از گوشه و کنار میبینم بعضی کشورها رسما دارند اعلام میکنند که وارد جنگ با ایران نمیشوند. احتمالا هیچ کدام دوست ندارند سرنوشتی همچون کشورهای حاشیه خلیج فارس داشته باشند. مقامات در سراسر دنیا نسبت به وضعیت خود و بحران انرژی و قیمت نفت چنان نگران هستند که خواهان پایان جنگ هستند. من احساس میکنم کائنات و جهان در حال یک تسویه حساب نهایی است. بمب و موشک بر سر مردم آوار شد، کشور ما قبلا از طریق نیروی نیابتی وارد جنگ با آنها شده بود و این جنگ به خودش برگشت. مقامات سیاسی نگران جایگاه خود هستند، احساس میکنند تورم و نابودی اقتصادشان به نفت گره خورده است. سالها پس از هر جلسه چشم ما به آنها بود که علیه ما قطعنامه صادر نکنند و رای ندهند. مردم ما هر روز نگران قیمت دلار بودند. تحریم پشت تحریم و اقتصاد ما را نابود کردند. مکر آنها نیز به خودشان باز میگردد. امروز دیدم یکی از تحلیلگرها میگفت بیمارستانها رو زدند. یه سری چهره رو نشون میداد که توئیت زده بودند، در آن بیمارستانها مجتبی بوده است. سایتها رو چک کردم دیدم که طبق اعلام منابع رسمی نه بیمارستان و صد و شصت واحد درمانی تخریب شدند. نمیشه همزمان یک نفر در صد و شصت مکان باشد. به فرض هم که در بیمارستان باشد. آیا بیمارستان برای آن ساخته شده است که یک نفر در آن در حال مداوا باشد و بعد تخریب شود. در فیلمها میبینیم حتی اگر قرار است کسی در بیمارستان به قتل برسد، یک نیروی اسلحه به دست یا پزشکی اجیر میشود. هزینه ساخت یک بیمارستان چقدر است، به علاوه تجهیزات پزشکی مستقر در بیمارستان سرمایههای این مملکت است. این بیمارستان قرار است سالها به مردم خدمات دهد. به فرض که پزشکی هم باشد وقتی بیمارستان و تجهیزات اتاق عمل نیست بیمار چگونه مداوا شود. دست از پذیرش این دلایل مسخرهای که رسانهها به خورد شما میدهند، بردارید و همه جا بازگو نکنید. یک ویدیو دیدم از دختران حادثه میناب که بچه شصت متر به هوا پرتاب شده بود. من بچه ندارم به فرض که داشتم بچهای که بین میلیونها اسپرم خودش را به تخمک رسانده، نه ماه در بدن مادر پرورش یافته، با چه مشقتی بزرگ شده است. در دورانی به او شیر داده شده، کم کم غذای کمکی، تا بتواند دندان داشته باشد و غذا بخورد. هر شب چقدر با گریهاش بیدار شدند تا به او غذا بدهند، او را تر و خشک کردهاند. حال رفته مدرسه که با سواد شود، بعد جانش را از دست داده است. یکی به من گفت آن مدرسه نزدیک محلهای نظامی بوده است. چرا موشک باید وسط مدرسه فرود آید، حتما دقیق عمل نکرده است. اما چرا باید علاوه بر آن مدارس دیگر تخریب شوند. قبل از جنگ همکارم میگفت یه سری بچهها که دوست ندارند به مدرسه بروند رفتهاند در گوگل لوکیشن مدرسه را به مراکز نظامی تغییر دادهاند. اگر بچهای نمیخواد به مدرسه برود، خوب نرود و بیسواد بماند. چرا باید فکر کند با تخریب مدرسه دیگر مجبور نیست به مدرسه برود. دست به چنین کارهایی فاجعهبار بزند. کاش با خنده اینها را تعریف نکنید و نسبت به زیر ساختهای کشور اینقدر بیتفاوت نباشید. میگویند سی درصد مجروحان و کشتهشدگان کودک هستند. جنگ کودک میکشد. چون کودک ضعیف است هنوز سیستم بدنش آنقدر تکامل پیدا نکرده است که با همه بحرانها روبرو شود و دوام بیاورد. حتی در انیمه مدفن کرمهای شبتاب میبینیم کودکی که به او آرامش روانی دادهاند، به خاطر کمبود غذای نامناسب میمیرد. کودک وقتی زیر بار گلوله است چه از گرسنگی، چه از ترس و اگر بدشانس باشد از شدت حمله دوام نمیآورد، اگر کودک را دوست داریم و او را متعلق به آینده و پیشرفت میدانیم. نباید خواهان شروع جنگ باشیم. اولین قربانی هر جنگی در هر جای دنیا کودکان هستند. برای کوچکترین ویرانی حاصل از جنگ حساس باشید. در این کشور پس از زلزله بم و زلزله کرمانشاه سالها گذشت و مردم نتوانستند سریع آنچه ویران شده بود را بسازند. سابقا کارگر افغانی در ساخت ساختمانها در این مملکت نقش داشت، مردم ایران چگونه میتوانند همه این ویرانیها را در کوتاهمدت جبران کنند. همین زیر ساختهایی که فرسوده است، اگر ویران شود. به نقطه صفر میرسیم. نسبت به جان انسانها و ویرانیهای حاصل از بمباران اینقدر بیتفاوت نباشید. هر جانی که از دست برود، افزودن رنجی مضاعف بر قلب است. هر چیزی متعلق به این کشور باشد خواه مدرسه، بیمارستان، استادیوم، آثار باستانی، پالایشگاه و منازل مسکونی، ساخت دوبارهشان هزینه مضاعف بر پیکره این خاک است. شاید گاهی هنر بیشتر از هر چیزی قلب افراد را دگرگون کند. همانطور که چاوشی در آهنگ جدیدش میگوید: " ننگ بر آنکه خواسته شمر به ما کمک کند."
