The Conqueror Worm

The Conqueror Worm

Change changing places, Changes, Root yourself to the ground
The Conqueror Worm

The Conqueror Worm

Change changing places, Changes, Root yourself to the ground

ماجرای پرفنازین

سه‌شنبه صبح که بیدار شدم، تمام بدنم درد می‌کرد. کمردرد شدیدی داشتم و توان برخاستن از رختخواب و آماده شدن را نداشتم. پس از چند ساعت تلاش برای برخاستن از رختخواب و ناکامی‌های فراوان بالاخره به مدیرم پیام دادم و شرح واقعه دادم برای اینکه مرخصی روزانه بگیرم. حوالی ساعت سه بود که زن‌دایی‌ام پیام داد و آدرس منزل را می‌خواست. گفت دارویی دارد که فقط به آدرس تهران می‌فرستند. من نیز آدرس شرکت را دادم و توضیح دادم که بیشتر اوقات خانه نیستم. گفت شماره تلفن تهران را می‌خواهد. شماره شرکت را دادم. شب قبل مادرم گفته بودم که دایی مریض شده است و مدتی است سر کار نمی‌رود. تصورم این بود که احتمالا دارو را برای دایی می‌خواهد. بعدا متوجه شدم دارو را برای خودش می‌خواهد. گفتم بالاخره کسی بر اساس امیدی که به من داشته درخواست کمک کرده، شایسته نیست او را از خود ناامید کنم. پس از مدتی گویا موفق به دریافت دارو نشده بود. از سایتی که می‌خواست دارو را بگیرد. آدرس سایت را داد و پروسه را به من محول کرد. به او گفتم اطراف خانه‌ام داروخانه زیاد است. با آن حال که آن روز شرکت نرفته بودم، تصمیم گرفتم از خانه خارج شوم در حالی که غذا روی گاز بود. متوجه شدم در حسابم آن‌قدری پول نیست که به جست‌وجوی دارو بپردازم. از دوستی پول قرض گرفتم. آن روز دو ساعت هجده داروخانه اطراف خانه را سر زدم. حتی به داروخانه هلال احمر نیز رفتم. فقط یک داروخانه دو ورق پرفنازین چهار میلی‌گرم آزاد به من داد. نسخه دوازده ورق بود. با بدنی کوفته که داشت منهدم می‌شد از شدت درد، به خانه بازگشتم. خوشبختانه غذایم نسوخته بود. فردای آن روز بعد از کارم به آدرس سایتی که داده بود و در ونک بود، رفتم.  با یک ساختمان مسکونی مواجه شدم. حتی زنگ زدم و کسی جواب نداد. آن اطراف به ده داروخانه سر زدم و یکی از آن‌ها دو ورق پرفنازین آزاد بهم داد. پس از جست‌وجوی بیست و هشت داروخانه در دو روز متوالی چهار ورق پرفنازین داشتم. با بدنی کوفته سوار اتوبوس شدم. پس از رسیدن به مسیری که دوباره باید اتوبوس عوض می‌کردم. یک داروخانه در مسیر بود که به آن هم سر زدم و نداشت. وقتی به نزدیک خانه رسیدم، متوجه شدم یک داروخانه چند کوچه آن طرف‌تر است که باید سر بزنم. با آن حال خسته مسیری را پیاده رفتم. داروخانه مدتی بود که تعطیل شده بود. با کمک سایت دارویاب متوجه شدم که یک داروخانه در رباط کریم داروی مورد نظر را دارد. صبح روز بعد با یکی از دوستان از طریق مترو و تاکسی به رباط کریم رفتیم. نسخه موردنظر تامین شد. علاوه بر آن سه جعبه هم آزاد گرفتیم. کمی در رباط کریم چرخیدم تا غروب آن را تماشا کنیم و به تهران بازگردیم. در آنجا نیز هر داروخانه‌ای دیدیم باز هم پرفنازین جستجو کردیم. یک داروخانه سه ورق پرفنازین دو میلی‌گرم به ما داد. به تهران بازگشتیم. حالم چندان مساعد نبود بدن درد داشتم. دوستم پیشنهاد داد که به خانه آن‌ها بروم. من که در خود نمی‌دیدم بتوانم خود را با آن حال به خانه برسانم پذیرفتم. نزدیک خانه آن‌ها به داروخانه رفتم و داروهای خودم که همراهم نبود را مجدد گرفتم که شب بدون دارو نمانم. آن شب در حال فیلم دیدن تا حوالی صبح بیدار بودیم و ظهر روز بعد از خواب بیدار شدیم. از آن‌جایی که شب قبل لباس‌هایم را آن‌جا شسته بودم و خشک نشده بود. تا عصر باید منتظر می‌ماندم تا لباس‌ها خشک شود که بتوانم دوباره بپوشم. دوستم گفت بمان فردا صبح با هم می‌رویم. من که به خاطر بی‌حالی که داشتم در خود نمی‌دیدم به خانه بروم قبول کردم. گویا هراس داشتم از به خانه رفتن. پریود بودم و کثیف بودم دلم می‌خواست به حمام بروم. از او خواستم با من بیاید تا جایی نزدیک خانه‌اش لباس بگیرم. برای خرید لباس پول کافی نداشتم و ناچارا از دوستم پول قرض گرفتم. همین که لباس خریدیم و به خانه بازگشتیم چنان حالم بد شد که نای حمام رفتن نداشتم. بدنم خالی کرده بود و نمی‌تونستم درست نفس بکشم. با بخور و دمنوش و عدسی کمی حالم بهتر شد. سپس حمام نرفته خوابیدم. امروز نیز مرخصی ساعتی گرفتم و رفتم داروها را پست کردم. داشتم به این فکر می‌کردم که در ابتدا قصد کمک داشتم. فکر می‌کردم اگر کسی به دارویی نیاز دارد و سی سال است آن را مصرف می‌کند. حتما برای حال پایداری که الان دارد تلاش بسیاری کرده و در نبود دارو آرامش زندگی خود و اطرافیانش به هم نریزد. من دیگری را دیدم و نیت کمک داشتم. اما خودم را ندیدم. من بیمار بودم و در رنج و سختی با جسمی رنجور کشان کشان داروخانه‌ها را در جستجوی پرفنازین می‌گشتم. از دو نفر پول قرض گرفتم. چهار روز از زندگی‌ام در حاشیه این جست‌وجوها برای خودم نبود. گویی تمام زندگی تعطیل شده بود. امروز مرخصی ساعتی گرفتم. حتی برای گرفتن پول دارو هم تعارف کردم و شماره کارت ندادم. امروز هم هزینه پست را دادم. داشتم به این فکر می‌کردم که من نیت کمک به دیگری داشتم اما گویی خود را ندیدم. از طرفی به خود دلداری می‌دهم و می‌گویم کمی بزرگ فکر کن و یاد آن خاطره‌ای می‌افتم که دوستی می‌گفت برای یک کودک کار در خیابان غذا خرید و او غذایش را با گربه‌ها تقسیم کرد. چیزی که قند در دلش آب کرده بود بزرگی آن کودک بود که در حالی که خود غذا نداشت. حاضر بود غذایش را با گربه‌ها شریک شود. 

