The Conqueror Worm

The Conqueror Worm

Change changing places, Changes, Root yourself to the ground
The Conqueror Worm

The Conqueror Worm

Change changing places, Changes, Root yourself to the ground

پالپ فیکشن

یه همکار داریم، همش فکر می‌کنه فقط خودش هست که در شرکت کار می‌کنه، گاهی هم هیجان این بهش دست میده که سهم جدید معرفی کنه. در بسیاری از گروه‌های تلگرام هم عضو هست و عمده اطلاعاتش از اونجا میاد. چند وقت پیش یه سهم از گروه زراعت رو تحلیل کرده بود. مدام توی جلسات اصرار می‌کرد این رو بخرین و ارزنده هست. یه بار که بحث جدی شد، من گفتم این نهایت ده درصد بازده بده و ارزش نداره برای ده درصد خودمون رو نابود کنیم. بعد دکتر خندید چی میگی نابود کنیم. توی پرتفوی ما اصلا این عددی نیست حتی اگه یک درصد هم داشته باشیم مشکلی پیش نمیاد. سهم مورد نظر رو خریدند و بازار هم خوب بود، از زمان معرفی نزدیک سی درصد رشد کرد. شرکت هم مدام می‌خرید و این همکارمون هم حس موفقیت داشت. یه سهم دیگه هم از گروه زراعت معرفی کرد و شرکت خرید. تا اینکه بازار کمی به هم ریخت و سهم اول هم به شدت پایین اومد، طوری که الان به قیمت روز معرفی سهم رسیده است و حدود شش درصد در زیان هستیم. سهم دوم هم بیست درصد در زیان هستیم. دکتر توی جلسه ازش پرسید، چرا این داره میاد پایین، اون یه جورایی به تته پته افتاد و سعی کرد با یه سری اطلاعات تاکید کنه که سهم همچنان خوب هست. من گفتم خوب یه بخش به خاطر ریسک سیستماتیک  و سنتیمنت بازار هست. یه دلیل عمده و قابل توجه هم طبق مشاهدات عینی واسش می‌بینم. روزی که ارز ترجیحی برداشته شد، قیمت تخم‌مرغ حتی تا بیست و دو هزارتومان هم رفت. من می‌دیدم یه شونه تخم‌مرغ حدود چهارصد و هشتاد تومن توی بازار هست. اما با طرح کالا برگ، چون همه با کالا برگ این محصول رو می‌خرند. گویی تقاضا تا حدی تعدیل شده است. الان قیمت تخم‌مرغ در بازار حدود نه هزار تومان و فکر می‌کنم شونه‌ای دویست و پنجاه تومان باشد. قیمت تقریبا برگشته به قبل، گویی ارزی که به ابتدای زنجیره تخصیص داده می‌شده، الان به انتهای زنجیره داده می‌شه و یه تقاضای هیجانی با افزایش قیمت یک دفعه ایجاد شد. چون با کالای واقعی طرف هستیم و میزان مصرف افراد مشخص هست، فلذا طبیعی هست که قیمت سهم پایین بیاید. دکتر عصبانی بود و گفت که حقوقی‌ها هم می‌فروشند. باید به یه نقطه برسه برویم در سود و ردش کنیم. گفتم خوب بالاخره همه تحلیل می‌کنند و شرایط بازار رو می‌سنجند. دیشب سر درد به اوج رسیده بود. در حدی وضعیت بحرانی شده که کافئین اندک همچون چای و حتی قدری شکر شرایط رو به شدت نابه‌سامان می‌کند. حتی دیگر قرص هم جواب نمی‌دهد. دیشب اومدم فیلم ببینم، دیدم اصلا سر درد نمی‌گذارد تمرکز کنم. توی تاریکی موزیک پلی کردم و کمی تخمه کدو برای شکستن داشتم. منتظر شدم تا گوشی نیز در همان حین شارژ شود. نور هم چشمانم را اذیت می‌کرد. چراغ را خاموش کردم. خودم را به موسیقی و تخمه سپرده بودم. پس از یک ساعت کمی وضعیت سرم بهتر شد و مغزم آرام گرفت. با شادی از اینکه آنجا که هیچ چیز کارساز نیست، موسیقی مرا مرهم است. گفتم فیلم رو پلی کنم. بله مغزم کشش داشت فیلم را دنبال کند. پالپ فیکشن رو دیدم. فیلم به شدت خوش ساخت بود. یکی از موضوعات کلیدی فیلم خشونت بود. با این وجود که من از خشونت متنفرم، دیدن فیلم برای من آزار دهنده نبود. البته چون از آپارات گرفته بودم، دوبله فارسی و به طبع سانسور شده بود. استفاده از موسیقی راک و حتی سبک‌های دیگر موسیقی چنان به دقت انتخاب شده بودند که برای من که عاشق موسیقی راک هستم، فضا رو پرکشش نگه می‌داشت. اینکه به بعد انسانی افراد توجه شده بود، جایی که مثلا وینست گفت گلوله از دستم در رفت و این آدم کشته شد. تلاش برای پاک کردن آثار جرم ظرف مدتی کوتاه، تو رو درگیر این می‌کرد که بالاخره موفق میشن ظرف مدت کوتاه آثار جرم رو پاک کنند. دیگه درگیر این نبودی که چرا یه نفر کشته شده، ریتم اتفاقات چنان سریع بود، که در لحظه گیر نمی‌افتادی. فیلم پست مدرن هست و ساختار غیر خطی در نوع روایت داستان دارد. من موقعی که وینست کشته شد، این حس رو داشتم که دیگه دیدن ادامه فیلم بدون اون واسم معنی ندارد. چون ساختار روایت غیر خطی بود، پس از چند دقیقه به فیلم بازگشت و من آرام گرفتم. رابطه وینست و میا برای ببینده جالب بود. گویی دو آدم جذاب که نمی‌توانند رابطه‌ای داشته باشند، طوری به نظر می‌رسیدند که برای هم ساخته شده‌اند. در صحنه رقص میا و وینست با آهنگ چاک بری به اوج می‌رسه. من این قسمت رو چند بار از یوتیوب دیدم و شیفته رقص وینست شدم، لعنتی خیلی خوب می‌رقصید. امروز هم با موسیقی شروع کردم و بعد یوتیوب یه ویدیو دیدم راجع به پایداری احساسات و ته نشین شدن آن در وجود که حس می‌کنم با موسیقی بهش می‌رسم. پس از اون هم یه ویدیو دیدم در باب میوه‌خواری و پیشنهاد این بود که حداقل سی درصد از رژیم غذایی رو به میوه اختصاص بدین. من قبلا با کتاب صادق هدایت و آوانسیان خیلی به خام گیاهخواری علاقه داشتم. اما توی اسکیل زندگیم خیلی در عمل شدنی نبود. اما سی درصد پیشنهاد عملی و واقعی میاد. یکی سوخت رو مقایسه کرد با بنزین اوکتان هشتاد و هفت تا نود و دو و حتی صد بررسی کرد ، با وسایل مختلف که چرا سوخت ماشین‌ها متفاوت هست. سوخت هواپیما فرق دارد و میوه رو مثال زد که کمترین انرژی رو از بدن می‌گیره برای هضم کردن و بهترین سوخت هست. اینکه باید عادت کنی با معده خالی کارهات رو انجام بدی و پایدار بمونی بحث می‌کرد. البته یه بحث زیست محیطی هم داره مصرف میوه نسبت به مصرف گوشت باعث مصرف کمتر آب در فرآیند تولید می‌شود. من امروز تصمیم دارم وقتی به خونه رسیدم، یه برنامه برای مصرف روزانه میوه در رژیم غذایی داشته باشم. البته صبح‌ها وقتی بیدار می‌شوم سیب می‌خورم. عصرها هم گاهی پرتقال می‌خورم. که به نظرم چندان کافی نیست.

