The Conqueror Worm

The Conqueror Worm

Change changing places, Changes, Root yourself to the ground
The Conqueror Worm

The Conqueror Worm

Change changing places, Changes, Root yourself to the ground

کاغذ باطله

گویا ترامپ به نروژ پیام داده که من از هشت جنگ جلوگیری کردم و مرد صلح بودم. شما که بهم جایزه ندادین منم دیگه تعهدی به صلح ندارم. بحث گرینلند این روزها داغ هست. گویا در اثر گرم شدن هوا و ذوب یخ‌ها این جزیره داره جذابیت پیدا می‌کنه به لحاظ ذخایر معدنی و همچنین محلی برای تجارت در آینده می‌تونه باشه. ترامپ دوره قبل پیشنهاد خرید این جزیره رو به دانمارک داده بود که رد شده گویا، الان می‌خواد با حمله نظامی تصرف کنه. برای هر کشور عضو اتحادیه اروپا اگر با الحاق گرینلند به خاک آمریکا مخالف باشند، تعرفه ده درصدی لحاظ کرده است. اون زمان که ترامپ رئیس جمهور شد یکی از تریدرها گفت شما قرار هست تو این چهار سالی که ترامپ هست بیشترین زیان‌های عمر معامله‌گریتون رو داشته باشین. مثال از خودش زد که ترامپ در دوره قبل یه قرارداد با کشاورزهای اروپایی بست و ما بر اون اساس معامله کردیم. نیم ساعت بعد قبل اینکه سوار هواپیما بشه زد زیر قرارداد و ما رفتیم توی ضرر، خلاصه حواستون به سرمایه‌تون باشه. تو دوره‌هایی که واقعا دنبال می‌کردم می‌دیدم مثلا جلسه اوکراین و روسیه بود از دو روز قبل توییت می‌زد راجع به صلح بعد جلسه تشکیل می‌شد خروجی جلسه و چیزهایی که زلنسکی و پوتین می‌گفتن اصلا با حرف ترامپ نمی‌خوند. راجع به تعرفه چین و توافق توییت می‌زد یه وزیر از چین می‌گفت ما اصلا با این آقا حرف نزدیم. در مورد مذاکرات ایران هم یه طوری توییت می‌زد که انگار همه چی توافق شده است بعد خروجی یه چیز دیگه در می‌اومد. چند روز پیش توییت زد در حمایت از معترضان چند روز بعد  گفت خودم خودم را قانع کردم که حمله نکنم. برای ما که سر حرف‌های این آدم دلاری زیان کردیم، حرف عوض کردن‌های این آدم دیگه عادی شده. از اون روزی که تعرفه همه کشورها اعلام کرد، هر روز با یه کشوری داستان داره، فقط با انگلیس خوب بود که بهش کمترین تعرفه رو داد. الان سر قضیه گرینلند یه جورایی ناتو هم موجودیتش به خطر افتاده، البته چند ماه پیش ترامپ گفت ما داریم هزینه‌های ناتو رو می‌دهیم سهم اروپا کم هست و باید درصد بیشتری از هزینه‌ها رو بدن اگرنه خارج میشه. ترکیه و اسرائیل هم با هم تنش داشتند و هر دو عضو بودن. جالب این بود این وسط پزشکیان به ترکیه پیشنهاد داده بود نیروهامون می‌تونن با هم علیه اسرائیل بجنگن. فکر کن در این حد نمی‌دونست ترکیه عضو ناتو هست که همچین چیزی گفته بود. ذهن ایرانی همین هست محاسبه نمی‌کنه اطلاعات نداره و از روی احساس حرف می‌زنه. شریعتمداری تا یه چیزی میشه میگه تنگه هرمز رو می‌بندیم. بعد فکر کن این آدم نمی‌دونه اگه تنگه رو ببندن بیشتر از همه چین و کره و ژاپن متضرر میشن. بعد این‌ها با این دید که به آمریکا ضربه می‌زنیم قیمت نفت بالا میره همچین حرفی می‌زنن. حالا مگه چند درصد نفت آمریکا از اون منطقه تامین میشه کمتر از ده درصد، ایرانی فکر نمی‌کنه مطالعه نمی‌کنه فقط حرف می‌زنه. حمزه رحیم صفوی می‌گفت توی یه جلسه محرمانه خیلی جدی گفتن آمریکا در حال فروپاشی هست، روسیه درگیر اواکراین هست، اروپا پیر شده، چین هم درگیر خودش هست. ما میشم ابر قدرت جهان و تو اون جلسه کسی نخندیده به این حرف‌ها بلکه مبنای تصمیم‌گیری شده این حرف، یعنی شما تصور کن اونی که توی جلسه هست در این حد مطالعه نکرده که بگه جی دی پی آمریکا رنک یک دنیا با جی دی پی ایران که رنک سی و چهار هست چقدر اختلاف داره، آیا سی و چهار توان رقابت با یک دارد. حتی ژاپن که چهار هست خودش رو درگیر رقابت نمی‌کنه چون فاصله‌اش خیلی زیاد هست با آمریکا، کل کشورهای آسیا و استرالیا بذاری روی هم میشه یه آمریکا، واقعا چی فکر کردین که می‌تونین رقابت کنین. من تی وی ندارم. با تلوبیون گفتم بیست و سی ببینم، چی میگن. می‌گفت تو رشت چهارصدتا مغازه آتیش زدن. بعد فکر کن روزی که مغازه‌ها تو تهران تعطیل بود، من فرداش به همکارم گفتم نمی‌دونم چرا تو محله ما مغازه‌ها اکثرا بسته و تعداد کمی