شوق آفتابگردان‌ها

امروز در حد چند دقیقه‌ی محدود گذرم به خیابان انقلاب افتاد. گل‌فروشی دیدم که آفتابگردان می‌فروخت. با دیدن آفتابگردان‌ها نگاهم روی آن‌ها متوقف شد. چقدر زیبا بودند و من را سر ذوق می‌آوردند. دلم می‌خواست چند شاخه آفتابگردان بخرم، اما چون باید به شرکت برمی‌گشتم، چندان خرید آفتابگردان عاقلانه نبود. اما دلم را پیش آفتابگردان‌ها جا گذاشتم. امروز صبح وقتی در بی‌آرتی بودم با نگاهم خورشید را همراهی می‌کردم. چقدر دلم می‌خواد زیر آفتاب بخوابم. حرارت و گرمای خورشید را با پوست تنم حس کنم. با دیدن زردی برگ درختان احساس می‌کنم بخشی از پاییز را از دست داده‌ام. باورم نمی‌شود، مهرماه تمام شد و من حتی یک بار در خیابان قدم نزدم. همیشه سریع به خانه رفتم، بدنم کشش پیاده‌روی نداشت. احساس ضعف می‌کردم. چند وقت پیش یک ولاگ می‌دیدم که بلاگر محبوبم با خرید چند ماگ نارنجی به استقبال پاییز رفته بود و ویترین ماگ‌هایش را با ماگ‌های پاییزی پر کرد تا به استقبال پاییز برود. من نیز به خودم قول دادم ماگ پاییزی بگیرم برای استقبال از پاییز، اما به خاطر حال نامناسبم گویی دغدغه داشتن ماگ پاییزی به دست فراموشی سپرده شد. چقدر دلم می‌خواهد این پاییز را زندگی کنم. بخشی از پاییز را ازدست داده‌ام، اما دلم نمی‌خواهد باقی پاییز را از دست بدهم. شاید فقط از پاییز میوه‌هایی همچون نارنگی، پرتقال و خرمالو را تجربه کردم. همچنین سبزیجاتی چون کدو حلوایی، چغندر، شلغم و ترب سیاه را امتحان کردم. مربای زرشک و ترشی زالزالک نیز درست کردم. فکر می‌کنم در بخش خوراکی‌ها حسرت پاییزی من کمتر است. دلم یک لباس پاییزی هم می‌خواهد. کاش پاییز به اندازه تمام روزهایی که از دست دادم کش بیاید و بتوانم نهایت لذت ممکن را از این فصل زیبا ببرم.

