بلیط هایی که گرفته بودم مجبور شدم کنسل کنم و بابتش خسارت بدم چون نوبت دکتر داشتم و دکتر مرخصی داشت و نوبتم تغییر کرد ناچارا برنامه های من هم عوض شد. بی صبرانه منتظر چند روز دیگه ام که برم خونه دلم لک زده واسه خورشت قیمه هایی که مامانم درست می کنه. دلم واسه دستپخت مامانم تنگ شده واسه ترشی هایی که درست می کنه واسه غذاهای خوشمزه ای که همیشه حاضر هست و آماده و فقط تو سر سفره می شینی و میل می کنی بدون اینکه در فرآیند تهیه اش درگیر باشی. اینجا که زندگی افتاده دست من اوج شاهکار آشپزی در نیمرو درست کردن و سوسیس درست کردن خلاصه میشه. تازه امروز هم قراره ژامبون بخورم. بدین سان زندگی من بدون غذاهای درست و حسابی پیش میره. گاهی از بیرون واسه خودم آش یا فلافل یا جوجه کباب می گیرم اما عجیب دلم هوس قیمه کرده و تا حالا از بیرون نگرفتم ببینم چه شکلی هست قیمه های نذری که دوست ندارم حدس میزنم قیمه بیرونم شبیه قیمه نذری باشه.
اخیرا دو تا کتاب خوندم یکی "داشتن و نداشتن" اثر همینگوی و دیگری "دوبلینیها" اثر جیمز جویس. وقتی مشغول مطالعه میشم قدری قلبم تلطیف میشه و مهر و محبتم نسبت به اطراف و زندگی بیشتر میشه. همچنین امید به زندگی پیدا می کنم و یه جورایی احساس زنده بودن و مفید بودن می کنم. این روزها سرکار میرم و گاهی خودم رو کشان کشان تا سر کار می رسونم. مسیرم قبلا از مترو میگذشت الان به خاطر شلوغی های مترو که عجیب کلافه ام کرده بود از بی آرتی و اتوبوس استفاده می کنم. یه نیمچه ترافیک خفیفی داره ولی اونقدر اعصاب خرد کن نیست. ازدحام مترو بیشتر اذیتم میکنه. اینکه مسیرمو تغییر دادم و اینکه کتاب می خونم قدری حالم رو بهتر کرده و نسبت به کارم انگیزه بیشتری دارم. البته این چند هفته سرم شلوغ بوده و مجبور نبودم از پوچی سرم رو بکوبم به مانیتور، البته شاید یه دلیلش این بود که من از ترس شب ها تو روشنایی می خوابیدم و ملاتونین ترشح نمی شد به طرز عجیبی افسرده بودم و دلم می خواست نباشم. جدیدا توی تاریکی می خوابم و خودم رو قانع کردم که مواجهه با ترس ضررش کمتر هست تا اینکه در روشنایی بخوابم. من حیث المجموع حال مساعدی دارم و تنها دلیل گرفتگی روحیم پایان نامه هست.
از زندگی خسته شدم و به نظرم زندگی پوچ و بی معنی هست. هر روز میرم سرکار بعد برمیگردم خونه غذایی آماده می کنم و بعدش هم کمی کتاب میخونم و میخوابم و دوباره روز بعد همین طوری تکرار میشه. کاری که دارم نسبتا خوب هست فشار کاری نداره و یه آرامشی برقرار هست. دوره سه ماهه آزمایشی هم تموم شده و فعلا میتونم تو همین شرکت بمونم. به پایان نامه که فکر می کنم دلم می خواد بمیرم. اصلا حس خوبی ندارم شاید بازم موضوع عوض کنم. یه جورایی از زندگی خسته شدم و نمی دونم دقیقا باید چیکار کنم. صبح ها و عصرها مترو عذاب آور هست از شلوغی مترو بدم میاد. تهران خیلی شلوغ شده و انگار جای برای زندگی نیست. دیروز اجاره خونه پرداخت کردم، اگه با همین سرعت بخواد رشد کنه که توی این یکی دو سال رشد کرده احتمالا اگه سرپناهی نداشته باشم باید به فکر رفتن باشم. نمی دونم زندگی در همه ابعادش برای بقیه هم همین قدر سخت هست یا راحت می گذره، همین که سقفی بالا سر دارید و یک وعده غذای گرم خودش خوشبختی هست که باید قدرش رو بدونید.
