از اون روزی که همکارم گفت کیک درست کرده است. از اینکه هرگز تجربه درست کردن کیک نداشتم، ناراحت بودم. گویی موجودیت زنانهام به خطر افتاده باشد، که زندگیام عاری از چنین تجربهای بوده است. فلذا دیروز تصمیم گرفتم کیک درست کنم. ابتدا یه تخممرغ و چهار قاشق شکر را با قاشق به اندازه کافی هم زدم. سپس دو قاشق روغن و یک قاشق چایخوری وانیل و جوش شیرین را به محتویات اضافه کرده و دوباره هم زدم. پس از آن شش قاشق آرد رو در سه مرحله دو قاشق دو قاشق به مایع اضافه کردم و هم زدم. مادهای یکدست و کش دار داشتم. بعد از آن سه قاشق چایخوری مربای زرشک به آن اضافه کردم و مواد رو مخلوط کردم. بعدش برای پخت ایده نداشتم و از خواهرم کمک گرفتم. کف تابه رو با روغن و پخش آن به اطراف آماده ورود مواد کردم. پس از آن مواد رو داخل تابه ریختم. در تابه رو گذاشتم و روی شعله کم حدود سی دقیقه گذاشتم. البته وقتی برگردوندم یه قسمت کوچیکی به تابه چسبیده بود. خواهرم بهم هشدار داده بود بیست دقیقه اما من زمان از دستم در رفت. کیک کمی سوخته بود، اما به غایت بافت متخلخل و نرمی داشت. قشنگ پف کرده بود، بافت و طعمش رو دوست داشتم. برای اولین تجربه قابل قبول بود. کیک رو مثل پیتزا برش زدم و نصف کیک رو خوردم. پس از آن چنان سر درد شدیدی بر من حادث شد که تا شب در حال مرگ بودم. گویا شکر سلولهای مغزی را تحریک کرده بود و این لذت کیک پختن در اوج شیرینی به تلخی گرایید. یه شب هم هوس ماکارونی کردم و با خودم گفتم ماکارونی درست کنم. یه ایده پیدا کردم که با کمترین ظرف ممکن در حد یک وعده برای یک نفر ماکارونی درست کنم. ابتدا آب رو گذاشتم جوش بیاد بعد ماکارونی رو اضافه کردم و پس از پخت آبکش کردم و توی بشقاب ریختم. بعد توی همون ظرف پیاز، سیبزمینی، گوجهفرنگی و سویا رو به همراه ادویهها تفت دادم و بعد از آماده شدن مایه ماکارونی، محتوای بشقاب رو اضافه و مخلوط کردم. در نهایت پس از چهل و پنج دقیقه دم کشیدن با یه ماکارونی خوشمزه طرف بودم. البته حجم ماکارونی زیاد بود و برای من کمی پرخوری محسوب میشد. انیمه شیرشاه رو دیدم. یه جورایی تشخیص دوست و دشمن و اعتماد کردن به حرف آنها و خامی یک بچه شیر که با مشکلاتی روبرو میشود که بهایی سنگین دارد، برای من کشش داشت. فایت کلاب رو دیدم، فیلم راجع به یه گروه مخفی زیرزمینی هست که باعث آشوبهایی در شهر میشوند. خوب، بد، زشت رو دیدم. از اون فیلمهای وسترن که باید همواره مراقب باشی آدمها تو رو حذف نکنند و از جانت با اطلاعات دادن قطرهای محافظت کنی. یه جاهایی حس کردم خشونت در فیلم عمیق نشون داده میشه، اما فیلم پر کششی بود و علاوه بر اون موسیقی متن به شدت خوب و جذابی داشت. رستگاری در شاوشنگ رو دیدم. این فیلم عالی بود. یه آدم بیگناه که زندان رو به مکان بهتری برای زندگی اطرافیانش تبدیل میکنه. از مهارتهایی که داره نهایت استفاده رو میکنه تا زندگی در آنجا راحتتر بگذرد. در نهایت چنان هوش و استعدادی دارد که وقتی به خواستهاش از راه معمول نمیرسد، دست به اقداماتی میزند و خودش را از آن مخمصه نجات میدهد. من از بعد روابط انسانی با این فیلم ارتباط خوبی گرفتم. خصوصا که کتابخانه، موسیقی، تخصص در امور مالی و منحصر به فرد بودن، در من یه احساس قرابت و نزدیکی با شخصیت خودم ایجاد میکرد. شوالیه تاریکی رو دیدم، فیلمهای نولان از این باب که دریچه جدیدی از دنیا رو به روی ما باز میکنه و مرزهای قدرت تخیل رو جابهجا میکنه، همیشه ارزش دیدن دارد. دیشب یه سردردی داشتم که فکر کنم نزدیک ده تا قرص مختلف خوردم تا فقط بتوانم بخوابم. یه چیزی متوجه شدم وقتی تخمه میخورم کمی حالم بهتر هست. شاید به خاطر شوری آن باشد. یه بار هم آب نمک خوردم بهتر شدم، من همیشه فشارم پایین هست. ممکن هست یکی از عوامل تاثیرگذار بر آن افزایش کمی نمک به زندگیام باشد.