نشانه‌های بهبودی

پس از ناامیدی از پزشکان، تصمیم به خود درمانی گرفتم. از آن‌جایی که احساس می‌کنم غذاها به خاطر طبیعی بودن، بیشتر به بدن کمک می‌کنند. سعی کردم با بیماری‌ام شبیه یک ویروس سرماخوردگی رفتار کنم. دو هفته‌ای می‌شود که هر شب شلغم می‌خورم. از مدت‌ها قبل نیز صبح‌ها سیب می‌خورم. چند بار آش گندم درست کردم. به علاوه هر شب بخور اکالیپتوس میدم. همچنان داروها رو استفاده می‌کنم. سعی می‌کنم غذایم به لحاظ ارزش غذایی در سطح مطلوبی باشد. بیش از یک ماه می‌شود از ماسک استفاده می‌کنم. لباس گرم می‌پوشم. در یک ماه اخیر تقریبا همیشه جوراب پوشیدم به جز مواقعی که در حمام بوده‌ام. بیشتر مواقع نیز از کلاه استفاده می‌کنم. دمنوش‌های متنوعی را امتحان کردم. می‌دانید قبلا یک نان بربری می‌خوردم به سرفه شدید می‌افتادم. حتی روزهایی بود که نان نخوردم و چند باری نان گرفتم کپک زد و بیرون انداختم. خوردن نان به شدت آزارم می‌داد. متوجه شدم چنان بدنم درگیر بیماری است که به کربوهیدرات و افزایش قند خون فورا واکنش نشان می‌دهد. حتی خوردن لبنیات نیز باعث می‌شد درد شدیدتری رو تجربه کنم. یه روزهایی بود هیچی نمی‌تونستم بخورم. آش گندم تا حدی توانست بهم در بحران بدون نان زندگی کردن کمک کند. به شاخص گلیسمی حساس شده بودم. حتی یک بار نان جو صد در صد گرفتم اما آن هم باعث می‌شد سرفه‌هایم تشدید شود. خلاصه چند هفته در بحران بدون نان زیستن سعی کردم زنده بمانم. رفته رفته بدنم تا حدی قدرت خویش را بازیافت. حتی از سمنو برای کمک به بازیافتن نیروی بدنم کمک گرفتم. الان کمی بهتر شده‌ام. حداقل می‌توانم یک نان را چند روز بخورم و کپک نمی‌زند. آن قدرها هم از خوردن نان به سرفه نمی‌افتم. اما تا حدودی حواسم هست که در مصرف کربوهیدرات و لبنیات به شدت محتاط باشم. به لطف تلاش‌ها و مراقبت ها تا حدودی نسبت به قبل بهترم. اما حال خوبم به تار مویی بند است. هنوز هم با خوردن نان به سرفه می‌افتم، فقط شدتش نسبت به قبل کمتر است گویی زنگ خطر همچنان در حالت هشدار است. خیلی با احتیاط و مراقبت شدید با بدنم رفتار می‌کنم. مثل یک بیمار همچنان اصول مراقبتی را رعایت می‌کنم. ولی می‌خوام انرژی مثبت بدم راجع به سلامتی و کمی ترس رو از خودم دور کنم، اجازه بدم کورتیزول در مقام ضد التهاب به وظیفه اش رسیدگی کنه تا بخواد مدام در اثر استرس فعال باشه. تهش اینه می‌میرم دیگه، حداقل الان رو آرامش داشته باشم.

دکتر عفونی

آخرین تیر خلاص بر پیکر بی‌جانم مراجعه به متخصص بیماری‌های عفونی بود. به این امید که این بیماری ریشه‌کن شود. اکسیژن خونم نود و هشت بود. سینوس‌ها رو هم چک کردند گفتند عفونت نداری. خلاصه بی‌توجه به شرح حال من داروهایی دادند که در آن هیچ ردی از آنتی بیوتیک نبود. من به گریه افتادم که به شرح حال من توجه نکرد و یک اسپری از آن‌هایی که برای بیماران آسم تجویز می‌شود، به من داد. در برابر گریه‌ها و اعتراضم نسخه را پاره کرد و لیستی از آنتی بیوتیک برایم نوشت تا راحت شوم. من نسبت به بدن خودم آگاهی کامل دارم و می‌شناسمش و او به تخصص خود و استاد دانشگاه بودنش تکیه داشت، می‌گفت بوی وایتکس می‌شنوی سرفه‌ات می‌گیره اینو میدم که حساسیت نداشته باشی. از اینکه این جنگ یک ماهه من با کووید به حساسیت به وایتکس تعبیر کرد، سخت بر آشفتم. عصبانی‌تر از قبل که این چه وضعش است، من از سر درد و آسیب مغزی چقدر برای او گفتم حتی یک داروی مرتبط نداد. خلاصه من بعد از پنج بار دکتر رفتن از تمام پزشکان قطع امید کردم. به نیروی درونی خود باز می‌گردم و خودم از درون باز شروع به ساختن بدنی می‌کنم که چیزی از آن باقی نمانده است.