دیشب یه خبر دیدم که سرلشکر صفوی: تصور من این است جنگ تا قبل از عید به پایان میرسد. من که دنبال خبر پایان جنگ هستم، ذوق زده شدم. خبر رو باز کردم دیدم توی تی وی همچین حرفی زده شده است. دنبال این بودم صفوی کی هست که این حرف رو زده عضو سپاه هست یا ارتش، دیدم یه سایت دیگه نوشته رحیم صفوی فهمیدم اون همون مشاور عالی رهبر هست که معروف هست. من تلویزیون ندارم، توی این چند روزی که بیست و سی دیدم فهمیدم اینا ده دقیقه تجمعات مردمی پوشش میدن، ده دقیقه ترکیب موشک با موزیک، هفت دقیقه خیال مردم رو از بابت کالای اساسی و خدمات دولت راحت کنند و به مردم آرامش بدهند. سه دقیقه خبر جدید دارد. من بعد چند بار دیدم، متوجه شدم هر چند اینترنت تلوبیون رایگان هست ولی سی دقیقه بذارم برای سه دقیقه راستش به شدت قبل پیگیر بیست و سی نیستم. مگه محتاج خبر باشم. ولی چیزی که فهمیدم سیاست اونها حفظ آرامش مردم و استرس ندادن به جامعه هست. من دنبال خبر پایان جنگ هستم. آیا خبر از تیوی که داره آرامش میده و یه مقام سطح بالا که به رهبر نزدیک هست آیا سرچشمه خبر هست. باید دنبال اخبار جانبی بگردم که تایید یا تکذیب این حرف بر من روشن بشه. من خبر نفت صد دلاری و درگیری جدید در تنگه هرمز میبینم. آیا زمان درگیری مربوط به قبل از مصاحبه است یا بعد از مصاحبه هنوز بر من روشن نیست. در مواجهه با اخبار قبل از هر چیزی باید رسانهها رو بشناسم که از چه منابع مالی تغذیه میشوند، اهدافشان چیست و چطور مدیریت افکار عمومی میکنند. در قدم بعد نسبت به هیچ رسانهای و هیچ شخصی گارد نداشته باشم. نسبت به هیچ خبری بیتفاوت نباشم. دیروز یه ویدیو دیدم یه تحلیلگر میگفت فرض ما این هست هر چی ایران اینترنشنال میگه، دروغ میگه. این فرض یعنی بخشی از منبع خبر رو حذف کنیم. میگفت یه پیرمرد هشتاد و شش ساله که یک دست هم ندارد در خانهاش کشتهاند و میگویند دستاورد بوده است. من خودم روزی که خبر جنگ و حمله به بیت رو شنیدم شوکه شدم. با خودم گفتم چطور همچین چیزی ممکن هست. کجا فریب خوردم جایی که برای خودم الگو ساخته بودم. فرض من این بود رهبر بعد از جنگ دوازده روزه به ندرت در اماکن عمومی ظاهر شده است، اکنون به طور مداوم در اماکن عمومی است و سخنرانی دارد. نگاه میکردم رهبر عادی زندگی میکند و برداشتم این بود، پس جنگ نمیشود. آیا فرض و الگوی من غلط بود. نه من یه الگو از گذشته دیده بودم ولی امکان داشت این الگو تکرار نشود. بعدها در خبرها دیدیم از جانب روسیه اطمینان خاطر داشته که جنگ نمیشود، آنها احتمالا طبق اخبار روسیه زندگی عادی داشتهاند. اینکه اسرائیل توانسته چند هفته چنان اعتمادسازی کنه که رهبر همه جا سخنرانی داشته باشد و بعد در محل کارش ضربه نهایی را بزند. یعنی او را برای چند هفته مداوم در محدوده مشخص مکانی برای فعالیت و زندگی عادی نگه داشته است. حالا کل جامعه که ایران اینترنشنال دنبال میکنند و مردم میگن جنگ میشه دارند خودشون رو آماده میکنند. کوله مواقع اضطراری میبندند. احتمالا فقط خود رهبر که به روسیه اعتماد داشته و من که از رفتار او الگو ساختهام به طور قطع میگفتیم جنگ نمیشود. کجا من شوکه میشوم، جایی که فکر میکنم الگویی که ساختم همیشه کار میکنه. علیرغم اینکه من هر روز تو محل کار و شبکههای اجتماعی آمادگی جنگی مردم رو میدیدم بیتفاوت بودم. من بخشی از خبر رو با نادیده گرفتن قطع کرده بودم و از همون الگو ضربه خوردم و از خبر جنگ شوکه شدم. جنگ ایران روی جلد اکونومیست رفته، با این عنوان که آمریکا بدون هیچ پلنی وارد جنگ شده است. من از اکونومیست قبول میکنم. چون توی جریان مهسا امینی بعد یه ماه توی یک صفحه از اکونومیست راجع به ایران گفته شده بود. الان روی جلد اکونومیست هستیم. اصلا اول هر سال میلادی جلد اکونومیست معروف هست به هشدار اتفاقات در سال جدید، بعد به دوستم طبق این خبر میگم اونها بدون برنامه به ایران حمله کردند. میگه چی میگی تو اینها چند ماه داشتند برنامه ریزی میکردند. الان که فکر میکنم درست میگه داشتند چند ماه برنامهریزی میکردند برای کشتن یه شخص، بله موفقیت آنها دستاورد هست. ولی فکر میکردند این غول مرحله آخر هست و بازی تمام میشود. چرا چون آپدیتشون برای نه ماه قبل هست. الان ایران شبیه یه بازی کامپیوتری آپدیت جدید داده، اونها با یه غول ناشناخته طرف هستند. این مرحله از گیم سخت هست، سریع رد نمیشه، برای همین اکونومیست میگه اونا بدون هیچ پلنی وارد جنگ با ایران شدهاند. الان که دوباره