یه جوری تموم استخوانهام درد میکرد، که فقط خوابیدن میتوانست کمی آرامم کند. پاک کردن رد تهدیگ تخممرغ از ظرف به وسیله سیم ظرفشویی همه شیره وجودم و توانی که در بدن داشتم رو از من گرفت. گویی از جنگ برگشته بودم، جنگ خونین بدن که مرا از پای در آورده است. حتی میل به آشپزی نداشتم. هیچ چیزی در یخچال نبود. ماکارونی درست کردم. شعلهپخش کن باعث شد، دیر دم بکشد، اما اینکه چیزی به ظرف نچسبید و تهدیگی نداشت من رو راضی میکرد. فیلم فرار بزرگ رو دیدم. همه افراد زندانی در برنامهای تیمی قصد فرار از زندان را داشتند و در نقشه فرار و پیدا کردن مسیر فرار مشارکت داشتند. حین فیلم یه جوری هیجان داشت، اینکه بالاخره نقشه فرار اجرایی میشه و دویست و پنجاه نفر همزمان فرار میکنند. اما با خطای محاسباتی تونل ده متر کمتر حفاری شده بود. چون مدارک برای آن روز بود، تصمیم گرفتن زیر نور چراغها و با توجه به وجود نگهبان فرار کنند. که نزدیک به نفر هفتادم لو رفتند. از هفتاد نفری که فرار کردند، تقریبا همه را یافتند. پنجاه نفر را کشتند. باقی را به زندان برگرداندند. فقط سه نفر موفق به فرار شدند. دو نفر با قایق خودشان را به کشتی رساندند و یک نفر هم به اسپانیا رفت. هر بار بهش فکر میکنم که این همه تلاش جمعی و خروجی موفقیت این قدر کم و دردناک بود. دلم میگیره، اونها اگه فرار نمیکردند، حداقل زنده بودند. لورل و هاردی قسمت این به آن در رو دیدم. چقدر خنگ هستند، کل مغازهشون رو جارو کردند. اینها مدام در رفت و آمد بودند تا به زور از همسایه عذرخواهی بگیرند. با سردردی عجیب بیدار شدم. نای خوردن صبحانه ندارم. اصلا نمیدونم امروز چی باید درست کنم. حوصله ندارم. دیشب اول بیست و سی پرواز موشکها رو نشون میداد، آخرش یه مرکز اورژانس که توی شیراز تخریب شده بود. حجم تخریب اینقدر گسترده بود و ماشینها و مغازههای اطراف که از ذهنم پاک نمیشود. اصلا روحیه دنبال کردن اخبار رو ندارم. گویا قرار هست تحریمهای نفتی روسیه رو بردارند. دیگه نمیتوانند اونقدری با تنگه هرمز مانور بدن. باید سریع هر کاری قصد انجامش رو دارند، اجرایی کنند. اونقدری زمان ندارند، خصوصا که شرکت لاکهید قرار هست تولید تسلیحات رو چهار برابر کند. آیا ایران میتواند مثلا تولید تسلیحات رو ده برابر کند. البته یه خبر اومد از تلآویو که یکی از موشکهای جدید ایران دارای کلاهک جنگی ترکشی هست. وقتی بیمارستان و حتی صف نانوایی هدف قرار میگیره، آدم خود به خود روحیهاش رو از دست میده. یه عده میگن آمریکا با مردم عادی کاری ندارد. الان که حتی میترسم برم نانوایی یا از خانه خارج بشم، شبها با ترس میخوابم. حس میکنم وقتی آتشی روشن بشه همه میسوزند. کاش تا قبل برداشتن تحریمهای روسیه و افزایش تولیدات سلاحهای آمریکایی جنگ رو تمام کنند. کاش سریعتر همه اهدافشون رو عملیاتی کنند. میترسم توی یه جنگ طولانی بیافتیم. پوتین هم با پزشکیان تماس گرفته برای آتش بس، اما بهش گفته شما به ما اطمینان دادی که هیچ حملهای از سمت اسرائیل در کار نیست. پزشکیان داره یه ورژن قوی از خودش نشون میده تا دیروز خودش میگفت من ضعیف هستم. ولی من هر روز دارم به لحاظ روحی تحلیل میروم. یه سردرد، یه پریود و خود جنگ جوری منو توی رختخواب انداخته که حس میکنم، برای زندگی روزمره هم توان ندارم. یهو وسط بحران فرو پاشیدم. دیروز گفتم کتاب بخونم، اصلا نتونستم. حتی فیلم هم تکه تکه دیدم. هزار بار پاز کردم. با زدن مجتمع بینراهی حتی ترس دارم که تعطیلات عید برم خونه، حس میکنم جاده امن نیست. دیروز از خونه بیرون نرفتم. امروز هم احتمالا نمیروم، نمیدانم اوضاع مغازههای بیرون چطور هست، اوضاع ماشینها توی کوچه، شاید اونها هم همه به شهرستان رفته باشند.