بیماری مداوم

بیماری من خیلی کش پیدا کرد و هنوز هم بهبودی حاصل نشده است. فکر می‌کنم درگیر یک کووید طولانی‌مدت شده‌ام. چون دردهای عجیب غریبی را به طور مداوم تجربه می‌کردم. مشکلات گوارشی، اسهال، تب و لرز، سرفه‌های خشک، کلیه درد، درد شدید در ناحیه کبد، استخوان درد، سر درد، کمر درد، ضعف جسمی، فشار خون پایین، بی‌حالی، حس از بین رفتن سلول‌های مغز و نخاع را تجربه کردم. سه بار دکتر رفتم و هر سه بار سرم با آمپول‌های متفاوت تجویز شد. داروهای اندکی دادند. خودم به طور خودجوش مقداری آنتی‌بیوتیک و ویتامین نیز مصرف کردم. تجربه عجیبی در برخورد با غذا‌ها داشتم. به خاطر مشکل گوارشی ماست پروبیوتیک می‌خوردم. اما به دلیل ماست موجود در سیستم گوارشی کل بدنم سرد می‌شد و سردرد داشتم. البته سیستم گوارشی چندان مشکلی نداشت، مشکل از جایی شروع شد که دکتر برای اسید معده دارویی تجویز کرد و آن دارو کل سیستم گوارش را نابود کرد. به طوری که آب می‌خوردم سریعا مجبور به دفع آن بودم. خلاصه نزدیک پنج روز در تلاش بودم تا این بحران گوارش را حل کنم. دو روز سر کار نرفتم و تعطیلات آخر هفته نیز باعث شد استراحت کنم. اما توان بدنی من به شدت تحلیل رفته است. دیگر به پیاده‌روی نمی‌روم. حتی مسیرهای کوتاه هم توانش را ندارم. امروز اصلا نمی‌توانستم در مترو بایستم. گویی بدنم هیچ توان نداشت. میل به غذا خوردن ندارم و به زور ترشی و خیارشور غذای اندکی می‌خورم. برای به دست آوردن سلامتی به طور مداوم تلاش می‌کنم. هر روز یک درد از یک گوشه بدن پدیدار می‌شود و گویی در یک جنگ نابرابر با بیماری قرار دارم. برای سرفه دکتر یک شربت داد، با وجود تمام شدن شربت هنوز هم سرفه می‌کنم. بیماری برای من هیچ توانی نگذاشته، دیگر از زندگی دست شسته‌ام. هر روز که می‌گذرد منتظرم امروز روز آخر باشد و ندایی در درونم می‌گوید نمی‌خواهم بمیرم. شبیه یک بیمار در حال مرگ که با هر درمان احساس بهبودی می‌کند و پس از مدتی دوباره نشانه‌های بیماری پدیدار می‌شود و این‌قدر جنگیدن در برابر بیماری ادامه یافته که دیگر نه ذهنم کار می‌کند و نه حتی توانش را دارم. یک روز سرم زدم آن موقع فشارم هفت بود، بعد دوباره به خاطر کولر بدنم سردرد شد و از حال رفتم. دوباره سرم زدم و آن موقع فشارم هفت و نیم بود. آن روز هفت آمپول در سرم‌ها بودند. این‌قدر بدنم سرد است که شب‌ها با دو پتو می‌خوابم و باز هم می‌لرزم. روزها مدام لباس گرم به تن دارم. خوردن بیشتر غذاها آزارم می‌دهد. به توصیه دکترها چای را کاملا ترک کرده‌ام. این همه از خودم مراقبت کردم، اما هنوز بیمارم و نمی‌دانم این رنج بالاخره کی تمام خواهد شد. مواقعی بوده که از بهبودی خوشحال شدم. اما چند ساعت بعد با نشانه‌های بیماری ناامید شده‌ام. کاش می‌شد برای چند روز مداوم احساس بهبودی را تجربه کنم و فکر کنم دوباره به زندگی بازگشته‌ام.