باغ کتاب

دیروز صبح که بیدار شدم املت درست کردم. املت را در ظرفی ریخته و راهی پارک نزدیک خانه شدم. دوستم نیز آنجا بود، نان گرفته بود. پس از صرف صبحانه پیشنهاد داد که روز تعطیل را کمی در شهر بچرخیم. راستش به خاطر پریود چندان تمایلی نداشتم. از طرفی مدت‌هاست آن‌قدر در خانه مانده‌ام که حس می‌کنم کپک زده‌ام. شاید برای نه به افسردگی پیشنهادش کمی مرا قلقلک می‌داد. گفت برویم باغ کتاب، کمی فکر کردم. از آن زمان که جمعه بازار پارکینگ پروانه به باغ کتاب منتقل شد، اصلا نرفته‌ام. شوق دیدن بساط آن‌ها که برای سال‌های طولانی ندیده بودم، دیوانه‌ام کرد. گویی سر از پا نمی‌شناختم. با اینکه حتی کارت مترو و کارت بانکی همراهم نبود، پیشنهادش را قبول کردم. مدام در مترو استرس این را داشتم نکند دیر برسیم، دوست داشتم هر چه سریعتر برسیم و خودم را به موزیک سپردم تا قدری بر هیجانم غلبه کنم. اولش نمی‌دانستم دقیقا جمعه بازار کجای باغ کتاب است. به دوستم گفتم هر جا ازدحام مردم بیشتر است و به آن سمت می‌روند، ما نیز می‌رویم. جمعه بازار کمی حال و هوایش با پارکینگ پروانه فرق داشت. در پارکینگ پروانه از یک سمت می‌رفتی و از سمت دیگر باز می‌گشتی و فرصت داشتی همه غرفه‌ها را به دقت بررسی کنی. به علاوه کارهای هنری دست ساز بیشتر دیده می‌شد. در باغ کتاب کمی طبقه‌بندی شده بود. اگر به دنبال چیزهای آنتیک، لباس، صنایع دستی و غذا بودی، مسیرهای مشخصی داشت. کمی تو در تو و البته راهرو به غایت تنگ و باریک، حتی اگر قصد تماشای گذرا داشتی میان ازدحام جمعیت گیر می‌افتادی، گویی در یک مکان قفل می‌شدی و توان حرکت نداشتی. یک ظرف لعابی چشمم را گرفت، اما دوستم به دقت بررسی کرد، نشانم داد که قسمت‌هایی رنگ لعاب پوشش داده نشده بود. در لحظه دلم را زد و از خریدش منصرف شدم. پس از آن به شهر کتاب شریعتی رفتیم. راستش چندان وقت و حوصله پرسه زدن میان کتاب‌ها را نداشتم. به طبقه پایین رفتیم و بین لوازم التحریرها چرخیدم. نوک پنج دهم رنگی، اتود پنج دهم، دفتر و جامدادی برداشتم. با دیدن نوک پنج دهم رنگی خیلی خوشحال شدم. انگار یه تکه از خوشبختی رو وسط شهر کتاب پیدا کردم. طبقه دوم کمی سررسیدها و لوازم دست ساز را دیدم. طبقه سوم هم کتاب‌های انگلیسی بود. انصافا نسبت به یکی از کتابفروشی‌هایی که در فرعی انقلاب می‌شناسم. کتاب‌های خوش ساخت‌تری بودند. تنوع خوبی داشتند. حتی یک مجموعه هری پاتر هم داشتند که قیمتش حدود بیست و شش میلیون تومان بود. من نسخه فارسی مجموعه هری پاتر را دارم. البته زمان تینیجری آن را خواندم. از کتابخانه می‌گرفتم و هر بار کلی هیجان داشتم برای کتاب بعدی، بعدها برای اینکه در کتابخانه‌ام داشته باشم، خریدم. آخر هفته چندان فرصت آشپزی نداشتم. سیب پلو درست کردم. یه غذایی که با ترکیبی از برنج، سیب‌زمینی، گوشت بوقلمون، کشمش، شوید و ادویه درست کردم.  در روزهای پایانی هفته گذشته فرصت دیدن چند فیلم رو داشتم. فیلم فرمول یک دیدم، این فیلم به من یادآوری کرد، به چیزی که ازش لذت می‌بری در عالی‌ترین سطح اهمیت بده. فیلم مردان جدی رو دیدم، یه پدری که بچه‌ای خنگ داشت، سعی داشت با تقلب اون رو یه نابغه معرفی کنه. فیلم بازندگان قهرمان رو دیدم، چند نفر پول جمع کردند و به دنبال راه‌اندازی یه شرکت تعاونی بودند، که دچار یه بحران سیستمی مربوط به بانک می‌شوند و قصد باز پس گرفتن اون پول رو داشتند و برای آن برنامه‌ریزی می‌کردند. فیلم بانکدار رو دیدم. که فردی سیاه پوست که حق مالکیت نداشت، با به کار گیری یک فرد سفید پوست توانست در معاملات املاک ترقی کند و سپس به فکر خرید دو بانک افتاد و بعد با چالش‌های بانکداری مواجه شد. فیلم فرانسیس ها رو دیدم. داستان سرگردانی فردی هست که می‌خواهد رقصنده شود اما نه پول دارد، نه شغل ثابت و نه خانه دائمی و زندگی‌اش تحت تاثیر دوستانش قرار می‌گیرد و با بحران هویتی دست و پنجه نرم می‌کند. فیلم بدترین آدم دنیا رو دیدم. داستان زنی هست که بین یه رابطه بالغ اما سنگین شاید به دلیل تفاوت سنی زیاد  و یه رابطه پر شور و حرارت اما کم عمق در نوسان هست. یه جورایی وحشت از تعهد، مسئولیت‌پذیری، انتخاب کردن و ترس از دست دادن زمان را دارد. از این جهت که از بعد روانشناسی رابطه رو عمیق بررسی می‌کنه، اینکه با خودت فکر می‌کنی کجا یه خلا حس می‌شه که به دنبالش خیانت اتفاق می‌افته و حتی رابطه جدید هم ارضا کننده نیست، جالب توجه هست. 

مسیر رشد

اوایل که سر کار می‌رفتم، صبح زود بیدار شدن واسم خیلی سخت بود. مسیر خونه به شرکت طولانی بود. زمستون بود. وقتی از خونه بیرون می‌رفتم هوا تاریک بود. به خیابون نگاه می‌کردم و دنبال آدم‌ها می‌گشتم. می‌خواستم ببینم بقیه هم این موقع از خونه بیرون میان. همین که وارد مترو می‌شدم، آدم‌های زیادی می‌دیدیم. با خودم می‌گفتم ببین همه بیدار شدن و تو تنها نیستی. روزهای بعد زباله‌گردها رو می‌دیدم، فروشنده‌های مترو رو می‌دیدم. با خودم می‌گفتم این‌ها تایم کاریشون دست خودشون هست. ولی الان بیدار شدن و سر کارشون هستند، کسی مجبورشون نکرده، ازشون یاد بگیر. رفته رفته این مسئله برام حل شد و دیگه اون‌قدری چالش نبود که بابتش غصه بخورم. اولین شرکتی که کار می‌کردم بهمون ناهار می‌دادند. چالش وقتی شروع شد که در شرکت‌هایی کار می‌کردم که آیتم ناهار رو نداشتند. من همزمان سه تا نقش داشتم. نقش دانشجویی که باید به امورات تحصیل می‌پرداخت. نقش پدری که باید کار می‌کرد تا بتواند سقف بالای سر را نگه دارد و هزینه‌ها را پوشش دهد. نقش مادری که غذا درست کند و به امور منزل بپردازد. کمی دچار شوک شده بودم. احساس می‌کردم در هیچ کدام به طور ایده‌آل خوب نیستم. بیشتر وقت‌ها به بهانه اینکه جای مناسبی برای شستن لباس ندارم. شستن لباس‌ها را به تعویق می‌انداختم. بیشتر اوقات لباس‌های جدید می‌خریدم. لباس‌ها رو با خود به خانه می‌بردم و کل تعطیلاتم را مشغول شستن لباس‌ها بودم. یک بار که مادرم آمد، کلافه شد که این چه وضعیتی است. ناچار شدم لباس‌هایم را در سینک ظرفشویی بشویم. کم کم یاد گرفتم لباس‌ها را بشویم و کمتر لباس جدید بخرم. در تعطیلات نیز لباس‌هایم را با خود نبرم که کل تعطیلات بدین سان هدر برود. امروز که داشتم لباس‌هایم رو می‌شستم با خودم فکر کردم، چه مسیر سختی اومدم. حتی اوایل لباس‌ها رو می‌بردم بیرون تو حیاط روی طناب آویزان می‌کردم. بعدش به خاطر همسایه‌ها حس خوبی نداشتم. انگار یه تکه از هویت من توی حیاطی بود که یه سری همسایه هم رفت و آمد داشتند. وقتی مامانم اومده بود، یه طناب کوچک تو آشپزخونه بسته بود، که مثلا دستمال گردگیری اینا رو می‌شوید رویش آویزان کند. من لباس‌هام رو روی همون فضای کوچک آویزان می‌کنم. دیر خشک می‌شود، اما احساس اینکه تکه‌ای از وجود من در حیاط است را ندارم. نگران نیستم، حتی اگر چند روز لباس‌ها در گوشه آشپزخانه آویزان باشند. امروز به این فکر کردم که چقدر تو شستن لباس‌ها پیشرفت کردم. تقریبا هفته‌ای یک بار لباس‌ها را می‌شویم. هنوز لباس بیرون دارم که قابل شستن باشه ولی چندان حیاتی نیست. قبلا یه کار سخت و نشدنی بود که باید حتما جمع می‌کردم می‌بردم خونه و توی حیاط خونه، مامانم ماشین لباسشویی می‌گذاشت و من مثلا بیست‌ عدد شلوار رو می‌شستم. روز بعد بیست تا مانتو و همین داستان یه هفته ادامه داشت تا همه لباس‌ها شسته بشن. الان با همین سینک و طناب گوشه آشپزخونه هر هفته لباس‌هام رو می‌شورم. احساس می‌کنم به خودکفایی رسیدم. همین که چند وقتی میشه نرفتم لباس جدید بخرم، به صرف اینکه لباس تمیز ندارم. خودش نکته مثبت خوبی هست. من احساس می‌کنم تازه دارم از اون حالت تنبلی خارج می‌شوم و باهاش مبارزه می‌کنم. غذا درست می‌کنم، آشغال‌ها رو بیرون می‌گذارم. خرید نان و خریدهای سوپر مارکتی و میوه و سبزیجات، شستن لباس‌ها و مرتب کردن خونه همه نشانه‌هایی هستند که من نقش مادرانه رو بهتر از گذشته انجام می‌دهم. تو هیچ کدوم از نقش‌ها بهترین نیستم. توی همگی معمولی و متوسط هستم. دلم می‌خواد از زمانم درست استفاده کنم. راستش بیش از همه در انجام وظایف مادرانه لنگ می‌زدم. الان که بهتر انجام می‌دهم، کمی اعتماد به نفسم بهتر شده است. الان دوست ندارم وقت تلف کنم. این یک ماهی که نت نداشتم. فرصت داشتم کمی بهینه‌تر زمانم رو مدیریت کنم. توی مترو کتاب می‌خوندم. توی خونه فیلم می‌دیدم. یکی دو روزی میشه با وی پی ان می‌تونم کمی به نت وصل بشم. اما خیلی کم توش وقت می‌گذرونم. حس می‌کنم باید از زمانم مفیدتر استفاده کنم و این‌طوری هدر ندم. انگار مغزم اون دوپامین لحظه‌ای که هیچی بهم نمی‌داد در بلندمدت رو داره پس می‌زنه. دلم می‌خواد یه کاری کنم دوپامین پایدار داشته باشم، چیزی که در بلندمدت احساس خوبی بهم بده. برای همین دلم می‌خواد وقتم رو صرف کارهای واقعی که عایدی دارند بکنم. می‌خوام کمی از وقتم رو صرف یادگیری یه حرفه کنم. یه ارزش به زندگی خودم و شخص خودم اضافه کنم. می‌خوام کاری کنم که از درون احساس رضایت کنم و وقتی به خودم نگاه می‌کنم به خودم بگم خیلی ازت خوشم میاد. ورژن امروز تو با چند سال قبل خیلی فرق داره و تو رشد کردی. امروز موقع پهن کردن لباس‌ها روی طناب حس کردم یه آدم دیگه هستم، از اینکه یه کار سخت که قبلا برام معضل بود این‌قدر راحت انجام می‌دادم، حس خوبی داشتم. دیگه صبح‌ها حتی اگه تو خیابون کسی رو نبینم هرگز با خودم نمی‌گم چرا الان من تو خیابون هستم. انگار از همه این‌ها عبور کردم. دیگه آزارم نمیدن و دیگه دغدغه من نیستند. الان فصل هدف‌گذاری جدید و تلاش برای ساختن چیزهایی هست که رویا به نظر می‌رسند. من باید یه ورژن قوی‌تر از امروزم رو نم نم ران کنم. یه جوری که وقتی به محصول رسید، پروسه رو تو ذهنم مرور کردم به خودم بگم چه مسیری رو پشت سر گذاشتی. می‌خوام برای مبارزه با چالش‌ها آماده بشم.