باز بودن. گفت مغازه‌هایی که باز بودن توی بازار آتیش زدن، از ترس همه بستن. شما فکر کن مغازه آتیش بزنی بعد ماشین آتش نشانی هم آتیش بزنی که نتونه خاموشش کنه. باور کن مغز ایرانی این‌قدر دقیق کار نمی‌کنه. یا میگن دراگ زده طرف رفته اعتراض کرده، مصرف روانگردان باعث میشه طرف تو دادگاه بگه من تو حالت عادی نبودم و توی مجازات بهش تخفیف بدن. این حجم از فکر کردن و دوراندیشی از یه ایرانی برنمیاد. ایرانی محاسبه نمی‌کنه فکر نمی‌کنه. میگه ترامپ گفته حمایت می‌کنم، ما یه روز تو خیابون باشیم فردا دیگه همه چی تغییر کرده. اما یهودی‌ها شما تصور کن بیش از نیمی از جوایز نوبل رو در اختیار دارند. این‌ها راجع به همه چی مطالعه می‌کنند. یه بار توی یوتیوب یه ویدیو دیدم راجع به ایران، مثلا چهار همسری رو یه جوری می‌گفت که اگه من ایرانی نبودم فکر می‌کردم تو ایران هر مردی چهارتا زن داره، بعد دیدم کسی که اون کانال رو ساخته محتوای فارسی تولید می‌کنه ولی به نظر نمیاد ایرانی باشد. مثلا راجع به مراکش و کازابلانکا ویدیو گذاشته بود. بعدها متوجه شدم اسرائیل کلی تو اون منطقه ملک و املاک خریده و اونجا رو بهشت دنیا معرفی کرده بود. اکونومیست هم یه جهانی از اعداد میده هر ساله قشنگ معلوم هست همه دنیا رو هر سال پایش میکنه که همچین اطلاعاتی رو به روز میده. اون‌ها قانون همه کشورها رو می‌خونن. حتی دقت کنید سال تشکیل ناتو و سال تشکیل اسرائیل یه سال اختلاف داره، اون‌ها برای محافظت از خودشون با سرمایه کشورهای دیگه برای خودشون چتری از امنیت ساختن. برای نمونه تو یه شرکتی کار می‌کنم که بیست‌تا نیرو داره چند ساله اونجام یه بار مدیرعامل رو دیدم تو این مدت یه دقیقه هم باهاش حرف نزدم‌. دسترسی به مدیرعامل تو یه شرکت کوچک برای کارمند سخت هست. بگن خونه همکارت کجاست نمی‌دونم. بعد ببین اون‌ها چه پلنی می‌چینن که خونه مقامات ایران رو میدونن کجا هست، کدوم طبقه، کدوم واحد انگار که همیشه اونجا بودن. اون‌ها خیلی مطالعه و بررسی می‌کنند تا به هدفشون برسند، اما توی ایران طرف میره چیزی که تو اینترنت هست دانلود می‌کنه میگه اطلاعات جمع کردم. به لحاظ مدل ذهنی و مدل فکر کردن ما خیلی با هم فاصله داریم. اون‌ها فوق پیشرفته هستند و ما خیلی ساده هستیم. بارها مقامات گفتن ما وسط مذاکره بودیم ما رو غافلگیر کردن و حمله کردند. من اخبار رو از منابع خارجی می‌گیرم. خود نتانیاهو یک ماه قبل حمله تو نشست هولوکاست گفته بود من کاری به ترامپ ندارم و ازش اجازه نمی‌گیرم به ایران حمله می‌کنم. من یادمه اون موقع به این رسیدم این‌ها چه مذاکره بکنند چه نکنند اسرائیل حمله می‌کنه. فردای اون روز همه سهامم رو فروختم. یه ماه بعد حمله کرد. وقتی فرصت شصت روزه تموم شد. بعد تو ایران فرمانده در عالی‌ترین سطح نظامی میگه ما غافلگیر شدیم ما خبر نداشتیم. در این حد اخبار واضح رو دنبال نمی‌کنند. یه خبری میشه تو منابع بین‌المللی می‌بینی بعد چند روز یه کانال توی تلگرام می‌گذارد، بعد میگن بازار سر این بهم ریخت و من این مدلیم که اینکه خبر چند روز پیش بود. من خودمم اخبار رو همیشه دنبال نمی‌کنم فقط هر موقع ترید می‌کنم اخبار رو دقیق دنبال می‌کنم چه داخلی و چه خارجی، هر جا ترید کنم تو اون بازه خبرهای اونجا رو لحظه‌ای دارم. اما اگر پول نداشته باشم و ترید نکنم در حالت عادی اصلا اخبار نمی‌بینم و خبر چک نمی‌کنم. روزی که هنیه رو ترور کردن رفتم شرکت اصلا خبر نداشتم. وقتی ترید نمی‌کنم واضح‌ترین اخبار رو هم در جریان نیستم. آدم معتاد به اخباری نیستم وقتی میرم سراغ اخبار که بهش نیاز داشته باشم. تو سوشال مدیا هم کانالی عضو نمیشم که ذهنم با اخبار و محتوای بیهوده مدام پر بشه، بیشتر مواقع بی‌اطلاع هستم. پروست توی در جست‌وجوی زمان از دست رفته در تعجب هست که مردم روزنامه می‌خونن و کتاب نمی‌خونن. یه چیزی شبیه تیتر روزنامه امروز کاغذ باطله فرداست. این مدت نه نت داشتم که بگم به خاطر ترید که همین طوری ببینم اوضاع از چه قرار هست و نداشتن سرگرمی خبرها رو دنبال کردم. واقعا ذهن آدم پر از اطلاعاتی میشه که کلی انرژی می‌گیره، باید یه نظمی بدم به زندگیم و فقط مواقع ضروری اخبار رو پیگیری کنم.

