فکر میکنم تو زندگی هر آدمی ممکنه این اتفاق بیفته و به این نقطه برسه که دیگران توی زندگیش کارکردی ندارند و قطع ارتباط گزینه مناسبی هست. من آدم تنهایی هستم و تنهایی رو پذیرفتم و مشکل وقتی پیش میاد که به دیگران اجازه میدی بخشی از تنهایی تو رو پوشش بدن. شاید چند هفته پیش بود که یه دوستی بهم زنگ زد پس از مدتهای طولانی و من ابتدا او را نشناختم چون حتی شمارهاش سیو نبود. قدری از مکالمه گذشت متوجه شدم کیست و شروع کرد داستان شکست عشقیاش را تعریف کردن. بعدها نیز چند بار زنگ زد. امروز نشستم در اکسل ساعاتی که با او مکالمه داشتم جمع زدم و به سی ساعت و نیم رسیدم. فکر کن سی ساعت پای حرفای تکراری و شکست عشقی یه آدم بشینی. کلی بهش مشاوره بدی که خودش رو کنترل کنه و آروم باشه. بعد وقتی ازش کمک میخوای توی یه زمینهای که تخصصش هست، درخواستت رو رد کنه. دلم میخواد این آدم رو برای همیشه از زندگیم خط بزنم. طوری که انگار هیچوقت وجود نداشته، حس میکنم به دوستی آدمهایی که انرژی منفی دارند و خوش قلب نیستند هیچ احتیاجی ندارم. میدونی آدمهایی که انرژی منفی دارند، روح تو میخورند و انرژیت رو میکشن. تو از باب خوبی بهترینها رو برای اونها فراهم میکنی اما آنها فکر میکنند این وطیفه تو بوده و زمانی که گذاشتی رایگان بوده، شاید آدم با یه ساعت درد و دل کردن یه دوست مشکلی نداشته باشه و حتی استقبال کنه بتونه دردی رو از کسی کم کنه، اما آدمهای ناسپاس پر از کینه و انرژی منفی رفته رفته آشفتگیهای خودشون رو وارد زندگی تو میکنند. یه جور نابهنجاری، یه جور گریز از برنامه و زندگی و حتی این ارتباطات به مرور نه تنها فایدهای نداره که روحت رو زخمی میکنه. یه آدم در درجه اول باید از خودش مراقبت کنه و کمک کردن به دیگران جایی اولویت داره که حداقل خودت آسیب نبینی.
امروز صبح توی مسیر داشتم به یه پادکست از بلومبرگ گوش میدادم. ریتم صحبت کردنش خیلی تند بود، هرچند اکثر لغات رو میفهمیدم و معنیش رو میدونستم. اما حس کردم نمیفهمم. از چت جی پی تی پرسیدم که گفت یه نیتیو اول مفهوم رو میگیره بعد به جزئیات توجه میکنه تو داری عکسش عمل میکنی. عجیب اینکه گوش دادن به اون پادکست به طرز عجیبی همه حرکات امروز من رو سریع کرده. از وقتی اومدم مدام روی کارم متمرکز هستم. تند حرف میزنم و تندتر فکر میکنم. حتی راجع به این مسئله هم با چت جی پی تی صبح کردم که من معمولا فارسی رو خیلی آروم حرف میزنم اما الان با گوش دادن به این پادکست تندتر حرف میزنم. مدل فکر کردن به فارسی و انگلیسی چقدر تفاوت داره و همینطور سرعت حرف زدن. من امروز اینقدر سریع کار کردم یه گوشه نشستم به خودم نگاه کردم. اولش از عملکرد خودم تعجب کردم. این سطح از رشد انفجاری رو از خودم انتظار داشتم. گویی یه ورژن دیگه دارم از خودم میبینم. برگشتم به عقبهای که ازش میام و ژنتیکی که دارم. متوجه شدم که ما اگه قرار بود مثلا یه روفرشی بشوریم. مامانم از یه هفته قبل برنامهریزی میکرد. بعد نصف روز رو درگیر شستن اون روفرشی بودیم. یه بار اسباب کشی داشتیم و قرار بود فرشها رو بشوریم. تصمیم بر این شد کف حیاط این کار رو انجام بدیم. من و بابام و خواهرم بودیم. شاید نزدیک به پنج تا فرش رو تو یه ساعت شستیم. خیلی عجیب بود سطح کار کردن با بابام و مامانم خیلی تفاوت داشت. من هم از یه ترکیب ژنی میام. اما از اونجایی که سکون رو دوست دارم همیشه تو ژن مامانم هستم. وقتی مجبور میشم و میرم سمت ژن بابام تازه متوجه میشم که چه تواناییهایی دارم. اینکه سریع یه کار رو جمع کنم و به سرعت کار کنم یا چند تا کار رو موازی پیش ببرم. شاید بیماری دو قطبی من هم از همین دو ترکیب ژنی میاد که عملا با هم خیلی متفاوت هستند. من همیشه حس میکردم حافظه ام رو از دست دادم. اما امروز عجیب بود که اکثر کلمات انگلیسی رو متوجه میشدم و معنیش رو بلد بودم. شاید بعد از دبیرستان و دانشگاه زبان تخصصی من یه کلمه هم انگلیسی نخوندم. این حجم از به خاطر سپاری حافظه رو دوست داشتم. البته چون پیش فرض من این بود به خاطر الکتروشوک حافظه ام به کل نابود شده و چیزی یادم نمیاد. من چون تنها بودم و با کسی تعامل نداشتم همیشه برداشتم از خودم نابودی کامل بود. اما الان میل دارم مثل ققنوسی که از میان آتش متولد میشود، خودم را آپگرید کنم. حتی تفاوت مصرف کردن و عدم مصرف دارو رو اولین بار از تعاملم با اطرافیان متوجه شدم. میدونی وقتی جرات میکنی و از حاشیه امنت خارج میشی، تازه متولد میشی. رشد کردن سخته، اینکه من ژن مامانم رو به سمت ژن بابام ببرم و شخصیتی که در مواجهه با همه چیز آروم و سر فرصت عمل کردن رو داره به یه شخصیت عملگرا تبدیل کنم. دلم میخواد این ژن رو تا ابد فعال نگه دارم.