از صبح که بیدار شدم، آبریزش بینی شدید دارم. دیگه بینیام داره میافته اینقدر که دستمال کاغذی بهش برخورد کرده است. یه مدت زمان طولانی در حد سه الی پنج ساعت گذاشتم که رزومه رو آپدیت کنم و فقط توانستم یه درصدی از کار رو جلو ببرم. هنوز کامل نشده و باید کلی دیگه وقت بگذارم تا اساسی ادیت و آپدیت کنم. توی لینکدین یه ویدیو کوتاه دیدم که خوشم اومد و پادکست کاملش رو توی کست باکس پیدا کردم. یه بخش کوچکش در حد یه ساعت دیدم. خیلی حال خوب کن بود. الان این بینی و سر درد اینها یه جوری بیحالم کرده که بخوابم، منتها این قدر انرژی داشت دوست داشتم پادکست رو همین طور پلی کنم. البته با روحیات من سازگار بود. میگفت یه کامیونیتی داریم و بعد این طوری تعریف میکرد که حالا چه افرادی رو از این کامیونیتی بیاندازیم بیرون و تعریف کنیم اینها از ما نیستند. میگفت کسانی که دنبال این هستن یه چیزی یاد بگیرند و سریع تبدیل به پول کنند، اینها تو کامیونیتی ما جایی ندارند. چقدر از این ایدهاش خوشم اومد. تجربههای خودش راجع به کار هم جالب بود. زمانی که دانشجوی کارشناسی بودم، این سایت رو گاهی میرفتم و این شخص رو میشناختم. سابقا فکر میکردم چیز خاصی نیست، اما اولین بار یه ساعت به حرفاش گوش میدادم و به نظرم شخصیت جالبی داره و اتفاقا یه جاهایی که من راجع به کانکشن و ارتباط گارد دارم، اتفاقا تجربهها و صحبتهای همین شخص میتواند به من کمک کند. خلاصه که بخشی از یه پادکست تزریق انرژی بود.
امروز آگهیهای استخدام رو چک میکردم، از دو مورد خوشم اومد و با شرایط من اوکی بود. یکی مرتبط با یه شرکت توی حوزه ارز دیجیتال بود و دیگری کارگزاری بود. هنوز فرصت نکردم رزومهام رو آپدیت کنم. فردا باید یه آزمون ثبت نام کنم. نکته غم انگیز این هست که از پس هزینه آزمون برنمیام. هفته پیش یه دارایی رو فروختم تا اجاره و سایر بدهیهام رو پرداخت کنم و دیگه چیزی واسم نموند. فلذا با احتمال بالا فرصت ثبت نام در آزمون فردا رو از دست بدم. امروز خیلی جدی آگهیهای استخدام رو بررسی کردم. از این وضعیت خسته هستم و دیگه تحمل این شرایط واسم سخت شده است. به لحاظ روحی آشفتهام. جون آپدیت کردن رزومه رو ندارم. شاید فردا کمی مطالعه کنم.
استخوانهام در حال خرد شدن هست، مهرههای کمرم داره پودر میشه، حس میکنم انگشتام در حال افتادن هست. قلبم ناموزون درگیر امواج عمیق شده و جنسی از ترس بر من حادث شده است. احساس میکنم برای این که بیشتر از کائنات بدونم نیاز دارم فیزیک بخونم. نظریه ریسمان واسم جالب به نظر میاد. یه علاقه عجیب و کشش خاصی نسبت به فیزیک پیدا کردم. دلم میخواد ریاضی بخونم. فلذا امروز شروع کردم کمی در حد مقدماتی مطالعه کردم. یه تشنگی عجیب نسبت به دانش در من ایجاد شده، انگار که ذهنم یه کار پژوهشی و علمی میطلبه که به خودش ثابت کنه توان تحصیل تو رشتهای مثل فیزیک دارد. دلم میخواد برای علاقه شخصی و کنجکاویهای ذهنیم فیزیک بخونم. مباحثی مثل تاکیونها، جهان بلوکی، نظریه ریسمان و تئوری آشوب چیزهایی هست که واسم جالب شده و در من نسبت به فیزیک کشش ایجاد میکنه و شاید بیشتر از همه این حرف تسلا که میگه همه رازهای جهان در انرژی، فرکانس و ارتعاش خلاصه شده است. من رو ترغیب کرده که در اعماق ذهنم برای یافتن پاسخها به فیزیک رجوع کنم. یه چیزی برام تو دنیای واقعی جالب شده، اینکه سوار اتوبوس بشم و روی اون صندلی بشینم که خلاف جریان حرکت اتوبوس تنظیم شده و از اون زاویه بیرون رو ببینم. قبلا هم جهت با حرکت برام جالب بود. اما الان در مسیر خلاف جهت حس میکنم دارم چیزهایی بیشتری از یه دید دیگه میبینم و انگار قدم به دنیای ناشناختهها گذاشتم. اگر کمی حالم بهتر بود شاید کمی اتوبوس گردی در حد تهرانگردی میکردم. اما جسمم زیاد کشش نداره و همش توی خونه خزیدم و بیشتر مواقع به رختخواب پناه میبرم. خواب و بیداری هر کدوم به نوعی روحم رو میخوره و انگار سالهاست بدنم رنگ آرامش رو ندیده و ذهنم از هضم خوشبختی عاجز هست. قبلا خوردن یک فنجان چای تمام دردها رو میشست و لذتی در لحظه بر جان مینشست. اکنون چای گویی آب است. شاید همزمان زبانم جوانه چشایی از دست داده و لیمبیک در مغزم غیرفعال شده باشد. اگرچه چند صفحه مطالعه کردم، مغزم میگه تازه اول راهی و سعی کن متوقف نشی. بدنم بلاتکلیف هست یه لحظه میلرزم و لحظهای بعد از شدت گرما کلافهام، کاش کمی سازگار بود و کمتر مرا اذیت میکرد.