یه سری آدمها هستن که خودشون آشفته هستند و به شدت تحت تاثیر محیط هستند. حال بدشون رو به محیط انتقال میدن. همکارم میگفت سه تا چمدان بستم. مدام از آمادگی برای جنگ و تمهیدات لازم چون داشتن آذوقه، آب، بنزین و پول نقد صحبت میکنه. راستش من به خاطر شرایط روحی که دارم. ترجیح میدهم که اصلا اخبار رو دنبال نکنم. دلم نمیخواهد با نوسان اخبار و دوز احساسات سطح استرس توی وجودم بالا پایین بشه و به کل دچار فروپاشی روانی بشم. یکی دو روز بود وضعیت سر درد به لطف داروها و رعایت یه سری موارد رو به بهبود بود، که امروز در اثر این گفتگوها دوباره عود کرده و کمافیالسابق تشدید شده است. میگفت بیست و شش میلیون پول نقد دارم. یکی دیگه از همکاران هم یه چیزهایی از آسترولوژی بلد هست، اونم گاهی اظهار فضل میکنه. بعد میگه دیشب باید میزدند، امشب میزنند. خلاصه یه سری منتظر جنگ نشستند دور هم واسه خودشون تصاعدی انرژی منفی تولید میکنند. از اون طرف خواهرم زنگ زده و از شلوغی دانشگاهها میگه. من راستش کشش صحبت هر شخصی که بخواد مدافع جنگ باشه ندارم. دو گروه مدافع جنگ هستند. گروه سلطنت طلب که فکر میکنند، یه روزه سران رو میزنند و شاهزاده میاد و مملکت در کمتر از یه هفته گل و بلبل میشه. یه گروه هم هستن دنبال سلاح و اسرائیل باید نابود شود و این داستانها که فکر میکنن با این همه بدبختی اقتصادی و معیشتی که حاصل این تفکر بوده، اونقدر توان داریم که با آغوش باز از جنگ استقبال کنیم. اون سلطنت طلب داره به عقب برمیگرده چون ما از پادشاهی به جمهوری رسیدیم. اون خواهان نابودی اسرائیل هم داره چیزی که دنیا ازش گذر کرده رو بهش دامن میزنه. دیگه بعد داستان هیتلر دنیا دست از سر یهودیها برداشت. حالا اینها باز به عقب برمیگردن چیزی که دنیا ازش عبور کرده، دوباره واسشون تازگی دارد. پس از رنسانس دین از سیاست جدا شد، اینها هنوز به ایدئولوژی چسبیدند و از دنیا عقب هستند. هر کدوم یه جور متحجر و غیرقابل تحمل هستند. اما وجه اشتراک هر دو گروه این هست که خواهان جنگ هستند. من دوست دارم زندگی کنم. سناریو جنگ رو در بدترین حالت ممکن که خونهها نابود بشن، آب و غذایی برای خوردن نباشه، تمام هویتت رو از دست بدی، میبینم. اخیرا فیلم پیانیست رو دیدم، وقتی مجبور شد پیانو رو به قیمت ارزان برای به دست آوردن غذا بفروشد. قدم به قدم مرزهای آوارگی و گرسنگی رو تجربه کرد و در قعر بدبختی نواختن پیانو نجات دهنده بود. جایی که آرام نظاره میکنی که فقط از این دوران عبور کنی. امشب فیلم هتل رواندا رو دیدم. یه جور جنگ داخلی و شاید اون ناجی بودن یه جورایی شیندلر رو توی ذهن تداعی میکرد. شخصی که در دل جنگ توان مذاکره دارد و نهایت تلاش خود را برای نجات جان انسانهایی که حتی هویتشان متفاوت است، میکند. حتی به قیمت به خطر افتادن جان خودش، دغدغه کمک به همنوع دارد. تصویر من از این فیلمها این هست که ما کوچکترین درگیری داشته باشیم، در معرض بیخانمان شدن، آوارگی، گرسنگی و بحران هویت هستیم. در این وادی به دو نقطه روشن امید چنگ میاندازم. آنجا که گفتند به درس و کار خود رسیدگی کنید. یک آسترولوژیست هم گفت تا مرز نابودی میرویم، اما باز میگردیم. البته آسترولوژی برای من فان هست، اعتقادی ندارم. اما در اوج ناامیدی همین سرگرمی هم