لذت باران

از اینکه هوا بارانی است، لذت می‌برم. لذت من صد چندان شده، وقتی می‌بینم روزهای آتی نیز هوای بارانی همچنان ادامه دارد. چند وقت پیش قرص‌هایم مانده بود، شیر آب را باز کردم. آب قطع شده بود. فقط یه کاسه آش داشتم، قرص را روی قاشق گذاشتم و به کمک آش قورتش دادم. بعد از آن دو شب دیگر با نبود آب و رنج نخوردن قرص‌ها روبرو شدم. از آن‌جایی که وضعیت قطعی شبانه آب را نظاره‌گر بودم. چندی پیش هم تهدید کرده بودند که تهران باید خالی از سکنه بشود. بی‌نهایت غمگین بودم. از خدا خواستم برف و باران ببارد، آن‌قدر ببارد که هیچ کس لب به تهدید ما نگشاید. آن روز که برف باوقار می‌بارید، بسی خوشحال بودم. باران به همان شدت باوقار است. آرام می‌بارد. گویی زمین را قطره قطره سیراب می‌کند. از آن باران‌های سیل آسا نیست که در کسری از ثانیه کل خیابان پر از آب شود. پس از آن از شدت ابرها کاسته شود و یک روز آفتابی فرا برسد. این باران نرم و لطیف چنان طراوات و تازگی خود را به زمین عرضه می‌دارد که گویی به منبعی بی‌نهایت متصل است. دوستش دارم. دلم می‌خواهد بسیارها ببارد، آن‌قدر که روزهای بارانی تم زندگی ما بشود. شب که میشه نور چراغ ماشین‌ها می‌افته رو آسفالت و رد آب به رنگ زرد و قرمز در میاد. من انعکاس نور ماشین‌ها روی آسفالت تو روزهای بارونی خیلی دوست دارم. دلم می‌خواد یه غذای گرم بخورم. البته بیشتر آش دوست دارم، مثلا برم نیکو صفت شله‌قلمکار بخورم. بچه بودم یه سری کارتون پخش می‌شد از تی‌وی اون‌ها در حالی که بارون شدید می‌بارید. یه سوپ داغ داشتند که بخار زیادی ازش بلند می‌شد. دور یه میز می‌نشستند و با هر قاشقی که برمی‌داشتند رد بخار معلوم بود. از همون موقع همیشه دوست داشتم تو روزهای بارونی غذای گرم بخورم. مامانم این‌جور وقت‌ها عدسی یا خوراک لوبیا واسم درست می‌کرد. برای دو روز آتی غذا در یخچال دارم. هر چقدر هم هوس غذای گرم داشته باشم، فقط می‌تونم با ناهار بهش پاسخ بدم. امروز ناهار آش خوردم. اما پنجره‌ای نبود که بارون رو ببینم و حس کنم تو روز بارونی این غذا رو خوردم. تو خونه خودمون پاسیون داریم. وقتی بارون میاد صدای شر شر آب که به شیشه پاسیون می‌خوره، شدت بارون رو نشون میده. به علاوه کافیه در هال رو باز کنی تا تصویر زنده بارون رو داشته باشی. شرکت اون محوطه‌ای که هستم، هیچ پنجره‌ای نداره و حس بارون نمیده، حتی اگه آش بخوری لذتت تکمیل نمیشه. امروز رفتم دفتر بخرم برای دوره‌ای که ثبت‌نام کردم. یه دفتر برداشتم پنجاه برگ بود خیلی خوشگل بود. قیمتش صد و پنجاه تومن بود. راستش نخریدم. از فروشنده خواستم کمکم کنه یه چیز ارزون‌تر بردارم. دو تا دفتر ارزون‌تر که از قبل داشت، بهم داد. خیلی خوشحال شدم. دلم می‌خواد توی یه دونه‌اش لیریک بنویسم. قبلا یه پلیر موزیک داشتم که لیریک رو واسم می‌آورد. به خاطر تبلیغات پاک کردم. دوباره امروز اون رو نصب کردم. دیدم لیریک یه سری آهنگ‌ها قشنگ هستند، به علاوه نوشتن لیریک باعث میشه دایره لغاتم قوی بشه. از طرفی اینکه بتونم بنویسم و حفظ کنم هم احتمالا کار لذت بخشی هست. یه دفتر رو برای اختصاص دادن به این کار خریدم. کمی گوجه‌فرنگی خریدم و نون بربری هم گرفتم. رسیدم خونه املت درست کردم. الان هم دمنوش ترکیبی مرزنجوش، بابونه و پونه درست کردم. آماده بشه با چند قطره شیره خرما طعم‌دار می‌کنم و فکر کنم یه نوشیدنی بدون کافئین خوب برای یه روز بارونی هست. دقایقی تو دستام بگیرم و گرماش رو با همه وجود لمس کنم. احتمالا بعد هم بشینم حداقل چند لیریک توی دفتر جدیدم بنویسم.

