوردیم. مشتق دوم نقاط ماکسیمم و مینیمم نسبی رو مشخص میکرد و مشتق سوم نقطه عطف بود. خلاصه مختصات نقاط روی نمودار به دست میاومد و از وصل کردن همه نمودار به دست میاومد. نمیدونم چقدر درست گفتم بعد از این همه سال دور بودن از ریاضی، ولی فکر میکنم همین بود. روز فراخوان وقتی از شرکت خارج میشدم دکتر توی آسانسور خیلی عصبی چند بار گفت یه نفر از این شرکت رفته راهپیمایی، منم گفتم راننده شرکت گفته اگه برن به خودش و خانمش نفری پنجاه میلیون میدن، که اونم گفت اینها حقیقت ندارد. وقتی تو راه داشتم میرفتم با خودم گفتم چرا ازش نپرسیدی کی رفته راهپیمایی، و اینکه کی رفته معمای ذهنم بود. فرداش رفتم سر کار به مدیرم گفتم دیروز دکتر خیلی ناراحت بود و گفت یکی از این شرکت رفته راهپیمایی، کی زودتر از دو مرخصی گرفت و از شرکت بیرون رفت که اسم یکی از همکاران رو آورد. بعد گفتن یعنی اون رفته راهپیمایی و کل روز حرص میخوردن و حالشون بد بود. تا اینکه دیروز تو جلسه دکتر رسما بهش چند بار تیکه انداخت که رفته راهپیمایی و اونم با خنده جواب میداد. به خاطر گزارشها من رو از وسط جلسه مدیرمالی احضار کرد و دکتر گفت میتونی بری بقیه کارت رو انجام بدی. من جلسه رو ترک کردم و مدیر آی تی داشت سیستم رو واسم ران کرد که بهش گفتم میدونی فلانی رفته راهپیمایی، یه ذره تو خودش رفت و گفت بهش نمیاد ولی چرا شوهرش تو مجلس هست واسه اون رفته است. به خاطر گزارشها مجبور شدم تا دیر وقت تو شرکت بمونم و مدیر آیتی میاومد و مدیرمم بود که یهو بحث این همکارمون بود. مدیر آی تی گفت این به درد این میخوره منشی بشه جایی، که مدیرمون گفت نه تو کارهای ادارای مثل نامه و اینها خیلی ضعیف هست و کار اکسلش خوب هست. کار تحلیل رو خوب انجام میده. منم گفتم آره گزارشهای مجمع که این زده میافته دست من اینقدر به لحاظ نگارشی ایراد داره که فقط سه ساعت دارم اعداد رو ویرایش میکنم. یکی با نقطه سه رقم سه رقم جدا کرده یکی با کاما رو به بالا یکی رو جدا کننده اعداد رو به پایین، حتی یه بار هم میخواست پرینت بگیره برگه آ پنج گذاشت، وقتی رو پرینت روی آچهار افتاد شوک شد. که بهش گفتم باید تو سیستم تنظیم کنی روی آپنج پرینت بگیره و یادش دادم. اون از کجا میگه بهش میخوره منشی بشه از اونجایی که یه روسری مشکی براق میپوشه و مدل خاصی میبنده و با آرایش زیاد و لاک قرمز میاد. حالا مثلا من با مقنعه، بدون آرایش و خیلی خسته میرم. ظاهرش رو از دور میبینه میگه بهدرد منشی شدن میخوره، ما که میدونیم تو نگارش و ورد و نامه اینها ضعیف هست میگم نه به درد اون کار نمیخوره. همه یه جورایی به خاطر این حرکتش ازش ناراحت و خشمگین هستند. اما دیشب فکر میکردم که اگر زندگیش رو یک برج در نظر بگیریم نه تنها سنگ بنا که حتی خشت خشت زندگیش رو آجر به آجر با این شیوه حاکمیت به دست آورده، کل فونداسیون زندگیش رو اینطوری