وقتی متوجه بیرحمی سیستم کیهانی نسبت به خودم شدم، تصمیم گرفتم هر خطایی رو اصلاح کنم. سعی کردم بیشتر رفتارهام رو زیر ذرهبین ببرم. در قدم اول متوجه شدم که خود سیستم شرایط خطا رو واست به کرات فراهم میکنه. وقتی متوجه ناعادلانه بودن اون شدم. تصمیم گرفتم در برابرش تسلیم نشوم. بعد فهمیدم که این سیستم همون داستان رو به شکل پیچیدهتر و پیشرفتهتری در اختیارت قرار میدهد که دوباره خطا کنی، اما این بار با درد کمتر، طوری که اثرش رو کمتر متوجه بشی. انگار وقتی اراده تغییر رو داری، شرایط رو به طور تصاعدی برای تو سخت میکنه. یه جور جنگیدن با خودت هست، انگار تمام ذهنت علیه تو هست. انگار تو ذهنت یکی هست که دشمن تو هست و هر تلاشی میکنه که تو رو مغلوب کنه. من فقط در مسیر هستم و دارم تلاش میکنم، گاهی شکست میخورم و کل بدنم درد میکشه. اما اراده کردم که تا حد توان برای درست کردن وضعیتم تلاش کنم. امیدوارم تو این وضعیت بمونم و از جنگیدن با نیروی درون عقب نکشم. بارها به سیستم اعلام کردم من اهل جنگ و خشونت نیستم. انگار بهم میگه تو در سطح جامعه و انسانهای اطرافت نمیجنگی. در سطح ویروس و مقابله با بدنت نمیجنگی. حالا با بیماری بجنگ، حالا با خودت بجنگ و در برابر ذهنت مقاومت کن. انگار تو هر سطحی میخواد از تو تعهد بگیره که ذرهای اهل خشونت و جنگیدن نیستی. گویی یه لوح شفاف از تو میخواد که خودش تاییدیه عاری از خشونت بودن رو بده. فکر کنم باید با ذهنم نجنگم باید منم مثل سیستم راه ظریفی پیدا کنم که بدون اینکه وارد درگیری بشم، دورش بزنم. احتمالا حالا که میفهمه فکر دور زدن هستی، پیشرفتهتر اون تو رو دور بزنه. بنابراین باید واقعی اهل جنگیدن نباشی. باید صداقت داشته باشی. یه جوری محکوم هستی به بیشترین شفافیت در عالیترین سطح، اگه فکر میکنی بازگشت به کیهان حق تو هست، باید در حد سیستم کیهانی بزرگ بشی. فقط صلح با دنیای بیرون کافی نیست، باید در دنیای درون خودت هم به صلح برسی.