آشفته بازار

چند روزی می‌شود دردهای جسمی بر من حادث شده، روز جمعه سر درد شدید را تجربه کردم. این درد با درد گوش و دندان همراه بود. در روزهای بعد آبریزش بینی و درد شدید در قفسه سینه داشتم. مرتب آنتی بیوتیک مصرف کردم. درد همچنان آزارم می‌دهد. هر چه جستجو کردم ریشه این درد چیست، متوجه شدم که من یک استرس شدید را تجربه کردم و تاثیر آن استرس باعث شده اگر عفونت خفیفی در بدنم هست با ضعیف شدن سیستم دفاعی بیشتر نمود کند. ابتدا هر چیزی در موبایلم به من استرس می‌داد را پاک کردم. چند کانال خبری تلگرامی و چند اپلیکشن و بیشتر مواقع نتم را خاموش می‌کنم. اخبار را مطلقا دنبال نمی‌کنم و قیمت‌ها را چک نمی‌کنم. حتی اپلیکیشن‌هایی که با آن‌ها خوابم را رصد می‌کردم و یک شوک راجع به وضعیت سلامتی‌ام می‌داد را پاک کردم. به نظرم وحشت و نگرانی‌هایم را دو چندان می‌کرد. عملکرد مالی و سرمایه‌گذاری از آغاز امسال به شدت ضعیف بوده است. طوری که گویی اصلا کار نکرده‌ام. اندک حقوقم دریافتی‌ام را در بازار از دست داده‌ام. من نگران پول نیستم، پول بالاخره باز می‌گردد. اما سلامتی و ریتم زندگی‌ام بهم ریخته است. طوری زندگی‌ام در همه  ابعاد آشفته شده است که حس می‌کنم باید با تلاش بیشتری آن را سر و سامان دهم. چند روز پیش یکی از همکاران به پتوس‌های روی میزمان اشاره کرد و پرسید جریان چیست همه گل‌ها حالشان خوب است جز یکی، احتمالا آن گل انرژی منفی دریافت می‌کند. آن گل نزدیک یکی از همکارانم بود که همیشه انرژی منفی می‌دهد و من را در بیشتر مواقع با حرف‌هایش عصبی می‌کند. از آن روز به آن گل نگاه می‌کنم و متوجه نحیف بودن و زردی‌اش می‌شوم چه برسد که سبز باشد و رشد کند. گویی گل‌ها نیز به انرژی آدم‌ها حساس هستند. جدیدا اوضاع مالی بهم ریخته و حتی مجبور به فروش دارایی‌ها برای امرار معاش هستم. تمدید قرارداد اجاره هزینه زیادی را بر من تحمیل می‌کند. این باعث می‌شود عایدی امسال که صفر ارزیابی می‌شد با زیان‌های مکرر، هم‌اکنون زیان خالص قلمداد شود. به هر حال دارایی از دست میدهم. موضوع فقط دارایی نیست سلامتی و حال خوب با آن از دست رفته است. ریتم زندگی بهم ریخته است. آشفتکی در کل زندگی‌ام پیچیده و شاید اول از همه باید تلاش کنم سلامتی خود را بازیابم. باید در برنامه غذایی‌ام تجدید نظر کنم. گویی بدنم به شدت تحلیل رفته، اگر بتوانم تا حدودی روح و روانم را در آرامش نگه دارم و انرژی‌ اطرافم را کنترل کنم. اوضاع قدری بهتر شود، در حدی که بتوانم به خودم و اوضاع مسلط شوم. آن وقت ممکن است تدبیری اندیشید برای رهایی از این منجلاب که در آن غرق شده‌ام.