ساخته است. همسرش خانواده شهید هست. قطعا با سهمیه وارد دانشگاه شده و دکترا گرفته و تو گرفتن شغل هم امتیاز خانواده شهدا بودن کمکش کرده است. خواهر شوهرش دندانپزشک هست و یه کلینیک دندانپزشکی داره و اون یکی داروساز که چند تا داروخانه دارد. خودشون با سهمیه داروسازی و دندانپزشکی خوندن. قطعا هم برای مجوز چندتا داروخانه سهمیه کمکشون کرده است. دخترش با کلاس خصوصی فراوان و حتی پشت کنکور موندن پزشکی قبول نشد، رفت ترکیه میگه ماهی دو هزار دلار فقط خرج اون میده. شما تصور کن اگه به لحاظ ژنی استعداد داشت خودش قبول میشد پس سهمیه در موفقیت مادرش نقش داشته که الان چندتا داروخانه رو مدیریت میکند. من احساس میکنم اینها واقعا اگه خانواده شهید بودن و امتیازاتی که بهشون داده شده رو ازشون بگیرن و خودشون تو دنیای واقعی میخواستند تلاش کنند و برای خودشون موفق بشن، قطعا اینی که الان هستند نبودند. پس درک میکنم چرا رفتن راهپیمایی، چون کل زندگیشون رو واسشون ساختند. از طرفی شب دوستم زنگ زد و ساعتها حرف زد و ته حرفها گفت داشتم با مامانم حرف میزدم از بیکسی که نتیجه خوبی نداشت و فهمیدم زمانی که از همه آدمهای دنیا ناامید میشه و دیگه هیچ کس رو ندارد به من زنگ میزند. فلذا قضیه اون سی ساعت رو فراموش کردم و تصمیم گرفتم به حرفاش گوش بدم. همچنان از شکست عشقی مینالید و ماجرای پیدا کردن یه دوست جدید که میتونه باهاش موزیک بسازه رو تعریف کرد. وسط تعریف ماجرای دوستی جدیدش از قرارش تو کافه در شب فراخوان گفت و شلوغی خیابون و اینکه تو کافه تا ساعت سه نیمه شب گیر افتادن به خاطر درگیریهایی که در خیابان بود و اینکه با قطعی اینترنت حتی نتوانستند اسنپ بگیرند و حتی تلفن بزنند که کسی دنبالشان بیاید. خلاصه یه کم از کاوشهای عرفانی خودش گفت که ادیان مختلف رو بررسی میکنه و یه جمله از انجیل عهد عتیق گفت که خیلی دوست داشته و گفت ترجمه فارسیاش این هست که هیچ کار نکن و بدان که صبح میرسد. از این جمله خوشم اومد و راجع به خوندن انجیل ازش راهنمایی گرفتم. بعد ازش راجع به تفاوت لیریکهای بندهای راک و متال و ارزش ادبیشون پرسیدم و برام دستهبندی کرد کدوم لیریک ارزش ادبی دارد و به تو در دایره لغات کمک میکنه و کدوم ندارد. خودش یه تستی داده بود دایره لغاتش پنجاه هزار کلمه بود. ادبیات انگلیسی خونده تو دانشگاه و من فکر نمیکردم واقعا پنجاه هزار کلمه بلد باشه. اما یه دورهای برای دانشجوهای شریف اس او پی مینوشت و همه در بهترین دانشگاههای آمریکا پذیرش میگرفتند. که با اومدن ترامپ این کارش رو از دست داد، دیگه کسی نمیتوانست بره آمریکا که این واسش اس او پی بنویسه. الان هم به چندتا نوجوان هندی زبان درس میده شاید چند ساعت وقت بذاره در هفته و ماهی صد دلار میگیره، یعنی با چند ساعت کار در هفته اندازه حقوق وزارت کار درآمد دارد. که اونم با نبود اینترنت رو هواست. بعد