نور امیدی باشد، بسی غنیمت است. فیلم سایکو هم دیدم، راستش احساس میکنم برای زمان خودش شاید واقعا فیلم پیشرویی بوده، البته همچنان هم یکی از بهترین آثار هیچکاک محسوب میشه. میخوام از فردا هندزفری بذارم توی گوشم، مطمئنم با شرکت نکردن در بحث همکاران نه تنها چیزی از دست نمیدم، بلکه از سلامت روانم مراقبت میکنم. چقدر هر روز باید تن و بدن آدم بلرزه و هر هفته به تعطیلات که میرسیم، بحث حمله داغ است. جامعه پر از انرژی منفی، در اینستاگرام و محتوای استوریها غمی سنگین نهفته است. انگار افراد تحت تاثیر رسانه و سوشال مدیا هستند. از خودشان فکر یا ایدهای ندارند. خیلی گشتم تا یه جمله از پروست پیدا کنم ولی موفق نشدم. اما مضمون صحبتش این بود که چرا اطرافیانش روزنامه میخوانند، یه جورایی تیتر روزنامه امروز کاغذ باطله فرداست و چندان ارزش افزودهای به زندگی آدم اضافه نمیکنه. در مقابل خودش کتاب میخواند و حس میکرد مفیدتر هست. منم این روزها توان تمرکز در حد کتاب خواندن ندارم ولی فیلم میبینم و از اخبار دوری میکنم.
بالاخره خانواده ما هم موفق به ثبتنام کالا برگ شد. مامانم با تلاشهای فراوان سهم من رو جدا کرد. دیروز برای خرید رفتم. یه فروشگاه بود از اینهایی که محدودیت اقلام نداشتند، اما برای تعداد محدودیت بود. یه مایع ظرفشویی از این چند لیتریها، یه روغن و یه رب گوجه برداشتم. دیگه اعتبارم ته کشید. تازه یه چیزی هم پرداخت کردم. بعدش رفتم نانوایی، که گفت نان سرد هست، پنج دقیقه صبر کن نان تازه بهت بدم. یه آقایی اومد گفتم نان هست منتها سرد هست اگه عجله دارین. گفت صبح آماده باش بودیم، الان هم نان سرد بخوریم ظلم هست. گفتم سربازی؟ خندید گفت نه سروانم. پلیس فتا بود. راجع به اینترنت پرسیدم گفت اینترنت میخواین چیکار، کار ما رو زیاد میکنید. هر روز چقدر کلاهبرداری از اینستاگرام میشه. راجع به دعانویسها گفت که از مردم پول میگیرن. خیلیها کارت و شماره موبایل واسه خودشون نیست. از من پرسید شغل شما چیه؟ گفتم تحلیلگر بازار سرمایه، گفت من یه خونه تازگیها خریدم هشت و نیم میلیارد، بعضیها میگفتن طلا بخر چند برابر میشه. حالا طلا چی میشه؟ منم گفتم اگه مذاکره بشه ممکن هست دلار افت کنه حرفم رو قطع کرد و گفت سادهای مذاکره نمیشه جنگ هم نمیشه تو چطور تحلیلگری هستی؟ خلاصه نان آماده شد. داشتم دنبال کارتم میگشتم توی کیفم که گفت میخوای من حساب کنم. دیدم کارتم توی جیبم هست، گفتم پیداش کردم. حالا یه آقای اومده بود آشناش بود اون میخواست پول نان پلیس فتا رو حساب کنه. هیچی نان رو گرفتم و وسیلهها رو برداشتم اومدم خونه. سر درد شدید بود، راهی نداشتم. یه نیمرو درست کردم و با نان داغ تازه خوردم. کمی توی نت چرخیدم. بعدش انیمه مدفن کرمهای شبتاب رو دیدم. یه برش از زندگی خانوادهای که در برابر آسیبهای جنگ قرار میگیرد. مادرشون رو با اولین حمله از دست میدن. پدرشون توی نیروی دریایی هست و اونم اونقدر هیچ خبری ازش نیست و پاسخ نامه نمیده که فرض بر از دست دادنش هست. پسر نوجوان و دختربچهای که به آشنایی پناه میبرند. اونقدر حرف میشنوند که برای تحمل نکردن اون حرفها مجبور میشن به پناهگاهی متروکه روی بیاورند. آنجا حتی نور نداشت، اونها کرمهای شبتاب رو جمع میکردند و به عنوان منبع نور ازش استفاده میکردند. بعد به دزدی برای پیدا کردن غذا روی آوردند. اونقدر در بحران غذایی بودند که دختربچه به خاطر سوء تغذیه جان داد. گویی جنگ هویت آدمها و داشتههاشون رو ازشون میگیره، در نهایت شبیه این کارتون خوابها شد. پلیس حتی بقایای خاکستر