پایان تعطیلات

تمام این سه روز تعطیلات رو در خانه بودم. به جز یک بار که آشغال‌ها رو بیرون گذاشتم و یک بار هم نان گرفتم،یک بار هم فندک خریدم. روز سه‌شنبه از شرکت که برمی‌گشتم، همین که به سر کوچه رسیدم، با خود گفتم نان بگیرم. نانوایی هنوز در مرحله پخت نبود، یک ربع معطلی داشت. از مسجد محله صدایی می‌آمد و مردم جمع بودند. برای یک ربع وقت تلف کردن گزینه بدی نبود. بچه‌ها سرود می‌خواندند. اولش بد نبود، بعد دیدم شعار مرگ بر آمریکا و یک سری افکار ایدئولوژیک در شعرشان است. از آنجا ایستادن شرمنده شدم. آن‌جا را ترک کردم و گفتم بهتر است در همان نانوایی منتظر بمانم. همان موقع پیامک تجمع برای فردا آمد، فکر کنم از هفت‌تیر تا ولی‌عصر بود. یاد حرف دکتر افتادم که گفت دیگر مردم جشن نمی‌گیرند. این‌ها باعث شده‌اند مردم دین را کنار بگذارند. شب دوستی به من زنگ زد و گفت میای فردا بریم ولی‌عصر و من گفتم نه شرکت در چنین مراسمی درست نیست. مگر تو نبودی که همین چند روز پیش عقیده‌ات چیز دیگری بود، چرا سعی داری با شرکت در چنین مراسمی کسانی را تایید کنی که قبول نداری. سری به یخچال زدم و غذاهای بسیاری همچنان برای خوردن بود. قصد آشپزی نداشتم تا اینکه یخچال خالی شود. بنابراین سه‌شنبه و چهارشنبه آشپزی نکردم. فیلم بلک بری رو دیدم. راستش فکر نمی‌کردم این گوشی که تو دستمه حتی اگه اندروید هست، ایده‌اش از بلک بری میاد. چقدر آدم‌های هوشمندی بودند. منتها با هم هم‌جهت نبودند. ایده بازاریابی خوب، ایده ساخت محصول جدید عالی، سرعت تبدیل ایده به محصول در کمترین زمان فوق‌العاده، اما نیروها از هم گسسته بودند. در نهایت مغلوب بازار شدند. فیلم دامپ مانی رو دیدم. یه شخصی که به خودش لقب گربه داده بود سهام یک شرکت گیم خریده بود و با ویدیوهاش توی یوتیوب مردم رو ترغیب به خرید سهام می‌کرد. قیمت‌ها بالا می‌رفت و شرکت‌های سرمایه‌گذاری هر چقدر سعی داشتند قیمت رو پایین بکشند، درمانده‌تر می‌شدند. بعد از اون فیلم برگزیت رو دیدم. که راجع به رفراندم خروج انگلیس از اتحادیه اروپا بود. فیلم نکات جالبی درباره موفقیت در همه‌پرسی به شیوه‌های جدید داشت. فیلم ممنون که سیگار می‌کشید رو دیدم. معاون شرکت توتون یه ترغیب کننده بود و می‌توانست هر شخصی رو با قدرت کلامش مغلوب کنه. یه جاهایی اوضاع موافق میلش نبود، اما خوب بلد بود بعد از هر شکست چطور خودش رو جمع کنه. فیلم حسابدار رو دیدم. یه شخصی که اوتیسم داشت، نبوغ زیادی در حل مسائل مالی و پیدا کردن رد پول در پولشویی داشت. البته یه سری مهارت رزمی هم داشت که از خودش محافظت می‌کرد، چون با اطلاعاتی که داشت، همیشه جونش در خطر بود. فیلم سالی رو دیدم. کاپیتان سالی موفق شد وقتی هواپیما دو موتورش رو از دست داد، روی آب فرود بیاد و جان همه مسافران رو نجات بده، کلی درگیر بود تا اثبات کنه در اون لحظه تصمیم درستی گرفته است. فیلم تاجر ونیزی رو دیدم. من قبلا کتاب رو خونده بودم. یه نمایشنامه هست از شکسپیر و دیدن فیلم هم خالی از لطف نیست. داستان مردی یهودی که به فردی مسیحی پول قرض می‌دهد، طبق قراردادی اگر نتوانست پول را بازگرداند، باید یک پوند از گوشت بدنش را به او می‌داد. دمپخت شیرازی و کتلت درست کردم. سر دردم خیلی اذیت می‌کرد. چای رو کلا حذف کردم. حتی با وجود قرص محرک کافئین‌دار مغزم رو به دردسر انداخته بود. سعی کردم بیشتر بخوابم. بسیارها دمنوش مرزنجوش درست کردم. پس از آن دمنوش‌های بابونه، خار مریم و پونه نیز درست کردم. سعی کردم دمنوش رو جایگزین چای کنم. فکر می‌کنم اینکه چند هفته اخیر به چای روی آوردم، اشتباه بزرگی بود. البته من یک بار توی حذف سوسیس و کالباس هم به این درک رسیدم. یه بار که تو بیماری غذا نداشتم ژامبون گرفتم، چنان بدنم واکنش بدی نشون داد که گفتم، تسلیم من واقعا کنارش می‌گذارم و هرگز نمی‌خورم. راجع به چای هم دارم به همچین چیزی می‌رسم. خیلی اذیتم می‌کنه و فکر می‌کنم باید جرات این رو داشته باشم که مدت طولانی به چای نه بگویم. راجع به قند هم همین‌طور، حس می‌کنم دارم تاوان میدم. راجع به ترشی نیز هم، اگر دقت نکنم شاید کربوهیدرات هم در مرحله بعد عذابم دهد. تو یه شرایط سختی هستم. کمی گلو درد و فکر می‌کنم باید پایبندی به اصلاحات تغذیه در صدر اولویت‌هام قرار بگیره، تو شرایط سختی هستم که اگر کنترل نشه این بحران تبدیل به فاجعه میشه. آبگرمکن خاموش شده بود، فندک سبز آشپزخانه کار نمی‌کرد. به ناچار مجبور به خرید فندک جدید شدم تا بتوانم آبگرمکن را روشن کنم. فندک سبز به نظر سالم و پر از گاز بود، اما میل روشن شدن نداشت، گوشه خانه افتاده، هنوز مهمان سطل زباله نشده است.