حرف میزدیم چون کارش موزیک و ادبیات هست میگه من واقعا برام مهم نیست که کارم رو از دست دادم به خاطر اینترنت، چون من دلم میخواد موزیک بسازم، کتابی بنویسم و یا نمایشنامهای که در چارچوب این حکومت نیست. پس ترجیح میدم کار نکنم وقتی میدونم گیر ارشاد میافتم. برای من مهم هست هر کسی باشه غیر از اینها که من بتونم بدون سانسور کار کنم. بک خانوادگیاش هم پدربزرگش قبل و بعد انقلاب یعنی در هر دو دوره زندانی سیاسی بوده، یادم میاد سالها قبل یه بار تفاوت تجربه هر دو زندان و نوع شکنجه رو واسم گفت با مشاهداتی که از پدربزرگش داشت. پدرش هم زندانی سیاسی بوده و حتی یه بار گفت خانواده شخصی که باهاش تو رابطه بوده به خاطر سابقه پدرش میلی به تایید ازدواج اونا نداشتند. اون حتی شکستش در روابط عاطفی رو مقصرش جمهوری اسلامی میداند. الان با خانوادهاش زندگی میکنه یعنی یه سقفی بالا سرش هست و غذایی برای خوردن والدینش واسش تامین میکنند. اون صد دلار هم درنیاره زندگیش خیلی مختل نمیشه. اگر همکاری که راهپیمایی رفته و این دوستم رو نقاط اکسترمم در نظر بگیریم. حالا تعیین مینیمم ماکسیمم نسبی با توجه به دیدگاهتون بر عهده خودتون هست. من وسط این طیف هستم. بک خانوادگی من هم خوداشتغال و خویش فرما هستند چه خانواده سمت پدری و مادری، فقط یه دونه شوهر عمه داریم که اون معلم ورزش بود از آموزش و پرورش حقوق میگیره و الان هم معاون مدرسه است. دانشگاه قبول شدیم و کار پیدا کردیم با تلاش خودمون بوده و سهمیهای در کار نبوده، الان هم زندگی یه جوری هست که اینترنت قطع بشه به عنوان یه تریدر نمیتونم کار کنم. جنگ بشه اولین جا بورس تعطیل میشه و من بیکار میشم. یعنی روزهایی که همه به خاطر آلودگی و برودت و هر چیزی تعطیل میشن ما میریم سرکار و تعطیل نیستیم چون بورس تعطیل نیست. اما یه موشک بخوره بورس تعطیل بشه ما کارمون رو از دست میدهیم. تصور کن مستاجر هم هستم نتونم اجاره بدم به ماه نرسیده وسیلههام تو کوچه است، اندوختهای هم ندارم. با درآمدم روزمرگی میکنم. جنگ که شده بود من حتی آگهی کارگر ساده لازم داریم میدیدم چشام برق میزد. تصورم این بود کارم رو به خاطر تعطیلی بورس و نبود اینترنت از دست دادم. از چه راهی اجاره خونه بدم، خوب کارگر ساده هم یه گزینه است. بعدش رفتم یه دوره حسابداری گفتم حداقل کارم رو به سمت بیمه، حسابداری و مالیات اینا ببرم با تعطیلی بورس و قطع اینترنت منبع درآمدم یهو صفر نشه. ولی واقعا برای داشتن یه شغل جانبی اونقدری تلاش نکردم. بنابراین ترکیب جنگ و قطعی اینترنت از من یه کارتن خواب میسازه. شما هم خودتون و آدمهای اطرافتون رو این طوری مطالعه کنید. اکثر افراد جامعه آدمهای عادی هستن که طرف برای خودش بلاگر، یوتیوبر شده یعنی با توانایی خودش یه درآمدی داره و الان به خاطر قطعی اینترنت از دست داده، خیلی سخت هست مدتها روی سئو یه سایت کار