The Conqueror Worm

The Conqueror Worm

Change changing places, Changes, Root yourself to the ground
The Conqueror Worm

The Conqueror Worm

Change changing places, Changes, Root yourself to the ground

فارست گامپ

می‌خواستم واسه تولدم کیف و کفش بخرم و خودم رو به یه کافه دعوت کنم که پیتزا یا پاستا سفارش بدم. اما با اخباری که می‌شنیدم فکر کردم ممکن هست جنگ بشه، بنابراین تصمیم گرفتم اقتصاد مقاومتی پیشه کنم و پولم رو نگه دارم. اگر بیکار شدم، حداقل بتونم یک ماه اجاره خونه بدم. سر درد داشتم و سریع رفتم خونه، از اون‌جایی که حوصله آشپزی نداشتم. باز هم مثل شب قبل رفتم شش‌تا فلافل و یه نان باگت خریدم که ساندویج درست کنم. سه تا نون خامه‌ای هم خریدم و از وسط دو نیم کردم، روش یه قاشق مربای زرشک ریختم. می‌خواستم یه شمع وارمر قلبی سرخ رنگ هم روشن کنم که یادم رفت. دو تا از دوستان تلفنی تبریک گفتن. مامان، خواهرم و دوستی هم پیام دادند. البته چندتا بانک، کارگزاری و بیمه هم از این پیام تبریک‌های سیستمی دادند. این‌قدر به خاطر جنگ آشفته بودم که به رختخواب پناه بردم. توان انجام هیچ کاری نداشتم و به کمک دارو خوابیدم. امشب هم سالاد الویه‌ای که تو یخچال بود رو خوردم. قانون نه به کافئین رو شکستم و واسه خودم کاپوچینو درست کردم. این‌قدر سطح انرژیم پایین بود، که نشستم یه فیلم دیدم. فارست گامپ روایت زندگی فردی با ضریب هوشی پایین هست. با این وجود که چندان جدی گرفته نمیشه، به تلاش برای زندگی ادامه میده و اهمیتی به دنیای اطراف نمیده. در نهایت کاملا اتفاقی در موقعیت‌هایی قرار می‌گیره که شانس و خوشبختی بهش روی میاره، با وجود همه سادگی‌هایی که در ظاهر دارد. این که تو دنیای خودش بود، روابطش با آدم‌ها عمیق بود، پشتکار و جدیت در کار داشت رو دوست داشتم.

فیلم رادیو

صبح توی مترو چند صفحه از در جستجوی زمان از دست رفته مطالعه کردم. اون قسمت اوایل رابطه سوان و اودت بود.  این چندمین بار هست که این کتاب رو می‌خونم و برای من که بیست سالگی این کتاب رو برای اولین‌بار خوندم. همچنان خیلی جالب به نظر میاد. اما گذر زمان ارزشش رو برای من بیشتر کرده، طوری که هر سطر آن تجربه‌ای ناب است. یه جایی اودت میگه منی که مارکیز نیستم اگر یک میلیون هم بدهند با این سر و وضع از خانه بیرون نمی‌روم.  رسیدم شرکت که مدیر گفت گزارش کدال نهایی شده و روی سایت آپلود شده، چیزی طول نکشید که مدیر آی تی زنگ زد و گفت حسابرس اشتباه کرده و دوباره باید اصلاحیه بدیم. خواست چک کنیم که قسمت سود سهام‌ها کلا پریده بود. هیچی نشستم دو ساعت دوباره از اول سود سهام‌ها رو زدم. بعد کمی با فیلترشکن یوتیوب وصل شدم که اتفاقا یه ویدیو بود راجع به ظاهر که می‌گفت آدمی که در نگاه اول به چشم نیاد معمولا جدی گرفته نمی‌شه و بحث آراستگی بود که خوب با یه جمله از کتابی که من صبح خونده بودم به نوعی مکمل بود. یه مثال هم زد که یک پیراهن سفید اتو کشیده حتی اگه ارزان قیمت باشه شما رو شیک‌تر نشون میده تا یه هودی گران‌قیمت که لکه‌دارو چروک باشه. بعدش فیلترشکنم دیگه کار نمی‌کرد و ارتباطم رو با جهان از دست دادم. مامانم بهم تلفن کرد، گویا موفق شده کالابرگ بگیره و برای من یه تومن واریز کرد، گفت برو واسه خودت خرید کن. عصر که برمی‌گشتم توی مترو تحت تاثیر اون ویدیو واسه خودم یه جوراب سفید خریدم. دلم می‌خواست واسه خودم از بیرون غذا بگیرم. توی مسیر یه مغازه هست که فلافل رو کیلویی می‌فروشه. رفتم ازش شش تا دونه خریدم که سی تومن شد، یه نان باگت هم خریدم پانزده تومان و مخلفاتی همچون خیارشور، گوجه‌فرنگی، کاهو، سس فرانسوی و کچاپ رو هم پانزده در نظر بگیرم. با شصت تومن یه فلافل بزرگ پر و پیمون داشتم که حسابی سیر شدم. در حالی‌که نزدیک مترو قیمتش هشتاد تومن هست و کوچکتر هست و چندان هم مخلفات ندارد تازه شش تایی هم نیست. حالا امروز تو شرکت بحث این بود که غذای بیرون خیلی گرون شده است و اساسا چیزی نمیشه خرید. افرادی در شرکت هستند که معتقد هستند با سیصد تومان نمیشه حتی فلافل خرید، فکر کنم این‌ها اصلا بیرون غذا نمی‌خورند. یا اصلا فلافل نمی‌خورند. همین چند روز پیش توی انقلاب دیدم زده فلافل نود تومان و البته من هیچی راجع به قیمت فلافل نگفتم و سکوت کردم. من امروز مجبور شدم واسه مخلفات فلافل یک کیلوگرم گوجه‌فرنگی بخرم. نسبت به دیروز که یه دونه خریدم. خیلی ارزون‌تر افتاد. ولی باید یه طرحی بریزم طی چند روز آتی مصرف کنم، همچنین کاهو‌ پیچ رو باید باهاش سالادی چیزی درست کنم که تلف نشه. یه چای با طعم اسطوخودوس درست کردم. امروز پیام گرفتم که نتم داره به لحاظ زمانی تموم میشه و هنوز حجم داشتم، بدین سان چندتا فیلم از آپارات دانلود کردم. نشستم فیلم رادیو رو دیدم که برای سال دوهزار و سه هست. در فیلم رادیو یه پسر با معلولیت ذهنی هست که توسط مربی فوتبال بهش بها داده میشه. یه آدمی که توان گفتن اسمش رو نداشت به مرور با توجهاتی که می‌گیره تبدیل میشه به شخصی محبوب که در جامعه حضور دارد و چنان خوش‌قلب و مهربون هست که همه رو تحت تاثیر قرار میده. به لحاظ ارزش‌های انسانی و اخلاقی خیلی با فیلم ارتباط گرفتم و یه جورایی روحم تازه شد. بعد از دیدن فیلم یه حس خوب داشتم انگار که قلبم شارژ شده باشه. بعد هم فصل خروج از تورات رو خوندم. بیشتر جریان موسی بود و دیگه از یه جایی به بعد وارد فاز امر و نهی برای انسان شد. امروز به لحاظ روحی آروم بودم. صبح رو خوب شروع کردم و شاید نقطه اوج امروز لحظات دیدن فیلم رادیو بود، البته کیفیت و حجم فلافل هم باعث شد یه سیری ممتد داشته باشم و نسبت به فلافل بیرون حس کنم غذای خوشمزه‌تری خوردم.

