چند وقت پیش یه دختر کوچولوی کثیف تو میدان ولیعصر چسبید بهم و گفت خاله واسم غذا میخری، یه نگاهی بهش کردم و گفتم گم شو آشغال. خشم رو توی چهره اون دختر دیدم. سال هشتاد و نه با یه دوستی قدم میزدم و بچهای درخواست کرد ازش خوراکی بخریم و دوستم ازش نخرید. بعدش به من گفت اگه ازش میخریدم یعنی اون رو تایید میکردم که به این سبک زندگی عادت کنه و ادامه بده. اون باید نادیده گرفته بشه تا یاد بگیره این سبک زندگی درست نیست که بهش عادت کنه. از دیدگاهش خیلی خوشم اومد. پس از اون من هم به هیچ کودکی کمک نکردم و اون برخوردم که باعث شد خشم رو تو چهره دخترک ببینم، یه جورایی امید داشتم که جایی ته ذهنش روشن بشه که این سبک زندگی درست نیست. دیشب یه ویدیو میدیدم راجع به اینکه هفتاد درصد مساحت زمینهای کشاورزی در آمریکا صرف خوراک دام میشه و گاوها در فرآیند جویدن گاز متان رو وارد جو میکنند که از سی او دو خیلی خطرناکتر هست. ته ویدیو به این نتیجه رسید که مردم باید خوردن گوشت قرمز رو متوقف کنند و به گوشت سفید روی بیارن به خاطر پیامدهای زیست محیطی که مصرف این محصول داره. صبح که منتظر بیآرتی بودم دیدم آسمون پر از دود و آلودگی هست. یادم افتاد چند روز پیش به دوستی گفتم من با به آتش کشیدن اتوبوس و ماشین آتشنشانی مخالف هستم. به دو دلیل تصور کن همین فردا شما پیروز بشی فردای پیروزی ماشین آتش نشانی لازم نداری؟ دوم اینکه هوای تهران به اندازه کافی آلوده هست، چرا با آتش سوزی آلودهترش میکنی. حداقل اون آدمی که تو اعتراضات قبلی سطل آشغال آتیش میزد آسیب جدی به اموالی که قابل استفاده بود وارد نمیکرد، هر چند اون هم هوا رو آلودهتر میکرد. یه گاو داره توی یه مزرعه غذا میخوره، در این تصویر هیچ خشونتی نیست. اما افرادی در دنیا هستند که طبق تحقیقات به این رسیدن که گازهایی که در اثر جویدن تولید میشه هوا رو داره آلوده میکنه. دنیا داره به این سمت میره که از محیط زیست حفاظت کنه و خشونت کمتر رو تجربه کنه. خیلی از افراد در برابر اینکه محصولات آرایشی در مراحل اولیه تست حیوانی داره، دارند اعتراض میکنند. یعنی دنیا داره به چه سمتی میره و ما به چه سمتی، چرا باید کسی که فکر نمیکنه رو تایید کنم. اگر تایید نکنم برچسب میزنند بهم. یادم هست وقتی انتخابات بود اومدم شرکت بهم گفتن به کی رای دادی گفتم من رای ندادم. برای دور دوم همکارانم یه هفته رو مخ من بودند که به پزشکیان رای بده. برای که صداشون رو متوقف کنم و خودم رو از فشارشون خلاص کنم گفتم باشه. فردای انتخابات که اومدم شرکت گفتن رای دادی گفتم آره به پزشکیان، توی یه مدرسه نزدیک خونمون و دیگه سکوت کردم. واقعیت این بود که من اصلا رای نداده بودم. من فقط دو بار در زندگیم رای دادم یکی برای خبرگان به دستغیب و یکی هم سال هشتاد و هشت به میرحسین، یه هفته بعدش تو نماز جمعه فرمودن که نظر من به نظر ایشان نزدیکتر است و احمدینژاد رو تایید کردند. خود همون احمدینژاد هم فردای انتخابات بهمون گفت خس و خاشاک. من همون موقع قلبم شکست که بهم گفتن خس و خاشاک و گفتن نظر من به نظر ایشان نزدیکتر هست. شناسنامهام رو عوض کردم که اون دو تا مهر که شبیه لکه ننگ بود ازش پاک کنم. با خودم عهد کردم که هرگز در هیچ انتخاباتی شرکت نکنم. آن موقع دلم شکسته بود