دختربچه که در قوطی در جیبش نگهداشته میشد دور انداخت. گویی جنگ همه عزیزانش، خانهاش و هویتش را از او گرفته بود. شب با فکر به این انیمه و سر درد شدید نمیتوانستم بخوابم. سپس به قرص برای خوابیدن روی آوردم. صبح چنان گیج بودم که در مترو احساس بیقراری و ضعف داشتم. همکارم میگفت دلیل سر دردهای تو خوردن چای ترش هست. من دو ماهه میبینم تو هر روز چای ترش میخوری. این خودش باعث افت فشار خون میشه. من خودم در حالت عادی فشار خونم پایین هست. سعی میکنم حالا کمتر مصرف کنم به این امید که تغییر قابل توجهی حاصل شود. عصر رفتم خیارسبز ریز گرفتم. میخواهم خیارشور درست کنم. فعلا خیارها رو شستم و منتظرم کاملا خشک بشوند. سوپ دال عدس درست کردم، کمی کینوا، بوقلمون، تره، جعفری، پیاز، دال عدس، رب گوجهفرنگی و ادویه، تمام ترکیبات این غذای من درآوردی بود. با کمی نارنج سرو کردم. طعمش مورد تایید بود. البته اولش چنان داغ بود و مثل قحطیزدهها غذا خوردم که دهانم سوخت.
دیروز مدیرم داشت تعریف میکرد که پدر و مادرش از شهرستان اومدند. اینم سریع رفته خونه، خونه رو تمیز کرده، جارو کرده، غذا درست کرده، لباسها رو جمع کرده و کیک درست کرده است. بعدش تازه خانمش رسیده خونه و شب هم راجع به اومدن پدر و مادرش بهش غر زده بود. بعد یهو وقتی گفت کیک درست کردم همکارم بهش گفت یه دامن هم میپوشیدی. وقتی داشت تعریف میکرد چیکار کرده چنان در نقش زنانه فرو رفته بود، که یاد این افتادم گاهی مامانم با همین لحن کارهای روزش رو لیست میکرد. یهو من گفتم من هیچ وقت کیک درست نکردم با یه لحنی گفت کاری نداره، گویی تمام عمرش کیک درست میکرده است. وقتی گفت کیک درست کردم همکارهای متاهل خانم توی سر خودشون میزدند که ما چه همسرهای بدی انتخاب کردیم. بعد از چند دقیقه یکی از همکارها بهش گیر داد چطور کیک درست کردی، گفت کاری نداره سرچ میکنم، هر بار طبق دستور پیش میروم و من حفظ نمیکنم. خلاصه عدهای بودند که میخواستند کیک درست کردنش را زیر سوال ببرند. این قدر این ماجرای کیک درست کردن اسباب خنده شده بود، که باعث شد روز شادی داشته باشم. سر درد منو رها نمیکرد و این بار دیگه حتی موسیقی هم جواب نداد. دیشب انیمه شهر اشباح رو دیدم. از همون لحظه اول که چیهیرو تفاوت یک شاخه گل و یه دسته گل رو گفت. حسم بهش این بود که دختربچه متفاوتی هست. وقتی احساس ترس میکرد و خواهش میکرد که بیشتر از این جلو نروند، از پدر و مادرش میخواست غذا نخورند، من حسم بهش این بود که حرفهاش درست هست. رفته رفته مسیر داستان طوری پیش رفت که اون مسیر استقلال، رشد شخصی، نجات دهنده و به نوعی قهرمان بودن رو طی کرد. طوری که همه به مرور متوجه تفاوتش شدند. اما من احساسم این بود که اون از لحظه اول متفاوت بود. این طور نبود که وقتی توی شهر اشباح قرار گرفت، مجبور به کار شد یهو شخصیتش متحول بشه، اونجا شخصیتش قویتر شد و از اول پتانسیلش رو داشت. شهر اشباح یه جورایی نمادین هست. یه جاهایی آدم از ترس قالب تهی میکنه، اما چیهیرو به مرور قویتر شد و یاد گرفت چطور تو اون شرایط که بهش تعلق خاطر نداشت، دوام بیاورد. اینکه دغدغه نجات پدر و مادرش که به خوک تبدیل شده بودند رو داشت، عجیب نبود. بلکه جایی عجیب میشد که تنها ابزاری که داشت که میتوانست ازش برای نجات والدینش استفاده کند، برای کمک به دیگران در موقعیتهای مختلف به کار میگرفت. این روح بزرگ و متفاوت بودنش آدم رو تحت تاثیر قرار میداد.