التماس تفکر

چند وقت پیش یه دختر کوچولوی کثیف تو میدان ولی‌عصر چسبید بهم و گفت خاله واسم غذا می‌خری، یه نگاهی بهش کردم و گفتم گم شو آشغال. خشم رو توی چهره اون دختر دیدم. سال هشتاد و نه با یه دوستی قدم می‌زدم و بچه‌ای درخواست کرد ازش خوراکی بخریم و دوستم ازش نخرید. بعدش به من گفت اگه ازش می‌خریدم یعنی اون رو تایید می‌کردم که به این سبک زندگی عادت کنه و ادامه بده. اون باید نادیده گرفته بشه تا یاد بگیره این سبک زندگی درست نیست که بهش عادت کنه. از دیدگاهش خیلی خوشم اومد. پس از اون من هم به هیچ کودکی کمک نکردم و اون برخوردم که باعث شد خشم رو تو چهره دخترک ببینم، یه جورایی امید داشتم که جایی ته ذهنش روشن بشه که این سبک زندگی درست نیست. دیشب یه ویدیو می‌دیدم راجع به اینکه هفتاد درصد مساحت زمین‌های کشاورزی در آمریکا صرف خوراک دام میشه و گاو‌ها در فرآیند جویدن گاز متان رو وارد جو می‌کنند که از سی او دو خیلی خطرناک‌تر هست. ته ویدیو به این نتیجه رسید که مردم باید خوردن گوشت قرمز رو متوقف کنند و به گوشت سفید روی بیارن به خاطر پیامدهای زیست محیطی که مصرف این محصول داره. صبح که منتظر بی‌آرتی بودم دیدم آسمون پر از دود و آلودگی هست. یادم افتاد چند روز پیش به دوستی گفتم من با به آتش کشیدن اتوبوس و ماشین آتش‌نشانی مخالف هستم. به دو دلیل تصور کن همین فردا شما پیروز بشی فردای پیروزی ماشین آتش نشانی لازم نداری؟ دوم اینکه هوای تهران به اندازه کافی آلوده هست، چرا با آتش سوزی آلوده‌ترش می‌کنی. حداقل اون آدمی که تو اعتراضات قبلی سطل آشغال آتیش می‌زد آسیب جدی به اموالی که قابل استفاده بود وارد نمی‌کرد، هر چند اون هم هوا رو آلوده‌تر می‌کرد. یه گاو داره توی یه مزرعه غذا می‌خوره، در این تصویر هیچ خشونتی نیست. اما افرادی در دنیا هستند که طبق تحقیقات به این رسیدن که گازهایی که در اثر جویدن تولید میشه هوا رو داره آلوده می‌کنه. دنیا داره به این سمت میره که از محیط زیست حفاظت کنه و خشونت کمتر رو تجربه کنه. خیلی از افراد در برابر اینکه محصولات آرایشی در مراحل اولیه تست حیوانی داره، دارند اعتراض می‌کنند. یعنی دنیا داره به چه سمتی میره و ما به چه سمتی، چرا باید کسی که فکر نمی‌کنه رو تایید کنم. اگر تایید نکنم برچسب می‌زنند بهم. یادم هست وقتی انتخابات بود اومدم شرکت بهم گفتن به کی رای دادی گفتم من رای ندادم. برای دور دوم  همکارانم یه هفته رو مخ من بودند که به پزشکیان رای بده. برای که صداشون رو متوقف کنم و خودم رو از فشارشون خلاص کنم گفتم باشه. فردای انتخابات که اومدم شرکت گفتن رای دادی گفتم آره به پزشکیان، توی یه مدرسه نزدیک خونمون و دیگه سکوت کردم. واقعیت این بود که من اصلا رای نداده بودم. من فقط دو بار در زندگیم رای دادم یکی برای خبرگان به دستغیب و یکی هم سال هشتاد و هشت به میرحسین، یه هفته بعدش تو نماز جمعه فرمودن که نظر من به نظر ایشان نزدیک‌تر است و احمدی‌نژاد رو تایید کردند. خود همون احمدی‌نژاد هم فردای انتخابات بهمون گفت خس و خاشاک. من همون موقع قلبم شکست که بهم گفتن خس و خاشاک و گفتن نظر من به نظر ایشان نزدیک‌تر هست. شناسنامه‌ام رو عوض کردم که اون دو تا مهر که شبیه لکه ننگ بود ازش پاک کنم. با خودم عهد کردم که هرگز در هیچ انتخاباتی شرکت نکنم. آن موقع دلم شکسته بود از اینکه فردای انتخابات من از دید آن‌ها محترم شمرده نشدم. بعدها که بیشتر فکر کردم دیدم از اساس با رای دادن هم مشکل دارم. چون شخصی هیچ قدرتی ندارد و من با رای  خود به او قدرتی دادم که در مسندی بنشیند و او به عنوان نماینده من ممکن است کارهایی انجام دهد که هیچ کدام با عقاید من سازگار نباشد. پس از همان اول تاییدش نکنم و به او قدرت ندهم. از اینکه عده‌ای همکار به خودش جرات میده یه هفته من رو تحت فشار بذاره و به مدیران شرکت هم حتی بگن که فلانی رای نداده یه جورایی خوشم نمیاد. الان توی وبلاگ خودم با همون آدم‌ها روبرو شدم. من از خشونت بدم میاد، چرا باید خشونت تو رو تایید کنم. چرا من رو تحت فشار میذاری و برچسب میزنی و دهانت رو به ناسزا باز می‌کنی. مردم می‌گفتن شاه چادر از سر مردم تو خیابان برمیداره، همون مردم چند دهه بعد با گشت ارشادی درگیر بودند که به زور می‌خواست حجاب داشته باشند. حالا این مردم اگه به قدرت برسند احتمالا چادری تو خیابون ببین ریز ریز می‌کنند. شاه خلاف عقیده مردم، می‌خواست همه مدرن باشند، اینا خلاف عقیده مردم می‌خوان معتقد باشند، در آینده می‌خوان بگن آدم دین‌دار حق زندگی ندارد. یه لحظه به نفس داستان فکر کن، همه یه جور دیکتاتور هستن که می‌خوان بگن لطفا شبیه من باش. باید شبیه من باشی اگرنه خونت رو می‌ریزم. چرا همه آدم‌ها با تفاوت‌هایی که دارند کنار هم پذیرفته نمیشن. چرا فکر نمی‌کنید هر شخصی با هر عقیده‌ای محترم هست. همشون به یک اندازه متحجر هستند. اول انقلاب یه جوری هر مخالفی رو حذف کردند. حالا هم اینا همونن دوباره مخالفان رو حذف می‌کنند. شبیه یه دور باطل که می‌چرخیم. چرا هر آدمی با هر فکر و هر عقیده‌ای و هر پوششی محترم نیست. چرا همه آدم‌ها رو باید بندازین توی دو تا دسته تا خودتون رو راحت کنید. چرا وقتی یه چیزی رو می‌خواین در ورژن ایده‌آل و بهتر نمی‌خواین. مشکل من با این مردم اینه که فکر نمی‌کنند اما دهانشان همواره باز است. همیشه همین بودن، یه روز گفتن مرگ بر مصدق، یه روز درود بر مصدق. یه روز مرگ بر شاه یه روز درود بر شاه، چرا این‌ها یه بار فکر نمی‌کنند که حزب باد نباشند و از خودشان رای و نظر و عقیده داشته باشند. چرا مثل طوطی حرف‌های بقیه رو تکرار می‌کنند. تو کتاب دختر پرتقال میگه، هیچ دو پرتقالی شبیه هم نیست، هیچ دو تخم‌مرغی شبیه هم نیست. اما مردم میگن همه پرتقال‌ها شبیه هم هستند، همه تخم‌مرغ‌ها شبیه هم هستن. تا خودشون رو از فکر کردن راحت کنند. راحت به همه برچسب نزنین و همه رو توی دو تا دسته نندازین، قبلش کمی فکر کنید. البته خشونت و خشم باعث میشه مردم عقلشون رو از دست بدن. سیر اعتراضات رو بررسی کنی از راهپیمایی سکوت بعد چند سال رسیده به آتیش زدن ماشین آتش‌نشانی متوجه میشی چقدر خشم زیاد هست. آدم خشن منطقی نیست و فکر نمی‌کنه. نتیجه رفتارش هم میشه اینکه جامعه رو تا ابد تو یه لوپ می‌اندازه، برای که از لوپ دربیاین هر چیزی رو با ذهن خودتون کمی سبک سنگین کنید. شاید در آینده نسلی داشتیم که به جای خشونت هر جایی مسیر اندیشه رو باز می‌کرد. آدمی که اندیشه می‌کنه ذهنش پتانسیل خواسته‌های بهتر رو داره و آدم خشن تو یه باتلاق همیشه گیر می‌افته. خشونت رو رها کنید و در مسیر عقلانیت اندیشه کنید. شاید سریع‌تر به نتیجه برسید که در نهایت چه می‌خواهید. 