دیروز یه خبری دیدم که فرمانده سنتکام به پنتاگون دستور داده بود که افسران اطلاعاتی در اختیارش قرار بده، برای جنگ علیه ایران حداقل برای صد روز و احتمالا تا اواخر سپتامبر این وضعیت ادامه دارد. منابعی که من دنبال میکنم گویا جنگ ادامهدار هست و فعلا بیشترین زمانبندی که دیدم طبق این خبر تا شهریور هست. راستش اصلا حالم خوب نبود دیروز، هیچ نیرویی در من جمع نمیشد که هیچ کاری انجام بدم. امروز داشتم به این فکر میکردم اگه جنگ ماهها طول بکشه من باید چیکار کنم، دنبال راه حل بودم. امروز صبح هم با مرور اخبار دیروز که استادیوم آزادی، مجتمع بینراهی و حتی روستا مورد اصابت قرار گرفته، دیدم که گویی اهداف حمله رندوموار شده است. یه تحلیلگری میگفت موشکهاشون دیگه دقیق عمل نمیکنه. حالا من نمیدونم موجودی مهمات تموم شده، رسیدن به ته انبار، البته خبرهایی هم میدیدم دستور ساخت موشکهای جدید و بیشتر دادهاند. دیروز صبح کمی قارچ و یه تکه سینه مرغ گرفتم تا پاستا درست کنم. بعد از آماده شدن پاستا توی یه ظرف گود سرو کردم و موزیک پلی کردم. توی اسنپ فود قیمت پاستاهای بیرون رو دیدم از حوالی چهارصد تا یک و دویست بود. بعدش همه انرژیم رو جمع کردم که حداقل یه فیلم رو ببینم. فیلم دزد کتاب رو دیدم. فیلمی در خلال جنگ بود. دختری که به فرزند خواندگی زن و مردی پذیرفته شده بود. آنها یک یهودی را در زیرزمین خانهشان پناه داده بودند. دختر از کتابخانه شهردار کتاب برمیداشت و برای یهودی در زیرزمین کتاب میخواند، تا بتواند آنجا زنده بماند. زمانی که صدای آژیر پخش میشد و مردم به پناهگاه میرفتند، پدرش با آکاردئون و بعدها خودش با قصهگویی مردم حاضر در پناهگاه رو سرگرم میکردند. در نهایت ویرانی و از دست دادن همه عزیزانش بود. دقایق پایانی که ابعاد خشنتری از جنگ میدیدیم واقعا آزاردهنده بود. اما همه فیلم زندگی را در خلال جنگ و فقر نشان میداد. کاهش وعده غذایی از سه وعده به دو وعده، از دست دادن شغل، اعزام به سربازی در پیری، جایی که آدمها حتی اگر نهایت محبت را به یکدیگر داشتند، برای زیستن کافی نبود. امروز لباسها رو شستم. راستی شبها قبل خواب لورل و هاردی میبینم. دو شب گذشته قسمتهای آدمکش و در کوهستان رو دیدم. نمیدونم چطور باید برای شش ماه زندگی سخت خودم رو آماده کنم. چند روز پیش همکارم زنگ زده بود. میگفت برای که بچهاش صداها رو نشونه رفتند شمال و اونجا تو خونه مامان باباش حوصلهاش سر میره، نمیدونه باید چیکار کنه. من هم گفتم حداقل میتونه فیلم ببینه یا بره بیرون کتاب بخره تا بتونه کمی خودش رو سرگرم کنه. احساس میکنم باید شروع کنم به کتاب خواندن، باید تمرین کنم مغزم رو از حالت تنبلی در بیارم. هر چند این چند روز چنان حسم رو به زندگی از دست دادم که حتی حوصله فیلم دیدن و آشپزی هم ندارم. انگار که افسردگی داره از زیر آوار در میاد و خودی نشون میده، هر چقدر هم تلاش کنی برای قوی بودن، وقتی امیدت ناامید میشه دیگه شور زندگی ازت گرفته میشه. نمیدانم واقعا چه مدت درگیر جنگ باشیم، اما حس میکنم باید برای روزهای طولانی خودم رو آماده کنم.
صبح که بیدار شدم، احساس کردم نیاز دارم کمی شادی به درونم تزریق کنم. نیمرو با عسل درست کردم. مقداری زعفران و طارونه به همراه آب گذاشتم بجوشد، سپس کمی چای به آن اضافه کردم. کمی وجودم گرم شد و میل زندگی را در من بیدار کرد. بیرون رفتم، هنوز مغازهها باز نشده بودند. فکر کنم خیلی زود بود. یه مغازه که معلوم بود تازه باز کرده بود، یافتم. رفتم داخل، یه شعله پخش کن خریدم. دلم میخواست به لطف وجودش با کیفیتی بهتر کیک درست کنم. کیک جدید بافت و طعمی شبیه کیکهای بیرون داشت. ظاهرش اما یک سمتش ایدهآل و خواستنی بود، شاید باید طرف دیگر را برمیگرداندم تا برشته شود. به یکباره هوس کردم پیتزا در تابه درست کنم و شعله پخش کن را بیازمایم. زمان پخت کمی طولانی شد، اما سوسیسها طعم اسموکی جالبی داشتند. چندان بافتش انسجام نداشت، اما طعمی بینظیر داشت که لذت یک پیتزای بینظیر را زیر زبان تداعی میکرد. امروز صبح وقت مشاوره داشتم. قبل از اینکه به مترو برسم، خانمی در خیابانی که خلوت بود، صدا زد خانم، با ترس برگشتم، گفت: نترس. میخواهم اسنپ بگیرم، اما بلد نیستم. کمکم کن. من هم برای او اسنپ گرفتم و حین انجام مراحل به او آموزش دادم. میخواست با چمدانهایش به پایانه آزادی و از آنجا به ارومیه برود. در میدان انقلاب ماشینهای نظامی عجیبی که تا به حال ندیده بودم، مستقر بودند. پیاده سمت کارگر جنوبی رفتم، تا شدت تخریب کلانتری را ببینم. توی پیاده رو پر از خرده شیشه بود. همه شیشههای ساختمانهای اطراف شکسته بود. هر چه دورتر میشدم، شدت شکستگی شیشهها کمتر میشد. از آقایی پرسیدم، اینجا چند موشک خورده است؟ گفت: دو تا، پرسیدم در آتش سوخت؟ گفت نه تخریبی هستند. با خودم حساب کردم قدرت تخریب چقدر هست و تا چه محدودهای به ساختمانها ضربه میزند. دیروز که صدای ضربههای موشک میآمد و پنجرهها میلرزید کمی نگران بودم. اما با دیدن نمونه عینی حداقل خیالم راحت شد که محدوده خانهام در امنیت نسبی است. توی مسیر خونه یه خانم در حال پیادهروی نگاهی به گوشی انداخت و به یک باره از حال رفت، دو تا شکلات بهش دادم، روی زمین نشست. برای اینکه راحت باشد، به مسیرم ادامه دادم. وقتی رسیدم خونه خیلی خسته بودم، دال عدس درست کردم. فیلم فورد در برابر فراری رو دیدم، داستان بهینهسازی ساخت ماشینی از شرکت فورد که توان شرکت در مسابقات فرمول یک رو داشته باشه و نسبت به فراری برتری داشته باشد. فیلم حمله به وال استریت رو دیدم، داستان مردی که در سرمایهگذاری با زیان روبرو میشود، همسری بیمار دارد که به خاطر ناتوانی در تامین هزینهها دست به خودکشی میزند. او که خانه، شغل و همسرش را از دست داده است، همه اشخاصی که در بحران مالی دست داشتهاند، شناسایی میکند و آنها را به ضرب گلوله میکشد. فیلم شوینگ آپ رو دیدم، داستان یه هنرمند مجسمهساز که در جریان برپایی نمایشگاه هست. فیلم ارزش عاطفی رو دیدم. داستان یه کارگردان که فیلمنامهای برای ساختن دارد که با زندگی شخصیاش در هم تنیده است. فیلم همنت رو دیدم، داستان زن و مردی که با هم آشنا میشوند، ازدواج میکنند، فرزندهایی دارند. با وجود عشق دور از هم زندگی میکنند، در این جریان فرزندی از دست میدهند و هر دو دور از هم سوگوارش هستند. دو قسمت اول لورل و هاردی به نامهای زیر صفر و هم دست رو دیدم. هر چه قدر فیلمهای شوینگ آپ، ارزش عاطفی و همنت من رو از این دنیا جدا کرد و بهم احساس زندگی و اندیشیدن داد. امروز با دیدن آوار در خیابان انقلاب، مغازههای بسته اطراف خانه و صحنههایی دلخراش از مجروحین که بیست و سی نشان میداد، به یک باره به موجودی بیجان تبدیل شدم. حتی دیگر ترکیب چای، زعفران و طارونه قلبم را گرم نمیکند. روحم سرگردان است و گویی زندگی همه لذتها را ربوده است.
دوباره رفتم سر کوچه، مغازه بازیافت بسته بود و قفلی بزرگ به آن آویخته شده بود. انگار همه درهای دنیا بسته شده بود. لباسها رو شستم. حوصله آشپزی نداشتم، انگار چیزی در من مرده بود. شاید یک روح برای زندگی در من وجود داشت که اثری از آن نبود. به متعلقات درون یخچال چنگ انداختم. دوستی به من پول قرض داد. این بار به هوس سمبوسه پیتزایی به نانوایی رفتم. در قسمت صف تعداد کم ایستادم. دو عدد نان لواش گرفتم. گفتم سیبزمینی بخرم که فروشنده گفت نود تومان، تصمیم گرفتم از چند فروشنده قیمت بگیرم. بسته به نوع کیفیت سیبزمینی از پنجاه تومان تا صد و بیست تومان قیمت داشتند. یاد همسایهمان افتادم، شوهرش را کشته بودند. با چند بچه خردسال تحت پوشش کمیته امداد رفت. برای خرید یک کولر از ده مغازه قیمت میگرفت. باور خانواده ما این بود که این حرکت از فقر و نداری است. حال امروز برخورد من با سیبزمینی خود فقر بود. در نهایت سیبزمینیهای کوچک که فقط به درد آبپز شدن میخورند، خریدم. کمی پیاز و خیار نیز گرفتم. قدری هم آرد خریدم. سابقا که مادرم آمده بود، برای تهیه کتلت آرد گرفته بود. سالها آرد در یخچال بود. چندی پیش که یخچال را تمیز کردم. فکر کردم چگونه از شرش خلاص شوم. کتلت درست کردم، حلوا درست کردم و اخیرا هم کیک درست کردم. اما اینقدر برایم جالب بود که حس کردم وجود آرد در خانه ضروری است. خصوصا که عدهای در نانوایی آرد میخریدند. همسایه قبلی نان در تابه درست میکرد. من تجربه پخت نان ندارم. اما از روزی که با شش قاشق آرد کیک درست کردم، حس کردم که چقدر آرد توانایی عجیبی در خلق کردن دارد، شیفتهاش شدم. در ذهنم بود که مجدد آرد بخرم، اما شرایط جنگ این خواسته را به جلو انداخت. راستش دارو نخریدم. مدت زیادی است دارو مصرف میکنم میخواهم تست کنم ببینم بدنم کشش بدون دارو زیستن را دارد یا نه، اگر یکی دو روز دوام نیاوردم، قطعا به سمت داروخانه میروم و داروها را تهیه میکنم. با اینکه نان لواش خریدم وقتی به خانه رسیدم اینقدر قیمت پرسیدن برای سیبزمینی انرژیام را هدر داده بود که نای آشپزی نداشتم. به کتلت درون یخچال بسنده کردم. هر چی تلاش کردم خودم رو جمع کنم کتاب بخونم توانش رو نداشتم. توی گوشیام یه سری فیلم داشتم که از قبل دانلود کرده بودم. فیلم وال استریت رو دیدم، داستان جوانی جاهطلب که با وصل شدن به گوردون سعی داشت پلههای ترقی را طی کند و در نهایت به خاطر انتخابهای اخلاقی از پلهها افتاد. فیلم اگه میتونی من رو بگیر رو دیدم. داستان جوانی که با مهارت فراوان برای خودش شخصیتهای مختلف خلق میکرد و به جعل چک میپرداخت. پلیس اون رو بالاخره دستگیر کرد، اما اونقدر مهارتش توی تشخیص چک جعلی خوب بود که به همکاران پلیس تبدیل شد. امشب آلارم گذاشتم که بیست و سی رو از تلوبیون ببینم. بیشتر دنبال این بودم، ببینم با پایگاههای آمریکا تو منطقه چیکار کردند. چیزی دستگیرم نشد. خبرگزاریها رو چک کردم، یه خبر که ترامپ از طریق ایتالیا خواهان آتش بس