The Conqueror Worm

The Conqueror Worm

Change changing places, Changes, Root yourself to the ground
The Conqueror Worm

The Conqueror Worm

Change changing places, Changes, Root yourself to the ground

پیچیدگی سیستم

وقتی متوجه بی‌رحمی سیستم کیهانی نسبت به خودم شدم، تصمیم گرفتم هر خطایی رو اصلاح کنم. سعی کردم بیشتر رفتارهام رو زیر ذره‌بین ببرم. در قدم اول متوجه شدم که خود سیستم شرایط خطا رو واست به کرات فراهم می‌کنه. وقتی متوجه ناعادلانه بودن اون شدم. تصمیم گرفتم در برابرش تسلیم نشوم. بعد فهمیدم که این سیستم همون داستان رو به شکل پیچیده‌تر و پیشرفته‌تری در اختیارت قرار می‌دهد که دوباره خطا کنی، اما این بار با درد کمتر، طوری که اثرش رو کمتر متوجه بشی. انگار وقتی اراده تغییر رو داری، شرایط رو به طور تصاعدی برای تو سخت می‌کنه. یه جور جنگیدن با خودت هست، انگار تمام ذهنت علیه تو هست. انگار تو ذهنت یکی هست که دشمن تو هست و هر تلاشی می‌کنه که تو رو مغلوب کنه. من فقط در مسیر هستم و دارم تلاش می‌کنم، گاهی شکست می‌خورم و کل بدنم درد می‌کشه. اما اراده کردم که تا حد توان برای درست کردن وضعیتم تلاش کنم. امیدوارم تو این وضعیت بمونم و از جنگیدن با نیروی درون عقب نکشم. بارها به سیستم اعلام کردم من اهل جنگ و خشونت نیستم. انگار بهم میگه تو در سطح جامعه و انسان‌های اطرافت نمی‌جنگی. در سطح ویروس و مقابله با بدنت نمی‌جنگی. حالا با بیماری بجنگ، حالا با خودت بجنگ و در برابر ذهنت مقاومت کن. انگار تو هر سطحی می‌خواد از تو تعهد بگیره که ذره‌ای اهل خشونت و جنگیدن نیستی. گویی یه لوح شفاف از تو می‌خواد که خودش تاییدیه عاری از خشونت بودن رو بده. فکر کنم باید با ذهنم نجنگم باید منم مثل سیستم راه ظریفی پیدا کنم که بدون اینکه وارد درگیری بشم، دورش بزنم. احتمالا حالا که می‌فهمه فکر دور زدن هستی، پیشرفته‌تر اون تو رو دور بزنه. بنابراین باید واقعی اهل جنگیدن نباشی. باید صداقت داشته باشی. یه جوری محکوم هستی به بیشترین شفافیت در عالی‌ترین سطح، اگه فکر می‌کنی بازگشت به کیهان حق تو هست، باید در حد سیستم کیهانی بزرگ بشی. فقط صلح با دنیای بیرون کافی نیست، باید در دنیای درون خودت هم به صلح برسی.