آشفتگی اوضاع

نیمه شب از خواب پریدم، دیگه نتونستم بخوابم به خاطر کابوس‌هایی که دیده بودم. لپ تاپ شرکت رو تعطیلات آورده بودم خونه که یه سری کار انجام بدم که فرصت نشد. لپ‌تاپ خیلی سنگین بود و من با مترو و بی‌آرتی و پیاده همین‌طوری با خودم کشون کشون بردم شرکت. وزنش باعث شد یه جورایی تحلیل برم، آخه کیف خودم و یه نایلون که توش ظرف غذا و شارژ هم بود همراهم بود. تو اون شلوغی مترو با این همه وسیله ایستادم و تکان‌های قطار که هر آن تو رو به سمتی پرتاب می‌کنه. امروز صبح جلسه داشتیم که تشکیل نشد. اندکی در نت چرخیدم.  گزارش ریسک رو برای یکی از مدیران شرکت‌های فرعی آماده کردم. سر دردم از دیروز کش پیدا کرده و همچنان هست. با این تفاوت که کمر درد و درد بدن ناشی از پریود هم اضافه شده بود. حس می‌کردم بدنم کاملا خشک شده، اما همین که امروز با این حجم از درد سر کار رفتم واقعا به نظرم خوب بود. نباید از خودم توقع زیادی داشته باشم. یه نون بربری گرفتم و با سالاد الویه‌ای که از قبل تو یخچال بود، خوردم. الان چای دارچین گذاشتم و منتظرم درست بشه. صبح که رفتم شرکت همکاران داشتند راجع به وقایع اخیر و تعداد کشته‌ها و مبالغی که در ازای تحویل جسد میدن حرف میزدند. اصلا کشش حرفاشون رو نداشتم. گفتن پنجاه هزار نفر جانشون رو از دست دادند. حساب کردم اگر جمعیت رو نود میلیون در نظر بگیریم. انگار از هر هزار و هشتصد نفر یه نفر جانش رو از دست داده، اگه سی میلیون خانوار سه نفره در نظر بگیریم انگار که از هر ششصد خانواده یه خانواده عزادار هست از این جریان، بعد از همکاران می‌پرسیدم تعداد کل نیروهای مسلح شامل ارتش، سپاه، نیروی انتظامی و بسیج چقدر هست می‌خواستم به یه تخمینی برسم که به لحاظ عددی هر نیرو توان کشتن چند نفر رو داره، که به نتیجه نرسیدم. فکر کن از صبح یه بحثی راه انداختن که حکومت عوض میشه. یکی از آقایون می‌گفت دیگه صبح نمی‌تونین این جوری بیاین، منظورش این بود باید کلی زمان بذاری واسه استایل کردن مو و این داستان‌ها، که من اصلا گوش نمی‌دادم. چون سرگرم محاسبه اعداد بودم که ببینم این تعدادی که تو خیابون بودن آیا واقعا توان تغییر حاکمیت رو دارند. به نظرم خیلی تعداد کم هست. چند وقت پیش دولت آمریکا تعطیل بود و عملا نمی‌توانست به کارکنانش حقوق بدهد. بعد جنگ واقعا هزینه دارد. سان تزو توی هنر جنگ میگه هر مملکتی می‌خواد وارد جنگ بشه باید برای هفت سال آذوقه داشته باشه، بعد تو کشور ما که این‌قدر بحران داریم بعضا کالای اساسی در مواقعی نایاب میشه چطور می‌تونه ذخایر برای بلندمدت دوام داشته باشه، یا توی آمریکا با این وضعیت اقتصادی که آمارها میگن هر آمریکایی باید دو تا شغل داشته باشه تا از پس هزینه‌هاش بربیاد آیا مردم می‌پذیرن که دولت وارد جنگ بشه و دچار کسری بودجه بشه و مردم آمریکا هزینه جنگ رو بدن. یه تحلیل می‌خوندم خیلی دقیق یادم نیست اعدادش رو ولی یه آمریکایی باید مدت طولانی کار می‌کرد که توان خرید یه واحد از شاخص داوجونز رو داشته باشه. این‌قدر آمار اشتغال ناامید کننده بود که توی یه تحلیل گفتن ترامپ مثل کشوری شبیه ترکیه رفتار کرده که رئیس اداره آمار رو برکنار کرده، بعدش هم فدرال را دائما تحت فشار گذاشت تا نرخ بهره کاهش پیدا کنه، به این امید که وضعیت اشتغال بهتر بشه و بیشتر غول‌های تکنولوژی چقدر تعدیل نیرو داشتند. با این اوضاع نابه‌سامانی که هر دو کشور دارند، چیزی شبیه دیوانگی هست وارد جنگ شدن. یه تحلیل هم از رابرت مالی می‌خوندم راجع به شکست آمریکا در عراق و افغانستان و اینکه که گفته بود سیاست اعمال زور در کشورهای خاورمیانه جواب نمیده و آمریکا بابت اشتباهاتش خیلی هزینه داده، البته الان در ارتباط با ایران رابرت مالی سمت نداره و بعد از اون چند نفر حتی جابه‌جا شدن. با این چیزهایی که من تو ذهنم مرور می‌کنم بعید می‌دونم جنگ رخ بده و اون موجی که تو جامعه هست برای تغییر و فراخوان به نتیجه‌ای برسه. ولی می‌دونی فرسایشی شده و هر روز انگار این بحث هست، گویی یه چیزی هست که راحت هست و همین فردا اتفاق می‌افته. یه بحث دیگه هم هست کالا برگ و خریدهای مردم که همکارم می‌گفت کالا برگ ثبت‌نام کرده و واسش اعمال شده، من کالا برگ ندارم. ولی این روزها میرم تو مغازه مردمی رو می‌بینم که با کالابرگ خرید می‌کنند و فروشنده‌ها وقتی می‌بینن خرید می‌کنی و کالا برگ نداری کلی ذوق می‌کنند. گویا برای کالا برگ یه سری محدودیت دارن روی تعداد کالاها، ولی فکر کنم زین پس با این طرح یه روزهایی در ماه پیک خرید میشه. اخیرا یه بار رفتم شهروند مردم مثل مور و ملخ ریخته بودن واسه خرید روغن، حالا شهروند در حالت عادی به غایت خلوت هست. همین حس رو تو مغازه‌های دیگه هم می‌بینم. راستی کالا برگ چطوری هست با اون پول فقط باید یه سری کالای خاص بخرند و چیز دیگه‌ای نمیشه خرید. چندان در جریان جزئیات نیستم. حسم بهش این‌طوری هست که مردم با خوشحالی میرن فروشگاه خرید می‌کنند و من یه کم ناراحتم که یه چیزی همه دارند ولی من ندارم. چای آماده شد و من همچنان با کمر درد و سر درد درگیرم. یه لحظه دیدم گوگل کار می‌کنه خوشحال شدم ولی هیچ سایتی باز نمی‌کنه. حتی فیلترشکن‌ها هم کار نمی‌کنند. امیدوارم دوباره روزهایی برسه که چت جی‌پی تی و یوتیوب داشته باشم. 