یه همکار داریم، همش فکر میکنه فقط خودش هست که در شرکت کار میکنه، گاهی هم هیجان این بهش دست میده که سهم جدید معرفی کنه. در بسیاری از گروههای تلگرام هم عضو هست و عمده اطلاعاتش از اونجا میاد. چند وقت پیش یه سهم از گروه زراعت رو تحلیل کرده بود. مدام توی جلسات اصرار میکرد این رو بخرین و ارزنده هست. یه بار که بحث جدی شد، من گفتم این نهایت ده درصد بازده بده و ارزش نداره برای ده درصد خودمون رو نابود کنیم. بعد دکتر خندید چی میگی نابود کنیم. توی پرتفوی ما اصلا این عددی نیست حتی اگه یک درصد هم داشته باشیم مشکلی پیش نمیاد. سهم مورد نظر رو خریدند و بازار هم خوب بود، از زمان معرفی نزدیک سی درصد رشد کرد. شرکت هم مدام میخرید و این همکارمون هم حس موفقیت داشت. یه سهم دیگه هم از گروه زراعت معرفی کرد و شرکت خرید. تا اینکه بازار کمی به هم ریخت و سهم اول هم به شدت پایین اومد، طوری که الان به قیمت روز معرفی سهم رسیده است و حدود شش درصد در زیان هستیم. سهم دوم هم بیست درصد در زیان هستیم. دکتر توی جلسه ازش پرسید، چرا این داره میاد پایین، اون یه جورایی به تته پته افتاد و سعی کرد با یه سری اطلاعات تاکید کنه که سهم همچنان خوب هست. من گفتم خوب یه بخش به خاطر ریسک سیستماتیک و سنتیمنت بازار هست. یه دلیل عمده و قابل توجه هم طبق مشاهدات عینی واسش میبینم. روزی که ارز ترجیحی برداشته شد، قیمت تخممرغ حتی تا بیست و دو هزارتومان هم رفت. من میدیدم یه شونه تخممرغ حدود چهارصد و هشتاد تومن توی بازار هست. اما با طرح کالا برگ، چون همه با کالا برگ این محصول رو میخرند. گویی تقاضا تا حدی تعدیل شده است. الان قیمت تخممرغ در بازار حدود نه هزار تومان و فکر میکنم شونهای دویست و پنجاه تومان باشد. قیمت تقریبا برگشته به قبل، گویی ارزی که به ابتدای زنجیره تخصیص داده میشده، الان به انتهای زنجیره داده میشه و یه تقاضای هیجانی با افزایش قیمت یک دفعه ایجاد شد. چون با کالای واقعی طرف هستیم و میزان مصرف افراد مشخص هست، فلذا طبیعی هست که قیمت سهم پایین بیاید. دکتر عصبانی بود و گفت که حقوقیها هم میفروشند. باید به یه نقطه برسه برویم در سود و ردش کنیم. گفتم خوب بالاخره همه تحلیل میکنند و شرایط بازار رو میسنجند. دیشب سر درد به اوج رسیده بود. در حدی وضعیت بحرانی شده که کافئین اندک همچون چای و حتی قدری شکر شرایط رو به شدت نابهسامان میکند. حتی دیگر قرص هم جواب نمیدهد. دیشب اومدم فیلم ببینم، دیدم اصلا سر درد نمیگذارد تمرکز کنم. توی تاریکی موزیک پلی کردم و کمی تخمه کدو برای شکستن داشتم. منتظر شدم تا گوشی نیز در همان حین شارژ شود. نور هم چشمانم را اذیت میکرد. چراغ را خاموش کردم. خودم را به موسیقی و تخمه سپرده بودم. پس از یک ساعت کمی وضعیت سرم بهتر شد و مغزم آرام گرفت. با شادی از اینکه آنجا که هیچ چیز کارساز نیست، موسیقی مرا مرهم است. گفتم فیلم رو پلی کنم. بله مغزم کشش داشت فیلم را دنبال کند. پالپ فیکشن رو دیدم. فیلم به شدت خوش ساخت بود. یکی از موضوعات کلیدی فیلم خشونت بود. با این وجود که من از خشونت متنفرم، دیدن فیلم برای من آزار دهنده نبود. البته چون از آپارات گرفته بودم، دوبله فارسی و به طبع سانسور شده بود. استفاده از موسیقی راک و حتی سبکهای دیگر موسیقی چنان به دقت انتخاب شده بودند که برای من که عاشق موسیقی راک هستم، فضا رو پرکشش نگه میداشت. اینکه به بعد انسانی افراد توجه شده بود، جایی که مثلا وینست گفت گلوله از دستم در رفت و این آدم کشته شد. تلاش برای پاک کردن آثار جرم ظرف مدتی کوتاه، تو رو درگیر این میکرد که بالاخره موفق میشن ظرف مدت کوتاه آثار جرم رو پاک کنند. دیگه درگیر این