سایت چک میکنم خبر درگیری کشتی مربوط به سحرگاه است. مصاحبه پایان جنگ برای دیشب هست، به اخبار جدید در روزهای جدید نیاز داریم تا تکههای پازل رو کنار هم بچسبونیم و ببینم خبر پایان جنگ چقدر صحت دارد. وقتی ترامپ گفت جنگ تموم شده قیمت نفت اندازه نزدیک به چهل دلار سقوط کرد، چون همه دنیا ترامپ رو دنبال میکنه. من توی ایران هستم میدونم جنگ تموم نشده، مقامات ایران هنوز از التهاب در تنگه هرمز میگویند. مگر چند درصد دنیا آنها را دنبال میکنند. مثل وقتهایی میمونه که خبر آتش بس اوکراین و روسیه میاد، طبق حرف ترامپ چند صد دلار طلا پایین میاد، بعد تا زلنسکی مصاحبه کنه، لاوروف یه چیزی بگه یه هفته طول میکشه تا دنیا بفهمه آتش بس نشده و طلا به قیمت قبلی بازگردد. قیمت نفت از اخبار هوشمندتر هست چون فعالیت همه اهالی قدرت اقتصادی در آن نهفته است. از روی نمودارها و تطبیق الگو من میفهمیدم بازار در حال ریختن هست. اما عجیب اینکه برداشت جنگ نمیشود را طبق الگوی خبری خودساخته داشتم. امروز قیمت تتر صد و چهل و دو هزار تومان هست. روز اول جنگ صد و هشتاد تومان بود. اگه گاهی بین اخبار سر در گم هستی بالاخره کی درست میگه کی اشتباه، این جور وقتها به قیمتها نگاه کن. اونها کنش معاملهگرانی هستند که فعالیت اقتصادی خود را با همین اخبار هماهنگ میکنند.
گاهیوقتها یه چیزهایی حس میکنی، قطعات پازل رو کنار هم میگذاری. به نتیجهای میرسی که برای خودت اظهر من الشمس است. دیگران اما استدلال تو را ضعیف میخوانند. نظرت را مردود میشمارند و حتی به سخره میگیرند. در شدیدترین حالت سعی دارند، القا کنند که تو اشتباه میکنی. اما تو حس ششم خود را باور داری. من از دیشب چنان فرو ریختهام که هرگز تکههایم جمع نمیشود. هزاران تکه جمع میکنم و پازل تکمیل میشود با تمام وجودم نقشی که شکل گرفته را باور دارم، اما همه را به هوا میریزم و میگویم مبادا سخنی بگویی. فیلم راههای افتخار رو دیدم، حقیقتا من با فیلمهای استنلی کوبریک خیلی خوب ارتباط میگیرم. داستان فیلم راجع به فتح تپهای متعلق به آلمان توسط ارتش فرانسه هست. دید خیلی خوبی از روابط افراد در سیستم نظامی و عناصر حاکم بر آن میدهد. جایی که احساسات محلی از اعراب ندارد. شخصیت سرهنگ رو دوست دارم. از همان ابتدا که نظرش را راجع به وطن و تسلیم شدن به ژنرال با تهدیدی کوچک میبینیم، با شخصیتی مواجه هستیم که در عین انسانیت سعی دارد در سیستمی که عاری از انسانیت است، بماند. جایی این شخصیت اوج مییابد که نهایت تلاش خود را برای نجات سربازان به کار میبندد. در مقابل ژنرالی که برای حفظ قدرت حاضر است، ارتش خود را تیر باران کند. گویی رسیدن به درجات بالاتر در سیستم نظامی علاوه بر هوش و متفاوت بودن و ارتقا یافتن در سیستم، مستلزم نوعی همه چیز را فدای ایدئولوژی کردن است. شاید ایدئولوژی با تهدید و ارعاب چیزی چون دادگاه نظامی به سرباز خورانده شود، اما ارتقا یافتن به عالیترین درجات مستلزم باوری عمیق است. فردی که در سیستم وارد میشود، اگر تزلزلی در باورش وارد شود و بر سیستم باورش علنی شود، سرنوشتی جز مرگ ندارد. کارگردان با ظرافت تمام پرده از سیستمی برمیدارد که ببینده درک عمیقی نسبت به آن حاصل کند. راستش از دیشب اصلا خوب نیستم دچار عمیقترین نوع سرخوردگی در تمام عمرم شدهام. چیزی که بیست سال پیش یکی حس کرد و ازش صحبت کرد و چند سال بعد با پوست و گوشت استخوان چنان لمس کرد که تبدیل به باورش شد و فریاد زد. عدهای او را سادهلوح خطاب کردند. امروز بر همگان روشن شده است، باورش حقیقت داشت. شاید برای اثبات آن به زمان نیاز بود. لورل و هاردی قسمتهای به سوی غرب و احمقها رو دیدم. اوایل از خنگ بودنشون بهم میریختم، الان دیگه عادت کردم و بهش میخندم. راستش هیچ انرژی در من برای هیچ کاری نیست، گویی مرده باشم. دیشب سیبزمینی گذاشتم آبپز بشه و امروز ظهر تبدیل به سالاد الویه شد. همین قدر زندگی روی اسلوموشن هست. امروز صبح یه کاری انقلاب داشتم، پیاده تا میدان حر رفتم. در اثر حمله به آسفالت یه گودال عمیق ایجاد شده بود. عجیب اینکه شیشههای خونهای که پر از کارتنهای دیجیکالا بود، شکسته بود، اما تو اون ساختمان افراد در حال زندگی و تردد بودند. کارتنها مرتب روی هم چیده شده بود، وسط خرده شیشهها زندگی جریان داشت. امروز نه فیلم دیدم، نه کتاب خوندم، فقط فکر کردم، مثل مردهها هزار بار وا رفتم. یه معذرت خواهی هم بدهکارم به خوانندگان وبلاگم برای اینکه توی توهم جمهوری بودم.