محرومیت غذایی

همکارم دیروز بچه‌اش رو برده بود دکتر، گویا گفته بود چند کیلو اضافه وزن داره، از بلوغ زودرس و متوقف شدن رشدش ترس داشت. داشت راجع به تزریق هورمون رشد تحقیق می‌کرد که بچه قدش کوتاه نمونه. امروز بحث غذا و کاهش وزن بود. خودش هم تو پروسه رژیم گرفتن بود که تا عید وزن کم کنه. تمرکزش روی حذف نان و برنج بود. من بهش گفتم من بچه بودم مامانم پنجاه و هفت کیلو بود، الان هم وزنش همین هست. تازه ما هر روز وعده ناهار رو برنج می‌خوریم و شام و صبحانه هم نان می‌خوریم. من وقتی با خانواده زندگی می‌کردم صبح نصف نان لواش می‌خوردم و شب هم نصف دیگه نان لواش، در روز یه دونه نان لواش می‌خوردم. البته اون نون در مقایسه با نون تهران خیلی ضخیم‌تر بود. تهران بودم روزی یه وعده غذا می‌خوردم و دو تا نون لواش می‌خوردم. الان هم سعی می‌کنم در روز نصف بربری بخورم. البته گاهی ممکنه قاعده بشکنه و کمی بیشتر بخورم. مسئله اینه تو خونه ما تحت هیچ شرایطی قاعده حجم مشخص نان نمی‌شکست. مامانم چهار پیمانه برنج درست می‌کرد و اون حجمی که تو بشقابم ریخته می‌شد حتما باید می‌خوردم. بچه بودم اگه نمی‌خوردم بهم می‌گفت کسی ته‌مونده غذای تو رو نمی‌خوره، دور هم نمی‌ریزیم اسراف بشه و شب همون رو گرم می‌کرد می‌گذاشت جلوم و از غذای جدید خبری نبود تا اون رو تموم نمی‌کردم. اوایل لوزه داشتم، بعد عمل کردم. بهتر وراحت‌تر غذا می‌خوردم. اما هیچ وقت نباید ته ظرف من غذایی باقی می‌موند. من از اینکه روزی سه وعده غذا بخورم. اینکه به زور باید اون حجم غذا رو می‌خورم. در رنج بودم. به زور لیمو باید اون تکه گوشتی که تو بشقابم بود می‌خوردم. حتی به من گوشت بدون چربی و بدون استخوان می‌داد. اما من همونم به زور لیمو می‌خوردم. من واقعا کلافه بودم از روزی سه وعده غذا خوردن، غذا خوردن واسم مصادف با رنج بسیار بود. همیشه وقتی مهمونی می‌رفتیم کمی حس آزادی عمل داشتم. از اینکه مامانم به زور گوشت نمی‌ریخت تو بشقابم حس خوبی داشتم. ولی میزبان همیشه کلی اصرار می‌کرد بیشتر بخورم، چون همیشه اول از همه دست از غذا خوردن می‌کشیدم. حتی توی حجم برنج هم حس خوبی بود، یک سوم چیزی که مامانم بهم می‌داد رو توی بشقابم می‌ریختم. از اینکه تو مهمونی بهم تسلط نداشت حس خوبی داشتم. یه بار مراسم نامزدی عمه‌ام بود، خونه همسرش دعوت بودیم. مادرشوهر عمه‌ام گفت من تو رو از اول زیر نظر گرفتم، تو هیچی نخوردی. حس می‌کردم آبروم رفت. یه جورایی معذب شدم. بعد که رفتم دانشگاه چون فقط غذای دانشگاه رو می‌گرفتم و آخر هفته هم غذا درست می‌کردم. کمی راحت بودم. اولین شرکتی هم که کار می‌کردم ناهار می‌دادن. بنابراین خیلی مشکل جدی نداشتم. تا اینکه رفتم شرکت جدید و خبری از غذا نبود. خودمم زیاد اهل غذا درست کردن نبودم. گاهی از بیرون غذا می‌گرفتم. گاهی گرسنگی تا برسم خونه یه وعده حاضری درست کنم. این‌قدر توی محرومیت غذایی قرار داده بودم خودم رو که متوجه نبودم چه اتفاقی داره می‌افته. وقتی بیمار شدم و خوب نمی‌شدم و چند برابر حالت معمول به بدنم غذا می‌رسوندم تازه متوجه اهمیت غذا شدم. بابام همیشه می‌گفت آدم زنده خوراک هست. هر بار مامان بابام زنگ می‌زدن روی غذا و تغذیه‌ام تاکید داشتند. من احساس می‌کردم از دستشون رها شدم و الان هم با حرف‌هاشون دارن منو کنترل می‌کنند. هیچ وقت حرف‌هاشون رو درک نکردم تا وقتی بیمار شدم و به اهمیت غذا پی‌بردم. خیلی دیر فهمیدم. اما امروز حس می‌کنم تغذیه مهم‌ترین چیز هست. دیسیپلین داشتن در تغذیه از همه چیز مهم‌تر هست. اینکه طوری غذا درست کنم که دور ریز نداشته باشه. مامانم جوری برنج درست می‌کرد که یه دونه برنج هم اضافه نمی‌اومد. چند تایی روی زمین می‌ریخت برمی‌داشت، می‌ریخت توی باغچه برای گنجشک‌ها، حتی سردی و گرمی غذاها رو کنترل می‌کرد. ما هله‌هوله نمی‌خوردیم. یه اصولی داشت که فکر کنم تو زندگی قبلیش ارتشی بوده، منم امروز تصمیم گرفتم همون اصول رو پیاده کنم. بیشتر از روزی نصف بربری نخورم. مثل قاعده خونه، اون قدری اون سه وعده رو درست بخورم که وسوسه‌ای برای امتحان کردن هله‌هوله نباشه. زمانی که زندگی دست من افتاد، به حدی در محرومیت غذایی بودم. اگه کسی بهم غذا می‌داد، احساس می‌کردم بهم محبت کرده و توجهم بهش جلب می‌شد. اون محرومیت از من یه شخصیت کاملا متفاوت با چیزی که در همه عمر بودم ساخت. توی کتاب فقر احمق می‌کند هم اولش دقیقا راجع به غذا توضیح میده و من این رو با گوشت و پوست و استخوانم کاملا درک کردم. باید یه جوری یه کپی ضعیف از مامانم رو تقلید کنم که همیشه مثل گذشته نسبت به غذا بی‌تفاوت باشم. من امروز نگران بچه همکارم شدم. چون یه تشابه رفتارهایی ازش دیدم که با کودکی خودم مقایسه می‌کنم و چیزهایی که مامانش میگه حس می‌کنم اونم اختلال دو قطبی داره، که ازش آگاه نیست. هورمون واقعا آدم رو بهم می‌ریزه، ته دلم آرزو می‌کردم کاش این کار رو انجام ندن. هیچ کامنتی ندادم. فقط گفتم شاید هورمون اونو بهم بریزه، خطرناک هست. گفت داره تحقیق می‌کنه. بعد هم گفتم اگه کنترل شده غذا بخوری شاید مجبور نباشی هر فصل دنبال رژیم غذایی باشی، که نمونه‌هایی از خونه رو گفتم. شاید یه بخشی از ژن بیاد، اما یه بخشی هم قطعا به سبک زندگی و نوع تغذیه برمی‌گرده. من خودم وقتی دارو مصرف می‌کردم. کمی شکم داشتم. خودم رو تو آینه می‌دیدم حالم بهم می‌خورد. بعد که داروها رو قطع کردم. وزن کم کردم و تقریبا به حالت نرمال برگشتم. الان هم اگه تغذیه‌ام رو درست کنترل کنم. احتمالا به مشکل جدی برنخورم. چون بعد بیماری خیلی وزن از دست دادم و بعدش کمی بهتر شدم. باید یه دیسیپلین و برنامه غذایی منسجم درست کنم که هم وزنم ثابت بمونه و هم محرومیت غذایی نداشته باشم. به نظرم داشتن محرومیت غذایی گاهی شبیه یه نقطه ضعف بزرگ خودش رو نشون میده. مامانم همیشه می‌گفت کسی که تو خونه خودش سیر نشه، تو خونه دیگران هم سیر نمی‌شه. محرومیت غذایی چیزی شبیه فاجعه است. تو تنبلی و حوصله نداری غذا درست کنی، اما بدنت غذا می‌خواد و چنان به دنبال غذا می‌افته که ممکن هست رسوا بشی. مثل وقت‌هایی که توی خیابون یه ساندویج می‌گیری و همون وسط خیابون شروع به گاز زدن می‌کنی، حین راه رفتن، یا تعارف یه دوست رو رد نمی‌کنی. کم کم نه به جسم که به روحت هم آسیب می‌زنی.

سیاهچاله‌های اطراف

به طرز عجیبی خوابم میاد، خمیازه‌های طولانی و اشک‌هایی که از چشم‌هام سرازیر میشه. چند روزی هست دارو مصرف می‌کنم. اگه بخوام مغزم رو شبیه یه شال چروک تصور کنم، انگار با داروها تا حدی اون چروک‌ها صاف شدند. اما هنوز ردش قوی روی پارچه هست. کل بدنم در یه خلسه است. یه حالتی از گیجی که تسلطی بر دنیای اطراف ندارم. یه بخشی از آگاهی من نسبت به بدنم از بین رفته، اخیرا دوز اتفاقات ناخوشایند چندان زیاد بود که توان هضمش رو ندارم. اشک تو چشمام حلقه زده، انگار به یه رختخواب نیاز دارم که ساعات‌ها بدون هیچ دغدغه‌ای بخوابم. الان روی صندلی پشت مانیتور نشستم و سعی می‌کنم کارها رو انجام بدم. اما راستش هیچ توانی در خودم نمی‌بینم که کاری رو انجام بدم. حتی میلش رو هم ندارم. از شدت اضطراب و استرس دچار پرش عضله هم شدم. چند روز پیش گوشه لب و یکی دو روز اخیر در حاشیه چشم‌هام این اتفاق می‌افته. به تقویم نگاه می‌کنم از تعطیلی چهارشنبه خوشحال هستم. یه جور حس آزادی عمل که از فردا میاد سراغم. تعطیلات زمان خوبی هست که با خودم خلوت کنم. دلم می‌خواد با خودم روبرو بشم و برای همه چیز جواب پیدا کنم و یه جورایی استراتژی بچینم. من فکر می‌کردم با ارزش‌ترین دارایی که داریم زمان و توجه هست. باید به عنوان گران‌بهاترین چیزهایی که داریم سخت مراقبش باشیم. من باید بیش از همه مراقب سلامت روانم و سلامت جسمم باشم. نباید هر چیزی اون رو به هم بریزه. همین اتفاقات اخیر چند بار تلاش کردن برای وصل شدن وی پی ان اینقدر کلافه‌ام می‌کرد که حتی دوست نداشتم هیچ وقت واسش تلاش کنم. من خیلی زود رها می‌کنم و چیزهایی که آزارم میده رو جا میذارم. کاش این زیر یه تشک داشتم و می‌خوابیدم. صبح بیرون کار داشتم، حوالی ظهربه شرکت رسیدم. اینکه بخوام مرخصی بگیرم، اصلا صورت خوشی ندارد. ضربان قلبم تند شده، یه جوری که امکان داره هر لحظه قلبم بایسته. بدنم داره فشار زیادی رو تحمل می‌کنه هم به لحاظ روحی و هم به لحاظ جسمی، در این لحظه از زندگیم دوست دارم نامرئی باشم. یه جوری که انگار نه من دیگران رو می‌شناسم و نه دیگران من رو، راستش هر بار به دیگران فکر می‌کنم، تن و بدنم می‌لرزد. گناهی نداشتی و دیگران با حرف‌ها و کارهایشان سبب آزارت شدند. زمان بسیاری از تو صرف می‌شود تا بخواهی روح و جسمی که خراش برداشته را ترمیم دهی. تو فیلم‌ها یه سری آدم‌ها رو می‌بینی که خیلی مهربون و باهوش هستند، همه زخم‌ها رو التیام میدن، بدون اینکه چیزی ازشون خواسته بشه به بهترین شکل فراهم می‌کنند. بدون اینکه ازشون خواسته بشه در لحظات خاص به بهترین شکل ممکن حضور دارند. در دنیای واقعی آدم‌ها این طوری نیستند، تو فریاد می‌زنی کمک می‌خوام در بهترین حالت فقط تو رو تماشا می‌کنند. در لحظات خاص به غایت ناامید کننده هستند. گاهی فکر می‌کنی حرف‌های آن‌ها فقط لفاظی است. سخنانی پر زرق و برق در جعبه‌ای گرانبها که توی آن خالی است. گاهی وقت‌ها تجربه من میگه خیلی آدم‌ها ممکن هست زبان تلخی داشته باشند اما هزار بار مهربانی آن‌ها واقعی‌تر است. گویی که نه تنها به تو ضربه نمی‌زنند بلکه همیشه حواسشان هست که آسیب نبینی. در وقت ضرورت به بهترین شکل از تو حمایت می‌کنند. باید در دایره اطرافم تجدیدنظر کنم و آدم‌های انرژی منفی رو حذف کنم. این‌ها جان مرا گرفته‌اند، تن و روانم از دست آن‌ها آسودگی ندارد.