از اینکه فردای انتخابات من از دید آنها محترم شمرده نشدم. بعدها که بیشتر فکر کردم دیدم از اساس با رای دادن هم مشکل دارم. چون شخصی هیچ قدرتی ندارد و من با رای خود به او قدرتی دادم که در مسندی بنشیند و او به عنوان نماینده من ممکن است کارهایی انجام دهد که هیچ کدام با عقاید من سازگار نباشد. پس از همان اول تاییدش نکنم و به او قدرت ندهم. از اینکه عدهای همکار به خودش جرات میده یه هفته من رو تحت فشار بذاره و به مدیران شرکت هم حتی بگن که فلانی رای نداده یه جورایی خوشم نمیاد. الان توی وبلاگ خودم با همون آدمها روبرو شدم. من از خشونت بدم میاد، چرا باید خشونت تو رو تایید کنم. چرا من رو تحت فشار میذاری و برچسب میزنی و دهانت رو به ناسزا باز میکنی. مردم میگفتن شاه چادر از سر مردم تو خیابان برمیداره، همون مردم چند دهه بعد با گشت ارشادی درگیر بودند که به زور میخواست حجاب داشته باشند. حالا این مردم اگه به قدرت برسند احتمالا چادری تو خیابون ببین ریز ریز میکنند. شاه خلاف عقیده مردم، میخواست همه مدرن باشند، اینا خلاف عقیده مردم میخوان معتقد باشند، در آینده میخوان بگن آدم دیندار حق زندگی ندارد. یه لحظه به نفس داستان فکر کن، همه یه جور دیکتاتور هستن که میخوان بگن لطفا شبیه من باش. باید شبیه من باشی اگرنه خونت رو میریزم. چرا همه آدمها با تفاوتهایی که دارند کنار هم پذیرفته نمیشن. چرا فکر نمیکنید هر شخصی با هر عقیدهای محترم هست. همشون به یک اندازه متحجر هستند. اول انقلاب یه جوری هر مخالفی رو حذف کردند. حالا هم اینا همونن دوباره مخالفان رو حذف میکنند. شبیه یه دور باطل که میچرخیم. چرا هر آدمی با هر فکر و هر عقیدهای و هر پوششی محترم نیست. چرا همه آدمها رو باید بندازین توی دو تا دسته تا خودتون رو راحت کنید. چرا وقتی یه چیزی رو میخواین در ورژن ایدهآل و بهتر نمیخواین. مشکل من با این مردم اینه که فکر نمیکنند اما دهانشان همواره باز است. همیشه همین بودن، یه روز گفتن مرگ بر مصدق، یه روز درود بر مصدق. یه روز مرگ بر شاه یه روز درود بر شاه، چرا اینها یه بار فکر نمیکنند که حزب باد نباشند و از خودشان رای و نظر و عقیده داشته باشند. چرا مثل طوطی حرفهای بقیه رو تکرار میکنند. تو کتاب دختر پرتقال میگه، هیچ دو پرتقالی شبیه هم نیست، هیچ دو تخممرغی شبیه هم نیست. اما مردم میگن همه پرتقالها شبیه هم هستند، همه تخممرغها شبیه هم هستن. تا خودشون رو از فکر کردن راحت کنند. راحت به همه برچسب نزنین و همه رو توی دو تا دسته نندازین، قبلش کمی فکر کنید. البته خشونت و خشم باعث میشه مردم عقلشون رو از دست بدن. سیر اعتراضات رو بررسی کنی از راهپیمایی سکوت بعد چند سال رسیده به آتیش زدن ماشین آتشنشانی متوجه میشی چقدر خشم زیاد هست. آدم خشن منطقی نیست و فکر نمیکنه. نتیجه رفتارش هم میشه اینکه جامعه رو تا ابد تو یه لوپ میاندازه، برای که از لوپ دربیاین هر چیزی رو با ذهن خودتون کمی سبک سنگین کنید. شاید در آینده نسلی داشتیم که به جای خشونت هر جایی مسیر اندیشه رو باز میکرد. آدمی که اندیشه میکنه ذهنش پتانسیل خواستههای بهتر رو داره و آدم خشن تو یه باتلاق همیشه گیر میافته. خشونت رو رها کنید و در مسیر عقلانیت اندیشه کنید. شاید سریعتر به نتیجه برسید که در نهایت چه میخواهید.