دیروز رفتم بیرون تا نان بخرم. نانوا در حال دنبال کردن اخبار از شبکه خبر بود. با کمی خرید سوسیس و ژامبون به خانه بازگشتم. سپس آشغالها رو بیرون بردم. به داخل خانه خزیدم. توی تابه پیتزا درست کردم. فیلم دیکتاتور بزرگ رو دیدم. فقط با چند دقیقه سخنرانی پایانی ارتباط گرفتم. البته اونجایی که ریتم اصلاح صورت رو با ریتم اصلاح موزیک هماهنگ کرد، بینهایت با روحیات من سازگار بود و دوست داشتم. یه چای آویشن گذاشتم و در فنجانی جدید با تکهای کیک سرو کردم. لامپ خونه همین چند روز پیش سوخت. یه لامپ کم نور دارم که فضای خونه باهاش تاریک و روشن میشه و شبیه کافهها نور کمی دارد. آلبوم د وال از پینک فلوید هم پلی کرده بودم. مدیرم پیام داد که تا اطلاع ثانوی شرکت تعطیل هست. تصمیم گرفتم کتاب بخوانم. غرق در کتاب بودم که به مباحث جالبی در حوزه غذا میپرداخت. در قسمت مقدمه به رابطه سرمایه با سود پرداخته بود. سرمایه به جایی گسیل میشود که سود بیشتری در آن باشد. اگر سود کاشت تریاک بیشتر از برنج باشد، انسان عقلایی تریاک میکارد. یه سری موانع قانونی و دولتها جلو این رو میگیرند. اینکه فست فود و غذای ارزان چطور وارد نظام سرمایهداری شد. چطور حداقل دستمزدها نسبت به تامین غذای ارزان کارگران تعیین میشود. هر یک دقیقهای که کارگر کار نکند، یک دقیقه تولید برای همیشه از دست رفته است. غرق خواندن کتاب بودم که حوالی ساعت ده صداهای مهیب ممتد و جیغ مردم، مرا متوقف کرد. چندی بعد صدای اورژانس و آتشنشانی میآمد. در خبرها دیدم آنقدر حجم آتشسوزیهای دیشب زیاد بوده که پالایشگاه از الویت برای خاموش کردن آتش خارج شده است. دوستی میگفت صبح از شدت دود شبیه نیمه شب تاریک بوده است. کمی باران باریده و هوا روشن شده است. اگر چندی پیش اینجا مینوشتم که به آتش کشیدن ماشین آتشنشانی درست نیست، عدهای معترض میشدند. حالا که شهر غرق دود و آتش است، مدت کوتاهی از آن ماجرا نگذشته متوجه میشوید که چقدر وجودش حیاتی است. دیشب نتوانستم بخوابم. همین که قدری خوابم میبرد، با کوچکترین صدا میپریدم. نور لامپ پس از خاموشی هنوز خانه را روشن نگه میدارد. این لامپ ال ای دی مسخره کلافهام میکرد. ضربان قلبم تند شده بود. با خودم فکر کردم چرا این اتفاقات افتاد. فکر میکردم، اخبار چک میکردم، کوتاه میخوابیدم و سراسر تشویش و اضطراب بودم. دم صبح دیدم چند خانه آنطرف تر را زدهاند و اطراف خانه همه ویران شده و یک خانه تا خرابی خانه من فاصله بود. از خواب پریدم، دیدم همه چیز سرجایش است. با خودم گفتم خدایا شکرت که خواب بود. میگویند پزشکیان دیروز در صحبتهایش ضعف نشان داده و بهانهای به دستشان داده تا حمله کنند. حال نیمه شب ساعت یک، ساعت پنج پیامهایی میآمد که حرف او را توجیه کند. با صدای هر پیام میپریدم. وقتی در دعوا به کسی سیلی بزنی، بعد صورتش را در دست بگیری و بگویی معذرت میخواهم، آن آدم که در موضع ضعف بود، ناخودآگاه قدرت میگیرد. اگر نجیب باشد با بغض نگاهت میکند. اما اگر نانجیب باشد کشیدهای محکم حوالهات میکند. هنوز بدنم در حالت هشدار و استرس شدید است. هر لحظه ممکن است، قلبم بایستد. شدت درد و فشار خون و ناهماهنگی کار کردن را در آن حس میکنم. قطعا برای کنترل اینها به دارو نیاز دارم. از آن دست داروهایی که گاهی جزء نسخه میشود، با دستور در صورت نیاز استفاده شود.