دانشگاه الزهرا

روز جمعه که بیدار شدم، با دیدن گوجه‌فرنگی‌های تو یخچال احساس کردم که اونا رو کاملا فراموش کردم. تو هیچ‌کدوم از غذاهای دیروز به کار گرفته نشده بودند. ترس اینکه نکنه تلف بشن به جونم افتاد. با تعدادی از آن‌ها املت درست کردم. یه قطعه استخوان بوقلمون هم داشتم که بلاتکلیف بود. بدین سان تصمیم گرفتم باهاش دیزی درست کنم. این‌طوری بخشی از گوجه‌فرنگی‌ها نیز مصرف می‌شدند. پس از ساعات طولانی بالاخره آماده شد. توی یه ظرف سفالی آبی رنگ سرو کردم که قشنگ حس سنتی بودن دیزی رو بده. برای تکمیل شدن لذت طعم‌ها از نارنج استفاده کردم. طعمش شبیه دیزی‌های مامانم شده بود. هر چند همون لحظه اول متوجه شدم که یادم رفته بود، از سیب زمینی استفاده کنم. گوشت گوسفندی اینا هم نداشتم. ولی طعمش عجیب بدون اینا خوب بود. خاطره خونه رو تداعی می‌کرد. از نظر من دستپخت مامانم خوشمزه‌ترین دستپخت دنیاست. شاید برای هر کسی دستپخت مامانش بهترین باشه. من علاقه‌ای به غذا ندارم. همیشه به زور غذا می‌خورم. تو همه مهمونی‌ها اولین نفری بودم که دست از غذا خوردن می‌کشیدم. دستپخت‌ها رو مقایسه می‌کردم. از بین خاله‌هام، عمه‌هام، زن‌عموها، زن‌دایی‌ها و مامان بزرگ‌هام به نظرم دستپخت مامانم از همه بهتر بود. بعدها که دانشجو شدم، اصلا نمی‌تونستم غذای سلف بخورم. یه وعده روز اول خوردم و همون شد بار اول و آخرم و دیگه غذا نگرفتم. از بوفه ساندویج می‌گرفتم بعد چند روز حس می‌کردم مزه مقوا میده و خسته می‌شدم از طعمش، اون روزها فکر می‌کردم دستپخت مامانم چی داره که خسته نشدم ازش ولی هر جایی غذاش رو چند بار امتحان می‌کنم خسته میشم. از دانشگاه انصراف دادم. بعدها که دوباره رفتم دانشگاه، اولین بار که غذای سلف رو امتحان کردم به نظرم قابل قبول بود. تصمیم گرفتم به خوردن غذای سلف دانشگاه ادامه بدم. اما غذای خوابگاه رو دوست نداشتم. فلذا غذای خوابگاه رو نمی‌گرفتم. کم کم متوجه شدم دانشکده ما بهترین غذا رو داشت و دانشجوهای دانشکده‌های دیگه همه از غذاهای دانشکده ما تعریف می‌کنند. یه روزهایی بهمون شربت زعفرون، سالاد جوانه، ته چین و کلی مخلفات کنار غذا می‌دادن. حتی اگه کل دانشگاه عدس پلو داشت، عدس پلو دانشکده ما با همه فرق داشت. مخلفاتی هم که کنار غذا سرو می‌شد حسادت دانشکده‌های دیگه رو برمی‌انگیخت. اونا هیچ کدوم رو نداشتند. البته دانشکده ما بیشترین بودجه رو تو کل دانشکده‌ها می‌گرفت. روز اولی که واردش شدم این‌قدر حوض و فواره داشت که قشنگ حس خونه بودن رو می‌داد. هر فصل گل‌های باغچه‌ها رو درمی‌آوردن، متناسب با فصل گل جدید می‌کاشتند. راه رفتن تو اون دانشکده به آدم حس غرور می‌داد. امروز برای مجمع به نمایندگی از شرکت رفتم دانشگاه الزهرا همین که پام رو اونجا گذاشتم. احساس خفگی می‌کردم. چقدر ساختمان‌ها تو در تو و فضای محوطه کم بود. حس می‌کردم وسط زندان گیر افتادم. یه لحظه هم قدم زدن در اونجا واسم قابل تحمل نبود. تو مجمع هم یکی اعتراض کرد که اینجا جای پارک ندارد، دفعه بعد جای بهتری رو در نظر بگیرین. یکی از اعضای هیئت رئیسه به ترامپ گفت دیوانه زنجیری بینی‌اش به خاک مالیده میشه. من کلی تعجب کردم این چه ادبیاتی هست آخه ایشون طبق مجله فوربس سومین فرد قدرتمند جهان هست. اصلا رئیس جمهور ایالات متحده بودن یعنی قدرت، چطور یه فردی که یک میلیونم قدرت اونم نداره جرات می‌کنه همچین حرفایی بزنه. ممکن هست مردم راجع به کارهاش نقد و نظری داشته باشند، اما یه سری اصطلاحات دیگه توهین و خشم هست که شایسته مطرح کردن در بطن جامعه و انظار عمومی نیست. موقع برگشت خفقان محیط دانشگاه اذیتم می‌کرد و سریع بیرون اومدم. دانشگاه اول من که انصراف دادم دانشگاه شیراز بود، اون‌جا فضای سبز زیادی داشت. اصلا از در ورودی دانشگاه تا بالای تپه که دانشکده‌ها بود شاید حدود بیست دقیقه با اتوبوس مسافت داشت. دانشگاه دوم من دانشگاه تهران بود. پردیس اصلی که خیلی بزرگ بود. می‌شد فقط از پردیس پورسینا تا سردر اصلی اندازه بیست دقیقه پیاده‌روی کرد. البته ما دانشکدمون گیشا بود، دانشکده مدیریت و کنارمون دانشکده تربیت مدرس بود. فکر کنم فضای دانشکده ما با کل دانشگاه تربیت مدرس برابری می‌کرد. هیچ وقت داخل تربیت مدرس نرفتم ولی از بیرون خیلی کوچیک به نظر می‌اومد. امروز که توی الزهرا قدم زدم با خودم گفتم تو زندگیم حداقل از فضای دانشگاه شانس آوردم. امروز جلسه داشتیم، دکتر گفت من هیچ بحثی روی پرتفوی ندارم. کمی راجع به شرایط کشور بحث شد. یه همکار داریم خیلی تو این کانال‌های جنگی می‌چرخه و ادعاش میشه اطلاعات جنگ رو داره، امروز می‌گفت امروز صبح بزرگوار سخنرانی داشته میتونستن بزنن که فرصت رو از دست دادند. منم به دکتر گفتم یادت میاد هفته پیش اومدی تو واحد گفتی عراقچی رفته پیش بزرگوار گفته جنگ میشه، جواب داده نمیشه. میشه بگی اون رو از خبرگزاری چیزی خوندی یا منبع شخصی داشتی. که گفت خبرگزاری نبوده، البته دکتر روابطش خیلی گسترده است. گفتم اون منبع قابل استناد هست. از اون‌جایی که این روزها همه جا می‌چرخه و هست یعنی میدونه تهدیدی وجود ندارد، اگر بود از پناهگاه بیرون نمی‌اومد. مثل اون اوایل بعد از جنگ دوازده روزه، خلاصه من بعید می‌دونم امشب اتفاقی بیفته. بعد جلسه با سر دردی که به اوج رسیده بود و دلم می‌خواست برم داروخانه قرص بگیرم نشستم گزارش ریسک رو برای جلسه فردا آماده کردم. دیروز هم از فرصت استفاده کردم و سه تا فیلم دیدم.  فیلم کارآموز جالب بود. اینکه یه آدم در سنین بازنشستگی کارآموز بشه، اتفاقا استانداردهای کاری و شخصی به شدت بالایی داشت. مثلا هر روز شیو می‌کرد، حتی روز تعطیلی که قرار نبود کسی رو ببینه، قبل رئیسش محل کار رو ترک نمی‌کرد. همیشه در دسترس بود. کارهایی که ازش خواسته نشده بود رو حتی انجام می‌داد. به حریم شخصی آدم‌ها احترام می‌گذاشت. هر روز هفت صبح دنبال رئیس می‌رفت و حتی کوتاه‌ترین مسافت‌ها رو برای رسیدن به مقصد بلد بود. این‌قدر پرفکت بود حس می‌کردم کلی چیز می‌تونم ازش یاد بگیرم. فیلم بعدی تند و آتشین بود. یه مکزیکی که سابقه خلاف داشت و تحصیلات هم نداشت. در سمت نطافتچی در یه کارخانه استخدام میشه. اونجا این‌قدر کنجکاو بود روی کار دستگاه‌ها و تولید محصولات که یه روز ایده تولید محصولاتی با ذائقه مکزیکی‌ها به فکرش می‌رسه و از بین طعم‌های مختلف فلفل بالاخره یکی رو پیدا می‌کنند و با چیپس‌های قهوه‌ای دورریز تست می‌کنند. شخصا با مدیرعامل تماس می‌گیره تا محصول رو معرفی کنه. جایی که داره سهم بازار رو توضیح میده میگه من مثل شما سواد ندارم و با دستاش ابعاد قفسه فروشگاه نشون میده، بعد از تولید و مشکل فروش، دست به بازاریابی و تبلیغ میزنه و در نهایت به عنوان مدیر بازاریابی شرکت جایگاهش ارتقا پیدا می‌کنه. این چی‌توز و چیپس‌های فلفلی و کرانچی‌های تندی که تو بازار می‌بینم محصول تلاش‌ها، نبوغ و خلاقیت این آدم بوده. فیلم بعدی سال آکسفورد من بود. راستش برای من محوطه دانشگاه و کتابخونه خیلی وایب خوبی داشت. واقعا دلم می‌خواست اونجا درس می‌خوندم. به نظرم شکوه اونجا این حس رو به میده که دانشگاهی که من توش درس خوندم هیچ هست. کم کم یه رابطه عاشقانه شکل می‌گیره که با بیماری یکی از طرفین همراه هست. اگرچه رابطه اولش سرگرمی بود اما احساساتی که پیش میاد و نوعی از دلبستگی و انسانیت رو به نمایش می‌گذارد واسم جالب بود. یه شعر اول فیلم بود که همچین مضمونی داشت که مردها بیشتر از شش ماه نمی‌توانند زنی رو دوست داشته باشند. ایده جالب و قابل تاملی بود. من خیلی حالم بده سرم درد می‌کنه و خوب نشدم. شاید مجبور باشم به مصرف داروهایی که کلی سختی کشیدم تا کنارشون بذارم، برای طولانی مدت روی بیارم. حداقل پذیرفتم یکی دو هفته مداوم استفاده کنم. چون مغزم یه باری روش هست که توانایی خود ترمیمی نداره و مدام بدتر و بدتر میشه. نمی‌خوام فاجعه درست بشه، ترجیح میدم دارو مصرف کنم که تا حدی استیبل بشم. امروز یه نسکافه هم خوردم، خیلی راحت قانون نه به کافئین رو شکستم. اما بد تاوان دادم. واقعا مغزم رو منهدم کرد. نباید دیگه در برابر کافئین حتی شده اتفاقی وسوسه بشم. باید خوابم رو درست کنم و نظم ایجاد کنم. نباید خللی در تایم خوابیدن و بیدار شدنم پیش بیاد و به هم ریختن ریتم حالم رو بدتر کنه، خیلی حالم بده و حتی الان که داروها رو خوردم خوب نیستم. شاید به دوز بالاتری از دارو نیاز باشه، باید کمی تحمل کنم. شاید متوجه شدم چطور باید خودم رو آروم کنم.