روز چهارشنبه واسه خودم خیابون گردی کردم از ولیعصر گرفته تا انقلاب رو پیاده روی کردم. مسیر دانشگاه امیرکبیر واسم جالب بود تا حالا از این سمت خیابون نیومده بودم. توی خیابون انقلاب افراد چادری و مدافع حکومت در حال شعار دادن بودند، منم همین طوری نگاه می کردم و رد می شدم برام جالب بود دیدن این همه آدم شبیه به هم تا اینکه یه اتفاقی نظرم رو جلب کرد. دو تا پسر یه دختر رو گرفته بودند و رهاش نمی کردند بعدا متوجه شدم دختره گویا گفته "رضا شاه" این ها هم گرفته بودنش. نمیدونم چی میشه گفت به این جور آدمها جوگیر یا بی عقل بین این همه آدمی که هیچ کدوم شبیه تو نیستن نباید مخالفشون حرف بزنی وگرنه توی دردسر می افتی این جا جمع دوستانه یا فامیلی نیست که هر چی دلت خواست بگی و خطری هم تهدیدت نکنه، خلاصه که باید مراقب بود و جانب احتیاط رو رعایت کرد. موقع برگشت مترو خیلی شلوغ بود گویا علاوه بر راهپیمایی، سخنرانی هم بوده من منتظر موندم سه چهار قطار اومد و جا نشدم و بعدش به زحمت جا شدم و راهی مسیر بازگشت به خونه شدم.
چند روزی میشه حماس به اسرائیل حمله کرده و یه جورایی کشور ما هم تحت تأثیر قرار گرفته، دیروز بورس شدید منفی شد امروز حال بهتری داشت. سه روزی میشه بازار ارز و طلا تحت تأثیر قرار گرفته و قیمتها سیر افزایشی داشتهاند. من از این جریان ناراحتم، هر بار قیمت دلار بالا میره با خودم میگم به سمت آینده نامعلوم و تباه حرکت می کنیم. آینده ای که توش به دست آوردن هر چیزی سخت تر و سخت تر میشه. امروز یه حالتیم که بغض گلوم رو فشرده از طرفی افزایش قیمت ها حالمو بد کرده و از طرفی کار پایان نامهام گره خورده و کلافه هستم. نتونستم این هفته رو درست و حسابی روش کار کنم. راستی از شرکت قبلی هم بهم زنگ زدند این هفته یه روز باید برم برای تسویه، تقریبا یک سالی میشه از اونجا بیرون اومدم. به نظر شما این جنگ ادامه دار خواهد بود؟ ممکن هست تاثیر بیشتری بر بازارها داشته باشه؟ ممکنه کشور ما هم درگیر جنگ بشه؟ تو این یکی دو روز حس بدی دارم از اینکه در خاورمیانه زندگی میکنم.
امروز روز خوبی بود، حوصله کردم قسمت بیان مسئله را هم نوشتم. باید به هر طریقی زندگی رو به هدف یا کاری گره بزنیم تا از این حالت پوچ بودن خودش در بیاد. مدتی بود حس می کردم زندگی خیلی پوچ هست و من نمی تونم دیگه ادامه بدم هیچ امید و انگیزه ای نداشتم. از موقعی که پایان نامه رو شروع کردم یه کم امیدواریم به زندگی بیشتر شده است. دیشب هم یه کتاب شروع کردم برای خوندن به نام "خود سازی" کتاب جالب و جذابیه کلا من مکسول رو دوست دارم قبلا هم کتاب ازش خونده بودم تا چند روز حس خوبی داشتم. بیشتر در زمینه رهبری و مدیریت کتاب داره. می خوام این هفته سالاد ماکارونی، سالاد الویه و ذرت مکزیکی برای خودم درست کنم. باید بیشتر آشپزی کنم و مود بهتری برای زندگی کردن بسازم.