یه جوری تموم استخوانهام درد میکرد، که فقط خوابیدن میتوانست کمی آرامم کند. پاک کردن رد تهدیگ تخممرغ از ظرف به وسیله سیم ظرفشویی همه شیره وجودم و توانی که در بدن داشتم رو از من گرفت. گویی از جنگ برگشته بودم، جنگ خونین بدن که مرا از پای در آورده است. حتی میل به آشپزی نداشتم. هیچ چیزی در یخچال نبود. ماکارونی درست کردم. شعلهپخش کن باعث شد، دیر دم بکشد، اما اینکه چیزی به ظرف نچسبید و تهدیگی نداشت من رو راضی میکرد. فیلم فرار بزرگ رو دیدم. همه افراد زندانی در برنامهای تیمی قصد فرار از زندان را داشتند و در نقشه فرار و پیدا کردن مسیر فرار مشارکت داشتند. حین فیلم یه جوری هیجان داشت، اینکه بالاخره نقشه فرار اجرایی میشه و دویست و پنجاه نفر همزمان فرار میکنند. اما با خطای محاسباتی تونل ده متر کمتر حفاری شده بود. چون مدارک برای آن روز بود، تصمیم گرفتن زیر نور چراغها و با توجه به وجود نگهبان فرار کنند. که نزدیک به نفر هفتادم لو رفتند. از هفتاد نفری که فرار کردند، تقریبا همه را یافتند. پنجاه نفر را کشتند. باقی را به زندان برگرداندند. فقط سه نفر موفق به فرار شدند. دو نفر با قایق خودشان را به کشتی رساندند و یک نفر هم به اسپانیا رفت. هر بار بهش فکر میکنم که این همه تلاش جمعی و خروجی موفقیت این قدر کم و دردناک بود. دلم میگیره، اونها اگه فرار نمیکردند، حداقل زنده بودند. لورل و هاردی قسمت این به آن در رو دیدم. چقدر خنگ هستند، کل مغازهشون رو جارو کردند. اینها مدام در رفت و آمد بودند تا به زور از همسایه عذرخواهی بگیرند. با سردردی عجیب بیدار شدم. نای خوردن صبحانه ندارم. اصلا نمیدونم امروز چی باید درست کنم. حوصله ندارم. دیشب اول بیست و سی پرواز موشکها رو نشون میداد، آخرش یه مرکز اورژانس که توی شیراز تخریب شده بود. حجم تخریب اینقدر گسترده بود و ماشینها و مغازههای اطراف که از ذهنم پاک نمیشود. اصلا روحیه دنبال کردن اخبار رو ندارم. گویا قرار هست تحریمهای نفتی روسیه رو بردارند. دیگه نمیتوانند اونقدری با تنگه هرمز مانور بدن. باید سریع هر کاری قصد انجامش رو دارند، اجرایی کنند. اونقدری زمان ندارند، خصوصا که شرکت لاکهید قرار هست تولید تسلیحات رو چهار برابر کند. آیا ایران میتواند مثلا تولید تسلیحات رو ده برابر کند. البته یه خبر اومد از تلآویو که یکی از موشکهای جدید ایران دارای کلاهک جنگی ترکشی هست. وقتی بیمارستان و حتی صف نانوایی هدف قرار میگیره، آدم خود به خود روحیهاش رو از دست میده. یه عده میگن آمریکا با مردم عادی کاری ندارد. الان که حتی میترسم برم نانوایی یا از خانه خارج بشم، شبها با ترس میخوابم. حس میکنم وقتی آتشی روشن بشه همه میسوزند. کاش تا قبل برداشتن تحریمهای روسیه و افزایش تولیدات سلاحهای آمریکایی جنگ رو تمام کنند. کاش سریعتر همه اهدافشون رو عملیاتی کنند. میترسم توی یه جنگ طولانی بیافتیم. پوتین هم با پزشکیان تماس گرفته برای آتش بس، اما بهش گفته شما به ما اطمینان دادی که هیچ حملهای از سمت اسرائیل در کار نیست. پزشکیان داره یه ورژن قوی از خودش نشون میده تا دیروز خودش میگفت من ضعیف هستم. ولی من هر روز دارم به لحاظ روحی تحلیل میروم. یه سردرد، یه پریود و خود جنگ جوری منو توی رختخواب انداخته که حس میکنم، برای زندگی روزمره هم توان ندارم. یهو وسط بحران فرو پاشیدم. دیروز گفتم کتاب بخونم، اصلا نتونستم. حتی فیلم هم تکه تکه دیدم. هزار بار پاز کردم. با زدن مجتمع بینراهی حتی ترس دارم که تعطیلات عید برم خونه، حس میکنم جاده امن نیست. دیروز از خونه بیرون نرفتم. امروز هم احتمالا نمیروم، نمیدانم اوضاع مغازههای بیرون چطور هست، اوضاع ماشینها توی کوچه، شاید اونها هم همه به شهرستان رفته باشند.
دیروز یه خبری دیدم که فرمانده سنتکام به پنتاگون دستور داده بود که افسران اطلاعاتی در اختیارش قرار بده، برای جنگ علیه ایران حداقل برای صد روز و احتمالا تا اواخر سپتامبر این وضعیت ادامه دارد. منابعی که من دنبال میکنم گویا جنگ ادامهدار هست و فعلا بیشترین زمانبندی که دیدم طبق این خبر تا شهریور هست. راستش اصلا حالم خوب نبود دیروز، هیچ نیرویی در من جمع نمیشد که هیچ کاری انجام بدم. امروز داشتم به این فکر میکردم اگه جنگ ماهها طول بکشه من باید چیکار کنم، دنبال راه حل بودم. امروز صبح هم با مرور اخبار دیروز که استادیوم آزادی، مجتمع بینراهی و حتی روستا مورد اصابت قرار گرفته، دیدم که گویی اهداف حمله رندوموار شده است. یه تحلیلگری میگفت موشکهاشون دیگه دقیق عمل نمیکنه. حالا من نمیدونم موجودی مهمات تموم شده، رسیدن به ته انبار، البته خبرهایی هم میدیدم دستور ساخت موشکهای جدید و بیشتر دادهاند. دیروز صبح کمی قارچ و یه تکه سینه مرغ گرفتم تا پاستا درست کنم. بعد از آماده شدن پاستا توی یه ظرف گود سرو کردم و موزیک پلی کردم. توی اسنپ فود قیمت پاستاهای بیرون رو دیدم از حوالی چهارصد تا یک و دویست بود. بعدش همه انرژیم رو جمع کردم که حداقل یه فیلم رو ببینم. فیلم دزد کتاب رو دیدم. فیلمی در خلال جنگ بود. دختری که به فرزند خواندگی زن و مردی پذیرفته شده بود. آنها یک یهودی را در زیرزمین خانهشان پناه داده بودند. دختر از کتابخانه شهردار کتاب برمیداشت و برای یهودی در زیرزمین کتاب میخواند، تا بتواند آنجا زنده بماند. زمانی