این روزها یه دفتر جدید تو زندگی من باز شده با موضوع من کیستم، که باعث یه سری کنجکاویها و تلاش برای فهم و کشف یه سری ناشناختهها شده است. استارت این فصل از زندگی من با وقایع دی ماه شروع شد. جایی که خشونت نمیخواستم. بعد که جنگ اتفاق افتاد، درگیر اخبار بودم و کم کم از سطح اخبار بالا اومدم و مدام به این فکر میکردم چه کسانی این وقایع رو کنترل و برنامهریزی میکنند. داستان و اسرار نهفته در این جنگ ابعادش تا کجا ادامه دارد. دامنه کنکاشهای من به جایی رسید که متوجه ابعاد کیهانی این داستان شدم. یه چیزهایی رو متوجه شدم و این بر جستجوگریهای بیشتر من افزود. شبیه یه روح تشنه که میخواد بدونه داستان چیه و مهمترین بخش این داستان این هست، من میان این افراد در زمین چه میکنم. داستان اجداد من چی هست، پایان این داستان قرار هست حوادث آخرالزمانی رخ دهد. از اونجایی که گاهی توی تاریخ میچرخم دنبال اشخاصی که بتونم پاسخی ازشون بگیرم، این روزها شخصیت تسلا و بودا بیش از همه برای من جذابیت دارد. کاش میتوانستم آنها را از دل تاریخ بیرون بکشم و مستقیم با آنها هم صحبت شوم. توانایی زیستن در بعد چهارم را ندارم. باید به نوشتهها بسنده کنم. این قدر در نوشتههای همه کسانی که چیزی از این ماجرا را متوجه شده بودند کنکاش کنم تا راهی بیابم. یه مشغله جدید توی زندگیم پیدا کردم. مدام به کودکی و حوادثی که در زندگیم رخ داده فکر میکنم و دنبال نشانهها میگردم. گاهی نشانهها واضح بودند، اما من کور بودم. دلیل کور بودن رو متوجه شدم، سیستم طوری طراحی شده که من همیشه کور باشم. همه چیز جلو چشمم باشد و نبینم. من دارم تلاش میکنم که ببینم و یه جور تلاش برای آگاهی از اتفاقاتی که پیرامون من در جریان هست. اما یه جور مسیر شخصی هست، باید در برابرش سکوت کنی. انگار یه جنسی از معنا و آگاهی وجود دارد که شبیه یه زنگ هشدار برای بیداری روح میمونه. این بیدار شدن خیلی شخصی هست. مسیر همه تقریبا یکی هست تلاش کنیم برای دیدن پیرامون خود و مستقل از دیگران خودمان اندیشه کنیم و با اتفاقات روبرو شویم. مهمتر از اینها در خودمون جستجو کنیم، انگار بخش مهمی از رازهای هستی در وجود خودمان پنهان هست، باید مسیر تغییر را از خودمان شروع کنیم. خیلی شبها بود که از ترس نخوابیدم، بعدها کمی بیشتر متوجه خودم شدم. روحم کمی سبک شد، میتوانم بخوابم. در بیداری کمی آشفته و سرگردانم نمیدانم راه فرار چیست. شاید باید جستجو کنم در کتابها، فیلمها، انیمهها، علم، ادبیات، عرفان، تاریخ و اسرار جهان را از کسانی که قدری به حقیقت نزدیک شدهاند، دریابم. اگر با نشانهها آشنا باشی، گاهی زودتر از مسیر تحلیل به حقیقت دست پیدا میکنی. من هر چه بیشتر متوجه میشوم حتی در فهم اینکه من کیستم بیشتر گیج میشوم، گویی همه چیز به هم آمیخته شده در هالهای از فراموشی شبیه یه سیستم مسموم که هر کاری میکنه تو رو سرکوب میکنه که چیزی یادت نیاد و متوجه هیچ چیزی نشی و توی همین وضعیت بمونی. گاهی حتی میترسم فهمیدن بیشتر ممکن هست تهدیدی برای من باشد. شاید در ابتداییترین حالت با خودت بگی مادامی که سکوت کنم، ممکن هست خطری وجود نداشته باشد. اما وقتی با سیستم کیهانی طرف هستی، سکوت کردن شبیه شوخی به نظر میاد. لازم نیست حتی یه کلمه حرف بزنی، اونها از همه چیز خبر دارند. اون سیستم با کلمات کار نمیکنه که با سکوت مغلوب بشه.
یه بیحالی عجیبی دارم، انگار هزار سال هست نخوابیدم. هر چه میخوابم، پس از اندکی بیداری میل به خواب رفتن دوباره دارم. گاهی خودم رو به زور از رختخواب بیرون میکشم برای اندکی پیوستن به زندگی روزمره، اما خیلی سریع به همان حالتی که کمترین انرژی را میطلبد باز میگردم. اخیرا سوشال مدیا و الگوریتمها بیش از پیش آزارم میدهند. بیشتر اوقات حسی شبیه ترس باعث میشود از آن فرار کنم. حالت ایدهآل این هست که به زندگی با حداقل وابستگی به گوشی عادت کنم. زمان رو سیو کنم و باهاش کارهای بهتری انجام بدم. شاید لازم هست ساعات خواب و بیداری رو تنظیم کنم. کمی به تغذیه اهمیت بدم. باید انرژی بذارم کمی جسم و روحم رو بازسازی کنم تا به زندگی عادی بازگردم.