تحفه تاریکی

وقتی خوابگاه بودیم یکی از دوستام گفت: اگر چیزی بخری و نیمی از او خراب بشه، اون قسمتی که خراب شده روزی تو نبوده، راستش من خیلی از حرفش به هم ریختم و همیشه تو ذهنم بود. بیشتر اوقات سعی می‌کردم به اندازه خرید کنم تا همچین اتفاقی نیفته. ولی اگه مثلا هفت‌تا گوجه‌فرنگی می‌خریدم سه تاش می‌موند و تو یخچال خراب می‌شد. این اتفاق به کرات تکرار می‌شد. تا اینکه یه ویدیو دیدم که یک سوم خوراکی‌های دنیا توی انبارها از بین میره و با آبی که اون‌ها آبیاری میشن کل زمین رو میشه آب داد. به علاوه میوه خراب و گندیده گازهای گلخانه‌ای تولید می‌کنند که آلودگیشون معادل سومین شهر آلوده جهان هست. عده‌ای هم در آفریقا دارند از گرسنگی تلف میشن. فلذا تصمیم گرفتم فقط در حد نیاز روزانه خرید کنم. امروز که رفتم سیب بگیرم، چشمم به گوجه‌فرنگی افتاد و گفتم چقدر خوب میشه بخرم و املت درست کنم. یه دونه برداشتم از این گلخانه‌ای‌ها بود که کاسبرگ سبز بهش چسبیده فکر کنم چیزی حدود نه تومان قیمت داشت. اما از خریدش خیلی حس خوبی داشتم، وقتی املت درست کردم، حس این رو داشتم که من هیچ ماده غذایی رو تلف نکردم. البته از کودکی مامانم خیلی رو این قضیه حساس بود که غذاهامون رو دور نریزیم. مثلا اگه بهم پلو می‌داد و من نمی‌خوردم همون رو شب گرم می‌کرد و باز بهم می‌داد تا تموم شه، اون قدر بهم می‌داد که یاد بگیرم ته مونده غذام رو تموم کنم و چیزی برای دور ریختن نباشه. خیلی برای من سخت بود خودم رو با ریتمش وفق بدم همیشه از غذایی که مونده بود و گرم می‌شد متنفر بودم. اما کم کم یاد گرفتم غذا رو تا آخر بخورم و چیزی زیاد نیاد که بخواد دوباره تو یه وعده دیگه گرم بشه. چند سال پیش هم می‌خوندم یه رستوران توی یکی از کشورهای عربی هست که مردمی که غذاشون باقی‌مونده رو جریمه می‌کنه. من دارم تمرین می‌کنم به طبیعت احترام بذارم و مواد غذایی رو تا حد ممکن تلف نکنم. یه نسخه دیگه از عهد عتیق و عهد جدید پیدا کردم. دوباره نشستم پیدایش رو با دقت بیشتری خوندم. فکر کنم شبی یه فصل بخونم چند هفته‌ای سرگرمی خوبی دارم. نمی‌دونم بقیه هم این‌طوری هستن که اگه انرژی محیط پایین باشه و آدم‌های اطرافشون پالس مثبت نفرستن دچار یه جور آشفتگی روحی میشن. مثلا مدیرم خیلی از نبود اینترنت کلافه و ناراحت هست و من وقتی چهره غصه دارش رو می‌بینم واقعا حالم گرفته میشه. یا وقتایی که دکتر ناراحت و ناامید میشه انگار دنیا رو سرم آوار میشه. بچه بودم اگه مامان و بابام مریض میشدن و می‌خوابیدن همچین حسی داشتم. انگار که کل دنیا رو سرم آوار می‌شد که مریض هستن و خوابیدن و انگار قرار نیست هیچ وقت خوب بشن. یه جورایی از درون می‌شکستم. الان هم تو شرکت نسبت به دکتر و مدیرم همچین حسی دارم. یه آدم‌هایی هستن همیشه مثبت اندیش هستن و امیدوار، وقتی اون‌ها ناامید میشن یه جورایی ته دل آدم خالی میشه. بعضی وقت‌ها زنگ می‌زنم به بابام از تن صداش که انرژیش کم هست یا زیاد متوجه اوضاع میشم. الان خودمم تو همین مرحله باختن و فروپاشی هستم. انگار یه قطره امید هم در من جاری نیست. دیروز رفتم ای‌تی ام اقتصاد نوین نزدیک خونه، شکسته بودن. اون صفحه‌ای از اعداد که اطلاعات رو وارد می‌کنی، شکسته شده بود، بیرون زده شده بود و کج شده بود. کار نمی‌کرد. گفتم حتما معترضین آسیب زدن. فردا میرم نزدیک محل کار یه ای تی ام اقتصاد نوین هست. اون هم امروز دیدم از این کرکره‌ها واسش گذاشتن و کرکره رو دادن پایین گویا با تعطیلی بانک، ای تی ام هم خدمات نمیده. حالا فردا صبح زودتر برم ببینم اگه بانک باز باشه می‌تونم از ای‌تی‌ام استفاده کنم. سرم درد می‌کنه، خسته‌ام دلم می‌خواد یه مدت استراحت کنم. استراحت مطلق، یه جوری که انرژیم برگرده. امروز داییم زنگ زد می‌خواست ببینه طلا چه اتفاقی واسش می‌افته، بهش گفتم ما نت نداریم. نمی‌دونیم قیمت انس و دلار چند هست. اخبار جهانی نداریم. میگه یعنی تو شرکت هم ندارین. میگم نه نداریم. حالا تو شرکت هر روز مدیرم نشسته میگه ما هیچی نمی‌دونیم بر چه اساسی خریدوفروش کنیم. هیچ کار نکنیم بهتر هست. دو هفته است من نمی‌دونم قیمت اوره تو چه وضعیتی هست، بعد واقعا چه تصمیمی بگیریم که معتبر باشه. من دیگه دنبال کردن اخبار و قیمت‌ها رو بی‌خیال شدم. یه کوچولو نت در حد قطره‌چکانی باز شد. میگن فیلم‌های خشونت آمیزی بیرون اومده، دوست ندارم ببینم. امروز توی یه وبلاگ دیدم یکی به ابر گلایه کرده که چرا باریدی و نقش خون رو از در و دیوار شهر پاک کردی. فکر می‌کنم سطح انرژی منفی، غم و ناامیدی تو جامعه این‌قدر زیاد هست که چه بخوای چه نخوای درگیرش میشی. وقتی یه اتفاق بدی می‌افته و همه راجع بهش پست و استوری میذارن. من میرم تو پلتفرم‌هایی که از این خبرها نباشه و بتونم روحم رو ترمیم کنم و انرژیم رو نگه دارم. شاید باید فیلم ببینم، موزیک گوش بدم، مطالعه کنم و هر کاری که از این چاله کمبود انرژی بیرون بیام. البته نوشتن در اینجا هم واسم فرسایشی شده، من اینجا از افکار و احساسات خودم می‌نوشتم و عده‌ای اومدن خشونتی که داشتن رو اینجا حک کردند. اون خشونت بخشی از روح من رو خسته کرد و آرامش رو از من گرفت. انگار یه تلاطم و آشفتگی بود که گوینده داشت و من باهاش وارد بحث می‌شدم من رو تا سطح خودش پایین می‌کشید. تو دنیای واقعی هیچ دوستی ندارم که از الفاظ رکیک استفاده کنه، حتی اونایی هم که استفاده می‌کنند جلوی من خیلی مراعات می‌کنند. وقتی با دیگران حرف می‌زنم همه چیز محترمانه است، اما اینجا یکی میاد یهو لب به اهانت و تحقیر و توهین باز می‌کنه. میگی کامنت رو نبندم، کسی رو سانسور نکنم. بعد می‌بینی خودت رو له می‌کنند. مچاله میشی و یه گوشه تو خودت فرو میری. بخشی از حال بد این روزها هم نتیجه تنش‌هایی هست که اینجا داشته، که سابقا محیطی امن بود. یه دوستی بهم گفت من بهت گفتم حالم بده دارم پنیک می‌کنم و تو نشستی برای من از خودمراقبتی و تجربه‌های خودت گفتی و رفتی تو فاز نصیحت و من حالم بدتر شد. بهش گفتم ببین من واقعا تو فاز نصیحت نیستم، حس کردم می‌تونم با این حرف‌ها کمکت کنم و اینکه من گاهی قدرت همدلی‌ام رو از دست میدم. گاهی همدلی من در اوج هست نظیرش رو هیچ کجا نمی‌تونی پیدا کنی. گاهی هم اصلا ندارم. قصد من این بود که کمکت کنم بتونی مشکلاتت رو تنهایی حل کنی و به دیگران وابسته نباشی. هر چند مدل آدم‌ها فرق داره، اون باید با ده نفر حرف بزنه تا آروم بشه. مدلش تنهایی، خلوت و فکر کردن نیست. حرف زدن واسش یه جور تخلیه خودش هست. یه چیزی رو ده بار واست تکرار می‌کنه. من آدمی نیستم به کسی بگم این رو ده بار گفتی و بزنم توی ذوق طرف، حتی گاهی یه خبری میشه خواهرم بهم میگه. بعد مامانم همون رو میگه با دقت گوش میدم. بعد خواهرم میگه این رو که من بهت گفتم. من نمی‌تونم توضیح بدم که من آدمی نیستم که تو ذوق کسی بزنم وقتی یکی با اشتیاق خبری میگه بگم می‌دونستم. دلم می‌خواد حس کنه اولین نفری هست که بهم میگه و من برای اولین بار می‌شنوم. قبلا خیلی مراعات می‌کردم همه رو، الان دیگه نمی‌تونم. بیش از یه هفته است سر درد دارم و همه چی از آستانه تحملم خارج شده، شبیه یه انبار باروتم که با جرقه‌ای امکان داره منفجر بشه. فلذا به آرامش مطلق با دوز بالا نیاز دارم. رفتن به سمت قرص‌ها یه جور سنت شکنی عمیق بود، اما چاره‌ای نداشتم. باز هم دارم وسوسه میشم که قرص بخورم که راحت‌تر بخوابم و مغزم آروم بگیره، اما انگار مغزم رو انداختن توی تشت و دارند چنگ می‌زنن. از فشار چنگ زدن‌ها رگ‌های مغزم داره پاره میشه و من دلم می‌خواد این قدر بخوابم که آروم بگیرم. کاش جهان اطراف من ساکن شه و رنگ آرامش به خودش بگیره، شبیه یه قرص خواب آور که آدم رو میبره توی خلسه، یه جوری که حس نکنی اطرافت داره چه اتفاقی می‌افته و آیا این نقطه تسلیم شدن در برابر دارو هست. بهم قدرتی بده که آروم بشم بدون کمک گرفتن از دارو، به واسطه خواب و غلتیدن در بستر، بدون نگرانی از فردایی که باز باید بجنگم برای زیستن. در این شب تاریک پناهم ده و مرا به آرامش مطلق بشارت ده. همانا همواره سپاسگزار و قدردان خواهم بود.