(وبگرد، معمولا پیگیر جوابا نمیشم خودتو خسته نکن)
زدی به هدف
ی دهه شصتیه عین بقیه همتایان عقب افتاده اش که فکر میکنن کون آسمون باز شده اینا زارتی ریختن پایین و خاص و متفاوت و جالبن
حالا ۹۰٪ تو سری خور و ترسو و احمق و اسکیزون
ادعاشون کون خر و پاره میکنه تو ادب و احترام به بزرگترا ولی در واقعیت هرگز جرات نداشتن حرفی بزنن
اون احترامشون از ترس بوده و اسمش و گذاشتن فرزند خوب بودن
ی مشت ترسوی بزدل که فقط فلسفه بافی بلدن
تو عمق حرفاشون بری فقط من من من من من میبینی
همینجا خلاصه کل نوشته هاش میشه (همه عنن من خوبم)
اینا سنشون رفته بالا بجای عاقل شدن خرفت و ابله شدن
خوباشون یا مهاجرت کردن یا سال ۷۸ یا ۸۸ یا سال ۹۸ یا تو هواپیمای اوکراینی مردن این خس و خاشاکه گری گوری های اسکیزو موندن با چرند گفتن
بازم الان میخواد بگه من جواب لو لول و احمق و بی ادب و که مادرش نتونسته تربیتش کنه
حالا جواباش
هر کی مخالف بوده حالا چه با ادب چی بی ادب پاچه اش و گرفته
میگن واسه بعضیا چه کمانچه بزنی چه زر زر بگوزی فرقی نداره مثله همینه
خانم خودچوس پندار اعظم
این حجم فحش و تعمیم، نه نقده و نه شجاعت؛ بازتاب حالِ دل شماست. کسی که اینهمه درباره «دیگران» حرف میزنه، معمولاً جرأت نگاهکردن به خودش رو نداره؛ وقتی حرفی برای گفتن نیست، ادبیات فرو میریزه. من وارد گفتوگو با خشمِ بیفکر و عقدهی حلنشده نمیشم.
این مواقع کامنت ها رو ببندم و خودت را راحت کن
تو این جامعه راحت ترین کار فحش دادن است
گفتم سانسور نکنم. برای اولین بار بود تو زندگیم با چنین پدیدهای مواجه میشدم. شنیده بودم تو اینستاگرام مردم خیلی بیتربیت هستن. الان عینی دیدم.
سرکار خانم conquerer worm
مقیاس محتوای مورد نظر شما با واقعیت جامعه کاملا متفاوت و در نتیجه بلافایده است. نکته مورد نظر شما ناظر به جامعهایست که از نیازهای اولیه هرم مازلو برخوردارند و اعتراضی دارند که نیاز به کلمه داشته باشد، نه جامعهای که برای زنده ماندن میجنگد و موضوع اعتراضش اظهر من الشمس است.
شما خودتان را وسط خیابان آتش بزنید اگر فکر میکنید روش شما درست است.
چقدر بهت حمله کردند
بدون اینکه بشناسنت
من می دونم تو خوش قلبی و کارت درسته
حرفای بقیه مهم نیست
من قبولت دارم
متاسفانه پاسخ به این پیامها انرژی زیادی ازم گرفت. مرسی از حمایت همیشگیت دوست عزیزم، من همیشه شرمنده محبتهای شما هستم.
مطالب وبلاگت جمع حرفایی از خوب نشون دادن خودت و نقد و قضاوت مردم، اونم بدون درک کردنشون یا حتی دونستن حقیقت
تو حتی بچه رو از رو ظاهرش قضاوت کردی و بهش توهین کردی
تو ی نفر از قضاوت کردن هیچی نگی بهتره
واقعا خودخواه خودشیفته ای
متن صرفا نقد، بررسی و ذکر مشاهدات هست.
واو تو خیلی خودخواه و خودشیفته ای
بیچاره بچه
شما چقدر ساده آدمها رو قضاوت میکنید.
الان تو نگران بگا رفتن خانواده ها زیر فشار نیستی نگرانی هوا آلوده شه بخاطر دود اتوبوس؟ برای شکست دادن هیولایی باید تبدیل به همون هیولا بشی نکنه توقع داری با یا حسین میرحسین کسایی که رو مردم اسلحه میکشن رو بیرون کنی؟ میدونی از فردای آزادی متنفرم چون کسانی مثل تو هم ازش بهره میبرند، کسایی که توهم دارن میفهمن و به یه بچه با کلماتشون شلیک میکنن، تو اون بچه رو راهنمایی نکردی تو اونو کشتی و امیدوارم کارماش بگیرتت و یه روز یکی با کلماتش قلبتو از جا دربیاره
بشین هیچکاری نکن محیط زیست اوف نشه
شرط میبندم دهه شصتی هستی، این خزعبلات فقط از اونا برمیاد =))
دیگه دوران میرحسین گذشته و مردم از اصلاحات عبور کردند. فردای آزادی چیزی نیست که کسی بخواد ازش بهره ببره، احتمالا همه جا رو به آتش کشیدن. دیگه وقتی ماشین آتش نشانی نیست حتی نمیتونن آتیش خاموش کنند. کل شهر در آتش میسوزه.