سردرد کذایی

سر درد شدیدی دارم. صبح بد از خواب بیدار شدم. نمی‌دونم همسایه داره چیکار می‌کنه اما سر و صدای زیادی میاد. صداهایی شبیه کوبیدن آهن، صدای دریل، صدای تخلیه وسایل با شدت زیاد و یه عالمه صدای ناخوشایند دیگه، این‌قدر اذیتم می‌کنه که رفتم تو حیاط فکر می‌کنم واسه خونه کناری باشه این صداها ولی جراتش رو نداشتم برم تذکر بدم. گفتم طرف رو حتی نمی‌شناسم و ندیدم، برم چی بگم. حالا مگه دست برمیداره. این‌قدر اذیت شدم یه جا اومدم لعن و نفرین کنم که پس از کلمه الهی مکث کردم. می‌دونی با خودم میگم حیف کلام تو نباشه که دهانت به نفرین باز بشه. بدین سان سعی کردم صداهای گوش خراش رو به عنوان پس زمینه امروز بپذیرم. یه چای گذاشتم. الان توی لیوان ریختم و منتظرم قدری حرارتش پایین بیاد. حوصله آشپزی نداشتم، بدین سان به یه غذای ساده مثل دال عدس روی آوردم. الان در حال پختن هست. گاهی یه ورژن از من فعال هست که مدام غذای تکراری می‌خوره و باهاش خوشحال هستم. یه وقت‌هایی هم ورژنی از من فعال میشه که دوست داره چیزهای جدید رو امتحان کنه. هفته پیش چایوت گرفتم. می‌دونستم می‌تونم خام یا آب‌پز یا سرخ شده بخورم. یه کوچولو خام تست کردم و از اون‌جایی که حس آشپزی نداشتم، آب‌پز کردم. در همین حالت بدون هیچ طعم‌دهنده‌ای با قاشق خوردم. گویی فقط می‌خواستم طعم یونیک چایوت رو تجربه کنم. یه مدل کدوی مکزیکی هست، دیگه یوتیوب نداشتم که سرچ کنم معمولا چطوری طبخ میشه. خودمم حوصله آشپزی و خلاقیت نشون دادن از خودم نداشتم. یه جورایی در پایین‌ترین سطح از انرژی خودم قرار دارم. این جور مواقع نباید از خودم انتظاری داشته باشم، فقط باید کمی زمان بدم تا حالم بهتر بشه. فکر می‌کنم حرارت چای زیادی پایین اومده، کمی شهد خرما بهش اضافه کردم که طعمش رو تغییر بده، فکر کنم توانش رو داشت کمی حالم رو بهتر کنه. دلم می‌خواد کمی خودم رو از این آشفتگی بکشم بیرون، اما سردرد نمیذاره خیلی به خودم مسلط باشم. همون بد بیدار شدن اول صبح روزم رو به فنا داد. یه سر درد که کش پیدا کرده و به این سادگی من رو رها نمی‌کنه، ترجیح میدم یه استامینوفن و ایبو پروفن بخورم شاید بهتر شدم. در این لحظه از زمان اون‌قدر به لحاظ روحی قوی نیستم که بگم درد رو تحمل می‌کنم و به دارو نیازی نیست.

بوی زندگی

دارم سعی می‌کنم در این دوران پر التهاب چنگ بیندازم به رگه‌هایی که مرا به شاهراه زندگی وصل کند. امروز که به خانه بازمی‌گشتم بعضی چهره‌ها به غایت غمگین بودند. حتی فردی را دیدم که چیزی نمانده بود اشک بریزد. چطور می‌توانیم در فضایی که هیچ کس شور زندگی ندارد، غم و ناامیدی در جامعه جریان دارد و مردم از نبود اینترنت کلافه هستند، دوام بیاوریم. من گاهی از آپارات یا نماشا فیلم می‌بینم، حتی میشه دانلود کرد. مدتی بود چای رو ترک کرده بودم، دوباره بهش روی آوردم. امشب آشپزی کردم. روزهای قبل موزیک و مطالعه کردن هم بهم امید می‌داد. اما امشب با یادآوری چهره‌های غمگین مردم انگار زندگی لذتش رو از دست داده، یه جوری روحم ناآرام هست. شاید با نوشتن، با فیلم دیدن یا یه چای باید خودم رو به ریتم زندگی برگردونم. راستش سعی می‌کنم با نبود اینترنت کنار بیام. برای هر چیزی جایگزینی پیدا کنم و در همین وب‌سایت‌های فارسی برای خودم سرگرمی ایجاد کنم. راستش من بیشتر اوقات گوشی دستمه، حتی موقع غذا خوردن، اما روزی بوده که گوشیم رو خونه جا گذاشتم و اون روز بدون گوشی دوام آوردم. حتی موقع چک کردن حساب به پیامک بانکی نیاز داشتم، خیلی ساده گذشتم و بی‌خیال شدم. اون روز تو موقعیت‌های بسیاری بودم که گوشی رو لازم داشتم و هر بار نبودش توی صورتم می‌خورد. رفته رفته کنار اومدم. روزهای اول خیلی ناراحت بودم که چت جی پی تی ندارم. اما الان کنار اومدم، حداقل اینه بیشتر فکر می‌کنم. اینکه به هر چیزی نیاز دارم ورژن فارسی رو پیدا می‌کنم و تلاش می‌کنم که خودم رو با شرایط تطبیق بدم، دوست دارم. یه جور تلاش برای بقا، اینکه بتونی تو این شرایط با حداقل‌هایی که داری نیازهات رو پوشش بدی. باید روحم رو ترمیم کنم. شاید کتاب‌هایی که تو کتابخونه دارم بتونن روحم رو تغذیه کنند. خصوصا ادبیات داستانی یه فضایی که آدم رو برای لحظه‌ای از این دنیا جدا کنه. تازگی‌ها با فیلم دیدن هم همچین احساسی دارم. امروز یه جوری رو مرز هشدار بودم دلم می‌خواست برم هات چاکلت بگیرم ولی به خودم گفتم دیوانه شدی دختر، خوردن همین چای هم به خاطر کافئین مجاز نیست. امروز از کنار مغازه پروتئینی سر کوچه رد شدم، یه لحظه به خودم افتخار کردم. آخه قبلا همیشه اونجا در حال خرید سوسیس و ژامبون بودم. سال پیش که داروها رو کنار گذاشتم یکی از شروط برای ادامه زندگی بدون دارو حذف سوسیس و ژامبون بود. من در دوره‌ای حتی پیتزا نمی‌خوردم. الان واقعا مصرف این محصولات کم شده، شاید در حد چند ماه یک بار آن هم از سر هوس، من مسیر تغذیه‌ام را به ناچار تحت فشار بیماری به سمت تغذیه سالم بردم. شاید بتوان گفت وقتی به راهی که پیمودم نگاه می‌کنم به خودم افتخار می‌کنم. امشب دال عدس درست کردم. باورت میشه یه غذای ساده، سالم و مقوی که در زمان کوتاه آماده میشه و تو رو سیر نگه می‌داره، از اینکه از بی‌غذایی ژامبون نمی‌خورم مثل گذشته واقعا خوشحالم. دلم می‌خواد تو دوره‌ای که اینترنت نداریم، یه جوری از زمانم بهینه استفاده کنم که وقتی برمی‌گردم خودم رو مانیتور می‌کنم. با خودم بگم دختر تو چندتا کتاب خوندی، در حالی که اگر اینترنت داشتی احتمالا تو یوتیوب می‌چرخیدی. دوست دارم از دل رنج‌ها رنگ زندگی رو پیدا کنم و روحم رو آروم کنم.