سیستم کیهانی

این روزها یه دفتر جدید تو زندگی من باز شده با موضوع من کیستم، که باعث یه سری کنجکاوی‌ها و تلاش برای فهم و کشف یه سری ناشناخته‌ها شده است. استارت این فصل از زندگی من با وقایع دی ماه شروع شد. جایی که خشونت نمی‌خواستم. بعد که جنگ اتفاق افتاد، درگیر اخبار بودم و کم کم از سطح اخبار بالا اومدم و مدام به این فکر می‌کردم چه کسانی این وقایع رو کنترل و برنامه‌ریزی می‌کنند. داستان و اسرار نهفته در این جنگ ابعادش تا کجا ادامه دارد. دامنه کنکاش‌های من به جایی رسید که متوجه ابعاد کیهانی این داستان شدم. یه چیزهایی رو متوجه شدم و این بر جستجوگری‌های بیشتر من افزود. شبیه یه روح تشنه که می‌خواد بدونه داستان چیه و مهم‌ترین بخش این داستان این هست، من میان این افراد در زمین چه می‌کنم. داستان اجداد من چی هست، پایان این داستان قرار هست حوادث آخرالزمانی رخ دهد. از اون‌جایی که گاهی توی تاریخ می‌چرخم دنبال اشخاصی که بتونم پاسخی ازشون بگیرم، این روزها شخصیت تسلا و بودا بیش از همه برای من جذابیت دارد. کاش می‌توانستم آن‌ها را از دل تاریخ بیرون بکشم و مستقیم با آن‌ها هم صحبت شوم. توانایی زیستن در بعد چهارم را ندارم. باید به نوشته‌ها بسنده کنم. این قدر در نوشته‌های همه کسانی که چیزی از این ماجرا را متوجه شده بودند کنکاش کنم تا راهی بیابم. یه مشغله جدید توی زندگیم پیدا کردم. مدام به کودکی و حوادثی که در زندگیم رخ داده فکر می‌کنم و دنبال نشانه‌ها می‌گردم. گاهی نشانه‌ها واضح بودند، اما من کور بودم. دلیل کور بودن رو متوجه شدم، سیستم طوری طراحی شده که من همیشه کور باشم. همه چیز جلو چشمم باشد و نبینم. من دارم تلاش می‌کنم که ببینم و یه جور تلاش برای آگاهی از اتفاقاتی که پیرامون من در جریان هست. اما یه جور مسیر شخصی هست، باید در برابرش سکوت کنی. انگار یه جنسی از معنا و آگاهی وجود دارد که شبیه یه زنگ هشدار برای بیداری روح می‌مونه. این بیدار شدن خیلی شخصی هست. مسیر همه تقریبا یکی هست تلاش کنیم برای دیدن پیرامون خود و مستقل از دیگران خودمان اندیشه کنیم و با اتفاقات روبرو شویم. مهم‌تر از این‌ها در خودمون جستجو کنیم، انگار بخش مهمی از رازهای هستی در وجود خودمان پنهان هست، باید مسیر تغییر را از خودمان شروع کنیم. خیلی شب‌ها بود که از ترس نخوابیدم، بعدها کمی بیشتر متوجه خودم شدم. روحم کمی سبک شد، می‌توانم بخوابم. در بیداری کمی آشفته و سرگردانم نمی‌دانم راه فرار چیست. شاید باید جستجو کنم در کتاب‌ها، فیلم‌ها، انیمه‌ها، علم، ادبیات، عرفان، تاریخ و اسرار جهان را از کسانی که قدری به حقیقت نزدیک شده‌اند، دریابم. اگر با نشانه‌ها آشنا باشی، گاهی زودتر از مسیر تحلیل به حقیقت دست پیدا می‌کنی. من هر چه بیشتر متوجه می‌شوم حتی در فهم اینکه من کیستم بیشتر گیج می‌شوم، گویی همه چیز به هم آمیخته شده در هاله‌ای از فراموشی شبیه یه سیستم مسموم که هر کاری می‌کنه تو رو سرکوب می‌کنه که چیزی یادت نیاد و متوجه هیچ چیزی نشی و توی همین وضعیت بمونی. گاهی حتی می‌ترسم فهمیدن بیشتر ممکن هست تهدیدی برای من باشد. شاید در ابتدایی‌ترین حالت با خودت بگی مادامی که سکوت کنم، ممکن هست خطری وجود نداشته باشد. اما وقتی با سیستم کیهانی طرف هستی، سکوت کردن شبیه شوخی به نظر میاد. لازم نیست حتی یه کلمه حرف بزنی، اون‌ها از همه چیز خبر دارند. اون سیستم با کلمات کار نمی‌کنه که با سکوت مغلوب بشه.