غذای مونده

من از غدای مونده خوشم نمیاد. بنابراین از وقتی که تنها زندگی می‌کردم همیشه برای یه وعده غذا درست می‌کردم و همون موقع سعی می‌کردم غذا رو تموم کنم و داخل یخچال چیزی نباشه. همیشه وقتی از سر کار می‌اومدم خسته بودم و حوصله غذا درست کردن نداشتم. بیشتر وقت‌ها غذای بیرون می‌خورم. یا اینکه به غداهای ساده مثل نیمرو، ژامبون، سوسیس و هر چیزی که بشود در کمتر از نیم ساعت به غذا تبدیل کرد روی آورده بودم. یه جایی از زندگی این داستان غذای مونده رو که همیشه باهاش مخالف بودم کنار گذاشتم. سعی کردم غذا درست کنم و باقی‌مانده آن را در یخچال بگذارم. اوایل کمتر غذا می‌خوردم اما پس از بیماری قرار بر این شد یه روتین مشخص برای غذا داشته باشم. مدتی است آخر هفته‌ها برای کل هفته غذا درست می‌کنم. اگه غذایی درست می‌کنم سعی می‌کنم در حجم زیاد باشه که بتونم برای یکی دو روز غذا داشته باشم. الان به اندازه همه روزهای هفته که غذا با خودم ببرم شرکت، غذا دارم. این شاید تنها دستاورد تعطیلات من هست. دیشب خیلی سر دردم شدید بود بدین سان چندتا قرص خوردم که کمی آروم بشم و شب با چراغ‌های روشن و بخاری روشن بدون پتو خوابم برده بود. صبح بیدار شدم گیج بودم به خاطر داروها و باز هم خوابیدم. این‌قدر به لحاظ جسمی تحت فشار بودم که حتی نمی‌دونستم کی هستم. دیشب مغزم این‌جوری بود که انگار یکی گرفته تو دستاش و داره فشار میده و مغزم از بین انگشتاش زده بیرون، یه قرص خواب قوی برای اینکه چنان بخوابم که سر درد رو یادم بره، خوردم. چه برف باوقاری میاد، اون روز هم که برف می‌اومد وقتی از شرکت می‌اومدم الور پلی کردم. چقدر با برف و نور قرمز چراغ ماشین‌ها زیبا به نظر می‌رسید. از اینکه آروم به زمین می‌نشست خیلی حس خوبی داشتم. دارم تورات می‌خونم. فصل اول پیدایش رو خوندم. واسم جالب بود. خیلی باهاش ارتباط گرفتم. حتی یه چیزهای جدیدی یاد گرفتم. من همیشه بچه بودم کابوس مار می‌دیدم و از خواب می‌پریدم. خیلی می‌ترسیدم. یه بار حتی کوروش تو یه ویدیو مار آورده بود. من که قبلا همه ویدیوهاش با میا و کومان رو می‌دیدم بعد از اون هیچ ویدیویی ازش نگاه نکردم. عجیب از مار بدم میاد. حالا فکر کن اولین بار مار حوا رو اغفال کرد که میوه ممنوعه رو بخوره. مردم تو ایران راجع به عید قربان جریان ابراهیم و فرزندش اسماعیل رو میگن. اما تو تورات نوشته اون پسر اسمش اسحاق بود. توی قرآن توی سوره صافات هم اسم اون پسر اسحاق هست. البته پسری به نام اسماعیل هم داشته اما رهاش می‌کنه. قبلا همه مردم به یه زبان حرف می‌زدن، اما وقتی خواستن برج بابل بسازن و به آسمون برسند، خدا زبان مردم رو مشوش کرد و آن‌ها رو پراکنده کرد. من از تورات خوشم اومده، یه جورایی داستان‌وار هست. این‌قدر که با یه فصل تورات خواندن به این رسیدم که دروغ چقدر بد هست، شاید هیچ وقت تو زندگیم این‌قدر ملموس بهش فکر نکرده بودم. این‌قدر که با این کتاب ارتباط گرفتم، راستش هیچ وقت تو زندگیم با قرآن ارتباط نگرفتم. اما تورات یه جوری هست که دلت می‌خواد هر صفحه می‌خونی بهش فکر کنی و ته ذهنت ارتباط خیلی چیزهایی که نمی‌دونستی رو دربیاری. یه کم داستان‌ها با چیزایی که قبلا خوندیم متفاوت هست. من شبیه یه رمان در حوزه ادبیات داستانی می‌بینم که خیلی قوی هست چون گذشته ما رو داره و انگار با خوندنش خیلی چیزها رو کشف می‌کنی. یه جورایی شیفته‌اش شدم.

نقاط اکسترمم

پیش‌دانشگاهی که بودم سیستم نمره‌دهی این طوری بود که پنج نمره فعالیت کلاسی و پانزده نمره امتحان پایانی داشت. دو تا امتحان کلاسی داشتیم که من یکی رو غیبت داشتم و یکی رو کامل گرفته بودم. معلم ریاضی بهم گفت نمره کلاسی رو میانگین صفر و پنج گرفتم و بهت دو و نیم دادم. من خیلی ناراحت شدم و باهاش صحبت کردم در چه صورتی بهم نمره بهتری میدین؟ گفت اگه پایانی بالای چهارده بشی که با توجه به اینکه امتحان کشوری هست، بعید میدونم بشی. یه روز قبل امتحان کلاس رفع اشکال بود و بچه‌ها سوال‌هایی می‌پرسیدن که واسه من ناآشنا بود. بعد کلاس که اومدم خونه نشستم همه مباحث رو دقیق خوندم و یادداشت برداری کردم نکات مهم رو، یادم هست مباحث مربوط به هذلولی، دایره، مشتق، نقاط اکسترمم، نقطه عطف و همچین چیزایی بود. من اون امتحان رو چهارده و هفتاد و پنج شدم و در نهایت نمره‌ام بالای نوزده شد. یعنی اون دو و نیم کلاسی رو با پایانی کاور کردم. نمره دقیق یادم نیست و کارنامه پیش‌دانشگاهی هم واقعا دسترسی ندارم. ولی چیزی که یادمه با مشتق اول یه نقطه به دست می‌آوردیم. مشتق دوم نقاط ماکسیمم و مینیمم نسبی رو مشخص می‌کرد و مشتق سوم نقطه عطف بود. خلاصه مختصات نقاط روی نمودار به دست می‌اومد و از وصل کردن همه نمودار به دست می‌اومد. نمی‌دونم چقدر درست گفتم بعد از این همه سال دور بودن از ریاضی، ولی فکر می‌کنم همین بود. روز فراخوان وقتی از شرکت خارج می‌شدم دکتر توی آسانسور خیلی عصبی چند بار گفت یه نفر از این شرکت رفته راهپیمایی، منم گفتم راننده شرکت گفته اگه برن به خودش و خانمش نفری پنجاه میلیون میدن، که اونم گفت این‌ها حقیقت ندارد. وقتی تو راه داشتم می‌رفتم با خودم گفتم چرا ازش نپرسیدی کی رفته راهپیمایی، و اینکه کی رفته معمای ذهنم بود. فرداش رفتم سر کار به مدیرم گفتم دیروز دکتر خیلی ناراحت بود و گفت یکی از این شرکت رفته راهپیمایی، کی زودتر از دو مرخصی گرفت و از شرکت بیرون رفت که اسم یکی از همکاران رو آورد. بعد گفتن یعنی اون رفته راهپیمایی و کل روز حرص می‌خوردن و حالشون بد بود. تا اینکه دیروز تو جلسه دکتر رسما بهش چند بار تیکه انداخت که رفته راهپیمایی و اونم با خنده جواب می‌داد. به خاطر گزارش‌ها من رو از وسط جلسه مدیرمالی احضار کرد و دکتر گفت می‌تونی بری بقیه کارت رو انجام بدی. من جلسه رو ترک کردم و مدیر آی تی داشت سیستم رو واسم ران کرد که بهش گفتم میدونی فلانی رفته راهپیمایی، یه ذره تو خودش رفت و گفت بهش نمیاد ولی چرا شوهرش تو مجلس هست واسه اون رفته است. به خاطر گزارش‌ها مجبور شدم تا دیر وقت تو شرکت بمونم و مدیر آی‌تی می‌اومد و مدیرمم بود که یهو بحث این همکارمون بود. مدیر آی تی گفت این به درد این می‌خوره منشی بشه جایی، که مدیرمون گفت نه تو کارهای ادارای مثل نامه و این‌ها خیلی ضعیف هست و کار اکسلش خوب هست. کار تحلیل رو خوب انجام میده. منم گفتم آره گزارش‌های مجمع که این زده می‌افته دست من این‌قدر به لحاظ نگارشی ایراد داره که فقط سه ساعت دارم اعداد رو ویرایش می‌کنم. یکی با نقطه سه رقم سه رقم جدا کرده یکی با کاما رو به بالا یکی رو جدا کننده اعداد رو به پایین، حتی یه بار هم می‌خواست پرینت بگیره برگه آ پنج گذاشت، وقتی رو پرینت روی آچهار افتاد شوک شد. که بهش گفتم باید تو سیستم تنظیم کنی روی آپنج پرینت بگیره و یادش دادم. اون از کجا میگه بهش می‌خوره منشی بشه از اون‌جایی که یه روسری مشکی براق میپوشه و مدل خاصی می‌بنده و با آرایش زیاد و لاک قرمز میاد. حالا مثلا من با مقنعه، بدون آرایش و خیلی خسته میرم. ظاهرش رو از دور می‌بینه میگه به‌درد منشی شدن می‌خوره، ما که می‌دونیم تو نگارش و ورد و نامه