که صدای آژیر پخش میشد و مردم به پناهگاه میرفتند، پدرش با آکاردئون و بعدها خودش با قصهگویی مردم حاضر در پناهگاه رو سرگرم میکردند. در نهایت ویرانی و از دست دادن همه عزیزانش بود. دقایق پایانی که ابعاد خشنتری از جنگ میدیدیم واقعا آزاردهنده بود. اما همه فیلم زندگی را در خلال جنگ و فقر نشان میداد. کاهش وعده غذایی از سه وعده به دو وعده، از دست دادن شغل، اعزام به سربازی در پیری، جایی که آدمها حتی اگر نهایت محبت را به یکدیگر داشتند، برای زیستن کافی نبود. امروز لباسها رو شستم. راستی شبها قبل خواب لورل و هاردی میبینم. دو شب گذشته قسمتهای آدمکش و در کوهستان رو دیدم. نمیدونم چطور باید برای شش ماه زندگی سخت خودم رو آماده کنم. چند روز پیش همکارم زنگ زده بود. میگفت برای که بچهاش صداها رو نشونه رفتند شمال و اونجا تو خونه مامان باباش حوصلهاش سر میره، نمیدونه باید چیکار کنه. من هم گفتم حداقل میتونه فیلم ببینه یا بره بیرون کتاب بخره تا بتونه کمی خودش رو سرگرم کنه. احساس میکنم باید شروع کنم به کتاب خواندن، باید تمرین کنم مغزم رو از حالت تنبلی در بیارم. هر چند این چند روز چنان حسم رو به زندگی از دست دادم که حتی حوصله فیلم دیدن و آشپزی هم ندارم. انگار که افسردگی داره از زیر آوار در میاد و خودی نشون میده، هر چقدر هم تلاش کنی برای قوی بودن، وقتی امیدت ناامید میشه دیگه شور زندگی ازت گرفته میشه. نمیدانم واقعا چه مدت درگیر جنگ باشیم، اما حس میکنم باید برای روزهای طولانی خودم رو آماده کنم.
صبح که بیدار شدم، احساس کردم نیاز دارم کمی شادی به درونم تزریق کنم. نیمرو با عسل درست کردم. مقداری زعفران و طارونه به همراه آب گذاشتم بجوشد، سپس کمی چای به آن اضافه کردم. کمی وجودم گرم شد و میل زندگی را در من بیدار کرد. بیرون رفتم، هنوز مغازهها باز نشده بودند. فکر کنم خیلی زود بود. یه مغازه که معلوم بود تازه باز کرده بود، یافتم. رفتم داخل، یه شعله پخش کن خریدم. دلم میخواست به لطف وجودش با کیفیتی بهتر کیک درست کنم. کیک جدید بافت و طعمی شبیه کیکهای بیرون داشت. ظاهرش اما یک سمتش ایدهآل و خواستنی بود، شاید باید طرف دیگر را برمیگرداندم تا برشته شود. به یکباره هوس کردم پیتزا در تابه درست کنم و شعله پخش کن را بیازمایم. زمان پخت کمی طولانی شد، اما سوسیسها طعم اسموکی جالبی داشتند. چندان بافتش انسجام نداشت، اما طعمی بینظیر داشت که لذت یک پیتزای بینظیر را زیر زبان تداعی میکرد. امروز صبح وقت مشاوره داشتم. قبل از اینکه به مترو برسم، خانمی در خیابانی که خلوت بود، صدا زد خانم، با ترس برگشتم، گفت: نترس. میخواهم اسنپ بگیرم، اما بلد نیستم. کمکم کن. من هم برای او اسنپ گرفتم و حین انجام مراحل به او آموزش دادم. میخواست با چمدانهایش به پایانه آزادی و از آنجا به ارومیه برود. در میدان انقلاب ماشینهای نظامی عجیبی که تا به حال ندیده بودم، مستقر بودند. پیاده سمت کارگر جنوبی رفتم، تا شدت تخریب کلانتری را ببینم. توی پیاده رو پر از خرده شیشه بود. همه شیشههای ساختمانهای اطراف شکسته بود. هر چه دورتر میشدم، شدت شکستگی شیشهها کمتر میشد. از آقایی پرسیدم، اینجا چند موشک خورده است؟ گفت: دو تا، پرسیدم در آتش سوخت؟ گفت نه تخریبی هستند. با خودم حساب کردم قدرت تخریب چقدر هست و تا چه محدودهای به ساختمانها ضربه میزند. دیروز که صدای ضربههای موشک میآمد و پنجرهها میلرزید کمی نگران بودم. اما با دیدن نمونه عینی حداقل خیالم راحت شد که محدوده خانهام در امنیت نسبی است. توی مسیر خونه یه خانم در حال پیادهروی نگاهی به گوشی انداخت و به یک باره از حال رفت، دو تا شکلات بهش دادم، روی زمین نشست. برای اینکه راحت باشد، به مسیرم ادامه دادم. وقتی رسیدم خونه خیلی خسته بودم، دال عدس درست کردم. فیلم فورد در برابر فراری رو دیدم، داستان بهینهسازی ساخت ماشینی از شرکت فورد که توان شرکت در مسابقات فرمول یک رو داشته باشه و نسبت به فراری برتری داشته باشد. فیلم حمله به وال استریت رو دیدم، داستان مردی که در سرمایهگذاری با زیان روبرو میشود، همسری بیمار دارد که به خاطر ناتوانی در تامین هزینهها دست به خودکشی میزند. او که خانه، شغل و همسرش را از دست داده است، همه اشخاصی که در بحران مالی دست داشتهاند، شناسایی میکند و آنها را به ضرب گلوله میکشد. فیلم شوینگ آپ رو دیدم، داستان یه هنرمند مجسمهساز که در جریان برپایی نمایشگاه هست. فیلم ارزش عاطفی رو دیدم. داستان یه کارگردان که فیلمنامهای برای ساختن دارد که با زندگی شخصیاش در هم تنیده است. فیلم همنت رو دیدم، داستان زن و مردی که با هم آشنا میشوند، ازدواج میکنند، فرزندهایی دارند. با وجود عشق دور از هم زندگی میکنند، در این جریان فرزندی از دست میدهند و هر دو دور از هم سوگوارش هستند. دو قسمت اول لورل و هاردی به نامهای زیر صفر و هم دست رو دیدم. هر چه قدر فیلمهای شوینگ آپ، ارزش عاطفی و همنت من رو از این دنیا جدا کرد و بهم احساس زندگی و اندیشیدن داد. امروز با دیدن آوار در خیابان انقلاب، مغازههای بسته اطراف خانه و صحنههایی دلخراش از مجروحین که بیست و سی نشان میداد، به یک باره به موجودی بیجان تبدیل شدم. حتی دیگر ترکیب چای، زعفران و طارونه قلبم را گرم نمیکند. روحم سرگردان است و گویی زندگی همه لذتها را ربوده است.