کنترل خواب

در دوران جنگ که بورس تعطیل شد، کار ما هم تعطیل شد. راستش با یه بحران جدید به نام از دست دادن شغل روبه‌رو بودم. دوست داشتم فیلد کاریم رو تغییر بدم که تو چنین شرایطی نگران هزینه‌های روزمره نباشم. بدین سان تصمیم گرفتم یه دوره حسابداری ثبت‌نام کنم که امروز اولین جلسه‌اش شروع میشه. یه دفتر و خودکار جدید گذاشتم توی کیفم و مثل اون دورانی که ذوق ماه مهر رو داشتم، دل تو دلم نیست که برم سر کلاس بشینم. راستش دیروز فرصت نشد یه ساندویج برای امروز تدارک ببینم که از پس کلاس بربیام. دارم فکر می‌کنم به ته مانده موجودی کارتم شبیخون بزنم و یه خوراکی ساده بگیرم تا ضعف نکنم. راستش به لحاظ جسمی چندان توان ندارم و فکر می‌کنم دارم وارد فاز افسردگی می‌شم. از این رو خودم رو مجبور می‌کنم که تحت هر شرایطی از رختخواب دور بشم. نباید تو خونه بمونم که رختخواب برای من در دسترس باشه. قبلا در یک کتاب مربوط به طب سنتی می‌خوندم که نوشته بود خواب سرد هست و سردی عامل تمام بیماری‌هاست. من که همیشه خواب به خاطر شرایط روحی که اون موقع ازش بی‌خبر بودم برام پناهگاه امن بود. از آن پس سعی می‌کردم کمتر بخوابم و بیشتر بیدار باشم. الان هم برای فرار از تشدید افسردگی سعی می‌کنم کمتر بخوابم و خوابیدن رو به شب محدود کنم. هر چند دیروز کمی حالم خوب نبود و بعد از ظهر خوابیدم اما این شکستن قوانین رو دوست ندارم. باید روی خواب شب باکیفیت کار کنم. البته تجربه بهم نشون داده هر بار که نور گوشی به چشمم نمی‌خوره مغزم راحت‌تر به خواب میره و خواب عمیق رو تجربه می‌کنه، اما نور آبی موبایل در تاریکی تا مدت زیادی در خوابم اختلال ایجاد می‌کنه. کاش می‌تونستم حتی تا شعاع دورتری موبایلم رو نگه دارم برای اینکه خواب راحت‌تری داشته باشم. امروز دیر رسیدم شرکت، دلم نمی‌خواد لیست تاخیرهام زیاد بشه. کاش بتونم تلاش کنم صبح‌ها بدون هیچ دردسری راحت از خواب بیدار شم و این قدر به رختخواب نچسبم. طوری پتو رو بغل نکنم انگار که هرگز نمی‌خوام ازش جدا شم و رها شدن ازش و پیوستن به کار و زندگی حکم مرگ رو داره واسم و با این خیال مدت بیشتری در رختخواب بگذرانم و روزم را دیرتر از حالت معمول شروع کنم. اون روزی که بتونم خوابم رو کنترل کنم، قطعا روز باشکوهی هست و باید واسش جشن بگیرم.

اشتباه مهلک

شاید مهم‌ترین اشتباه من این بود که وقتی به روانپزشک مراجعه کردم، از شدت ترس، دوباره به قرص‌ها پناه بردم. از اینکه نمی‌تونستم بخوابم و خوابم بهم ریخته بود، کلافه شده بودم. مقاومتم برای نخوردن قرص‌ها شکست. اون انرژی که داشتم، در نتیجه مصرف قرص‌ها از بین رفت. الان یه جوری وارد فاز افسردگی شدم که هیچ چیز نمی‌تونه درستش کنه. درد رو تو بدنم حس می‌کنم، دردهای جسمی متعدد، بی‌حوصلگی به طرز مفرطی در من تشدید شده، طوری که از شدت رنج دلم می‌خواد سرم رو بکوبم به دیوار و هر چقدر دست و پا می‌زنم در جستجوی یک حس خوب کمتر جست‌وجو می‌کنم و دست از پا درازتر ناامیدتر از پیش می‌شوم. مطلقا حوصله هیچ احد‌الناسی ندارم و وجودشون برام آزاردهنده است. این شیشه آب روی میزم هر روز پر می‌شد و امروز خالی هست، دلم می‌خواد بردارم و به میز بکوبم طوری که بشکنه، اما این فقط یه حس هست برای تخلیه احساساتم و عواقب شدیدی در پیش داره، ممکن هست بعد از انجام این عمل به سادگی از شرکت اخراجم کنند. اطرافیان نتیجه بگیرند یک آدم بدون هیچ عامل بیرونی دست به عملی خشونت آمیز در یک محیط اداری و حرفه‌ای زد. امروز همکارم در حال آماده شدن برای رفتن به مجمع هست، حتی واسم یک کیک پرتقالی آورد. رابطه‌ام باهاش خوبه یعنی حرف بزنه می‌تونم باهاش حرف بزنم. اما آبدارچی که شیشه آب رو پر نکرده حتی دلم نمی‌خواد نگاش کنم وقتی واسم چای میاره، چه برسه ازش تشکر کنم. حس می‌کنم در انجام وظایفش کوتاهی می‌کنه، خصوصا که جدیدا یک ساعت و نیم پس از شروع ساعت کار تازه چای می‌آورد. همین الان هم چای آورد اما من باز هم تشکر کردم منتها یک تشکر سرد و بی‌روح، چیزی راجع به بطری آب روی میزم نگفتم، گویی از حرف زدن با او اکراه دارم. دلم می‌خواد لیوان چای را همین طور که پر است به زمین بیندازم طوری که بشکند، اما من این طور آرام نمی‌شوم. حجم زیادی از غم روی قلب و مغزم سنگینی می‌کند که انجام چنین کارهایی به تخلیه رنج کمک نمی‌کند، بلکه ممکن است دامنه غم را گسترده‌تر کند، گویی آتش عواقب دامن مرا می‌گیرد. یکی از همکارانم که سن پدر مرا دارد، امروز می‌گفت دیروز در محله شما بودم حیف که خانه‌تان را بلد نبودم. اگرنه می‌آمدم و زنگ می‌زدم و فرار می‌کردم. چقدر شوخی بی‌مزه‌ای بود. مردک بی‌نمک فکر می‌کند با این‌گونه حرف‌ها بامزه جلوه می‌کند و نشان می‌دهد که کودک درونش همچنان پر انرژی است. حتی کودکان نسل جدید هم دیگر چنین تفریحات مسخره‌ای ندارند. سعی می‌کنم از این به بعد اصلا نگاهش نکنم و جواب سلامش را سرد بدهم. طوری که جرات نکند چنین شوخی‌های بی‌مزه‌ای بکند. چای در حال سرد شدن است و هیچ میلی به خوردنش ندارم. باز هم احساس شکستن لیوان چای در من قوت می‌گیرد. سعی می‌کنم به لیوان چای نگاه نکنم، گویی احساس عصبانیت را در من به طور تصاعدی تشدید می‌کند. شبیه یک انبار باروت در حال انفجارم که منتظر یک جرقه است که همه چیز را در شعله‌هایش نابود کند. گویی تمام کبریت ها خیس خورده‌اند و نیرویی نمی‌تواند آن‌ها را روشن کند. بدین سان من فقط پتانسیل انفجار دارم و هیچ محرک بیرونی برای برانگیختن نیست. آن یکی همکارم در حال قدم زدن در کنار میزش است. اوایل که به این شرکت آمده بودم، فکر می‌کردم از دست آدم‌هایی است که با این نیت قدم می‌زند که تحرکی داشته باشد و یک جا نشستن سلامتی‌اش را به خطر نیندازد. اما بعدها فهمیدم مواقعی که در زیان است میل به قدم زدن‌های طولانی دارد. تقریبا چند ماهی می‌شود که قدم زدنش روی مخم است. دلم می‌خواهد بهش بگم برود و در راهرو قدم بزند، اما حوصله حرف زدن با او را ندارم. نمی‌خواهم تنش ایجاد کنم، در محیطی که مدت زیادی محکوم به ماندن در آن هستم. بالاخره لیوان چای را دست گرفتم و نیمی از آن را نوشیدم. به غایت سرد، بی‌مزه و گس بود. هیچ جانی به جسم سردم نداد، مثل موجودی بی‌خاصیت گویی از کنار غم‌ها بی‌تفاوت رد شد. 