این‌ها ضعیف هست میگم نه به درد اون کار نمی‌خوره. همه یه جورایی به خاطر این حرکتش ازش ناراحت و خشمگین هستند. اما دیشب فکر می‌کردم که اگر زندگیش رو یک برج در نظر بگیریم نه تنها سنگ بنا که حتی خشت خشت زندگیش رو آجر به آجر با این شیوه حاکمیت به دست آورده، کل فونداسیون زندگیش رو این‌طوری ساخته است. همسرش خانواده شهید هست. قطعا با سهمیه وارد دانشگاه شده و دکترا گرفته و تو گرفتن شغل هم امتیاز خانواده شهدا بودن کمکش کرده است. خواهر شوهرش دندانپزشک هست و یه کلینیک دندانپزشکی داره و اون یکی داروساز که چند تا داروخانه دارد. خودشون با سهمیه داروسازی و دندانپزشکی خوندن. قطعا هم برای مجوز چندتا داروخانه سهمیه کمکشون کرده است. دخترش با کلاس خصوصی فراوان و حتی  پشت کنکور موندن پزشکی قبول نشد، رفت ترکیه میگه ماهی دو هزار دلار فقط خرج اون میده. شما تصور کن اگه به لحاظ ژنی استعداد داشت خودش قبول می‌شد پس سهمیه در موفقیت مادرش نقش داشته که الان چندتا داروخانه رو مدیریت می‌کند. من احساس می‌کنم این‌ها واقعا اگه خانواده شهید بودن و امتیازاتی که بهشون داده شده رو ازشون بگیرن و خودشون تو دنیای واقعی می‌خواستند تلاش کنند و برای خودشون موفق بشن، قطعا اینی که الان هستند نبودند. پس درک می‌کنم چرا رفتن راهپیمایی، چون کل زندگیشون رو واسشون ساختند. از طرفی شب دوستم زنگ زد و ساعت‌ها حرف زد و ته حرف‌ها گفت داشتم با مامانم حرف می‌زدم از بی‌کسی که نتیجه خوبی نداشت و فهمیدم زمانی که از همه آدم‌های دنیا ناامید میشه و دیگه هیچ کس رو ندارد به من زنگ می‌زند. فلذا قضیه اون سی ساعت رو فراموش کردم و تصمیم گرفتم به حرفاش گوش بدم. همچنان از شکست عشقی می‌نالید و ماجرای پیدا کردن یه دوست جدید که می‌تونه باهاش موزیک بسازه رو تعریف کرد. وسط تعریف ماجرای دوستی جدیدش از قرارش تو کافه در شب فراخوان گفت و شلوغی خیابون و اینکه تو کافه تا ساعت سه نیمه شب گیر افتادن به خاطر درگیری‌هایی که در خیابان بود و اینکه با قطعی اینترنت حتی نتوانستند اسنپ بگیرند و حتی تلفن بزنند که کسی دنبالشان بیاید. خلاصه یه کم از کاوش‌های عرفانی خودش گفت که ادیان مختلف رو بررسی می‌کنه و یه جمله از انجیل عهد عتیق گفت که خیلی دوست داشته و گفت ترجمه فارسی‌اش این هست که هیچ کار نکن و بدان که صبح می‌رسد. از این جمله خوشم اومد و راجع به خوندن انجیل ازش راهنمایی گرفتم. بعد ازش راجع به تفاوت لیریک‌های بندهای راک و متال و ارزش ادبیشون پرسیدم و برام دسته‌بندی کرد کدوم لیریک ارزش ادبی دارد و به تو در دایره لغات کمک می‌کنه و کدوم ندارد. خودش یه تستی داده بود دایره لغاتش پنجاه هزار کلمه بود. ادبیات انگلیسی خونده تو دانشگاه و من فکر نمی‌کردم واقعا پنجاه هزار کلمه بلد باشه. اما یه دوره‌ای برای دانشجوهای شریف اس او پی می‌نوشت و همه در بهترین دانشگاه‌های آمریکا پذیرش می‌گرفتند. که با اومدن ترامپ این کارش رو از دست داد، دیگه کسی نمی‌توانست بره آمریکا که این واسش اس او پی بنویسه. الان هم به چند‌تا نوجوان هندی زبان درس میده شاید چند ساعت وقت بذاره در هفته و ماهی صد دلار می‌گیره، یعنی با چند ساعت کار در هفته اندازه حقوق وزارت کار درآمد دارد. که اونم با نبود اینترنت رو هواست. بعد حرف می‌زدیم چون کارش موزیک و ادبیات هست میگه من واقعا برام مهم نیست که کارم رو از دست دادم به خاطر اینترنت، چون من دلم می‌خواد موزیک بسازم، کتابی بنویسم و یا نمایشنامه‌ای که در چارچوب این حکومت نیست. پس ترجیح میدم کار نکنم وقتی میدونم گیر ارشاد می‌افتم. برای من مهم هست هر کسی باشه غیر از این‌ها که من بتونم بدون سانسور کار کنم. بک خانوادگی‌اش هم پدربزرگش قبل و بعد انقلاب یعنی در هر دو دوره زندانی سیاسی بوده، یادم میاد سال‌ها قبل یه بار تفاوت تجربه هر دو زندان و نوع شکنجه رو واسم گفت با مشاهداتی که از پدربزرگش داشت. پدرش هم زندانی سیاسی بوده و حتی یه بار گفت خانواده شخصی که باهاش تو رابطه بوده به خاطر سابقه پدرش میلی به تایید ازدواج اونا نداشتند. اون حتی شکستش در روابط عاطفی رو مقصرش جمهوری اسلامی می‌داند. الان با خانواده‌اش زندگی می‌کنه یعنی یه سقفی بالا سرش هست و غذایی برای خوردن والدینش واسش تامین می‌کنند. اون صد دلار هم درنیاره زندگیش خیلی مختل نمیشه. اگر همکاری که راهپیمایی رفته و این دوستم رو نقاط اکسترمم در نظر بگیریم. حالا تعیین مینیمم ماکسیمم نسبی با توجه به دیدگاهتون بر عهده خودتون هست. من وسط این طیف هستم. بک خانوادگی من هم خوداشتغال و خویش فرما هستند چه خانواده سمت پدری و مادری، فقط یه دونه شوهر عمه داریم که اون معلم ورزش بود از آموزش و پرورش حقوق می‌گیره و الان هم معاون مدرسه است. دانشگاه قبول شدیم و کار پیدا کردیم با تلاش خودمون بوده و سهمیه‌ای در کار نبوده، الان هم زندگی یه جوری هست که اینترنت قطع بشه به عنوان یه تریدر نمی‌تونم کار کنم. جنگ بشه اولین جا بورس تعطیل میشه و من بیکار میشم. یعنی روزهایی که همه به خاطر آلودگی و برودت و هر چیزی تعطیل میشن ما میریم سرکار و تعطیل نیستیم چون بورس تعطیل نیست. اما یه موشک بخوره بورس تعطیل بشه ما کارمون رو از دست می‌دهیم. تصور کن مستاجر هم هستم نتونم اجاره بدم به ماه نرسیده وسیله‌هام تو کوچه است، اندوخته‌ای هم ندارم. با درآمدم روزمرگی می‌کنم. جنگ که شده بود من حتی آگهی کارگر ساده لازم داریم می‌دیدم چشام برق می‌زد. تصورم این بود کارم رو به خاطر تعطیلی بورس و نبود اینترنت از دست دادم. از چه راهی اجاره خونه بدم، خوب کارگر ساده هم یه گزینه است. بعدش رفتم یه دوره حسابداری گفتم حداقل کارم رو به سمت بیمه، حسابداری و مالیات اینا ببرم با تعطیلی بورس و قطع اینترنت منبع درآمدم یهو صفر نشه. ولی واقعا برای داشتن یه شغل جانبی اونقدری تلاش نکردم. بنابراین ترکیب جنگ و قطعی اینترنت از من یه کارتن خواب می‌سازه. شما هم خودتون و آدم‌های اطرافتون رو این طوری مطالعه کنید. اکثر افراد جامعه آدم‌های عادی هستن که طرف برای خودش بلاگر، یوتیوبر شده یعنی با توانایی خودش یه درآمدی داره و الان به خاطر قطعی اینترنت از دست داده، خیلی سخت هست مدت‌ها روی سئو یه سایت کار کنی بعد به خاطر قطعی اینترنت رنکت رو از دست بدی. بین نقاط ماکسیمم و مینیمم هزاران نقطه است که هر کسی تو یه وضعیتی هست و در حدی آستانه تحمل وضع موجود دارد. بنابراین به افراد برچسب نزنید وقتی چیزی از آن‌ها نمی‌دانید. با حرف من نوعی چیزی تغییر نمی‌کنه من یه آدم کوچک که در بهترین حالت توان تغییر زندگی خودم داشته باشم. شاید شما هم بین آدم‌های اطراف اون ماکسیمم مینیمم‌ها رو از نزدیک ببینین و حتی اینکه اکثریت مردم عادی جامعه که زندگیشان را خودشان ساخته‌اند درک کنید. در نهایت دسته‌بندی وجود ندارد، میشه یه تابع شبیه همون توابعی که تو پیش‌دانشگاهی با نقاط ماکسیمم و مینیمم نسبی رسم می‌کردیم و در نهایت یه نقطه عطف داشت، اون نقطه عطف جهت نهایی نمودار رو مشخص می‌کرد. اون برآیند همه نیروهای حاکم در جامعه است. تعیین علامت می‌شد نقطه شیب صعودی و نزولیش بسته به اون تعیین علامت هست.