نبودی که چرا یه نفر کشته شده، ریتم اتفاقات چنان سریع بود، که در لحظه گیر نمیافتادی. فیلم پست مدرن هست و ساختار غیر خطی در نوع روایت داستان دارد. من موقعی که وینست کشته شد، این حس رو داشتم که دیگه دیدن ادامه فیلم بدون اون واسم معنی ندارد. چون ساختار روایت غیر خطی بود، پس از چند دقیقه به فیلم بازگشت و من آرام گرفتم. رابطه وینست و میا برای ببینده جالب بود. گویی دو آدم جذاب که نمیتوانند رابطهای داشته باشند، طوری به نظر میرسیدند که برای هم ساخته شدهاند. در صحنه رقص میا و وینست با آهنگ چاک بری به اوج میرسه. من این قسمت رو چند بار از یوتیوب دیدم و شیفته رقص وینست شدم، لعنتی خیلی خوب میرقصید. امروز هم با موسیقی شروع کردم و بعد یوتیوب یه ویدیو دیدم راجع به پایداری احساسات و ته نشین شدن آن در وجود که حس میکنم با موسیقی بهش میرسم. پس از اون هم یه ویدیو دیدم در باب میوهخواری و پیشنهاد این بود که حداقل سی درصد از رژیم غذایی رو به میوه اختصاص بدین. من قبلا با کتاب صادق هدایت و آوانسیان خیلی به خام گیاهخواری علاقه داشتم. اما توی اسکیل زندگیم خیلی در عمل شدنی نبود. اما سی درصد پیشنهاد عملی و واقعی میاد. یکی سوخت رو مقایسه کرد با بنزین اوکتان هشتاد و هفت تا نود و دو و حتی صد بررسی کرد ، با وسایل مختلف که چرا سوخت ماشینها متفاوت هست. سوخت هواپیما فرق دارد و میوه رو مثال زد که کمترین انرژی رو از بدن میگیره برای هضم کردن و بهترین سوخت هست. اینکه باید عادت کنی با معده خالی کارهات رو انجام بدی و پایدار بمونی بحث میکرد. البته یه بحث زیست محیطی هم داره مصرف میوه نسبت به مصرف گوشت باعث مصرف کمتر آب در فرآیند تولید میشود. من امروز تصمیم دارم وقتی به خونه رسیدم، یه برنامه برای مصرف روزانه میوه در رژیم غذایی داشته باشم. البته صبحها وقتی بیدار میشوم سیب میخورم. عصرها هم گاهی پرتقال میخورم. که به نظرم چندان کافی نیست.
اوایل که سر کار میرفتم، صبح زود بیدار شدن واسم خیلی سخت بود. مسیر خونه به شرکت طولانی بود. زمستون بود. وقتی از خونه بیرون میرفتم هوا تاریک بود. به خیابون نگاه میکردم و دنبال آدمها میگشتم. میخواستم ببینم بقیه هم این موقع از خونه بیرون میان. همین که وارد مترو میشدم، آدمهای زیادی میدیدیم. با خودم میگفتم ببین همه بیدار شدن و تو تنها نیستی. روزهای بعد زبالهگردها رو میدیدم، فروشندههای مترو رو میدیدم. با خودم میگفتم اینها تایم کاریشون دست خودشون هست. ولی الان بیدار شدن و سر کارشون هستند، کسی مجبورشون نکرده، ازشون یاد بگیر. رفته رفته این مسئله برام حل شد و دیگه اونقدری چالش نبود که بابتش غصه بخورم. اولین شرکتی که کار میکردم بهمون ناهار میدادند. چالش وقتی شروع شد که در شرکتهایی کار میکردم که آیتم ناهار رو نداشتند. من همزمان سه تا نقش داشتم. نقش دانشجویی که باید به امورات تحصیل میپرداخت. نقش پدری که باید کار میکرد تا بتواند سقف بالای سر را نگه دارد و هزینهها را پوشش دهد. نقش مادری که غذا درست کند و به امور منزل بپردازد. کمی دچار شوک شده بودم. احساس میکردم در هیچ کدام به طور ایدهآل خوب نیستم. بیشتر وقتها به بهانه اینکه جای مناسبی برای شستن لباس ندارم. شستن لباسها را به تعویق میانداختم. بیشتر اوقات لباسهای جدید میخریدم. لباسها رو با خود به خانه میبردم و کل تعطیلاتم را مشغول شستن لباسها بودم. یک بار که مادرم آمد، کلافه شد که این چه وضعیتی است. ناچار شدم لباسهایم را در سینک ظرفشویی بشویم. کم کم یاد گرفتم لباسها را بشویم و کمتر لباس جدید بخرم. در