به بچه گفتی "گم شو آشغال"؟
من دیروز با حال بدم به بچه گفتم "شرمنده نمیتونم" بعد تو که ادعای میشه خوش دهنی گفتی گمشو آشغال
بعد تو به من میگی بددهنم و بی ادبم و ژنم خرابه و خانواده سطح پایین دارم
خوبه والا
اون بچه حق داشته با نفرت نگاهت کنه
تو بهش گفت آشغال
در حالیکه اون فحشتم نداده
البته ذات خراب باشه نمیشه کاریش کرد
در پاسخ کامنتها راجع به این قضیه بارها توضیح دادم.
التماس تفکر
آیندهای هم که دست امثال شما بیفته وحشت دارم
اینا قراره با چادری ها چکار کنند
جملات تکراری امثال شماها
جالبه همه اتون تکراری حرف میزنید
جملات تکراری
منطق تکراری
حرفای تکراری
دلایل تکراری
تکرار در تکرار
در جواب حرفت
مادرم من و درست بزرگ کرده که ناراحتم که کلی جوون رفتن زیر خاک
معلوم نیست مادر تو لقمه از کی گرفته سر تو و موقع بزرگ کردن تو کجا بوده و چطور تو رو بزرگ کرده که رو خون ماله میکشی
بددهنی کجا و حمایت از قاتل کجا
من از کسی حمایت نکردم. همه برای خونهای ریخته شده ناراحت هستن. کسی که تو فراخوان حکومتی شرکت کرد باعث شد اون خونها مصادره و پایمال بشه. حتی از اندیشیدن به علت و معلول هم عاجز هستی.
تمام اون سال ها و امسال که مردم اعتراض کردن دولت با استفاده از اوباش تمام اعتراضات و به خشونت کشوند و گفت مردم اغتشاش کردن
حالا تو هی بمال و فاز بگیر که بی طرفی
اوکی بی طرفی؟ پس گوه نخور درباره اتوبوس و ماشین آتیش نشانی و آمبولانس و برنج و کلا جانب داری دولت نکن
تا الان کور و کر بودی از حالا به بعدم باش
همون روزمرگی زندگی نکبت بار خودت و بنویس
کسی تو هیچ برهه از تاریخ قرار نیست برینه دهنت خیالت جمع
آدم خار و خفیفی عین تو هرگز داخل گود نبوده و نیست
مادرت تو رو درست تربیت نکرده، یه جمله بلد نیستی بنویسی که توش از این الفاظ استفاده نکنی. کسی از دولت طرفداری نمیکنه همه مردم بهش معترض هستند. اما از آیندهای هم که دست امثال شما بیفته وحشت دارم.
"گفت خاله واسم غذا میخری، یه نگاهی بهش کردم و گفتم گم شو آشغال. "
این نوشته ات ، این توهینت به اون کودک ، با این همه ادعات که کون آسمون رو سوراخ می کنه در تضاده خانم همه چیز فهم و اهل مطالعه
در توضیح کامنتهای قبل اشاره کردم که آشغال کلمه درستی نیست و ممکن هست اون روز تحت فشار بودم که خلاف همیشه که نادیده میگرفتم همچین رفتاری کردم.
این همه آسمون ریسمون بافتی که بگی مزدور و بیشرف نیستی. آخه کدوم آدم عاقلی از خشونت و ناامنی خوشش میاد؟ حالا فقط تو وسط این همه آدم خشونت طلب گیر کردی؟ برو بابا دیوث.
این حجم از کودن بودن و نفهمی دیگه نوبره والا، البته از یه لو لول فحاش برمیاد.
باید برای دموکراسی و حکومت مدرن تلاش کنیم یه رویکرد تکثرگرا که همه قشر و قوم وگروهی تو اون حکومت راضی هستن و حقوقشون محفوظه
آره منم میگم از پادشاهی رسیدیم به جمهوری الان مثلا به چیزی شبیه حکومت پارلمانی فکر کنیم نه اینکه باز برگردیم پادشاهی، جامعهای که همه مردم در آرامش و رفاه باشند قطعا وضعیت مطلوبتری هست.