گزارش کدال

از روز شنبه صبح یه سر درد شدید دارم که لحظه‌ای آروم نشده، صبح چنان درد داشتم که با خودم گفتم سر کار نمیرم. به مدیرم پیام دادم و شرح واقعه دادم و گفتم اگه بهتر شدم به شرکت میام. کمی گذشت خودم رو جمع کردم و رفتم شرکت. خیلی دیر رسیدم. همکارم پشت میزم نشسته بود و اونجا واسه خودش بساط کرده بود. کمی منتظر موندم که وسیله‌هاش رو جمع کنه. یکی دیگه از همکارانم گفت من امروز یاد حرف تو افتادم که گفتی وقتی نمیای مهم‌ترین نیروی شرکت میشی. حرفش رو نگرفتم و یه ساعت بعد که داشتم از گزارش امسال کدال حرف می‌زدم. فهمیدم مدیرعامل خواسته انجام بشه و چون من نبودم دادن به همکارم، یه کم تو خودم رفتم و گفتم الان که هستم خودم می‌زنم. همکارم گفت نه من دیگه شروع کردم. یه کم گذشت به مدیرم گفتم ببین من اصلا حس خوبی ندارم لطفا اجازه بدین خودم انجام بدم. که همکارم مخالفت کرد. یهو گفت خیلی طول میکشه من باید حداقل سه روز وقت بذارم، پنج‌شنبه هم باید بیام. گفتم چی میگی سه روز واسه وقتی بود تجربه نداشتیم الان گزارش‌های ماه رو من چند ساعته جمع می‌کنم. گفت این فرق داره سال هست طول میکشه. گفتم با گزارش سه ماهه و شش ماهه که تفاوتی نداره اون‌ها هم من چند ساعته جمع کردم. خلاصه کار رو نداد. بعد نیم ساعت صدام زد این‌ها مغایرت داره بهم کمک می‌کنی. منم فایل رو نگاه کردم گفتم متوجه نمیشم چیکار کردی. بعد شروع کرد از مدیرم کمک گرفتن و بعد از نیم ساعت دید نمی‌تونه جمع کنه کار رو بهم تحویل داد. صد و سی تا خریدوفروش داشتیم. فقط شش تا خرید رو تک تک بررسی کردم و فهمیدم طبق چه الگویی ثبت شده، فروش رو چک نکردم. یه راست رفتم سر آپدیت قیمت پرتفوی که دو تا زدم فهمیدم همه می‌خونن. رفتم سراغ مغایرت‌گیری، اون‌هایی که اول دوره نداشت رو باید فقط سرمایه، ارزش اسمی و قیمت می‌زدم. سرعت نت به حدی فاجعه بود که از مدیرم خواستم بهم کمک کنه. هر سهمی میگم به تاریخ اون روز قیمتش رو بهم بگو. سرمایه هم به این روش بهم بگو. خلاصه این‌قدر نت فاجعه بود که داشت لود میشد. اون برای پانزده تا سهام دیتا رو بهم داد و من دونه دونه رو کاغذ نوشتم تا نت اوکی بشه که سریع بزنم. خلاصه پس از یه ربع نت یاری کرد اون‌ها رو زدم. مسئول آی تی زنگ زد توکن رو نیاز دارم، خلاصه اومد ببره گفتم کارت تموم شد سریع واسم بیار. دو ساعت گذشت خبری نشد، زنگ زدم چی شد که گفت می‌تونه بیاره ولی بهش گفتم ببین اگه می‌تونی یه نیم ساعت بمونی انجام بدم. خلاصه اون حق‌تقدم‌های دردسرساز رو از پرتفوی خارج کردم که باز نت قطع شد. زنگ زدم بیا جمع کن ببر نت یاری نمی‌کنه، بقیه رو فردا انجام میدم یه مغایرت سایر هست و پرتفوی غیر بورسی کمتر از نیم ساعت جمع میشه. الان که فکر می‌کنم باید سود سهام و سود واگذاری‌ها رو هم چک کنم ولی خیلی سخت نیست. همون حین اکسل همکارم رو باز کردم، دیدم کل صد و سی تا سهم رو با ده رنگ متفاوت هایلایت کرده، نشسته بود همه رو دونه دونه چک کرده بود. یادم میاد اولین بار که قرار بود بهم کار رو بده یه مانیتور، یه لپ‌تاپ، روی پروژکتور هم زده بود، یه برگه پرینت کرده بود داده بود دستم. مدیرمم اومد سه تایی داشتیم روش کار می‌کردیم. نزدیک سه روز زمان برد و هر روز تا دیر وقت شرکت بودیم. به قدری خودش نمی‌فهمید و بد توضیح می‌داد که هر بار سر زدن این گزارش سه روز درگیر بودیم. کم کم سعی کردم هر بار یه بخش کار رو بفهمم و با الگوریتم خودم پیش برم. هر چی بیشتر جلو می‌رفتم سریعتر کار رو انجام می‌دادم  و وابستگیم بهش کمتر می‌شد. من اوایل فکر می‌کردم به خاطر مصرف دارو‌ها شاید مغزم در سطح یادگیری خوبی نبوده، می‌دونستم اینم بد توضیح میده و خودش گیج هست. اما امروز که گفت سه روز و فایل اکسلش رو دیدم تازه متوجه شدم چقدر سیستمش واسه زدن اون گزارش فاجعه بود. یه قسمت بالانس کردن مغایرت سایر بود این دو ساعت با یکان، دهگان، صدگان، هزارگان بازی می‌کرد تا بالانس بشه. من بیشتر وقت‌ها اون بخش رو می‌دادم خودش انجام بده. بعد یه بار نشستم فرمول زدم واسش تو اکسل و به جایی رسیدم که کاری که اون دو ساعت می‌کرد با بازی با اعداد من توی دو دقیقه با فرمول عدد دقیق رو پیدا می‌کردم. قسمت دارک ماجرا این‌جاست که ایشون به خاطر تاهل و فرزند و مدرک دکترا و سنوات و چاپلوسی پیش مدیر برای گرفتن ترفیع‌های متوالی دو برابر من حقوق می‌گیره. بعد من که هر روز دیر میرم شرکت و زودتر از همه میرم خونه، نه تنها اضافه کاری ندارم که سال پیش شانزده روز کسر کار داشتم. چهار درصد یه سهم رو به پشتوانه تحلیل این شخص خریدن و چند سال هست تو زیان هستن. خیلی شرکت سر تحلیل‌های این زیان داده ولی یه چیزی که خوب بلد هست حفظ ارتباطش با آدم‌ها و خصوصا مدیر هست. مدیر سر اشتباهات تحلیل این که شرکت واقعا زیان داده میگه من به نظر کارشناس اعتماد کردم و مسئولیتش رو بر عهده می‌گیرم. به من که میرسه اگه بگم فلان سهم رو صبر کن صد تومان پایین‌تر بخر میگه نمی‌رسه و همون موقع میخره. بعد تا چند ماه من رو تو راهرو، تو جلسه، کنار میزم گیر بیاره صد هزار بار متلک می‌اندازه که قیمت پایین‌تر که ندید. حالا شما که همون اول حرف من رو در نظر نگرفتی و رفتی خریدی و سود هم کردیم ولی واقعا کلامی آزارم میده. دو سال پیش هم گفت می‌خوام یه سهم سیمانی بخرم. من کلی تحلیل کردم و یه چیزی بهش پیشنهاد دادم. یه درصد خریدیم و هی می‌اومد می‌گفت تو هیئت‌مدیره بازخواست شدم به خاطرش، بعدها که سهم رشد کرد و طلا شد. ژست می‌گرفت بله ما کار کارشناسی کردیم. کاش دو درصد می‌گرفتیم و به عنوان یکی از بهترین خریدهای سال معرفی کرد که کلی ازش خوشحال بود. یه راننده مدیرعامل داریم که بچه‌اش رو آورده گذاشته نگهبانی شرکت، بعد پارسال واقعا در پی این بود که بچه رو بیاره تو واحد تحلیل، همش به من متلک می‌انداخت که هر روز دیر میای. خیلی در تلاش بود بچه‌اش رو تو واحد ما بیاره و فکر کنم دنبال این بود که حتی من رو بیرون بندازه. تو اون شرکت همه برای دیر رفتن‌هام بهم متلک می‌گن. ولی حس می‌کنم من ارزون‌ترین و مفیدترین نیروی کار اون شرکتم. نه اضافه کاری می‌مونم که هزینه تحمیل کنم. نه مدرک دکترا و بچه و همسر و نه حتی چاپلوس که ترفیع بگیرم. همیشه هم حرف میزنن تو دیر میای. ولی فکر کن کاری که اون تو سه روز با دو برابر حقوق انجام میده من تو سه ساعت با نصف حقوق انجام میدم. حتما براش منفعت داره. اون کلی ضرر می‌زنه به پرتفوی هیچی نمی‌گن اما اگه من تحلیلم درست در نیاد فقط در حد حرف نه زیان مالی واقعی تا چند ماه بمباران کلامی می‌شم که خانم تحلیلت درست در نیومد. چرا جهان این‌قدر ناعادلانه است و یه جایی تو موضع ضعف می‌افتیم در حالی که واقعا ضعیف نیستیم. فکر کنم اول از همه باید این دیر رفتن‌هام رو درست کنم. هر روز دارم دیر میرم. یه همکار دیگه  داریم اونم دکترا داره فکر کن سهم جا‌به جا شده بود تحلیلش رو گرفتم، برای پنج ماه پیش بود. سهم رو پنج ماه هیچ حرکتی روش نزده بود. بعد هر روز اضافه کار می‌مونه تا ساعت ده شب، سهم‌های زیان ده هم توی پرتفوی زیاد داره. حالا همون سهم دست من هست اول هفته تحلیل کردم آخر هفته میگن بخریم من میگم تحلیلم برای هفته پیش هست باید آپدیت کنم بهتون دقیق بگم بعد تصمیم‌گیری کنید. ولی این میاد اونس چهار هزار و دویست هست تو تحلیلش همچنان میزنه سه هزار و دویست بعد میگه محافظه‌کارانه عمل کردم. ما فایل‌های تو رو می‌بینم شش ماه به شش ماه آپدیت نمیشه. ولی خوب بلده بدون داشتن اطلاعات داستان ببافه تو جلسات و جایگاه خودش رو حفظ کنه. یه گزارش خرید می‌خواست بزنه از من فایل خواست گفتم خودت داری بزن گفت آخه یه ستون مال تو داره من اون رو باید تایپ کنم. در این حد کار نمی‌کنه ولی تا ده شب اضافه کار میمونه و من همون مدت کمی هم که میرم دیرتر از همه میرم و زودتر از همه میام، این‌قدر سریع انجام میدم که باز هم زمان اضافه میارم و با خودم میگم واقعا نصف این تایم هم بیام شرکت اوکیه. دکتر میگه ما تیم هفت نفری بیست همت دارایی مدیریت می‌کنیم. خیلی خوبیم و فلان شرکت همین حجم دارایی رو داره با پنجاه نفر مدیریت می‌کنه. هر بار هم میگه ما مثل شرکت‌های دولتی فشل نیستیم. ما یه شرکت خصوصی با بهره‌وری بالا هستیم. از خاطراتش توی بانک میگه که آبدارچی ارتقا می‌گرفت و کارمندهایی بهش میدادن که بلد نبودن حتی یه گزارش بدن. این شرکت برای من یه جور باتلاق هست باید فکر جابه‌جایی باشم. باید یاد بگیرم صبح‌ها به موقع برم، باید اون پایان نامه کوفتی رو تمومش کنم و مدرک ارشدم رو بگیرم. باید مهارت‌هام رو تقویت کنم تا بتونم برم یه شرکت دیگه در پوزیشن بالاتر، اینجا حاشیه امن مساوی با درجا زدن هست. این کار سه روز زمان می‌بره من باید پنج‌شنبه هم بیام. فکر کن مدیرم امروز وقتی دید زود جمع کردم در چند ساعت یه جوری به لحاظ ذهنی آشفته شد. اینم هی می‌گفت حسابرس همه رو چک می‌کنه اگه اشتباه باشه حسابرس گیر میده، همسرش حسابرس هست فکر می‌کنه خیلی کار سخت و پیچیده و حساسی هست. اولین تجربه کار رایگان من جایی بود که بهم گفت ببین میشه تاریخ، کد اقتصادی، مهر فاکتور و قیمت‌ها و امضاها رو چک کنی، حسابرس رو این‌ها حساس هست. بعد ما سه واحد حسابرسی تو دانشگاه خوندیم استادمون خودش موسسه حسابرسی داشت. می‌گفت حسابرس نمونه‌گیری می‌کنه صدتا رو چک نمی‌کنه دو تا رو چک می‌کنه. بعد هم من تو اکسل مغایرت گیری کردم با اکسل همه داده‌ها درست هستن هر کدوم چک کنه اوکیه این برداشته بود همه رو با ده رنگ هایلایت  کرده بود کامنت گذاشته بود سه روز که سهل هست یه هفته هم می‌نشست نمی‌تونست مغایرت گیری کنه. یه بار هم رفتم پیش مدیر آی‌تی می‌خواست رهاورد رو آپدیت کنه، فکر کن داده می‌زد تو ماشین حساب بعد می‌گفت بخون من چهار ساعت با صدای بلند عدد می‌خوندم تا بزنه تو سیستم آخرش گلوم خشک شد. بارها فکر می‌کردم همون رو خروجی می‌گرفت و تو اکسل جمع می‌زد و بعد کپی، پیس می‌کرد. این همکارمم این‌طوری بود یه ماشین حساب دست می‌گرفت تق‌تق ده بار اشتباه تایپ کردم دوباره بگو تا یه مغایرت‌گیری کنه برای همین واقعا گزارش سه روز طول می‌کشید تا روی کدال بشینه. طوری که مدیرم سهم‌های تحلیل من رو کم کرد تا به این‌کار برسم. بعد اون می‌گفت برای این کار باید اصلا یه نیرو جدا بگیرین و اگه مثلا دو ساعت به من کمک می‌کرد تو بالانس کردن اون عدد توی جلسه تحلیل می‌گفت من درگیر کار کدال بودم و کل کار من رو مصادره می‌کرد. حالا من یه آدمی که تحلیل میده و به خاطر کدال هم اصلا لب باز نمی‌کنه. یه ورژن هست آدم از یه جایی به بعد باید واسه خودش کار کنه و کارمندی نکنه، به نظرم باید برای اون تلاش کنم. کار کارمندی واقعا اگه بخوای خودت رو درگیر کنی کی چطور کار می‌کنه و چطور ترفیع می‌گیره و تو موندی داری درجا میزنی خیلی طاقت‌فرسا هست.