اختلال حافظه

دیروز نوبت روانپزشک داشتم و از مشکلاتم در مواجهه با مسائل حافظه صحبت کردم. من متوجه شدم که حافظه کوتاه‌مدتم دچار اختلال شده و خیلی چیزها رو یادم میره. خودم تصورم بر این بود که به خاطر تجربه الکتروشوک هست. دکتر رد کرد و گفت به خاطر عوارض جانبی داروها و خود بیماری هست، تاثیر الکتروشوک نهایتا شش ماه هست. البته من فرصت نکردم تحقیق کنم اما در این نکته تردید دارم. ویتامین ب کمپلکس و سبک تغدیه سالم رو پیشنهاد داد. همچنین گفت می‌تونم از تمرینات سبک مغزی که در پلی استور هست، استفاده کنم. سابقا چند اپ دانلود کرده بودم. تا حدودی زیاد درگیرش بودم و وقتی می‌دیدم از یه حد خاص نمی‌تونم توانایی‌ام رو ارتقا بدم. اعصابم بهم ریخت و دیگه ازشون استفاده نکردم. امروز صبح تو مسیر با یه بازی درگیر بودم که تمرین خوبی برای بیدار کردن ذهنم بود. عموما تا نرسم شرکت و چای نخورم لود نمی‌شم و آبدارچی هم ساعت توزیع چای را به هشت افزایش داده، در حالی که ساعت کاری از شش و نیم شروع میشه. من امروز حس کردم می‌تونم مغزم رو بدون چای بیدار کنم. البته رسیدم شرکت تا حدی درگیر بازی بودم و سخت گوشی رو کنار گذاشتم و اولش تمرکز نداشتم. رفته رفته با خوردن چای حالم بهتر شد. راستی یه چند بار حالم بد بود درخواست چای نبات دادم، آبدارچی چای بعدی رو هم با نبات آورد که همکارم اعتراض کرد. جدیدا رندم‌وار گاهی نبات رو در چای حل می‌کنه و به شکلی که کسی متوجه نشه بهم چای نبات میده و این ایده خودش هست. احتمالا فکر کرده چطور بهم چای نبات بده که بقیه اعتراض نکنند. گاهی حدس زدن اینکه چای نبات هست با لمس دیواره لیوان برام تبدیل به یک تفریح میشه، گاهی هم طعم ساده چای توی ذوقم می‌خورد.  تصمیم دارم صبح‌ها با فکر کردن به روزم و مرور تسک‌ها و تمرینات حافظه تا حدودی خودم رو بیدار کنم. عصرها در مسیر برگشت موزیک، پادکست یا تحلیل سیاسی گوش بدم. من به طور مستمر پیاده‌روی اجباری از مسیر خانه تا مترو را دارم، گاهی حتی بیشتر پیاده‌روی می‌کنم. اما صبح‌ها حتی در همان پیاده‌روی هم ذهنم بیدار نیست، شبیه یک روح سرگردان در خیابان راه می‌روم و نمی‌دانم چرا ذهنم بیدار نمی‌شود. باید برای حافظه‌ام و تقویت آن جدا فکر کنم و آن را به فعالیت وا دارم. لازم است خواب شبانه‌ام را تنظیم کنیم و هر شب مطالعه داشته باشم. اگر ذهنم بتواند خودش را با شرایط تطبیق دهد و رفته رفته خود را تقویت کند قطعا احساس بهتری نسبت به خودم دارم. به خاطر داروها ذهنم در یک گیجی خاصی است، از همه بدتر قرص خواب بود که دوره‌ای تجویز شد، در شرایط مانیا که مشکل خواب داشتم. اکنون قطع شده است. تصمیم دارم تا حد ممکن از دارو استفاده نکنم، مگر مجبور شوم.