دوباره رفتم سر کوچه، مغازه بازیافت بسته بود و قفلی بزرگ به آن آویخته شده بود. انگار همه درهای دنیا بسته شده بود. لباسها رو شستم. حوصله آشپزی نداشتم، انگار چیزی در من مرده بود. شاید یک روح برای زندگی در من وجود داشت که اثری از آن نبود. به متعلقات درون یخچال چنگ انداختم. دوستی به من پول قرض داد. این بار به هوس سمبوسه پیتزایی به نانوایی رفتم. در قسمت صف تعداد کم ایستادم. دو عدد نان لواش گرفتم. گفتم سیبزمینی بخرم که فروشنده گفت نود تومان، تصمیم گرفتم از چند فروشنده قیمت بگیرم. بسته به نوع کیفیت سیبزمینی از پنجاه تومان تا صد و بیست تومان قیمت داشتند. یاد همسایهمان افتادم، شوهرش را کشته بودند. با چند بچه خردسال تحت پوشش کمیته امداد رفت. برای خرید یک کولر از ده مغازه قیمت میگرفت. باور خانواده ما این بود که این حرکت از فقر و نداری است. حال امروز برخورد من با سیبزمینی خود فقر بود. در نهایت سیبزمینیهای کوچک که فقط به درد آبپز شدن میخورند، خریدم. کمی پیاز و خیار نیز گرفتم. قدری هم آرد خریدم. سابقا که مادرم آمده بود، برای تهیه کتلت آرد گرفته بود. سالها آرد در یخچال بود. چندی پیش که یخچال را تمیز کردم. فکر کردم چگونه از شرش خلاص شوم. کتلت درست کردم، حلوا درست کردم و اخیرا هم کیک درست کردم. اما اینقدر برایم جالب بود که حس کردم وجود آرد در خانه ضروری است. خصوصا که عدهای در نانوایی آرد میخریدند. همسایه قبلی نان در تابه درست میکرد. من تجربه پخت نان ندارم. اما از روزی که با شش قاشق آرد کیک درست کردم، حس کردم که چقدر آرد توانایی عجیبی در خلق کردن دارد، شیفتهاش شدم. در ذهنم بود که مجدد آرد بخرم، اما شرایط جنگ این خواسته را به جلو انداخت. راستش دارو نخریدم. مدت زیادی است دارو مصرف میکنم میخواهم تست کنم ببینم بدنم کشش بدون دارو زیستن را دارد یا نه، اگر یکی دو روز دوام نیاوردم، قطعا به سمت داروخانه میروم و داروها را تهیه میکنم. با اینکه نان لواش خریدم وقتی به خانه رسیدم اینقدر قیمت پرسیدن برای سیبزمینی انرژیام را هدر داده بود که نای آشپزی نداشتم. به کتلت درون یخچال بسنده کردم. هر چی تلاش کردم خودم رو جمع کنم کتاب بخونم توانش رو نداشتم. توی گوشیام یه سری فیلم داشتم که از قبل دانلود کرده بودم. فیلم وال استریت رو دیدم، داستان جوانی جاهطلب که با وصل شدن به گوردون سعی داشت پلههای ترقی را طی کند و در نهایت به خاطر انتخابهای اخلاقی از پلهها افتاد. فیلم اگه میتونی من رو بگیر رو دیدم. داستان جوانی که با مهارت فراوان برای خودش شخصیتهای مختلف خلق میکرد و به جعل چک میپرداخت. پلیس اون رو بالاخره دستگیر کرد، اما اونقدر مهارتش توی تشخیص چک جعلی خوب بود که به همکاران پلیس تبدیل شد. امشب آلارم گذاشتم که بیست و سی رو از تلوبیون ببینم. بیشتر دنبال این بودم، ببینم با پایگاههای آمریکا تو منطقه چیکار کردند. چیزی دستگیرم نشد. خبرگزاریها رو چک کردم، یه خبر که ترامپ از طریق ایتالیا خواهان آتش بس شده و ایران رد کرده توجه من رو جلب کرد. راستش عمده تحلیلگرهای سیاسی خارج از ایران یا ژورنالیست بودند، یا زندانی سیاسی بودند. شاید فکر میکردند با از بین بردن یه شخص کل سیستم فرو میپاشد. اما من حس میکنم اینکه داره تمام پایگاهها رو تو منطقه میزنه حس میکنه تمامیت ارضی کشور در خطر تجزیه شدن هست. شاهزاده هم در توییت خود گویا اشاره به ایران در مقیاس امارات کرده بود. راستش من دلم ایران رو با کل جغرافیایی که الان هست و مرزهایی که داره با همین نقشه ایران میخواهم. حس میکنم حق داریم از تمامیت ارضی دفاع کنیم. اما اینکه صدای امارات هم در اومده من رو میترسونه، احتمالا یه عالمه همسایه دشمن خواهیم داشت که به خاطر حمله به خاکشون عصبانی هستند. روزهای اول مواضع عراقچی کمی گشوده بود، الان کمی بستهتر شده، کاش سیستم به جایی برسه، الان که شرایط تغییر هست کمی مسیرش رو در جهت رفاه مردم پیش ببرد. اما الان شبیه یه آتیش