کنی بعد به خاطر قطعی اینترنت رنکت رو از دست بدی. بین نقاط ماکسیمم و مینیمم هزاران نقطه است که هر کسی تو یه وضعیتی هست و در حدی آستانه تحمل وضع موجود دارد. بنابراین به افراد برچسب نزنید وقتی چیزی از آنها نمیدانید. با حرف من نوعی چیزی تغییر نمیکنه من یه آدم کوچک که در بهترین حالت توان تغییر زندگی خودم داشته باشم. شاید شما هم بین آدمهای اطراف اون ماکسیمم مینیممها رو از نزدیک ببینین و حتی اینکه اکثریت مردم عادی جامعه که زندگیشان را خودشان ساختهاند درک کنید. در نهایت دستهبندی وجود ندارد، میشه یه تابع شبیه همون توابعی که تو پیشدانشگاهی با نقاط ماکسیمم و مینیمم نسبی رسم میکردیم و در نهایت یه نقطه عطف داشت، اون نقطه عطف جهت نهایی نمودار رو مشخص میکرد. اون برآیند همه نیروهای حاکم در جامعه است. تعیین علامت میشد نقطه شیب صعودی و نزولیش بسته به اون تعیین علامت هست.
از روز شنبه صبح یه سر درد شدید دارم که لحظهای آروم نشده، صبح چنان درد داشتم که با خودم گفتم سر کار نمیرم. به مدیرم پیام دادم و شرح واقعه دادم و گفتم اگه بهتر شدم به شرکت میام. کمی گذشت خودم رو جمع کردم و رفتم شرکت. خیلی دیر رسیدم. همکارم پشت میزم نشسته بود و اونجا واسه خودش بساط کرده بود. کمی منتظر موندم که وسیلههاش رو جمع کنه. یکی دیگه از همکارانم گفت من امروز یاد حرف تو افتادم که گفتی وقتی نمیای مهمترین نیروی شرکت میشی. حرفش رو نگرفتم و یه ساعت بعد که داشتم از گزارش امسال کدال حرف میزدم. فهمیدم مدیرعامل خواسته انجام بشه و چون من نبودم دادن به همکارم، یه کم تو خودم رفتم و گفتم الان که هستم خودم میزنم. همکارم گفت نه من دیگه شروع کردم. یه کم گذشت به مدیرم گفتم ببین من اصلا حس خوبی ندارم لطفا اجازه بدین خودم انجام بدم. که همکارم مخالفت کرد. یهو گفت خیلی طول میکشه من باید حداقل سه روز وقت بذارم، پنجشنبه هم باید بیام. گفتم چی میگی سه روز واسه وقتی بود تجربه نداشتیم الان گزارشهای ماه رو من چند ساعته جمع میکنم. گفت این فرق داره سال هست طول میکشه. گفتم با گزارش سه ماهه و شش ماهه که تفاوتی نداره اونها هم من چند ساعته جمع کردم. خلاصه کار رو نداد. بعد نیم ساعت صدام زد اینها مغایرت داره بهم کمک میکنی. منم فایل رو نگاه کردم گفتم متوجه نمیشم چیکار کردی. بعد شروع کرد از مدیرم کمک گرفتن و بعد از نیم ساعت دید نمیتونه جمع کنه کار رو بهم تحویل داد. صد و سی تا خریدوفروش داشتیم. فقط شش تا خرید رو تک تک بررسی کردم و فهمیدم طبق چه الگویی ثبت شده، فروش رو چک نکردم. یه راست رفتم سر آپدیت قیمت پرتفوی که دو تا زدم فهمیدم همه میخونن. رفتم سراغ مغایرتگیری، اونهایی که اول دوره نداشت رو باید فقط سرمایه، ارزش اسمی و قیمت میزدم. سرعت نت به حدی فاجعه بود که از مدیرم خواستم بهم کمک کنه. هر سهمی میگم به تاریخ اون روز قیمتش رو بهم بگو. سرمایه هم به این