مسئله فراخوان

امروز که رسیدم به شرکت، همکاران گفتند که کل این هفته رو مدیرعامل اولتیماتوم داده که ساعت دو همه شرکت رو ترک کنند. من دو روز گذشته همون حوالی ساعت دو شرکت رو ترک کردم. در حالت عادی واقعا تو شرکت بند نمیشم. یه کارمندی هستم که هر روز دیرتر از همه میرم و زودتر از همه شرکت رو ترک می‌کنم. گویا همکارانی که بیهوده می‌مانند جهت اضافه‌کاری بهشون برخورده بود. دیروز همکارم می‌گفت ساعت شش فراخوان هست و فردا هم ساعت دو فراخوان حکومتی هست. حالا فکر کن شب برای من پیام این فراخوان ساعت دو اومد. با خودم فکر می‌کردم اون از کجا اطلاعات داشته، در خانه نیست که تلویزیون داشته باشد. سایت‌های داخلی هم فراخوان ساعت شش را پوشش نمی‌دهند. که امروز گفت از همکاران دیگر شنیده است. امروز نیز می‌گفت که یکی از همکاران گفته است که فراخوان امروز را می‌رود و به خودش و خانمش وعده داده شده که نفری پنجاه میلیون تومان برای شرکت در فراخوان بگیرند. الان به همکارم میگم، میگه چرت میگه پنج میلیون هم نمیدن. یکی دیگه از همکاران می‌گفت به من ده میلیون هم بدن میرم ولی این چرت میگه شخصیتش این طوری هست که هزار تومان هم بدهند می‌روند. بچه بودم از پدربزرگم می‌شنیدم این‌هایی که میرن راهپیمایی بهشون پول میدن راستش باورم نمی‌شد. الان بعد از این همه سال دارم می‌بینم چیزی که در کودکی باور نمی‌کردم. من گفتم شرکت در هیچ فراخوانی منطقی نیست، شما اون سمت شرکت کنید ترس جونتون رو دارین، این سمت شرکت کنید شرافتمندانه نیست، با این خون‌هایی که ریخته شده است. همکارم گفت نمی‌دونم کی خون کی رو ریخته، ولی با چیزهایی که میگن گویا نیروهای مسلح هم کشته شدند. حالا این وسط در این بحث‌ها مدیرم همکارم رو صدا زد که جلو بچه حرف نزنین. به علت تعطیلی مدارس بچه رو آورده سرکار با خودش بعد فکر کن همین بچه آزادی بیان رو محدود کرده است، تو محیطی که بهش تعلق ندارد برای دیگران چارچوب رفتاری تعیین می‌کند. من خودم از خشونت متنفرم. این جور اتفاقاتی که می‌افته همه پست و استوری میذارن رو اصلا دنبال نمی‌کنم. در تمام عمرم یه فیلم از اعتراضات ندیدم که بگم دانلود کنم ببینم تو تلگرام چی گذاشتند. تا حد امکان از پلتفرم‌هایی که مردم در آن هستند دوری می‌کنم. می‌دانید کلا تو زندگیم با خشونت مخالف هستم. به نظرم زندگی باید عاری از هر گونه خشونتی باشد. همکارم میگه معترضین مغازه‌هایی که باز بودن آتیش زدن. با اطلاعاتی که می‌گیرم حس می‌کنم معترضین رو درک نمی‌کنم. مردم دارند به مردم آسیب می‌زنند. چند روز پیش واقعا به این فکر می‌کردم که اون افرادی که برنج در هوا پاشیدند. عده‌ای گفتند اینا شرافت داشتند که برنج را ندزدیده و به خانه نبرده‌اند با فقری که داشته‌اند. من با خودم فکر کردم بالاخره اون برنج یه مالک داشته اینکه شما اموال دیگران رو تلف کنید و آسیب بزنید خودش محل بحث هست. کی به شما اجازه داده که برنج دیگران را بردارید. چیزی که مالک آن نیستین بدون اجازه بردارین. من فکر می‌کنم که نه معترضین پایبند به اصول اخلاقی هستند و نه حاکمیت، در نبرد آدم‌های بی‌اخلاق واکنش من بی‌تفاوتی و در تیم هیچ کس نبودن است. به هر روی مردم به افزایش قیمت‌ها اعتراض داشتند. عده‌ای شجاعت داشتند که به خیابان رفتند. اینکه عده‌ای با شرکت در فراخوان حاکمیت را تایید کنند باز هم به لحاظ اخلاقی مسئله دارد. نمی‌توانم طرف هیچ کدام بایستم. چون رگه‌هایی از بی‌اخلاقی در هر دو برخورد مسئله است. ما باید قبل از هر چیزی به بعد اخلاقی ماجرا فکر کنیم. تصور کن اون سلبریتی که میلیونی فالوور دارد. با یک استوری مردم را تحریک کند. جوانی به خیابان بیاید و جانش را از دست بدهد. آیا اون پیامد کارش را به لحاظ اخلاقی رصد می‌کند. آیا لحظه‌ای در خلوت خود فکر می‌کند که من هم در این بحران مقصر هستم. اگر خون جوانی ریخته شده من به عنوان تحریک کننده نقش داشته‌ام. آیا در نهان خود این‌گونه می‌اندیشد؟ می‌دانید هر سمت ماجرا باشید باید هزینه‌های بسیار دهید، که کمترین آن بی‌اخلاقی است. از طرفی حاکمیت با حمله به ونزوئلا در تنگنای مالی بسیار قرار گرفته، آیا با مردم صادق است که به آن‌ها توضیح دهد که دیگر توان حمایت از مردم در قالب ارز ترجیحی ندارد. ترامپ با حمله به ونزوئلا و تحریم‌ها در این وضعیت نابه‌سامان اقتصادی ما مقصر است. اما مردمی هستند که برای فارسی حرف زدن او غش و ضعف می‌روند و فکر می‌کنند ناجی زندگی آن‌هاست. مگر سیاست‌های او باعث تغییر عقیده حاکمیت شده و تحت این فشارها به میز مذاکره بازگشتند. این‌ها نیز می‌گویند اینکه دیکته کنید و ما قبول کنیم مذاکره نمی‌شود. می‌دانید در این وضعیت همه مقصر هستند. هم عوامل داخل و هم عوامل خارج، هیچ کس شایسته آن نیست که کسی طرفش بایستد و از او حمایت کند. همه تاریکی‌هایی با خود دارند که در شکل‌گیری این وضعیت مقصر هستند. مامان بزرگم همیشه این جور مواقع می‌گفت باید رها کنیم. نه این واسه من آورده‌ای داره و نه اون، باید زندگی خود را بچسبیم. من از هر بعدی که فکر می‌کنم واقعا به همین میرسم که باید زندگی خودم را در بهترین حالت ممکن مدیریت کنم. در این برهه از تاریخ موضع من یک بی‌طرف مطلق و یک مشاهده‌گر حساس با اندکی احساس و منطق که ظریف به اخلاقیات است، خواهد ماند. 