شده که هر لحظه بیشتر شعله میکشد. نمیدانم شرارههای این آتش ما را به کجا خواهد برد، فقط امیدوارم تبدیل به خاکستر نشویم. ققنوس خودش را به آتش میکشد و از خاکسترش ققنوسی دیگر متولد میشود، کاش پایان این آتش بازی شبیه سرنوشت ققنوس باشد. مامان بزرگم عادت داره وقتی ظرفها کثیف میشوند، فورا آنها را بشوید. تقریبا هرگز در خانه او ظرف کثیف پیدا نمیشود. این ایده رو چند شب هست دارم پیاده میکنم، حق نداری بخوابی تا وقتی ظرف کثیفی وجود دارد. شستن ظرفها به طور مداوم چند روزی هست که جزء روتین زندگیم شده است. مامانم عادت داره هر شب قبل خواب مسواک میزنه و این رو حتی توی مسافرت و مهمونی هم اجرا میکنه تحت هر شرایطی بهش پایبند هست. البته وقتی بچه بودم یه بار دندون درد شدید داشت و بعد از اون چنین تصمیمی گرفت که هر شب مسواک بزند و سالهاست که بهش پایبند هست. همیشه هم به من گیر میداد هر شب، خیلی شبها من از زیرش در میرفتم. الان چند شب هست، مسواک زدن شبانه به روتین زندگیم اضافه شده است. راستی حین فیلم دیدن ترکیبی از تخمه ژاپنی و تخمه کدو میخوردم. حس میکنم اونقدری که تخمه کدو و تخمه آفتابگردان به آدم حس خوب میده، تخمه ژاپنی و تخمه هندوانه این لذت رو ندارند. علاوه بر سختی شکستن طعم خود تخمهها جالب نیستند. یک هفته تعطیل هستیم، یک روزش رو بدون انجام هیچ کار خاص و مفیدی از دست دادم. امیدوارم بتونم بقیه تعطیلات رو کمی برنامهریزی کنم و به چیزهایی که روی کاغذ به عنوان پلن نوشتم، تا حدودی رسیدگی کنم. این زندگی یه جور روزمرگی هست برای زنده موندن و فرار از زندگی، حسم اینه باید یه دستاورد واقعی داشته باشم. این قدر در برابر زندگی منفعل نباشم. من نیز شبیه ایران حال خوبی ندارم و با این وجود رویای بازسازی روحم رو دارم. امروز که هیچ جوره دست و دلم به آشپزی نمیرفت و فقط یه چای گذاشتم، حس میکردم اگه این داستان ادامه پیدا کنه وارد فاز افسردگی میشوم. من قرص خوردم و فکر میکنم اشتباه کردم. یه ورژنی شبیه مانیا در من فعال شده که از ترس عواقبش با مصرف دارو خودم انرژیم رو پایین کشیدم. بیشتر هم به خاطر سر دردها بود. میترسیدم که سردرد باعث بشه مغزم اون قدر ضعیف بشه که دچار بیخوابی و حملات سایکوز بشم. گاهی با خودم میگم من بین خوردن دارو و نخوردن دارو همیشه انگار روی لبه تیغ راه میروم، گاهی به دست میآورم و گاهی از دست میدهم. حالت بهینه ایدهآلی نیست. وقتی دارو میخورم انگار بخشی از مغزم رو از دست میدهم. اگه دارو نخورم هم بخشی از مغزم رو از دست میدهم. اون ویروس لعنتی که فکر میکنم کرونا بود، چیزی شبیه کووید طولانی مدت هست، که انگار حس کرده کل ضعف بدن من مغزم هست و به اون حملهور شده، علت سردردها هم اون هست. وقتی قرص میخورم دیگه مغزم ضعف بدن من برای این ویروس نیست. اما با مصرف قرصها دیگه نمیتونم فکر کنم، تخیل داشته باشم، این جوری مغزم یه بخشی از فعالیتش رو از دست میده. شاید دوز دارو رو کم کنم، از این حالت الاکلنگی به تعادل برسونم. تعادل من رو یاد تعادل نش میاندازه، جان نش برای من همواره الهام بخش بوده است. شاید قدم اول این هست که باید مغزم رو متعادل کنم تا تعادل به زندگیم برگرده، هر وقت فکر میکنم متوجه میشوم که چه فشاری روی مغزم هست. شاید باید با اولین نشانه درد دست از فکر کردن بردارم. راستش فیلم دیدن من رو از این دنیا رها میکنه یه جورایی نجاتم میده برای چند ساعت منو با دنیایی دیگر روبرو میکند. شاید یک نوع خودمراقبتی و یه سیستم محافظ ناخودآگاه هست، خیلی نباید به خودم سخت بگیرم. باید قبل از هر چیزی مراقب سلامت بدنم باشم. ایران هم شبیه من آشفته است، باید از خودش در برابر جنگ داخلی و خارجی محافظت کند. عجیب اینکه خورشید من بهمن و رایزینگم لئو هست، برای ایران هم همین هست. شاید این سرنوشتهای مشابه به خاطر موقعیت سیارات باشد. هر چند آسترولوژی شبه علم هست و به آن چندان باور ندارم، اما گویی زندگی گاهی تاثیر میپذیرد.