روش بهم بگو. خلاصه اینقدر نت فاجعه بود که داشت لود میشد. اون برای پانزده تا سهام دیتا رو بهم داد و من دونه دونه رو کاغذ نوشتم تا نت اوکی بشه که سریع بزنم. خلاصه پس از یه ربع نت یاری کرد اونها رو زدم. مسئول آی تی زنگ زد توکن رو نیاز دارم، خلاصه اومد ببره گفتم کارت تموم شد سریع واسم بیار. دو ساعت گذشت خبری نشد، زنگ زدم چی شد که گفت میتونه بیاره ولی بهش گفتم ببین اگه میتونی یه نیم ساعت بمونی انجام بدم. خلاصه اون حقتقدمهای دردسرساز رو از پرتفوی خارج کردم که باز نت قطع شد. زنگ زدم بیا جمع کن ببر نت یاری نمیکنه، بقیه رو فردا انجام میدم یه مغایرت سایر هست و پرتفوی غیر بورسی کمتر از نیم ساعت جمع میشه. الان که فکر میکنم باید سود سهام و سود واگذاریها رو هم چک کنم ولی خیلی سخت نیست. همون حین اکسل همکارم رو باز کردم، دیدم کل صد و سی تا سهم رو با ده رنگ متفاوت هایلایت کرده، نشسته بود همه رو دونه دونه چک کرده بود. یادم میاد اولین بار که قرار بود بهم کار رو بده یه مانیتور، یه لپتاپ، روی پروژکتور هم زده بود، یه برگه پرینت کرده بود داده بود دستم. مدیرمم اومد سه تایی داشتیم روش کار میکردیم. نزدیک سه روز زمان برد و هر روز تا دیر وقت شرکت بودیم. به قدری خودش نمیفهمید و بد توضیح میداد که هر بار سر زدن این گزارش سه روز درگیر بودیم. کم کم سعی کردم هر بار یه بخش کار رو بفهمم و با الگوریتم خودم پیش برم. هر چی بیشتر جلو میرفتم سریعتر کار رو انجام میدادم و وابستگیم بهش کمتر میشد. من اوایل فکر میکردم به خاطر مصرف داروها شاید مغزم در سطح یادگیری خوبی نبوده، میدونستم اینم بد توضیح میده و خودش گیج هست. اما امروز که گفت سه روز و فایل اکسلش رو دیدم تازه متوجه شدم چقدر سیستمش واسه زدن اون گزارش فاجعه بود. یه قسمت بالانس کردن مغایرت سایر بود این دو ساعت با یکان، دهگان، صدگان، هزارگان بازی میکرد تا بالانس بشه. من بیشتر وقتها اون بخش رو میدادم خودش انجام بده. بعد یه بار نشستم فرمول زدم واسش تو اکسل و به جایی رسیدم که کاری که اون دو ساعت میکرد با بازی با اعداد من توی دو دقیقه با فرمول عدد دقیق رو پیدا میکردم. قسمت دارک ماجرا اینجاست که ایشون به خاطر تاهل و فرزند و مدرک دکترا و سنوات و چاپلوسی پیش مدیر برای گرفتن ترفیعهای متوالی دو برابر من حقوق میگیره. بعد من که هر روز دیر میرم شرکت و زودتر از همه میرم خونه، نه تنها اضافه کاری ندارم که سال پیش شانزده روز کسر کار داشتم. چهار درصد یه سهم رو به پشتوانه تحلیل این شخص خریدن و چند سال هست تو زیان هستن. خیلی شرکت سر تحلیلهای این زیان داده ولی یه چیزی که خوب بلد هست حفظ ارتباطش با آدمها و خصوصا مدیر هست. مدیر سر اشتباهات تحلیل این که شرکت واقعا زیان داده میگه من به نظر کارشناس اعتماد کردم و مسئولیتش رو بر عهده میگیرم. به من که میرسه اگه بگم فلان سهم رو صبر کن