شده و ایران رد کرده توجه من رو جلب کرد. راستش عمده تحلیلگرهای سیاسی خارج از ایران یا ژورنالیست بودند، یا زندانی سیاسی بودند. شاید فکر میکردند با از بین بردن یه شخص کل سیستم فرو میپاشد. اما من حس میکنم اینکه داره تمام پایگاهها رو تو منطقه میزنه حس میکنه تمامیت ارضی کشور در خطر تجزیه شدن هست. شاهزاده هم در توییت خود گویا اشاره به ایران در مقیاس امارات کرده بود. راستش من دلم ایران رو با کل جغرافیایی که الان هست و مرزهایی که داره با همین نقشه ایران میخواهم. حس میکنم حق داریم از تمامیت ارضی دفاع کنیم. اما اینکه صدای امارات هم در اومده من رو میترسونه، احتمالا یه عالمه همسایه دشمن خواهیم داشت که به خاطر حمله به خاکشون عصبانی هستند. روزهای اول مواضع عراقچی کمی گشوده بود، الان کمی بستهتر شده، کاش سیستم به جایی برسه، الان که شرایط تغییر هست کمی مسیرش رو در جهت رفاه مردم پیش ببرد. اما الان شبیه یه آتیش شده که هر لحظه بیشتر شعله میکشد. نمیدانم شرارههای این آتش ما را به کجا خواهد برد، فقط امیدوارم تبدیل به خاکستر نشویم. ققنوس خودش را به آتش میکشد و از خاکسترش ققنوسی دیگر متولد میشود، کاش پایان این آتش بازی شبیه سرنوشت ققنوس باشد. مامان بزرگم عادت داره وقتی ظرفها کثیف میشوند، فورا آنها را بشوید. تقریبا هرگز در خانه او ظرف کثیف پیدا نمیشود. این ایده رو چند شب هست دارم پیاده میکنم، حق نداری بخوابی تا وقتی ظرف کثیفی وجود دارد. شستن ظرفها به طور مداوم چند روزی هست که جزء روتین زندگیم شده است. مامانم عادت داره هر شب قبل خواب مسواک میزنه و این رو حتی توی مسافرت و مهمونی هم اجرا میکنه تحت هر شرایطی بهش پایبند هست. البته وقتی بچه بودم یه بار دندون درد شدید داشت و بعد از اون چنین تصمیمی گرفت که هر شب مسواک بزند و سالهاست که بهش پایبند هست. همیشه هم به من گیر میداد هر شب، خیلی شبها من از زیرش در میرفتم. الان چند شب هست، مسواک زدن شبانه به روتین زندگیم اضافه شده است. راستی حین فیلم دیدن ترکیبی از تخمه ژاپنی و تخمه کدو میخوردم. حس میکنم اونقدری که تخمه کدو و تخمه آفتابگردان به آدم حس خوب میده، تخمه ژاپنی و تخمه هندوانه این لذت رو ندارند. علاوه بر سختی شکستن طعم خود تخمهها جالب نیستند. یک هفته تعطیل هستیم، یک روزش رو بدون انجام هیچ کار خاص و مفیدی از دست دادم. امیدوارم بتونم بقیه تعطیلات رو کمی برنامهریزی کنم و به چیزهایی که روی کاغذ به عنوان پلن نوشتم، تا حدودی رسیدگی کنم. این زندگی یه جور روزمرگی هست برای زنده موندن و فرار از زندگی، حسم اینه باید یه دستاورد واقعی داشته باشم. این قدر در برابر زندگی منفعل نباشم. من نیز شبیه ایران حال خوبی ندارم و با این وجود رویای بازسازی روحم رو دارم. امروز که هیچ جوره دست و دلم به آشپزی نمیرفت و فقط یه چای گذاشتم، حس میکردم اگه این داستان ادامه پیدا کنه وارد فاز افسردگی میشوم. من قرص خوردم و فکر میکنم اشتباه کردم. یه ورژنی شبیه مانیا در من فعال شده که از ترس عواقبش با مصرف دارو خودم انرژیم رو پایین کشیدم. بیشتر هم به خاطر سر دردها بود. میترسیدم که سردرد باعث بشه مغزم اون قدر ضعیف بشه که دچار بیخوابی و حملات سایکوز بشم. گاهی با خودم میگم من بین خوردن دارو و نخوردن دارو همیشه انگار روی لبه تیغ راه میروم، گاهی به دست میآورم و گاهی از دست میدهم. حالت بهینه ایدهآلی نیست. وقتی دارو میخورم انگار بخشی از مغزم رو از دست میدهم. اگه دارو نخورم هم بخشی از مغزم رو از دست میدهم. اون ویروس لعنتی که فکر میکنم کرونا بود، چیزی شبیه کووید طولانی مدت هست، که انگار حس کرده کل ضعف بدن من مغزم هست و به اون حملهور شده، علت سردردها هم اون هست. وقتی قرص میخورم دیگه مغزم ضعف بدن من برای این ویروس نیست. اما با مصرف قرصها دیگه نمیتونم فکر کنم، تخیل داشته باشم، این جوری مغزم یه بخشی از فعالیتش رو از دست میده. شاید دوز دارو رو کم کنم، از این حالت الاکلنگی به تعادل برسونم. تعادل من رو یاد تعادل نش میاندازه، جان نش برای من همواره الهام بخش بوده است. شاید قدم اول این هست که باید مغزم رو متعادل کنم تا تعادل به زندگیم برگرده، هر وقت فکر میکنم متوجه میشوم که چه فشاری روی مغزم هست. شاید باید با اولین نشانه درد دست از فکر کردن بردارم. راستش فیلم دیدن من رو از این دنیا رها میکنه یه جورایی نجاتم میده برای چند ساعت منو با دنیایی دیگر روبرو میکند. شاید یک نوع خودمراقبتی و یه سیستم محافظ ناخودآگاه هست، خیلی نباید به خودم سخت بگیرم. باید قبل از هر چیزی مراقب سلامت بدنم باشم. ایران هم شبیه من آشفته است، باید از خودش در برابر جنگ داخلی و خارجی محافظت کند. عجیب اینکه خورشید من بهمن و رایزینگم لئو هست، برای ایران هم همین هست. شاید این سرنوشتهای مشابه به خاطر موقعیت سیارات باشد. هر چند آسترولوژی شبه علم هست و به آن چندان باور ندارم، اما گویی زندگی گاهی تاثیر میپذیرد.