کاغذ باطله

گویا ترامپ به نروژ پیام داده که من از هشت جنگ جلوگیری کردم و مرد صلح بودم. شما که بهم جایزه ندادین منم دیگه تعهدی به صلح ندارم. بحث گرینلند این روزها داغ هست. گویا در اثر گرم شدن هوا و ذوب یخ‌ها این جزیره داره جذابیت پیدا می‌کنه به لحاظ ذخایر معدنی و همچنین محلی برای تجارت در آینده می‌تونه باشه. ترامپ دوره قبل پیشنهاد خرید این جزیره رو به دانمارک داده بود که رد شده گویا، الان می‌خواد با حمله نظامی تصرف کنه. برای هر کشور عضو اتحادیه اروپا اگر با الحاق گرینلند به خاک آمریکا مخالف باشند، تعرفه ده درصدی لحاظ کرده است. اون زمان که ترامپ رئیس جمهور شد یکی از تریدرها گفت شما قرار هست تو این چهار سالی که ترامپ هست بیشترین زیان‌های عمر معامله‌گریتون رو داشته باشین. مثال از خودش زد که ترامپ در دوره قبل یه قرارداد با کشاورزهای اروپایی بست و ما بر اون اساس معامله کردیم. نیم ساعت بعد قبل اینکه سوار هواپیما بشه زد زیر قرارداد و ما رفتیم توی ضرر، خلاصه حواستون به سرمایه‌تون باشه. تو دوره‌هایی که واقعا دنبال می‌کردم می‌دیدم مثلا جلسه اوکراین و روسیه بود از دو روز قبل توییت می‌زد راجع به صلح بعد جلسه تشکیل می‌شد خروجی جلسه و چیزهایی که زلنسکی و پوتین می‌گفتن اصلا با حرف ترامپ نمی‌خوند. راجع به تعرفه چین و توافق توییت می‌زد یه وزیر از چین می‌گفت ما اصلا با این آقا حرف نزدیم. در مورد مذاکرات ایران هم یه طوری توییت می‌زد که انگار همه چی توافق شده است بعد خروجی یه چیز دیگه در می‌اومد. چند روز پیش توییت زد در حمایت از معترضان چند روز بعد  گفت خودم خودم را قانع کردم که حمله نکنم. برای ما که سر حرف‌های این آدم دلاری زیان کردیم، حرف عوض کردن‌های این آدم دیگه عادی شده. از اون روزی که تعرفه همه کشورها اعلام کرد، هر روز با یه کشوری داستان داره، فقط با انگلیس خوب بود که بهش کمترین تعرفه رو داد. الان سر قضیه گرینلند یه جورایی ناتو هم موجودیتش به خطر افتاده، البته چند ماه پیش ترامپ گفت ما داریم هزینه‌های ناتو رو می‌دهیم سهم اروپا کم هست و باید درصد بیشتری از هزینه‌ها رو بدن اگرنه خارج میشه. ترکیه و اسرائیل هم با هم تنش داشتند و هر دو عضو بودن. جالب این بود این وسط پزشکیان به ترکیه پیشنهاد داده بود نیروهامون می‌تونن با هم علیه اسرائیل بجنگن. فکر کن در این حد نمی‌دونست ترکیه عضو ناتو هست که همچین چیزی گفته بود. ذهن ایرانی همین هست محاسبه نمی‌کنه اطلاعات نداره و از روی احساس حرف می‌زنه. شریعتمداری تا یه چیزی میشه میگه تنگه هرمز رو می‌بندیم. بعد فکر کن این آدم نمی‌دونه اگه تنگه رو ببندن بیشتر از همه چین و کره و ژاپن متضرر میشن. بعد این‌ها با این دید که به آمریکا ضربه می‌زنیم قیمت نفت بالا میره همچین حرفی می‌زنن. حالا مگه چند درصد نفت آمریکا از اون منطقه تامین میشه کمتر از ده درصد، ایرانی فکر نمی‌کنه مطالعه نمی‌کنه فقط حرف می‌زنه. حمزه رحیم صفوی می‌گفت توی یه جلسه محرمانه خیلی جدی گفتن آمریکا در حال فروپاشی هست، روسیه درگیر اواکراین هست، اروپا پیر شده، چین هم درگیر خودش هست. ما میشم ابر قدرت جهان و تو اون جلسه کسی نخندیده به این حرف‌ها بلکه مبنای تصمیم‌گیری شده این حرف، یعنی شما تصور کن اونی که توی جلسه هست در این حد مطالعه نکرده که بگه جی دی پی آمریکا رنک یک دنیا با جی دی پی ایران که رنک سی و چهار هست چقدر اختلاف داره، آیا سی و چهار توان رقابت با یک دارد. حتی ژاپن که چهار هست خودش رو درگیر رقابت نمی‌کنه چون فاصله‌اش خیلی زیاد هست با آمریکا، کل کشورهای آسیا و استرالیا بذاری روی هم میشه یه آمریکا، واقعا چی فکر کردین که می‌تونین رقابت کنین. من تی وی ندارم. با تلوبیون گفتم بیست و سی ببینم، چی میگن. می‌گفت تو رشت چهارصدتا مغازه آتیش زدن. بعد فکر کن روزی که مغازه‌ها تو تهران تعطیل بود، من فرداش به همکارم گفتم نمی‌دونم چرا تو محله ما مغازه‌ها اکثرا بسته و تعداد کمی باز بودن. گفت مغازه‌هایی که باز بودن توی بازار آتیش زدن، از ترس همه بستن. شما فکر کن مغازه آتیش بزنی بعد ماشین آتش نشانی هم آتیش بزنی که نتونه خاموشش کنه. باور کن مغز ایرانی این‌قدر دقیق کار نمی‌کنه. یا میگن دراگ زده طرف رفته اعتراض کرده، مصرف روانگردان باعث میشه طرف تو دادگاه بگه من تو حالت عادی نبودم و توی مجازات بهش تخفیف بدن. این حجم از فکر کردن و دوراندیشی از یه ایرانی برنمیاد. ایرانی محاسبه نمی‌کنه فکر نمی‌کنه. میگه ترامپ گفته حمایت می‌کنم، ما یه روز تو خیابون باشیم فردا دیگه همه چی تغییر کرده. اما یهودی‌ها شما تصور کن بیش از نیمی از جوایز نوبل رو در اختیار دارند. این‌ها راجع به همه چی مطالعه می‌کنند. یه بار توی یوتیوب یه ویدیو دیدم راجع به ایران، مثلا چهار همسری رو یه جوری می‌گفت که اگه من ایرانی نبودم فکر می‌کردم تو ایران هر مردی چهارتا زن داره، بعد دیدم کسی که اون کانال رو ساخته محتوای فارسی تولید می‌کنه ولی به نظر نمیاد ایرانی باشد. مثلا راجع به مراکش و کازابلانکا ویدیو گذاشته بود. بعدها متوجه شدم اسرائیل کلی تو اون منطقه ملک و املاک خریده و اونجا رو بهشت دنیا معرفی کرده بود. اکونومیست هم یه جهانی از اعداد میده هر ساله قشنگ معلوم هست همه دنیا رو هر سال پایش میکنه که همچین اطلاعاتی رو به روز میده. اون‌ها قانون همه کشورها رو می‌خونن. حتی دقت کنید سال تشکیل ناتو و سال تشکیل اسرائیل یه سال اختلاف داره، اون‌ها برای محافظت از خودشون با سرمایه کشورهای دیگه برای خودشون چتری از امنیت ساختن. برای نمونه تو یه شرکتی کار می‌کنم که بیست‌تا نیرو داره چند ساله اونجام یه بار مدیرعامل رو دیدم تو این مدت یه دقیقه هم باهاش حرف نزدم‌. دسترسی به مدیرعامل تو یه شرکت کوچک برای کارمند سخت هست. بگن خونه همکارت کجاست نمی‌دونم. بعد ببین اون‌ها چه پلنی می‌چینن که خونه مقامات ایران رو میدونن کجا هست، کدوم طبقه، کدوم واحد انگار که همیشه اونجا بودن. اون‌ها خیلی مطالعه و بررسی می‌کنند تا به هدفشون برسند، اما توی ایران طرف میره چیزی که تو اینترنت هست دانلود می‌کنه میگه اطلاعات جمع کردم. به لحاظ مدل ذهنی و مدل فکر کردن ما خیلی با هم فاصله داریم. اون‌ها فوق پیشرفته هستند و ما خیلی ساده هستیم. بارها مقامات گفتن ما وسط مذاکره بودیم ما رو غافلگیر کردن و حمله کردند. من اخبار رو از منابع خارجی می‌گیرم. خود نتانیاهو یک ماه قبل حمله تو نشست هولوکاست گفته بود من کاری به ترامپ ندارم و ازش اجازه نمی‌گیرم به ایران حمله می‌کنم. من یادمه اون موقع به این رسیدم این‌ها چه مذاکره بکنند چه نکنند اسرائیل حمله می‌کنه. فردای اون روز همه سهامم رو فروختم. یه ماه بعد حمله کرد. وقتی فرصت شصت روزه تموم شد. بعد تو ایران فرمانده در عالی‌ترین سطح نظامی میگه ما غافلگیر شدیم ما خبر نداشتیم. در این حد اخبار واضح رو دنبال نمی‌کنند. یه خبری میشه تو منابع بین‌المللی می‌بینی بعد چند روز یه کانال توی تلگرام می‌گذارد، بعد میگن بازار سر این بهم ریخت و من این مدلیم که اینکه خبر چند روز پیش بود. من خودمم اخبار رو همیشه دنبال نمی‌کنم فقط هر موقع ترید می‌کنم اخبار رو دقیق دنبال می‌کنم چه داخلی و چه خارجی، هر جا ترید کنم تو اون بازه خبرهای اونجا رو لحظه‌ای دارم. اما اگر پول نداشته باشم و ترید نکنم در حالت عادی اصلا اخبار نمی‌بینم و خبر چک نمی‌کنم. روزی که هنیه رو ترور کردن رفتم شرکت اصلا خبر نداشتم. وقتی ترید نمی‌کنم واضح‌ترین اخبار رو هم در جریان نیستم. آدم معتاد به اخباری نیستم وقتی میرم سراغ اخبار که بهش نیاز داشته باشم. تو سوشال مدیا هم کانالی عضو نمیشم که ذهنم با اخبار و محتوای بیهوده مدام پر بشه، بیشتر مواقع بی‌اطلاع هستم. پروست توی در جست‌وجوی زمان از دست رفته در تعجب هست که مردم روزنامه می‌خونن و کتاب نمی‌خونن. یه چیزی شبیه تیتر روزنامه امروز کاغذ باطله فرداست. این مدت نه نت داشتم که بگم به خاطر ترید که همین طوری ببینم اوضاع از چه قرار هست و نداشتن سرگرمی خبرها رو دنبال کردم. واقعا ذهن آدم پر از اطلاعاتی میشه که کلی انرژی می‌گیره، باید یه نظمی بدم به زندگیم و فقط مواقع ضروری اخبار رو پیگیری کنم.