به جز بخش ابتدایی، متن خوبی نوشتید.
در مورد بخش نخست:
شما آن کودک را با کلماتتان کشتید. امیدوارم دوباره اگر چنین افرادی سراغتان آمدند، تلاش کنید ابتدا با نرمخویی (مثلاً نه ممنون یا لازم ندارم) یا با بیتوجهی (مثل نگاه نکردن و راه کج کردن)، منظورِ خودتان را به او برسانید. این خیلی بهتر از توهینِ مستقیم به یک انسان است. شما قصدتان کمک به آیندهی آن کودک بوده ولی از طرفی کار شما با گشتِ ارشاد چه تفاوتی دارد؟ آنها نیز به بهانهی خیر و صلاح مردم، میآمدند یک بختبرگشتهای را هدف میگرفتند و روی زمین میکشیدند و به زور و ضرب واردِ وَن میکردند.
با خشونت نمیتوان به کسی راه درست را نشان داد.
به خودِ من بارها و بارها در طولِ روز اهانت میشود، مردم خشم دارند، ناسزا سرِ زبانشان سنگینی میکند و دوست دارند با اولین کسی که احساس میکنند واکنشِ تهاجمی ندارد، خود را خالی کنند. حالا اگر من هم از کوره در بروم، میشوم یکی مثل همان ها. نکته اش اینجاست که اگر دوباره با آن فرد در جایی رو به رو شوم، متوجه رفتارِ غلط و زنندهی خودش میشود و دیگر آن کار را تکرار نمیکند یا میزانِ خشونتش را تقلیل میدهد.
مثلاً در همین مورد کودک کار، یک سال پیش بود که چنین موردی سویم آمد و از من طلبِ خرید تغذیه کرد. برای او پفک و نوشابه خریدم. دیدم رفت بالای سر پل هوایی نشست و به من خندید. من آن روز اصلاً حالِ روحیِ خوبی نداشتم و تلاش میکردم با قدم زدن بین مردم خودم را از اندوه نجات دهم. آن کودک با خندهی معنادارش هم درد بود و هم درمان. هم باعث شد به این فکر کنم که پول با یک انسان چهها که نمیکند و هم به اینکه اگر من در اندوهم، لااقل لبخندی به لبِ کسی آوردم و همین هم برایم ارزشمند است.
این دختر کارش همین بود و پاتوقی برایش درست کرده بود. او ناخداگاه طرف مردم می آمد و از آنها درخواست میکرد. هربار که ناخداگاه با من طرف میشود، با صورتی بیحس یک قدم به جلو می آید و یادش می آید که آن روز چه کرده است و بعد چیزی نمیگوید و راه خودش را میگیرد و میرود. متوجه هستم که سوژهی من برای او به عنوان یک درگاهِ بانکی کنسل شد و میرود سراغ کسی دیگر، اما شاید او هم روزی به این درک برسد که آدمها را به شکل پول نبیند. مقصر هم نهادهای دولتیِ همیشه پُرمدعا هستند که جیبِ مردم را خالی میکنند و آخر سر هم با بهانهی امنیت، زبانشان را روی سر مردم دراز میکنند.
امیدوارم این آب و خاک، روزی به جایی برسد هیچکس جلوی کسی بابت یک لقمه نان، دست دراز نکند.
کامروا باشید
من همیشه از این روش نادیده گرفتن با بیتفاوتی استفاده میکنم. اما وقتی خشم رو تو چهرهای اون دختر دیدم متوجه شدم رفتار من واسش عادی نبوده، برای همین واکنش نشون داد. بیتفاوتی زیاد دیده واسش عادی شده، بنابراین یه الگویی هست که باهاش کنار میاد. البته با بخش خشونت واقعا موافقم آشغال واقعا کلمه خوبی نیست. شاید اون روز تحت فشار بودم که مثل همیشه بیتفاوت نبودم. البته یه بار هم با یه دوست دیگری بودم گفت من کمک نمیکنم چون دفعه پیش واسش شیر و کیک خریدم و فهمیدم این با سوپری قرارداد داره یه جوری بعد همه رو پس میده بهش و پول میگیره، اون خندیدن اگه در حال خوردن باشه شاید لحظهای آروم کنه آدم رو، امیدوارم که روزی برسه که هیچ کودکی و حتی هیچ شخصی دست گدایی دراز نکند. این شایسته کرامت انسانی نیست. امیدوارم روزی برسد که همه احساس محترم بودن و ارزشمند بودن داشته باشند.