دیروز قرار بود که بخشی از صندوق درآمد ثابت را برای تهیه غذا و دارو بفروشم. درگیر بخش جدید گزارش ریسک بودم. گفتم بعدا انجامش میدهم. که ساعتی بعد گفتن حمله کردند و بیت رو زدند. وسط تایم معاملات بازار تعطیل شد. وقتی اردر گذاشتم، ارور داد. خلاصه بهمون گفتند، به خانههایتان بروید. مسیری رو پیاده رفتم تا به مترو رسیدم. خیلی شلوغ بود، چند قطار اومد تا من بتونم سوار بشوم. نزدیک خونه با صفهای طویل نان مواجه شدم، گفتم کمی نان بگیرم. که نان تمام شده بود. عصر رفتم یک نان بربری گرفتم. سپس هوس سمبوسه پیتزایی کردم. گفتم برم لواش بگیرم. که دو تا نانوایی نزدیک خونه صف طولانی داشتند و من حوصله ایستادن و انتظار کشیدن رو نداشتم. اومدم خونه گفتم ماکارونی درست میکنم. دیدم فقط یه دونه سیبزمینی دارم. با خودم گفتم احتمالا این آخرین ماکارونی باشد که میخوری. یه جوری اون ماکارونی خوشمزه بود، که انگار نداشتن سیبزمینی دردی بزرگ در قلبم کاشت. کمی کابینت را مرتب کردم. اینکه هیچ پولی ندارم، آزارم میداد. به خانه نگاه کردم. چند کارتن از بستههای پستی داشتم. گفتم بهتر است تا سر کوچه بروم ببینم قیمتش چقدر است و آنها را بفروشم. مغازه بسته بود. ناامید به خانه بازگشتم. بعدا خبر معاملات بورس کالا و صندوق درآمد ثابت روزنهای ایجاد کرد که فردا پس از بازگشایی بازار بخشی را نقد کنم. امروز صبح با خبر فوت رهبر، عملا بازار برای هفت روز بسته شد. دسترسی به پول هم برای من شبیه رویا شد. اونقدری نت ندارم که فیلم دانلود کنم. گفتم کتاب بخونم، خونه رو تمیز کنم. یه سری کارهای عقب افتاده انجام بدم. هیچ ایدهای برای تامین غدا و دارو ندارم. شاید دوباره تا سر کوچه رفتم، ببینم مغازهای که چیزهای بازیافتی خریدوفروش میکند، باز هست یا او هم تهران را ترک کرده است.