التماس تفکر

چند وقت پیش یه دختر کوچولوی کثیف تو میدان ولی‌عصر چسبید بهم و گفت خاله واسم غذا می‌خری، یه نگاهی بهش کردم و گفتم گم شو آشغال. خشم رو توی چهره اون دختر دیدم. سال هشتاد و نه با یه دوستی قدم می‌زدم و بچه‌ای درخواست کرد ازش خوراکی بخریم و دوستم ازش نخرید. بعدش به من گفت اگه ازش می‌خریدم یعنی اون رو تایید می‌کردم که به این سبک زندگی عادت کنه و ادامه بده. اون باید نادیده گرفته بشه تا یاد بگیره این سبک زندگی درست نیست که بهش عادت کنه. از دیدگاهش خیلی خوشم اومد. پس از اون من هم به هیچ کودکی کمک نکردم و اون برخوردم که باعث شد خشم رو تو چهره دخترک ببینم، یه جورایی امید داشتم که جایی ته ذهنش روشن بشه که این سبک زندگی درست نیست. دیشب یه ویدیو می‌دیدم راجع به اینکه هفتاد درصد مساحت زمین‌های کشاورزی در آمریکا صرف خوراک دام میشه و گاو‌ها در فرآیند جویدن گاز متان رو وارد جو می‌کنند که از سی او دو خیلی خطرناک‌تر هست. ته ویدیو به این نتیجه رسید که مردم باید خوردن گوشت قرمز رو متوقف کنند و به گوشت سفید روی بیارن به خاطر پیامدهای زیست محیطی که مصرف این محصول داره. صبح که منتظر بی‌آرتی بودم دیدم آسمون پر از دود و آلودگی هست. یادم افتاد چند روز پیش به دوستی گفتم من با به آتش کشیدن اتوبوس و ماشین آتش‌نشانی مخالف هستم. به دو دلیل تصور کن همین فردا شما پیروز بشی فردای پیروزی ماشین آتش نشانی لازم نداری؟ دوم اینکه هوای تهران به اندازه کافی آلوده هست، چرا با آتش سوزی آلوده‌ترش می‌کنی. حداقل اون آدمی که تو اعتراضات قبلی سطل آشغال آتیش می‌زد آسیب جدی به اموالی که قابل استفاده بود وارد نمی‌کرد، هر چند اون هم هوا رو آلوده‌تر می‌کرد. یه گاو داره توی یه مزرعه غذا می‌خوره، در این تصویر هیچ خشونتی نیست. اما افرادی در دنیا هستند که طبق تحقیقات به این رسیدن که گازهایی که در اثر جویدن تولید میشه هوا رو داره آلوده می‌کنه. دنیا داره به این سمت میره که از محیط زیست حفاظت کنه و خشونت کمتر رو تجربه کنه. خیلی از افراد در برابر اینکه محصولات آرایشی در مراحل اولیه تست حیوانی داره، دارند اعتراض می‌کنند. یعنی دنیا داره به چه سمتی میره و ما به چه سمتی، چرا باید کسی که فکر نمی‌کنه رو تایید کنم. اگر تایید نکنم برچسب می‌زنند بهم. یادم هست وقتی انتخابات بود اومدم شرکت بهم گفتن به کی رای دادی گفتم من رای ندادم. برای دور دوم  همکارانم یه هفته رو مخ من بودند که به پزشکیان رای بده. برای که صداشون رو متوقف کنم و خودم رو از فشارشون خلاص کنم گفتم باشه. فردای انتخابات که اومدم شرکت گفتن رای دادی گفتم آره به پزشکیان، توی یه مدرسه نزدیک خونمون و دیگه سکوت کردم. واقعیت این بود که من اصلا رای نداده بودم. من فقط دو بار در زندگیم رای دادم یکی برای خبرگان به دستغیب و یکی هم سال هشتاد و هشت به میرحسین، یه هفته بعدش تو نماز جمعه فرمودن که نظر من به نظر ایشان نزدیک‌تر است و احمدی‌نژاد رو تایید کردند. خود همون احمدی‌نژاد هم فردای انتخابات بهمون گفت خس و خاشاک. من همون موقع قلبم شکست که بهم گفتن خس و خاشاک و گفتن نظر من به نظر ایشان نزدیک‌تر هست. شناسنامه‌ام رو عوض کردم که اون دو تا مهر که شبیه لکه ننگ بود ازش پاک کنم. با خودم عهد کردم که هرگز در هیچ انتخاباتی شرکت نکنم. آن موقع دلم شکسته بود از اینکه فردای انتخابات من از دید آن‌ها محترم شمرده نشدم. بعدها که بیشتر فکر کردم دیدم از اساس با رای دادن هم مشکل دارم. چون شخصی هیچ قدرتی ندارد و من با رای  خود به او قدرتی دادم که در مسندی بنشیند و او به عنوان نماینده من ممکن است کارهایی انجام دهد که هیچ کدام با عقاید من سازگار نباشد. پس از همان اول تاییدش نکنم و به او قدرت ندهم. از اینکه عده‌ای همکار به خودش جرات میده یه هفته من رو تحت فشار بذاره و به مدیران شرکت هم حتی بگن که فلانی رای نداده یه جورایی خوشم نمیاد. الان توی وبلاگ خودم با همون آدم‌ها روبرو شدم. من از خشونت بدم میاد، چرا باید خشونت تو رو تایید کنم. چرا من رو تحت فشار میذاری و برچسب میزنی و دهانت رو به ناسزا باز می‌کنی. مردم می‌گفتن شاه چادر از سر مردم تو خیابان برمیداره، همون مردم چند دهه بعد با گشت ارشادی درگیر بودند که به زور می‌خواست حجاب داشته باشند. حالا این مردم اگه به قدرت برسند احتمالا چادری تو خیابون ببین ریز ریز می‌کنند. شاه خلاف عقیده مردم، می‌خواست همه مدرن باشند، اینا خلاف عقیده مردم می‌خوان معتقد باشند، در آینده می‌خوان بگن آدم دین‌دار حق زندگی ندارد. یه لحظه به نفس داستان فکر کن، همه یه جور دیکتاتور هستن که می‌خوان بگن لطفا شبیه من باش. باید شبیه من باشی اگرنه خونت رو می‌ریزم. چرا همه آدم‌ها با تفاوت‌هایی که دارند کنار هم پذیرفته نمیشن. چرا فکر نمی‌کنید هر شخصی با هر عقیده‌ای محترم هست. همشون به یک اندازه متحجر هستند. اول انقلاب یه جوری هر مخالفی رو حذف کردند. حالا هم اینا همونن دوباره مخالفان رو حذف می‌کنند. شبیه یه دور باطل که می‌چرخیم. چرا هر آدمی با هر فکر و هر عقیده‌ای و هر پوششی محترم نیست. چرا همه آدم‌ها رو باید بندازین توی دو تا دسته تا خودتون رو راحت کنید. چرا وقتی یه چیزی رو می‌خواین در ورژن ایده‌آل و بهتر نمی‌خواین. مشکل من با این مردم اینه که فکر نمی‌کنند اما دهانشان همواره باز است. همیشه همین بودن، یه روز گفتن مرگ بر مصدق، یه روز درود بر مصدق. یه روز مرگ بر شاه یه روز درود بر شاه، چرا این‌ها یه بار فکر نمی‌کنند که حزب باد نباشند و از خودشان رای و نظر و عقیده داشته باشند. چرا مثل طوطی حرف‌های بقیه رو تکرار می‌کنند. تو کتاب دختر پرتقال میگه، هیچ دو پرتقالی شبیه هم نیست، هیچ دو تخم‌مرغی شبیه هم نیست. اما مردم میگن همه پرتقال‌ها شبیه هم هستند، همه تخم‌مرغ‌ها شبیه هم هستن. تا خودشون رو از فکر کردن راحت کنند. راحت به همه برچسب نزنین و همه رو توی دو تا دسته نندازین، قبلش کمی فکر کنید. البته خشونت و خشم باعث میشه مردم عقلشون رو از دست بدن. سیر اعتراضات رو بررسی کنی از راهپیمایی سکوت بعد چند سال رسیده به آتیش زدن ماشین آتش‌نشانی متوجه میشی چقدر خشم زیاد هست. آدم خشن منطقی نیست و فکر نمی‌کنه. نتیجه رفتارش هم میشه اینکه جامعه رو تا ابد تو یه لوپ می‌اندازه، برای که از لوپ دربیاین هر چیزی رو با ذهن خودتون کمی سبک سنگین کنید. شاید در آینده نسلی داشتیم که به جای خشونت هر جایی مسیر اندیشه رو باز می‌کرد. آدمی که اندیشه می‌کنه ذهنش پتانسیل خواسته‌های بهتر رو داره و آدم خشن تو یه باتلاق همیشه گیر می‌افته. خشونت رو رها کنید و در مسیر عقلانیت اندیشه کنید. شاید سریع‌تر به نتیجه برسید که در نهایت چه می‌خواهید. 