خیابان آرام

دیروز پس از تموم شدن کارم از شرکت بیرون اومدم. قدری در شهروند چرخیدم و  بدون هیچ خریدی بیرون آمدم. یک دفعه به سرم زد بروم ولی‌عصر و کارم را انجام دهم. در مسیر به شهر کتاب رفتم و دنبال نوک اتود رنگی می‌گشتم که هفت دهم بود، من دنبال پنج دهم بودم که پیدا نکردم. بعد به ولی‌عصر رسیدم مغازه‌ها یکی در میان تعطیل بود. خیابان عاری از مامور بود. حتی تعداد رهگذران اندک بود. خلوت خیابان خاطره دوران جنگ را تداعی می‌کرد. وضعیت خیابان در بلوار کشاورز، انقلاب و تهرانپارس نیز شبیه ولی عصر بود. مترو نیز خلوت بود. گویا همه مردم به این جمع‌بندی رسیده بودند که بهتر است در خانه بمانند. بعد از انجام دادن کارم خودم را به یک موچی تیرامیسو دعوت کردم. پس از پیاده روی‌های فراوان نزدیک میدان پاستور خودم را به یک پیتزا یونانی دعوت کردم. این‌قدر انتظار کشیدن برای غذا سخت بود که دلم می‌خواست بلند شوم و میز را ترک کنم. گویی اصلا حوصله انتظار کشیدن را نداشتم. یاد ایده مک دونالد افتادم که وقتی مشتری سفارش میده تا زمانی که تحویل می‌گیره سی ثانیه طول میکشه و این واقعا عالیه. به خانه رسیدم، چقدر پاهایم درد می‌کرد به خاطر پیاده‌روی‌های مداوم و بی‌جان در رختخواب افتادم.

اینترنت ملی

بالاخره حجم اتفاقات اخیر به قدری گسترده شد که اینترنت را ازدست دادیم. حتی سیستم پیامک کار نمی‌کند. خطوط تلفن را نیز تا حدودی از دست دادیم. تفسیر من از این اتفاق بدین سان است که در وضعیت قرمز قرار داریم. در دوران جنگ این حجم از قطعی را در سیستم ارتباطات نداشتیم. برداشت من از قطع سرویس پیامکی این است که ممکن است حتی بیم آن داشته باشند که کسی در سیستم نفوذی باشد و پیامک‌هایی خلاف عقیده حاکمیت به مردم ارسال کند، چیزی شبیه توطئه‌ای برای کودتا  که ممکن است تهدید جدی باشد. اوضاع تا حد زیادی از کنترل خارج شده، شاید مدت طولانی دسترسی به اینترنت نداشته باشیم. من دیگر هیچ نظری ندارم و فقط یک مشاهده‌گر هستم. چه اهمیتی دارد من چه عقیده‌ای داشته باشم. شما هر عقیده‌ای داشته باشید، افرادی پیدا می‌شوند که با شما مخالف باشند. حتی اگر گوشه‌ای در سکوت نشسته باشید و علاقه‌مند باشید که به مسالمت آمیزترین شکل ممکن شرایط بحرانی را در اسکیل زندگی خودتان مدیریت کنید، ممکن است عده‌ای با شما کار داشته باشند. امروز کمی زودتر تعطیل می‌شویم تا به شلوغی‌ها برخورد نکنیم. تصمیم دارم با بی‌آرتی و اتوبوس به خانه بروم که حتی درگیر شلوغی مترو نشوم. امروز مدت زمان طولانی منتظر بی‌آرتی ماندم. راستش تعداد مردمی که در اتوبوس و بی‌آرتی هستند شاید اندازه یک واگن مترو بشود. اما احتمال شلوغی در اتوبوس و بی‌آرتی کمتر از مترو هست. الان وارد مرحله‌ای شدیم که حتی اگر بیرون هم کار داشته باشیم نباید در خیابان باشیم. چون خیابان خطرناک است و خانه امن است. من امروز واقعا باید بروم ولیعصر و آن‌جا کار دارم. اما مجبورم به خانه بروم. چون از اینکه در خیابان باشم در زمان و مکان نادرست و قربانی خشونت شوم، سخت می‌ترسم. ترجیح می‌دهم کمی صبر کنم و کارم را بعدا انجام بدهم. من شخصا از خیابان پر التهاب می‌ترسم و ترجیحم این است که در خانه بمانم. تنها دغدغه‌ام این است که پس از تمام شدن تایم کاری سریعا خودم را به خانه برسانم.