از اون روزی که همکارم گفت کیک درست کرده است. از اینکه هرگز تجربه درست کردن کیک نداشتم، ناراحت بودم. گویی موجودیت زنانهام به خطر افتاده باشد، که زندگیام عاری از چنین تجربهای بوده است. فلذا دیروز تصمیم گرفتم کیک درست کنم. ابتدا یه تخممرغ و چهار قاشق شکر را با قاشق به اندازه کافی هم زدم. سپس دو قاشق روغن و یک قاشق چایخوری وانیل و جوش شیرین را به محتویات اضافه کرده و دوباره هم زدم. پس از آن شش قاشق آرد رو در سه مرحله دو قاشق دو قاشق به مایع اضافه کردم و هم زدم. مادهای یکدست و کش دار داشتم. بعد از آن سه قاشق چایخوری مربای زرشک به آن اضافه کردم و مواد رو مخلوط کردم. بعدش برای پخت ایده نداشتم و از خواهرم کمک گرفتم. کف تابه رو با روغن و پخش آن به اطراف آماده ورود مواد کردم. پس از آن مواد رو داخل تابه ریختم. در تابه رو گذاشتم و روی شعله کم حدود سی دقیقه گذاشتم. البته وقتی برگردوندم یه قسمت کوچیکی به تابه چسبیده بود. خواهرم بهم هشدار داده بود بیست دقیقه اما من زمان از دستم در رفت. کیک کمی سوخته بود، اما به غایت بافت متخلخل و نرمی داشت. قشنگ پف کرده بود، بافت و طعمش رو دوست داشتم. برای اولین تجربه قابل قبول بود. کیک رو مثل پیتزا برش زدم و نصف کیک رو خوردم. پس از آن چنان سر درد شدیدی بر من حادث شد که تا شب در حال مرگ بودم. گویا شکر سلولهای مغزی را تحریک کرده بود و این لذت کیک پختن در اوج شیرینی به تلخی گرایید. یه شب هم هوس ماکارونی کردم و با خودم گفتم ماکارونی درست کنم. یه ایده پیدا کردم که با کمترین ظرف ممکن در حد یک وعده برای یک نفر ماکارونی درست کنم. ابتدا آب رو گذاشتم جوش بیاد بعد ماکارونی رو اضافه کردم و پس از پخت آبکش کردم و توی بشقاب ریختم. بعد توی همون ظرف پیاز، سیبزمینی، گوجهفرنگی و سویا رو به همراه ادویهها تفت دادم و بعد از آماده شدن مایه ماکارونی، محتوای بشقاب رو اضافه و مخلوط کردم. در نهایت پس از چهل و پنج دقیقه دم کشیدن با یه ماکارونی خوشمزه طرف بودم. البته حجم ماکارونی زیاد بود و برای من کمی پرخوری محسوب میشد. انیمه شیرشاه رو دیدم. یه جورایی تشخیص دوست و دشمن و اعتماد کردن به حرف آنها و خامی یک بچه شیر که با مشکلاتی روبرو میشود که بهایی سنگین دارد، برای من کشش داشت. فایت کلاب رو دیدم، فیلم راجع به یه گروه مخفی زیرزمینی هست که باعث آشوبهایی در شهر میشوند. خوب، بد، زشت رو دیدم. از اون فیلمهای وسترن که باید همواره مراقب باشی آدمها تو رو حذف نکنند و از جانت با اطلاعات دادن قطرهای محافظت کنی. یه جاهایی حس کردم خشونت در فیلم عمیق نشون داده میشه، اما فیلم پر کششی بود و علاوه بر اون موسیقی متن به شدت خوب و جذابی داشت. رستگاری در شاوشنگ رو دیدم. این فیلم عالی بود. یه آدم بیگناه که زندان رو به مکان بهتری برای زندگی اطرافیانش تبدیل میکنه. از مهارتهایی که داره نهایت استفاده رو میکنه تا زندگی در آنجا راحتتر بگذرد. در نهایت چنان هوش و استعدادی دارد که وقتی به خواستهاش از راه معمول نمیرسد، دست به اقداماتی میزند و خودش را از آن مخمصه نجات میدهد. من از بعد روابط انسانی با این فیلم ارتباط خوبی گرفتم. خصوصا که کتابخانه، موسیقی، تخصص در امور مالی و منحصر به فرد بودن، در من یه احساس قرابت و نزدیکی با شخصیت خودم ایجاد میکرد. شوالیه تاریکی رو دیدم، فیلمهای نولان از این باب که دریچه جدیدی از دنیا رو به روی ما باز میکنه و مرزهای قدرت تخیل رو جابهجا میکنه، همیشه ارزش دیدن دارد. دیشب یه سردردی داشتم که فکر کنم نزدیک ده تا قرص مختلف خوردم تا فقط بتوانم بخوابم. یه چیزی متوجه شدم وقتی تخمه میخورم کمی حالم بهتر هست. شاید به خاطر شوری آن باشد. یه بار هم آب نمک خوردم بهتر شدم، من همیشه فشارم پایین هست. ممکن هست یکی از عوامل تاثیرگذار بر آن افزایش کمی نمک به زندگیام باشد.
یه سری آدمها هستن که خودشون آشفته هستند و به شدت تحت تاثیر محیط هستند. حال بدشون رو به محیط انتقال میدن. همکارم میگفت سه تا چمدان بستم. مدام از آمادگی برای جنگ و تمهیدات لازم چون داشتن آذوقه، آب، بنزین و پول نقد صحبت میکنه. راستش من به خاطر شرایط روحی که دارم. ترجیح میدهم که اصلا اخبار رو دنبال نکنم. دلم نمیخواهد با نوسان اخبار و دوز احساسات سطح استرس توی وجودم بالا پایین بشه و به کل دچار فروپاشی روانی بشم. یکی دو روز بود وضعیت سر درد به لطف داروها و رعایت یه سری موارد رو به بهبود بود، که امروز در اثر این گفتگوها دوباره عود کرده و کمافیالسابق تشدید شده است. میگفت بیست و شش میلیون پول نقد دارم. یکی دیگه از همکاران هم یه چیزهایی از آسترولوژی بلد هست، اونم گاهی اظهار فضل میکنه. بعد میگه دیشب باید میزدند، امشب میزنند. خلاصه