فقر و فلاکت

در دوران جنگ تعطیلی بازارها و اختلال در سیستم بانکی سبب شد که نااطمینانی نسبت به آینده تشدید شود. تعطیلی بازارها بیم از دست دادن شغل برای همیشه را تقویت می‌کرد. نداشتن هیچ درآمدی و از آن طرف هزینه‌هایی که پابرجا بود، ترس و نگرانی را بیش از پیش تشدید می‌کرد. اختلال در سیستم بانکی و هجوم افراد به ای‌تی‌ام‌ها برای دریافت اسکناس به نوعی این احساس را به وجود می‌آورد که در آینده نه چندان دور برای تهیه کالاهای ضروری ممکن است دچار مشکل شویم و بخش زیادی از پول خود را برای تامین آن‌ها از دست بدهیم. تعطیلی مغازه‌ها یکی پس از دیگری حتی باعث شد که فکر کنم در تامین نان و مایحتاج روزمره نیز با مشکلات عدیده‌ای مواجه خواهم بود. بخشی از پول خود را به صورت نقد نگه داشتم تا در صورت تعطیلی بازارها برای گذران زندگی به دریوزگی نیفتم. اما بودن پول در حساب همانا و راه به راه هزینه تراشیدن همانا، طوری که تدبیرها کارگر نیفتاد و همچنان در فقر و فلاکت و بدبختی به سر می‌برم. هزینه‌ها را مرور می‌کردم به خاطر ترس از نبود کالاهای اساسی مقداری لوازم بهداشتی و شوینده خریده‌ام که برای مصرف چند ماه کافی است. غافل از اینکه این خریدهای هیجانی باعث ته کشیدن حساب شده است. هم اکنون در حسابم شصت هزار تومان موجود است که باید تا آخر ماه با آن زندگی کنم. حتی سرمایه‌گذاری در فصل بهار با بحران جدی روبرو بوده است و عملا مبلغی به آن اختصاص داده نشده است. اما در ماه‌های خرداد و تیر به دلیل جنگ هزینه‌ها به طرز عجیب و سر سام آوری افزایش یافته است. در آستانه بی‌پولی نیازها بیش از پیش رو به گسترش است، گویی موجی از هزینه‌ها در راه است که درآمدها توان پوشش آن را ندارد. باید هاست و دامین سایت را تمدید کنم، لباس، کیف و کفش بخرم. برخی از کالاهای مصرفی  را تهیه کنم که عملا تمام حقوق دریافتی من را می‌بلعد. یازده روز را باید با شصت هزار تومان بگذرانم، فکر می‌کنم فقط می‌توانم نان بخرم. همین الان برای بار دوم پیام تمدید هاست و صورتحساب پرداخت نشده آمد که موجی بر بدبختی من افزود. سایت را برای تمرین و اجرای آموزش‌ها در کلاس به راه انداختم که بعدا گسترش دهم اما فرصت نشد. الان وارد پنل کاربری شدم و برای تمدید هاست و دامنه فردا آخرین مهلت پرداخت است، قدری استرس دارم و هیچ پولی برای پرداخت آن ندارم. چقدر ادامه این زندگی با این شرایط رقت بار به نظر می‌رسد.