صد تومان پایینتر بخر میگه نمیرسه و همون موقع میخره. بعد تا چند ماه من رو تو راهرو، تو جلسه، کنار میزم گیر بیاره صد هزار بار متلک میاندازه که قیمت پایینتر که ندید. حالا شما که همون اول حرف من رو در نظر نگرفتی و رفتی خریدی و سود هم کردیم ولی واقعا کلامی آزارم میده. دو سال پیش هم گفت میخوام یه سهم سیمانی بخرم. من کلی تحلیل کردم و یه چیزی بهش پیشنهاد دادم. یه درصد خریدیم و هی میاومد میگفت تو هیئتمدیره بازخواست شدم به خاطرش، بعدها که سهم رشد کرد و طلا شد. ژست میگرفت بله ما کار کارشناسی کردیم. کاش دو درصد میگرفتیم و به عنوان یکی از بهترین خریدهای سال معرفی کرد که کلی ازش خوشحال بود. یه راننده مدیرعامل داریم که بچهاش رو آورده گذاشته نگهبانی شرکت، بعد پارسال واقعا در پی این بود که بچه رو بیاره تو واحد تحلیل، همش به من متلک میانداخت که هر روز دیر میای. خیلی در تلاش بود بچهاش رو تو واحد ما بیاره و فکر کنم دنبال این بود که حتی من رو بیرون بندازه. تو اون شرکت همه برای دیر رفتنهام بهم متلک میگن. ولی حس میکنم من ارزونترین و مفیدترین نیروی کار اون شرکتم. نه اضافه کاری میمونم که هزینه تحمیل کنم. نه مدرک دکترا و بچه و همسر و نه حتی چاپلوس که ترفیع بگیرم. همیشه هم حرف میزنن تو دیر میای. ولی فکر کن کاری که اون تو سه روز با دو برابر حقوق انجام میده من تو سه ساعت با نصف حقوق انجام میدم. حتما براش منفعت داره. اون کلی ضرر میزنه به پرتفوی هیچی نمیگن اما اگه من تحلیلم درست در نیاد فقط در حد حرف نه زیان مالی واقعی تا چند ماه بمباران کلامی میشم که خانم تحلیلت درست در نیومد. چرا جهان اینقدر ناعادلانه است و یه جایی تو موضع ضعف میافتیم در حالی که واقعا ضعیف نیستیم. فکر کنم اول از همه باید این دیر رفتنهام رو درست کنم. هر روز دارم دیر میرم. یه همکار دیگه داریم اونم دکترا داره فکر کن سهم جابه جا شده بود تحلیلش رو گرفتم، برای پنج ماه پیش بود. سهم رو پنج ماه هیچ حرکتی روش نزده بود. بعد هر روز اضافه کار میمونه تا ساعت ده شب، سهمهای زیان ده هم توی پرتفوی زیاد داره. حالا همون سهم دست من هست اول هفته تحلیل کردم آخر هفته میگن بخریم من میگم تحلیلم برای هفته پیش هست باید آپدیت کنم بهتون دقیق بگم بعد تصمیمگیری کنید. ولی این میاد اونس چهار هزار و دویست هست تو تحلیلش همچنان میزنه سه هزار و دویست بعد میگه محافظهکارانه عمل کردم. ما فایلهای تو رو میبینم شش ماه به شش ماه آپدیت نمیشه. ولی خوب بلده بدون داشتن اطلاعات داستان ببافه تو جلسات و جایگاه خودش رو حفظ کنه. یه گزارش خرید میخواست بزنه از من فایل خواست گفتم خودت داری بزن گفت آخه یه ستون مال تو داره من اون رو باید تایپ کنم. در این حد کار نمیکنه ولی تا ده شب اضافه کار میمونه و من همون مدت کمی هم که میرم دیرتر از همه میرم و زودتر از همه میام، اینقدر سریع انجام میدم