خشم عمومی

در روزهای اخیر در مترو و سوشال مدیا و شرکت و حتی دایره دوستان راجع به افزایش قیمت‌ها بسیار شنیده‌ام. روح و روانم به هم ریخته، نه برای افزایش قیمت‌ها که این به نظرم اتفاق جدیدی نیست. ما همواره با این اتفاقات روبرو بوده‌ایم و تازگی ندارد. مگر در آن بازه‌ای که دلار از هزارتومان شد دو هزار تومان افزایش صد در صدی نداشت. الان دلار از صد هزارتومان بشود دویست هزارتومان همان افزایش صد در صدی را داریم. اما فاصله هزار تا دو هزار، هزار تومان است. فاصله صد هزار تا دویست هزار، صد هزار تومان شاید بزرگی این اعداد وحشت را زیاد می‌کند. در حالی که اگر درصدی بخواهیم لحاظ کنیم از ابتدای سال کمتر از پنجاه درصد است. آن روزی که بنزین از هزارتومان شد سه هزار تومان شبیه یک شوک بود. افزایش دویست درصدی که الان مشابه آن را در روغن داریم تجربه می‌کنیم. آیا آن روز افرادی به خیابان نیامدند و امروز هم داستان همین است. نتیجه آن به خیابان آمدن‌ها باعث بازگشت قیمت نشد و فقط خانواده‌ها هزینه دادند و از آن طرف مردم هم مجبور به پذیرش قیمت شدند. عده‌ای طرح نه به کالا برگ راه انداخته‌اند. شما تصور می‌کنید فقط ماجرای ادغام تالارها و عرضه و تقاضا بر اساس قیمت واقعی در حال شکل‌گیری است و هدف دولت تک نرخی کردن و حذف رانت است. چون دیگر توانش را ندارد، با نخواستن کالا برگ توسط شما آیا این بازگشت به قیمت قبل میسر است. دولت چیزی در چنته ندارد و توان حمایت هم مثل سابق ندارد. نخواستن کالا برگ توسط شما فقط باعث می‌شود عده‌ای حقیقتا فقیر در دهک‌های پایین از اندک قطره‌ای که می‌تواند دریا باشد در زندگی آن‌ها محروم شوند. حتی اگر امروز در فروشگاهی روغن با قیمت قبل پیدا شود، شما چندتایی بخرید. در بهترین حالت چند ماه در امان هستید. پس از آن ناچارا با قیمت‌های جدید مجبور به خرید هستید. می‌دانید زندگی شما مدتی با نخواستن روغن سیف است و به ناگاه با دیدن قیمت‌های جدید دچار تلاطم می‌شود. منتها زمانش کمی فرق دارد. با لگ زمانی شما تغییرات قیمتی را به اراده خود تغییر می‌دهید که دیرتر احساس کنید. شاید در این لگ زمانی باز هم افزایش قیمت وجود داشته باشد و شما با امواج متلاطم‌تری روبرو شوید. شما با آمدن در خیابان زندگی را از دست می‌دهید. شاید کسی بگوید ما چیزی برای از دست دادن نداریم. ولی آیا افزایش قیمت شایسته آن است که به خاطر آن خانواده‌ای عزیزش را از دست بدهد و دچار داغ نبود یکی از اعضا یا در بند بودنش باشد. دنبال وکیل و دادگاه و سند باشد و کلی هزینه را به خود تحمیل کند. در قدم اول شما کالاها را گران می‌خرید اما اگر درگیر اعتراض شوید و با دیگران از آن صحبت کنید در مرحله‌ی اول دچار خشم عمومی می‌شوید. احساس ادامه دادن برای زندگی در شما می‌میرد. مدام افسرده هستید و مقصر این وضعیت دیگران هستند. چنان خشم گسترده می‌شود که به کف خیابان می‌آیند و در اولین اقدام همه مردم اینترنت را از دست می‌دهند. عده‌ای کسب و کارشان وابسته به اینترنت است و آن را از دست می‌دهند. کل جامعه دچار خشم عمومی می‌شود. جامعه امروز ما نود میلیون آدم خشمگین در حال انفجار دارد که همه از خشم یکدیگر تغذیه می‌کنند. فردا پزشک با افزایش هزینه بیماری را برای درمان به مشقت می‌اندازد. هر کسی در هر صنفی به دنبال مطالبه حق خود از دیگران است و مردم یکدیگر را تا می‌توانند می‌چاپند. فضای همدلی از جامعه رخت برمی‌بندد و مردم فقط بر بقای خود می‌اندیشند و اگر از این تندباد جان سالم به در ببرند یقینا احساس می‌کنند قهرمان هستند. غافل از اینکه عده‌ای در این بین در طلب یک وعده غذا زندگی را از دست می‌دهند. فقرا بیشتر در فقر فرو می‌روند و خواسته‌هایشان به وسعت آسمان تنگ می‌گردد و در مرداب می‌افتد، در آن مرداب نیلوفر آبی نمی‌روید. آن‌جا لجن‌زار است. کسی برای آدم‌هایی که روز به روز فقیرتر می‌شود گویی برنامه‌ای ندارد. این خود حقیقتا خاستگاه جرم و جنایت است. بارها شده افرادی در خیابان به من می‌گویند مراقب باش گوشی‌ات را ندزدن. شاید صدها نفر در خیابان تا به حال به من تذکر داده‌اند. حتی یک بار همکارم از کنارم رد شد و گوشی را از دستم کشید و بهم گفت ببین چه راحت می‌تونن ازت بدزدن. حال آن‌که من همیشه قبل از خرید گوشی به این فکر می‌کنم که من با مترو و اتوبوس و پیاده رفت‌وآمد می‌کنم با توجه به نیازم به تردد در سطح شهر و اینکه یک گوشی میان‌رده اندروید تمام نیازهای من را پوشش می‌دهد و زیاد هم اهل عکس گرفتن نیستم. بدین سان همواره به این فکر می‌کنم که گوشی من قیمتی ندارد که یک دزد بخواهد به خاطر آن خود را به زحمت بیندازد. فکر کنید روزی برسد که کسی جواهر یا ماشین لوکس دارد نتواند در سطح شهر از آن استفاده کند. بدین سان لذت زندگی از آدمی که برخوردار هست نیز گرفته می‌شود. من راستش در حال حاضر راه‌حلی ندارم و حتی به راه‌حل فکر نکرده‌ام. اما فکر می‌کنم سکوت کردن، گذر کردن، پذیرفتن و به دنبال چاره بودن با انرژی مثبت بیشتر جواب می‌دهد تا خشم عمومی و عصیان در خیابان که هزینه‌ای زیاد دارد و نتیجه‌ای بس نافرجام و این بی‌فرجامی‌ها رفته رفته آدمی را ناامید می‌کند. در سال هشتاد و هشت فکر می‌کردم با آمدن مردمی که در جست‌وجوی رایشان بودند به خیابان همه چیز حل می‌شوند. همان موقع متوجه شدم که آن مردم از دیدگاه حاکمیت نه تنها عقیده‌شان محترم نیست که جانشان نیز ارزشی ندارد. برای کسی که جان من برایش ارزشی ندارد چرا باید خود را به خاک و خون بکشم که عقیده‌اش را تغییر دهم. به من یک بار شانس زندگی کردن هدیه داده شده، چرا با این فکر که ممکن است در راه وطن قهرمان شوم، زندگی را از خود بگیرم. یک زمانی مردم برای شهدا ارزش قائل بودند و اکنون همان مردم شاید از شهدا متنفر باشند. چون آن ارزشی که عده‌ای جانشان را برای آن دادند اکنون برای مردم فاقد ارزش است. اکنون در بهترین حالت که کسی قهرمان شود تا مدتی در ذهن مردم ماندگار شود. کسی چه می‌داند در نتیجه تغییرات زمانه جنگیدن آن‌ها فاقد ارزش شود. مگر آن مردمی که سال پنجاه و هفت انقلاب کردند، پس از گذشتن نیم‌قرن برای کسی ارزشی دارند. کاش همه حواسمان به خودمان و زندگی خودمان باشد تا آرمان‌هایی که نتیجه‌اش در ابهام است.

دست شستن

فکر می‌کنم تو زندگی هر آدمی ممکنه این اتفاق بیفته و به این نقطه برسه که دیگران توی زندگیش کارکردی ندارند و قطع ارتباط گزینه مناسبی هست. من آدم تنهایی هستم و تنهایی رو پذیرفتم و مشکل وقتی پیش میاد که به دیگران اجازه میدی بخشی از تنهایی تو رو پوشش بدن. شاید چند هفته پیش بود که یه دوستی بهم زنگ زد پس از مدت‌های طولانی و من ابتدا او را نشناختم چون حتی شماره‌اش سیو نبود. قدری از مکالمه گذشت متوجه شدم کیست و شروع کرد داستان شکست عشقی‌اش را تعریف کردن. بعدها نیز چند بار زنگ زد. امروز نشستم در اکسل ساعاتی که با او مکالمه داشتم جمع زدم و به سی ساعت و نیم رسیدم. فکر کن سی ساعت پای حرفای تکراری و شکست عشقی یه آدم بشینی.  کلی بهش مشاوره بدی که خودش رو کنترل کنه و آروم باشه. بعد وقتی ازش کمک می‌خوای توی یه زمینه‌ای که تخصصش هست، درخواستت رو رد کنه. دلم می‌خواد این آدم رو برای همیشه از زندگیم خط بزنم. طوری که انگار هیچ‌وقت وجود نداشته، حس می‌کنم به دوستی آدم‌هایی که انرژی منفی دارند و خوش قلب نیستند هیچ احتیاجی ندارم. می‌دونی آدم‌هایی که انرژی منفی دارند، روح تو می‌خورند و انرژیت رو می‌کشن. تو از باب خوبی بهترین‌ها رو برای اون‌ها فراهم می‌کنی اما آن‌ها فکر می‌کنند این وطیفه تو بوده و زمانی که گذاشتی رایگان بوده، شاید آدم با یه ساعت درد و دل کردن یه دوست مشکلی نداشته باشه و حتی استقبال کنه بتونه دردی رو از کسی کم کنه، اما آدم‌های ناسپاس پر از کینه و انرژی منفی رفته رفته آشفتگی‌های خودشون رو وارد زندگی تو می‌کنند. یه جور نابهنجاری، یه جور گریز از برنامه و زندگی و حتی این ارتباطات به مرور نه تنها فایده‌ای نداره که روحت رو زخمی می‌کنه. یه آدم در درجه اول باید از خودش مراقبت کنه و کمک کردن به دیگران جایی اولویت داره که حداقل خودت آسیب نبینی.