ارتقا یافته

فیلم شیطان پرادا می‌پوشد رو دیدم. یه جورایی تقابل بین قدرت، جاه‌طلبی و پرستیز با هویت شخصی، اخلاق و زندگی واقعی هست. اندی بدون اینکه چیزی از دنیای مد بدونه پوزیشن شغلی رو به دست میاره که توی فیلم بارها تکرار میشه هر دختری برای به دست آوردن اون جایگاه حاضر هست آدم بکشه. کم‌کم شبیه آدم‌هایی میشه که اولش با تمسخر بهشون نگاه می‌کرد و در نهایت پس از موفقیت و جلب اعتماد کامل میراندا اون شغل رو رها می‌کنه. جاهایی که با تغییر پوشش و تمرکز روی کیفیت کارش تلاش داشت، خودش رو به رئیسش ثابت کنه، یه حسی از جنگیدن و رقابت برای بقا به من می‌داد که در یک قدمی پیشرفت پرسه می‌زد. اما شاید توخالی بودن زندگی میرندا باعث شد، حس کنه زندگی شخصی‌اش داره از دست میره و یه جایی برگشت به اخلاق و از دنیای پر زرق و برق فشن فاصله گرفت. انگار هر چقدر هیجان داده بود در آن واحد از بیننده گرفت. بعد از اون فیلم آپگریدد برای سال دوهزار و بیست و چهار دیدم. داستان دختری که تلاش داشت از رشته‌ای که در اون تحصیل کرده و توش استعداد و علاقه داره پول دربیاره. با این وجود که سربار خواهرش بود. سعی کرد با دروغ و نقش بازی کردن خودش رو در جایگاه بالاتری معرفی کنه، در نهایت هم توانست سطح زندگیش رو ارتقا بده. توی فیلم یه جمله بود که توجهم رو جلب کرد. نیویورکی بودن یعنی هر روز می‌جنگی مهم نیست چی میاد سراغت. فیلم اول رو بیشتر دوست داشتم، واقعا حس رقابت داشت و هر موفقیت هیجان می‌داد. فیلم دوم بیشتر اینکه از طریق نشون دادن خود واقعیت دیگران رو تحت تاثیر قرار بدی راه پیشرفت رو نشون می‌داد. در حالی که فیلم اول باید کاملا شخصیت خودش رو فراموش می‌کرد و هویتی متفاوت رو به دیگران نمایش می‌داد. من خودم اوایل که وارد دنیای کار شدم حس می‌کردم، کافیه نشون بدی متفاوت هستی و توجه مدیران رو جلب کنی. اما کم کم فهمیدم هر چقدر بی‌حاشیه باشی و وارد فضای رقابت نشی، امنیت شغلی بالاتری داری. وقتی متوجه اشتباه مدیران میشی، تو رو تشویق نمی‌کنند، بلکه در خروج رو بهت نشون میدن. اما جایی که فضای کسب و کار وارد رقابت جدی میشه، تفاوت‌ها تازه میشه منشا رشد و تو اون سیستم آدم احساس مفید بودن میکنه. احساس می‌کنه کلی جنگیده تا ترقی کنه، اما جایی که داری درجا می‌زنی و ثابت موندی. مجبور هستی تو زندگی به مخدرهایی مثل کتاب، فیلم و موزیک روی بیاری که زندگیت رو با چیزایی پر کنی که رو به زوال نری. هر بار تو یه موقعیت درجا میزنی احساس می‌کنی یه زندگی معمولی داری که توش هیچ هیجانی برای پیشرفت نیست. دارم سعی می‌کنم از خودم آدم جنگجویی بسازم. احساس می‌کنم زندگی رو زیادی به خودم راحت گرفتم. امروز دال عدس هم درست کردم. امروز چهار مدل غدا درست کردم به نوعی یه رکورد توی زندگیم بود. یه سال پیش اگه توی روز تعطیل یه نیمرو درست می‌کردم و نون می‌گرفتم احساس می‌کردم کولاک کردم. کل روز توی رختخواب می‌گذشت در حالی که توی یوتیوب می‌چرخیدم و گاهی هم کتاب می‌خوندم. همیشه هم ناراحت بودم که تموم میشه و شنبه باید سر کار برم. میگن آدم میانگین پنج نفری هست که باهاشون ارتباط دارد. همکارهایی داشتم که با وجود داشتن بچه و همسر یه عالمه برنامه مثل کلاس پیانو، زبان و ورزش تو برنامه داشتند. هر بار از زندگیشون صحبت می‌کردند با خودم می‌گفتم خجالت بکش، تو هیچ کاری تو زندگیت نمی‌کنی و گویی خودت رو رها کردی. در گذر زمان کمی من از اون‌ها یاد گرفتم بیشتر تلاش کنم و کمی اون‌ها از من یاد گرفتند آروم‌تر زندگی کنند. جدیدا حس می‌کنم زمان ندارم. کارهای زیادی برای انجام دادن دارم و مشکلم این هست که باید توی همین محدودیت‌ها چیزهایی که تو ذهنم هست رو تحقق بدم. برمی‌گردم به بابام نگاه می‌کنم که همیشه مشغله داره و هیچ‌وقت بیکار نیست. مامانم همیشه برنامه‌ریزی می‌کنه و قدرت این رو داره که برنامه‌هاش رو محقق کنه. اما من هیچ‌وقت تو زندگیم برنامه‌ریزی دقیق نداشتم. هر چی هم بود در حد یکی دو روز بیشتر بهش وفادار نبودم. کل هفته فکر می‌کنم آخر هفته لباس بشورم تهش نمی‌شورم. مامانم میگه فردا لباس می‌شورم و فردا لباس‌ها شسته میشه. یه جور تنبلی عجیبی دارم و شاید از اینجا میاد که سریع می‌تونم یه کاری رو جمع کنم بنابراین وقت تلف می‌کنم و بیشتر تو حاشیه امن و راحتی خودم هستم. همیشه کارها رو به تعویق می‌اندازم تا لحظه آخر و گویی مدام بارش رو به دوش می‌کشم. همیشه روانم از اینکه یه عالمه کار برای انجام دادن هست و از هفته‌ای به هفته‌ی دیگر و از ماهی به ماه دیگر و از سالی به سال دیگر انتقال می‌یابد، در رنج هست. به نظرم یه جا باید این چرخه معیوب رو تموم کنم. چرا از نزدیک‌ترین آدم‌های زندگیم چیزی یاد نگرفتم و سرکش بودم. الان واقعا دارم به این فکر می‌کنم چطور برنامه‌ریزی رو محقق می‌کنند، یاد مامانم می‌افتم. اول اسفند یه لیست از روزها داره و جدولی که باید جاهای مختلف خونه رو در تاریخ مشخص خانه تکانی کند. هر روز به لیست پایبند هست، حتی تاریخ سبزه سبز کردن رو می‌نویسه. اما من تو ذهنم هست و گاهی انجام نمیشه. هر بار می‌نویسم بهتر انجام میشه. احساس می‌کنم باید یه تکونی به خودم بدم و از این حالت خارج بشم. شاید دیگران از بیرون بگن همین که سر کار میری و زندگیت رو اداره می‌کنی خوبه، اما من وقت‌هایی که کتاب نمی‌خونم حس می‌کنم روحم مرده، وقت‌هایی که چیز جدید یاد نمی‌گیرم احساس می‌کنم به قهقرا رفتم. حس می‌کنم زندگیم روی خط صاف هست و تهی از رویای اوج گرفتن، این درجا زدنه همیشه منو اذیت می‌کنه. عصر رفتم بیرون سیب خریدم، نان خریدم. آشغال‌ها رو بیرون گذاشتم. حتی کمی ظرف شستم. اما با اینکه بیشتر از قبل در یه روز تعطیل کار می‌کنم از خودم رضایت ندارم. قبلا با کارهای کمتر رضایت بیشتری داشتم. اما از یه جایی به بعد حس کردم این‌قدر زندگی رو به خودم راحت گرفتم، که دیگه متوقف شدم. اما شاید حاشیه امن بود، یه جورایی باهاش آرامش عجیبی داشتم. اما الان روحم واقعا ناآرام هست.