که باز هم زمان اضافه میارم و با خودم میگم واقعا نصف این تایم هم بیام شرکت اوکیه. دکتر میگه ما تیم هفت نفری بیست همت دارایی مدیریت میکنیم. خیلی خوبیم و فلان شرکت همین حجم دارایی رو داره با پنجاه نفر مدیریت میکنه. هر بار هم میگه ما مثل شرکتهای دولتی فشل نیستیم. ما یه شرکت خصوصی با بهرهوری بالا هستیم. از خاطراتش توی بانک میگه که آبدارچی ارتقا میگرفت و کارمندهایی بهش میدادن که بلد نبودن حتی یه گزارش بدن. این شرکت برای من یه جور باتلاق هست باید فکر جابهجایی باشم. باید یاد بگیرم صبحها به موقع برم، باید اون پایان نامه کوفتی رو تمومش کنم و مدرک ارشدم رو بگیرم. باید مهارتهام رو تقویت کنم تا بتونم برم یه شرکت دیگه در پوزیشن بالاتر، اینجا حاشیه امن مساوی با درجا زدن هست. این کار سه روز زمان میبره من باید پنجشنبه هم بیام. فکر کن مدیرم امروز وقتی دید زود جمع کردم در چند ساعت یه جوری به لحاظ ذهنی آشفته شد. اینم هی میگفت حسابرس همه رو چک میکنه اگه اشتباه باشه حسابرس گیر میده، همسرش حسابرس هست فکر میکنه خیلی کار سخت و پیچیده و حساسی هست. اولین تجربه کار رایگان من جایی بود که بهم گفت ببین میشه تاریخ، کد اقتصادی، مهر فاکتور و قیمتها و امضاها رو چک کنی، حسابرس رو اینها حساس هست. بعد ما سه واحد حسابرسی تو دانشگاه خوندیم استادمون خودش موسسه حسابرسی داشت. میگفت حسابرس نمونهگیری میکنه صدتا رو چک نمیکنه دو تا رو چک میکنه. بعد هم من تو اکسل مغایرت گیری کردم با اکسل همه دادهها درست هستن هر کدوم چک کنه اوکیه این برداشته بود همه رو با ده رنگ هایلایت کرده بود کامنت گذاشته بود سه روز که سهل هست یه هفته هم مینشست نمیتونست مغایرت گیری کنه. یه بار هم رفتم پیش مدیر آیتی میخواست رهاورد رو آپدیت کنه، فکر کن داده میزد تو ماشین حساب بعد میگفت بخون من چهار ساعت با صدای بلند عدد میخوندم تا بزنه تو سیستم آخرش گلوم خشک شد. بارها فکر میکردم همون رو خروجی میگرفت و تو اکسل جمع میزد و بعد کپی، پیس میکرد. این همکارمم اینطوری بود یه ماشین حساب دست میگرفت تقتق ده بار اشتباه تایپ کردم دوباره بگو تا یه مغایرتگیری کنه برای همین واقعا گزارش سه روز طول میکشید تا روی کدال بشینه. طوری که مدیرم سهمهای تحلیل من رو کم کرد تا به اینکار برسم. بعد اون میگفت برای این کار باید اصلا یه نیرو جدا بگیرین و اگه مثلا دو ساعت به من کمک میکرد تو بالانس کردن اون عدد توی جلسه تحلیل میگفت من درگیر کار کدال بودم و کل کار من رو مصادره میکرد. حالا من یه آدمی که تحلیل میده و به خاطر کدال هم اصلا لب باز نمیکنه. یه ورژن هست آدم از یه جایی به بعد باید واسه خودش کار کنه و کارمندی نکنه، به نظرم باید برای اون تلاش کنم. کار کارمندی واقعا اگه بخوای خودت رو درگیر کنی کی چطور کار میکنه و چطور ترفیع میگیره و تو موندی داری درجا میزنی خیلی طاقتفرسا هست.