آشفتگی اوضاع

نیمه شب از خواب پریدم، دیگه نتونستم بخوابم به خاطر کابوس‌هایی که دیده بودم. لپ تاپ شرکت رو تعطیلات آورده بودم خونه که یه سری کار انجام بدم که فرصت نشد. لپ‌تاپ خیلی سنگین بود و من با مترو و بی‌آرتی و پیاده همین‌طوری با خودم کشون کشون بردم شرکت. وزنش باعث شد یه جورایی تحلیل برم، آخه کیف خودم و یه نایلون که توش ظرف غذا و شارژ هم بود همراهم بود. تو اون شلوغی مترو با این همه وسیله ایستادم و تکان‌های قطار که هر آن تو رو به سمتی پرتاب می‌کنه. امروز صبح جلسه داشتیم که تشکیل نشد. اندکی در نت چرخیدم.  گزارش ریسک رو برای یکی از مدیران شرکت‌های فرعی آماده کردم. سر دردم از دیروز کش پیدا کرده و همچنان هست. با این تفاوت که کمر درد و درد بدن ناشی از پریود هم اضافه شده بود. حس می‌کردم بدنم کاملا خشک شده، اما همین که امروز با این حجم از درد سر کار رفتم واقعا به نظرم خوب بود. نباید از خودم توقع زیادی داشته باشم. یه نون بربری گرفتم و با سالاد الویه‌ای که از قبل تو یخچال بود، خوردم. الان چای دارچین گذاشتم و منتظرم درست بشه. صبح که رفتم شرکت همکاران داشتند راجع به وقایع اخیر و تعداد کشته‌ها و مبالغی که در ازای تحویل جسد میدن حرف میزدند. اصلا کشش حرفاشون رو نداشتم. گفتن پنجاه هزار نفر جانشون رو از دست دادند. حساب کردم اگر جمعیت رو نود میلیون در نظر بگیریم. انگار از هر هزار و هشتصد نفر یه نفر جانش رو از دست داده، اگه سی میلیون خانوار سه نفره در نظر بگیریم انگار که از هر ششصد خانواده یه خانواده عزادار هست از این جریان، بعد از همکاران می‌پرسیدم تعداد کل نیروهای مسلح شامل ارتش، سپاه، نیروی انتظامی و بسیج چقدر هست می‌خواستم به یه تخمینی برسم که به لحاظ عددی هر نیرو توان کشتن چند نفر رو داره، که به نتیجه نرسیدم. فکر کن از صبح یه بحثی راه انداختن که حکومت عوض میشه. یکی از آقایون می‌گفت دیگه صبح نمی‌تونین این جوری بیاین، منظورش این بود باید کلی زمان بذاری واسه استایل کردن مو و این داستان‌ها، که من اصلا گوش نمی‌دادم. چون سرگرم محاسبه اعداد بودم که ببینم این تعدادی که تو خیابون بودن آیا واقعا توان تغییر حاکمیت رو دارند. به نظرم خیلی تعداد کم هست. چند وقت پیش دولت آمریکا تعطیل بود و عملا نمی‌توانست به کارکنانش حقوق بدهد. بعد جنگ واقعا هزینه دارد. سان تزو توی هنر جنگ میگه هر مملکتی می‌خواد وارد جنگ بشه باید برای هفت سال آذوقه داشته باشه، بعد تو کشور ما که این‌قدر بحران داریم بعضا کالای اساسی در مواقعی نایاب میشه چطور می‌تونه ذخایر برای بلندمدت دوام داشته باشه، یا توی آمریکا با این وضعیت اقتصادی که آمارها میگن هر آمریکایی باید دو تا شغل داشته باشه تا از پس هزینه‌هاش بربیاد آیا مردم می‌پذیرن که دولت وارد جنگ بشه و دچار کسری بودجه بشه و مردم آمریکا هزینه جنگ رو بدن. یه تحلیل می‌خوندم خیلی دقیق یادم نیست اعدادش رو ولی یه آمریکایی باید مدت طولانی کار می‌کرد که توان خرید یه واحد از شاخص داوجونز رو داشته باشه. این‌قدر آمار اشتغال ناامید کننده بود که توی یه تحلیل گفتن ترامپ مثل کشوری شبیه ترکیه رفتار کرده که رئیس اداره آمار رو برکنار کرده، بعدش هم فدرال را دائما تحت فشار گذاشت تا نرخ بهره کاهش پیدا کنه، به این امید که وضعیت اشتغال بهتر بشه و بیشتر غول‌های تکنولوژی چقدر تعدیل نیرو داشتند. با این اوضاع نابه‌سامانی که هر دو کشور دارند، چیزی شبیه دیوانگی هست وارد جنگ شدن. یه تحلیل هم از رابرت مالی می‌خوندم راجع به شکست آمریکا در عراق و افغانستان و اینکه که گفته بود سیاست اعمال زور در کشورهای خاورمیانه جواب نمیده و آمریکا بابت اشتباهاتش خیلی هزینه داده، البته الان در ارتباط با ایران رابرت مالی سمت نداره و بعد از اون چند نفر حتی جابه‌جا شدن. با این چیزهایی که من تو ذهنم مرور می‌کنم بعید می‌دونم جنگ رخ بده و اون موجی که تو جامعه هست برای تغییر و فراخوان به نتیجه‌ای برسه. ولی می‌دونی فرسایشی شده و هر روز انگار این بحث هست، گویی یه چیزی هست که راحت هست و همین فردا اتفاق می‌افته. یه بحث دیگه هم هست کالا برگ و خریدهای مردم که همکارم می‌گفت کالا برگ ثبت‌نام کرده و واسش اعمال شده، من کالا برگ ندارم. ولی این روزها میرم تو مغازه مردمی رو می‌بینم که با کالابرگ خرید می‌کنند و فروشنده‌ها وقتی می‌بینن خرید می‌کنی و کالا برگ نداری کلی ذوق می‌کنند. گویا برای کالا برگ یه سری محدودیت دارن روی تعداد کالاها، ولی فکر کنم زین پس با این طرح یه روزهایی در ماه پیک خرید میشه. اخیرا یه بار رفتم شهروند مردم مثل مور و ملخ ریخته بودن واسه خرید روغن، حالا شهروند در حالت عادی به غایت خلوت هست. همین حس رو تو مغازه‌های دیگه هم می‌بینم. راستی کالا برگ چطوری هست با اون پول فقط باید یه سری کالای خاص بخرند و چیز دیگه‌ای نمیشه خرید. چندان در جریان جزئیات نیستم. حسم بهش این‌طوری هست که مردم با خوشحالی میرن فروشگاه خرید می‌کنند و من یه کم ناراحتم که یه چیزی همه دارند ولی من ندارم. چای آماده شد و من همچنان با کمر درد و سر درد درگیرم. یه لحظه دیدم گوگل کار می‌کنه خوشحال شدم ولی هیچ سایتی باز نمی‌کنه. حتی فیلترشکن‌ها هم کار نمی‌کنند. امیدوارم دوباره روزهایی برسه که چت جی‌پی تی و یوتیوب داشته باشم. 

سردرد کذایی

سر درد شدیدی دارم. صبح بد از خواب بیدار شدم. نمی‌دونم همسایه داره چیکار می‌کنه اما سر و صدای زیادی میاد. صداهایی شبیه کوبیدن آهن، صدای دریل، صدای تخلیه وسایل با شدت زیاد و یه عالمه صدای ناخوشایند دیگه، این‌قدر اذیتم می‌کنه که رفتم تو حیاط فکر می‌کنم واسه خونه کناری باشه این صداها ولی جراتش رو نداشتم برم تذکر بدم. گفتم طرف رو حتی نمی‌شناسم و ندیدم، برم چی بگم. حالا مگه دست برمیداره. این‌قدر اذیت شدم یه جا اومدم لعن و نفرین کنم که پس از کلمه الهی مکث کردم. می‌دونی با خودم میگم حیف کلام تو نباشه که دهانت به نفرین باز بشه. بدین سان سعی کردم صداهای گوش خراش رو به عنوان پس زمینه امروز بپذیرم. یه چای گذاشتم. الان توی لیوان ریختم و منتظرم قدری حرارتش پایین بیاد. حوصله آشپزی نداشتم، بدین سان به یه غذای ساده مثل دال عدس روی آوردم. الان در حال پختن هست. گاهی یه ورژن از من فعال هست که مدام غذای تکراری می‌خوره و باهاش خوشحال هستم. یه وقت‌هایی هم ورژنی از من فعال میشه که دوست داره چیزهای جدید رو امتحان کنه. هفته پیش چایوت گرفتم. می‌دونستم می‌تونم خام یا آب‌پز یا سرخ شده بخورم. یه کوچولو خام تست کردم و از اون‌جایی که حس آشپزی نداشتم، آب‌پز کردم. در همین حالت بدون هیچ طعم‌دهنده‌ای با قاشق خوردم. گویی فقط می‌خواستم طعم یونیک چایوت رو تجربه کنم. یه مدل کدوی مکزیکی هست، دیگه یوتیوب نداشتم که سرچ کنم معمولا چطوری طبخ میشه. خودمم حوصله آشپزی و خلاقیت نشون دادن از خودم نداشتم. یه جورایی در پایین‌ترین سطح از انرژی خودم قرار دارم. این جور مواقع نباید از خودم انتظاری داشته باشم، فقط باید کمی زمان بدم تا حالم بهتر بشه. فکر می‌کنم حرارت چای زیادی پایین اومده، کمی شهد خرما بهش اضافه کردم که طعمش رو تغییر بده، فکر کنم توانش رو داشت کمی حالم رو بهتر کنه. دلم می‌خواد کمی خودم رو از این آشفتگی بکشم بیرون، اما سردرد نمیذاره خیلی به خودم مسلط باشم. همون بد بیدار شدن اول صبح روزم رو به فنا داد. یه سر درد که کش پیدا کرده و به این سادگی من رو رها نمی‌کنه، ترجیح میدم یه استامینوفن و ایبو پروفن بخورم شاید بهتر شدم. در این لحظه از زمان اون‌قدر به لحاظ روحی قوی نیستم که بگم درد رو تحمل می‌کنم و به دارو نیازی نیست.