تعطیلات نیز لباسهایم را با خود نبرم که کل تعطیلات بدین سان هدر برود. امروز که داشتم لباسهایم رو میشستم با خودم فکر کردم، چه مسیر سختی اومدم. حتی اوایل لباسها رو میبردم بیرون تو حیاط روی طناب آویزان میکردم. بعدش به خاطر همسایهها حس خوبی نداشتم. انگار یه تکه از هویت من توی حیاطی بود که یه سری همسایه هم رفت و آمد داشتند. وقتی مامانم اومده بود، یه طناب کوچک تو آشپزخونه بسته بود، که مثلا دستمال گردگیری اینا رو میشوید رویش آویزان کند. من لباسهام رو روی همون فضای کوچک آویزان میکنم. دیر خشک میشود، اما احساس اینکه تکهای از وجود من در حیاط است را ندارم. نگران نیستم، حتی اگر چند روز لباسها در گوشه آشپزخانه آویزان باشند. امروز به این فکر کردم که چقدر تو شستن لباسها پیشرفت کردم. تقریبا هفتهای یک بار لباسها را میشویم. هنوز لباس بیرون دارم که قابل شستن باشه ولی چندان حیاتی نیست. قبلا یه کار سخت و نشدنی بود که باید حتما جمع میکردم میبردم خونه و توی حیاط خونه، مامانم ماشین لباسشویی میگذاشت و من مثلا بیست عدد شلوار رو میشستم. روز بعد بیست تا مانتو و همین داستان یه هفته ادامه داشت تا همه لباسها شسته بشن. الان با همین سینک و طناب گوشه آشپزخونه هر هفته لباسهام رو میشورم. احساس میکنم به خودکفایی رسیدم. همین که چند وقتی میشه نرفتم لباس جدید بخرم، به صرف اینکه لباس تمیز ندارم. خودش نکته مثبت خوبی هست. من احساس میکنم تازه دارم از اون حالت تنبلی خارج میشوم و باهاش مبارزه میکنم. غذا درست میکنم، آشغالها رو بیرون میگذارم. خرید نان و خریدهای سوپر مارکتی و میوه و سبزیجات، شستن لباسها و مرتب کردن خونه همه نشانههایی هستند که من نقش مادرانه رو بهتر از گذشته انجام میدهم. تو هیچ کدوم از نقشها بهترین نیستم. توی همگی معمولی و متوسط هستم. دلم میخواد از زمانم درست استفاده کنم. راستش بیش از همه در انجام وظایف مادرانه لنگ میزدم. الان که بهتر انجام میدهم، کمی اعتماد به نفسم بهتر شده است. الان دوست ندارم وقت تلف کنم. این یک ماهی که نت نداشتم. فرصت داشتم کمی بهینهتر زمانم رو مدیریت کنم. توی مترو کتاب میخوندم. توی خونه فیلم میدیدم. یکی دو روزی میشه با وی پی ان میتونم کمی به نت وصل بشم. اما خیلی کم توش وقت میگذرونم. حس میکنم باید از زمانم مفیدتر استفاده کنم و اینطوری هدر ندم. انگار مغزم اون دوپامین لحظهای که هیچی بهم نمیداد در بلندمدت رو داره پس میزنه. دلم میخواد یه کاری کنم دوپامین پایدار داشته باشم، چیزی که در بلندمدت احساس خوبی بهم بده. برای همین دلم میخواد وقتم رو صرف کارهای واقعی که عایدی دارند بکنم. میخوام کمی از وقتم رو صرف یادگیری یه حرفه کنم. یه ارزش به زندگی خودم و شخص خودم اضافه کنم. میخوام کاری کنم که از درون احساس رضایت کنم و وقتی به خودم نگاه میکنم به خودم بگم خیلی ازت خوشم میاد. ورژن امروز تو با چند سال قبل خیلی فرق داره و تو رشد کردی. امروز موقع پهن کردن لباسها روی طناب حس کردم یه آدم دیگه هستم، از اینکه یه کار سخت که قبلا برام معضل بود اینقدر راحت انجام میدادم، حس خوبی داشتم. دیگه صبحها حتی اگه تو خیابون کسی رو نبینم هرگز با خودم نمیگم چرا الان من تو خیابون هستم. انگار از همه اینها عبور کردم. دیگه آزارم نمیدن و دیگه دغدغه من نیستند. الان فصل هدفگذاری جدید و تلاش برای ساختن چیزهایی هست که رویا به نظر میرسند. من باید یه ورژن قویتر از امروزم رو نم نم ران کنم. یه جوری که وقتی به محصول رسید، پروسه رو تو ذهنم مرور کردم به خودم بگم چه مسیری رو پشت سر گذاشتی. میخوام برای مبارزه با چالشها آماده بشم.