یه سری منتظر جنگ نشستند دور هم واسه خودشون تصاعدی انرژی منفی تولید میکنند. از اون طرف خواهرم زنگ زده و از شلوغی دانشگاهها میگه. من راستش کشش صحبت هر شخصی که بخواد مدافع جنگ باشه ندارم. دو گروه مدافع جنگ هستند. گروه سلطنت طلب که فکر میکنند، یه روزه سران رو میزنند و شاهزاده میاد و مملکت در کمتر از یه هفته گل و بلبل میشه. یه گروه هم هستن دنبال سلاح و اسرائیل باید نابود شود و این داستانها که فکر میکنن با این همه بدبختی اقتصادی و معیشتی که حاصل این تفکر بوده، اونقدر توان داریم که با آغوش باز از جنگ استقبال کنیم. اون سلطنت طلب داره به عقب برمیگرده چون ما از پادشاهی به جمهوری رسیدیم. اون خواهان نابودی اسرائیل هم داره چیزی که دنیا ازش گذر کرده رو بهش دامن میزنه. دیگه بعد داستان هیتلر دنیا دست از سر یهودیها برداشت. حالا اینها باز به عقب برمیگردن چیزی که دنیا ازش عبور کرده، دوباره واسشون تازگی دارد. پس از رنسانس دین از سیاست جدا شد، اینها هنوز به ایدئولوژی چسبیدند و از دنیا عقب هستند. هر کدوم یه جور متحجر و غیرقابل تحمل هستند. اما وجه اشتراک هر دو گروه این هست که خواهان جنگ هستند. من دوست دارم زندگی کنم. سناریو جنگ رو در بدترین حالت ممکن که خونهها نابود بشن، آب و غذایی برای خوردن نباشه، تمام هویتت رو از دست بدی، میبینم. اخیرا فیلم پیانیست رو دیدم، وقتی مجبور شد پیانو رو به قیمت ارزان برای به دست آوردن غذا بفروشد. قدم به قدم مرزهای آوارگی و گرسنگی رو تجربه کرد و در قعر بدبختی نواختن پیانو نجات دهنده بود. جایی که آرام نظاره میکنی که فقط از این دوران عبور کنی. امشب فیلم هتل رواندا رو دیدم. یه جور جنگ داخلی و شاید اون ناجی بودن یه جورایی شیندلر رو توی ذهن تداعی میکرد. شخصی که در دل جنگ توان مذاکره دارد و نهایت تلاش خود را برای نجات جان انسانهایی که حتی هویتشان متفاوت است، میکند. حتی به قیمت به خطر افتادن جان خودش، دغدغه کمک به همنوع دارد. تصویر من از این فیلمها این هست که ما کوچکترین درگیری داشته باشیم، در معرض بیخانمان شدن، آوارگی، گرسنگی و بحران هویت هستیم. در این وادی به دو نقطه روشن امید چنگ میاندازم. آنجا که گفتند به درس و کار خود رسیدگی کنید. یک آسترولوژیست هم گفت تا مرز نابودی میرویم، اما باز میگردیم. البته آسترولوژی برای من فان هست، اعتقادی ندارم. اما در اوج ناامیدی همین سرگرمی هم نور امیدی باشد، بسی غنیمت است. فیلم سایکو هم دیدم، راستش احساس میکنم برای زمان خودش شاید واقعا فیلم پیشرویی بوده، البته همچنان هم یکی از بهترین آثار هیچکاک محسوب میشه. میخوام از فردا هندزفری بذارم توی گوشم، مطمئنم با شرکت نکردن در بحث همکاران نه تنها چیزی از دست نمیدم، بلکه از سلامت روانم مراقبت میکنم. چقدر هر روز باید تن و بدن آدم بلرزه و هر هفته به تعطیلات که میرسیم، بحث حمله داغ است. جامعه پر از انرژی منفی، در اینستاگرام و محتوای استوریها غمی سنگین نهفته است. انگار افراد تحت تاثیر رسانه و سوشال مدیا هستند. از خودشان فکر یا ایدهای ندارند. خیلی گشتم تا یه جمله از پروست پیدا کنم ولی موفق نشدم. اما مضمون صحبتش این بود که چرا اطرافیانش روزنامه میخوانند، یه جورایی تیتر روزنامه امروز کاغذ باطله فرداست و چندان ارزش افزودهای به زندگی آدم اضافه نمیکنه. در مقابل خودش کتاب میخواند و حس میکرد مفیدتر هست. منم این روزها توان تمرکز در حد کتاب خواندن ندارم ولی فیلم میبینم و از اخبار دوری میکنم.
بالاخره خانواده ما هم موفق به ثبتنام کالا برگ شد. مامانم با تلاشهای فراوان سهم من رو جدا کرد. دیروز برای خرید رفتم. یه فروشگاه بود از اینهایی که محدودیت اقلام نداشتند، اما برای تعداد محدودیت بود. یه مایع ظرفشویی از این چند لیتریها، یه روغن و یه رب گوجه برداشتم. دیگه اعتبارم ته کشید. تازه یه چیزی هم پرداخت کردم. بعدش رفتم نانوایی، که گفت نان سرد هست، پنج دقیقه صبر کن نان تازه بهت بدم. یه آقایی اومد گفتم نان هست منتها سرد هست اگه عجله دارین. گفت صبح آماده باش بودیم، الان هم نان سرد بخوریم ظلم هست. گفتم سربازی؟ خندید گفت نه سروانم. پلیس فتا بود. راجع به اینترنت پرسیدم گفت اینترنت میخواین چیکار، کار ما رو زیاد میکنید. هر روز چقدر کلاهبرداری از اینستاگرام میشه. راجع به دعانویسها گفت که از مردم پول میگیرن. خیلیها کارت و شماره موبایل واسه خودشون نیست. از من پرسید شغل شما چیه؟ گفتم تحلیلگر بازار سرمایه، گفت من یه خونه تازگیها خریدم هشت و نیم میلیارد، بعضیها میگفتن طلا بخر چند برابر میشه. حالا طلا چی میشه؟ منم گفتم اگه مذاکره بشه ممکن هست دلار افت کنه حرفم رو قطع کرد و گفت سادهای مذاکره نمیشه جنگ هم نمیشه تو چطور تحلیلگری هستی؟ خلاصه نان آماده شد. داشتم دنبال کارتم میگشتم توی کیفم که گفت میخوای من حساب کنم. دیدم کارتم توی جیبم هست، گفتم پیداش کردم. حالا یه آقای اومده بود آشناش بود اون میخواست پول نان پلیس فتا رو حساب کنه. هیچی نان رو گرفتم و وسیلهها رو برداشتم اومدم خونه. سر درد شدید بود، راهی نداشتم. یه نیمرو درست کردم و با نان داغ تازه خوردم. کمی توی نت چرخیدم. بعدش انیمه مدفن کرمهای شبتاب رو دیدم. یه برش از زندگی خانوادهای که در برابر آسیبهای جنگ قرار میگیرد. مادرشون رو با اولین حمله از دست میدن. پدرشون توی نیروی دریایی هست و اونم اونقدر هیچ خبری ازش نیست و پاسخ نامه نمیده که فرض بر از دست دادنش هست. پسر نوجوان و دختربچهای که به آشنایی پناه میبرند. اونقدر حرف میشنوند که برای تحمل نکردن اون حرفها مجبور میشن به پناهگاهی متروکه روی بیاورند. آنجا حتی نور نداشت، اونها کرمهای شبتاب رو جمع میکردند و به عنوان منبع نور ازش استفاده میکردند. بعد به دزدی برای پیدا کردن غذا روی آوردند. اونقدر در بحران غذایی بودند که دختربچه به خاطر سوء تغذیه جان داد. گویی جنگ هویت آدمها و داشتههاشون رو ازشون میگیره، در نهایت شبیه این کارتون خوابها شد. پلیس حتی بقایای خاکستر دختربچه که در قوطی در جیبش نگهداشته میشد دور انداخت. گویی جنگ همه عزیزانش، خانهاش و هویتش را از او گرفته بود. شب با فکر به این انیمه و سر درد شدید نمیتوانستم بخوابم. سپس به قرص برای خوابیدن روی آوردم. صبح چنان گیج بودم که در مترو احساس بیقراری و ضعف داشتم. همکارم میگفت دلیل سر دردهای تو خوردن چای ترش هست. من دو ماهه میبینم تو هر روز چای ترش میخوری. این خودش باعث افت فشار خون میشه. من خودم در حالت عادی فشار خونم پایین هست. سعی میکنم حالا کمتر مصرف کنم به این امید که تغییر قابل توجهی حاصل شود. عصر رفتم خیارسبز ریز گرفتم. میخواهم خیارشور درست کنم. فعلا خیارها رو شستم و منتظرم کاملا خشک بشوند. سوپ دال عدس درست کردم، کمی کینوا، بوقلمون، تره، جعفری، پیاز، دال عدس، رب گوجهفرنگی و ادویه، تمام ترکیبات این غذای من درآوردی بود. با کمی نارنج سرو کردم. طعمش مورد تایید بود. البته اولش چنان داغ بود و مثل قحطیزدهها غذا خوردم که دهانم سوخت.
دیروز مدیرم داشت تعریف میکرد که پدر و مادرش از شهرستان اومدند. اینم سریع رفته خونه، خونه رو تمیز کرده، جارو کرده، غذا درست کرده، لباسها رو جمع کرده و کیک درست کرده است. بعدش تازه خانمش رسیده خونه و شب هم راجع به اومدن پدر و مادرش بهش غر زده بود. بعد یهو وقتی گفت کیک درست کردم همکارم بهش گفت یه دامن هم میپوشیدی. وقتی داشت تعریف میکرد چیکار کرده چنان در نقش زنانه فرو رفته بود، که یاد این افتادم گاهی مامانم با همین لحن کارهای روزش رو لیست میکرد. یهو من گفتم من هیچ وقت کیک درست نکردم با یه لحنی گفت کاری نداره، گویی تمام عمرش کیک درست میکرده است. وقتی گفت کیک درست کردم همکارهای متاهل خانم توی سر خودشون میزدند که ما چه همسرهای بدی انتخاب کردیم. بعد از چند دقیقه یکی از همکارها بهش گیر داد چطور کیک درست کردی، گفت کاری نداره سرچ میکنم، هر بار طبق دستور پیش میروم و من حفظ نمیکنم. خلاصه عدهای بودند که میخواستند کیک درست کردنش را زیر سوال ببرند. این قدر این ماجرای کیک درست کردن اسباب خنده شده بود، که باعث شد روز شادی داشته باشم. سر درد منو رها نمیکرد و این بار دیگه حتی موسیقی هم جواب نداد. دیشب انیمه شهر اشباح رو دیدم. از همون لحظه اول که چیهیرو تفاوت یک شاخه گل و یه دسته گل رو گفت. حسم بهش این بود که دختربچه متفاوتی هست. وقتی احساس ترس میکرد و خواهش میکرد که بیشتر از این جلو نروند، از پدر و مادرش میخواست غذا نخورند، من حسم بهش این بود که حرفهاش درست هست. رفته رفته مسیر داستان طوری پیش رفت که اون مسیر استقلال، رشد شخصی، نجات دهنده و به نوعی قهرمان بودن رو طی کرد. طوری که همه به مرور متوجه تفاوتش شدند. اما من احساسم این بود که اون از لحظه اول متفاوت بود. این طور نبود که وقتی توی شهر اشباح قرار گرفت، مجبور به کار شد یهو شخصیتش متحول بشه، اونجا شخصیتش قویتر شد و از اول پتانسیلش رو داشت. شهر اشباح یه جورایی نمادین هست. یه جاهایی آدم از ترس قالب تهی میکنه، اما چیهیرو به مرور قویتر شد و یاد گرفت چطور تو اون شرایط که بهش تعلق خاطر نداشت، دوام بیاورد. اینکه دغدغه نجات پدر و مادرش که به خوک تبدیل شده بودند رو داشت، عجیب نبود. بلکه جایی عجیب میشد که تنها ابزاری که داشت که میتوانست ازش برای نجات والدینش استفاده کند، برای کمک به دیگران در موقعیتهای مختلف به کار میگرفت. این روح بزرگ و متفاوت بودنش آدم رو تحت تاثیر قرار میداد.