آش ترخینه

از اون‌جایی که برای حذف ترم مجبور شدم کلی مدارک پزشکی تحویل دانشگاه بدم. دانشگاه مقرر کرد که از آن به بعد تحت نظر مرکز مشاوره باشم. خلاصه در ماه چند بار ممکن هست به مرکز مشاوره دانشگاه مراجعه کنم. خیلی با مشاور جدیدم ارتباط نمی‌گیرم و یه جورایی از سر اجبار این جلسات رو شرکت می‌کنم. گفتم یه کم گلایه کنم نت ندارم، نتونستم کاری انجام بدم که کلی تشر زد، مگه قبلا که اینترنت نبود مردم چیکار می‌کردند. بعد هم گفتم سطح انرژیم به خاطر اتفاقاتی که تو جامعه افتاده پایین هست، که گفت باید برای خودت سرگرمی و دلخوشی ایجاد کنی. بعد خودش یه ژلوفن دستش بود که از دستش افتاد، کلی دنبالش گشت. تو کیفش چند تا قوطی قرص داشت که بیرون آورد و در نهایت قرص‌ها رو با چای خورد. منم تو ذهنم فکر می‌کردم آخه کی قرص رو با چای می‌خوره، اونم سر صبح، بعد کمی راجع به اینکه از جنگ می‌ترسم بهش گفتم. که گفت ترس نداره بالاخره خوبه تکلیفمون معلوم میشه، تازه شرایط خوبی واسمون گذاشتند. منم هر حرفی زد تایید می‌کردم و لبخند تحویلش می‌دادم. بعد رفتم شرکت و گزارش‌ها رو برای جلسه آماده کردم که جلسه هم لغو شد. از شرکت اومدم بیرون برای ثبت‌نام یه دوره رفتم حوالی ولی‌عصر، راستش شرکت یه کارت هدیه واسه تولدم بهم داد. خودمم یه مبلغی گذاشتم روش، کمی از همکارم پول قرض گرفتم و کمی هم از یکی از دوستانم تا بتونم دوره رو شرکت کنم. این همه خودم رو کشتم تا پول جور کنم و ثبت‌نام کنم که تشکیل نشد و به تعویق افتاد برای احتمالا یکی دو هفته، ولی من ثبت‌نام کردم دیگه تا اونجا رفته بودم. بعد هم کمی قدم زدم برای خودم و رفتم سمت پارک لاله که دیدم اون حوالی از این جشنواره‌هایی که محصولات محلی می‌فروشند بر پا شده است. آش ترخینه خریدم، جالب بود. اما خیلی بهم نساخت تا شب حالم بد بود و نمی‌تونستم چیزی بخورم. این‌قدر حالم بد بود تصمیم گرفتم دیگه هیچ‌وقت از بیرون آش ترخینه نگیرم. یه چای واسه خودم گذاشتم. گفتم یه فیلم ببینم که داشتم می‌گشتم بین فیلم‌ها که دوستم زنگ زد. فکر کن شش ساعت نان استاپ حرف زد و من خوابم برده بود دیگه و احتمالا متوجه شده بود و قطع کرده بود. صبح حوالی نه بیدار شدم. خیلی خسته بودم. احساس اینکه هیچ کار نکردم داشت کلافه‌ام می‌کرد. با خودم تصمیم گرفتم کمتر باهاش مراوده داشته باشم، از یه جایی به بعد گفت‌وگو فرسایشی شد. تجربه آدم‌ها متفاوت هست و اون مدام حرف می‌زنه و یه خشمی داره که می‌خواد با حرف زدن تخلیه کنه، درک می‌کنم آدمی که شکست عشقی خورده آسیب‌پذیر هست. ولی نهایت حس همدردی من یه ساعت باشه، اینکه شش ساعت صرف کنم و کارهای خودم بمونه بیشتر حس بدی بهم میده و کلافه‌ام می‌کنه. تصمیم گرفتم، ارتباطم رو باهاش خیلی محدود کنم. بعدش خودم رو جمع کردم و تصمیم گرفتم روزم رو هدر ندم. سیب‌زمینی‌هایی که دیشب گذاشته بودم آب‌پز بشن رو رندیدم. تخم‌مرغ و هویج آب‌پز هم رنده کردم و منتظر موندم تا گوشت بوقلمون پخته بشه تا باهاش سالاد الویه درست کنم. مقداری از سیب‌زمینی‌های رنده شده رو برداشتم که باهاش کتلت درست کنم. تخم‌مرغ و ادویه زدم. دیدم غلظتش خوبه دیگه آرد نزدم. ریختم توی تابه و همه وا رفتن، هیچی دیگه هم زدم که فقط پخته بشن. اولین تجربه درست کردن کتلتم با شکست مواجه شده بود. تصمیم گرفتم به موادی که داشتم یه فرصت دیگه بدم. از مامانم شنیده بودم که واسه وا نرفتن آرد لازم هست. پس چند قاشق آرد و یه تخم‌مرغ دیگه به مواد اضافه کردم. دو تا کتلت که کمی از همبرگر بزرگتر بود درست کردم. کتلت وا رفته رو به عنوان صبحانه خوردم و دو تای دیگه رو به عنوان غذای هفته توی یخچال گذاشتم. خیلی شکل خوبی داشتن شبیه پنکیک بودن، احتمالا هفته بعد گزینه جایگزین خوبی برای فلافل‌های بیرون باشند. بعدش راش پلی کردم و شروع به شستن لباس‌های کارم کردم.  بعد از پخت بوقلمون اون‌ها رو ریش ریش کردم و خیارشور نگینی خرد کردم و سس زدم و اندازه یه کیلو سالاد الویه برای هفته درست کردم. بعد هم نشستم باقی‌مانده سالاد الویه ته ظرف رو به عنوان ناهار خوردم. با آب بوقلمون آش درست کردم. احتمالا چند ساعتی طول بکشه تا آماده بشه و جا بیفته. یه چای رازیانه گذاشتم که منتظرم آماده بشه. الان هم تنجرین دریم پلی کردم و گفتم کمی استراحت کنم و بنویسم. فیلترشکنم کار نمی‌کنه و راستش بیشتر از یک روز هست که از جهان خبری ندارم. اما ته دلم آرزو کردم جنگ نشه و اوضاع متشنج نشه. اخیرا حتی حوصله ندارم دیگه چند بار تست کنم تا وصل بشم. الان یه سر به رسانه‌های داخلی زدم گویا خبری از جنگ نیست. ترکیه به دنبال میانجیگری است.