از اینکه هوا بارانی است، لذت میبرم. لذت من صد چندان شده، وقتی میبینم روزهای آتی نیز هوای بارانی همچنان ادامه دارد. چند وقت پیش قرصهایم مانده بود، شیر آب را باز کردم. آب قطع شده بود. فقط یه کاسه آش داشتم، قرص را روی قاشق گذاشتم و به کمک آش قورتش دادم. بعد از آن دو شب دیگر با نبود آب و رنج نخوردن قرصها روبرو شدم. از آنجایی که وضعیت قطعی شبانه آب را نظارهگر بودم. چندی پیش هم تهدید کرده بودند که تهران باید خالی از سکنه بشود. بینهایت غمگین بودم. از خدا خواستم برف و باران ببارد، آنقدر ببارد که هیچ کس لب به تهدید ما نگشاید. آن روز که برف باوقار میبارید، بسی خوشحال بودم. باران به همان شدت باوقار است. آرام میبارد. گویی زمین را قطره قطره سیراب میکند. از آن بارانهای سیل آسا نیست که در کسری از ثانیه کل خیابان پر از آب شود. پس از آن از شدت ابرها کاسته شود و یک روز آفتابی فرا برسد. این باران نرم و لطیف چنان طراوات و تازگی خود را به زمین عرضه میدارد که گویی به منبعی بینهایت متصل است. دوستش دارم. دلم میخواهد بسیارها ببارد، آنقدر که روزهای بارانی تم زندگی ما بشود. شب که میشه نور چراغ ماشینها میافته رو آسفالت و رد آب به رنگ زرد و قرمز در میاد. من انعکاس نور ماشینها روی آسفالت تو روزهای بارونی خیلی دوست دارم. دلم میخواد یه غذای گرم بخورم. البته بیشتر آش دوست دارم، مثلا برم نیکو صفت شلهقلمکار بخورم. بچه بودم یه سری کارتون پخش میشد از تیوی اونها در حالی که بارون شدید میبارید. یه سوپ داغ داشتند که بخار زیادی ازش بلند میشد. دور یه میز مینشستند و با هر قاشقی که برمیداشتند رد بخار معلوم بود. از همون موقع همیشه دوست داشتم تو روزهای بارونی غذای گرم بخورم. مامانم اینجور وقتها عدسی یا خوراک لوبیا واسم درست میکرد. برای دو روز آتی غذا در یخچال دارم. هر چقدر هم هوس غذای گرم داشته باشم، فقط میتونم با ناهار بهش پاسخ بدم. امروز ناهار آش خوردم. اما پنجرهای نبود که بارون رو ببینم و حس کنم تو روز بارونی این غذا رو خوردم. تو خونه خودمون پاسیون داریم. وقتی بارون میاد صدای شر شر آب که به شیشه پاسیون میخوره، شدت بارون رو نشون میده. به علاوه کافیه در هال رو باز کنی تا تصویر زنده بارون رو داشته باشی. شرکت اون محوطهای که هستم، هیچ پنجرهای نداره و حس بارون نمیده، حتی اگه آش بخوری لذتت تکمیل نمیشه. امروز رفتم دفتر بخرم برای دورهای که ثبتنام کردم. یه دفتر برداشتم پنجاه برگ بود خیلی خوشگل بود. قیمتش صد و پنجاه تومن بود. راستش نخریدم. از فروشنده خواستم کمکم کنه یه چیز ارزونتر بردارم. دو تا دفتر ارزونتر که از قبل داشت، بهم داد. خیلی خوشحال شدم. دلم میخواد توی یه دونهاش لیریک بنویسم. قبلا یه پلیر موزیک داشتم که لیریک رو واسم میآورد. به خاطر تبلیغات پاک کردم. دوباره امروز اون رو نصب کردم. دیدم لیریک یه سری آهنگها قشنگ هستند، به علاوه نوشتن لیریک باعث میشه دایره لغاتم قوی بشه. از طرفی اینکه بتونم بنویسم و حفظ کنم هم احتمالا کار لذت بخشی هست. یه دفتر رو برای اختصاص دادن به این کار خریدم. کمی گوجهفرنگی خریدم و نون بربری هم گرفتم. رسیدم خونه املت درست کردم. الان هم دمنوش ترکیبی مرزنجوش، بابونه و پونه درست کردم. آماده بشه با چند قطره شیره خرما طعمدار میکنم و فکر کنم یه نوشیدنی بدون کافئین خوب برای یه روز بارونی هست. دقایقی تو دستام بگیرم و گرماش رو با همه وجود لمس کنم. احتمالا بعد هم بشینم حداقل چند لیریک توی دفتر جدیدم بنویسم.