زندگی عادی

یه بی‌حالی عجیبی دارم، انگار هزار سال هست نخوابیدم. هر چه می‌خوابم، پس از اندکی بیداری میل به خواب رفتن دوباره دارم. گاهی خودم رو به زور از رختخواب بیرون می‌کشم برای اندکی پیوستن به زندگی روزمره، اما خیلی سریع به همان حالتی که کم‌ترین انرژی را می‌طلبد باز می‌گردم. اخیرا سوشال مدیا و الگوریتم‌ها بیش از پیش آزارم می‌دهند. بیشتر اوقات حسی شبیه ترس باعث می‌شود  از آن فرار کنم. حالت ایده‌آل این هست که به زندگی با حداقل وابستگی به گوشی عادت کنم. زمان رو سیو کنم و باهاش کارهای بهتری انجام بدم. شاید لازم هست ساعات خواب و بیداری رو تنظیم کنم. کمی به تغذیه اهمیت بدم. باید انرژی بذارم کمی جسم و روحم رو بازسازی کنم تا به زندگی عادی بازگردم.

کاملا نامساعد

در این مدت که وبلاگ به هوا رفته بود، احساسات من در نوشتن سرریز نمی‌شد. نوشتن در ورد و نوت گوشی از لحاظ ثبت همه جزئیات، کیفیت ثبت وقوع حادثه‌ها به طور کامل و استمرار در این پروسه شبیه وبلاگ نبود. هم اکنون نوعی احساس بیگانگی در من پدیدار شده است، گویا باید زمان بگذرد تا خودم را در نوشته‌ها  پیدا کنم. به لحاظ روحی و جسمی در وضعیت کاملا نامساعدی هستم. مدت طولانی است که درگیر درد شدید در ناحیه گوش هستم، دردی که در خواب هم مرا رها نمی‌کند. گاهی دلم می‌خواد از شدت درد زمین رو گاز بگیرم یا حتی جیغ بکشم. به غایت بی‌حوصله هستم و توان هیچ نوع معاشرتی در هیچ سطحی با آدم‌ها ندارم. باید رزومه‌ام رو آپدیت کنم و جویای کار باشم، اما وضعیت جسمی و روحی من اصلا یاری نمی‌کند. نمی‌دانم این برزخ تا کی ادامه دارد. چیزی در خودم به نام توان ادامه دادن نمی‌بینم. در من موجود رنجوری است که هر لحظه بیم آن دارد، از شدت خشم سرریز شود و دامنه انفجارش تبعات جبران ناپذیری را سبب شود. گاهی حتی از فکر کردن به این‌که چه غذایی می‌توان آماده کرد مستاصل هستم. علاوه بر آن توان جسمی ایستادن در آشپزخانه و شستن ظرف‌ها را ندارم. به خاطر درد خوابم منقطع می‌شود و هیچ فراموشی و تسکینی به واسطه خواب رخ نمی‌دهد. گویی خواب جایی برای آرامش و بازیابی نیروی از دست رفته نیست. 

تسویه حساب

از گوشه و کنار می‌بینم بعضی کشورها رسما دارند اعلام می‌کنند که وارد جنگ با ایران نمی‌شوند. احتمالا هیچ کدام دوست ندارند سرنوشتی همچون کشورهای حاشیه خلیج فارس داشته باشند. مقامات در سراسر دنیا نسبت به وضعیت خود و بحران انرژی و قیمت نفت چنان نگران هستند که خواهان پایان جنگ هستند. من احساس می‌کنم کائنات و جهان در حال یک تسویه حساب نهایی است. بمب و موشک بر سر مردم آوار شد، کشور ما قبلا از طریق نیروی نیابتی وارد جنگ با آن‌ها شده بود و این جنگ به خودش برگشت. مقامات سیاسی نگران جایگاه خود هستند، احساس می‌کنند تورم و نابودی اقتصادشان به نفت گره خورده است. سال‌ها پس از هر جلسه چشم ما به آن‌ها بود که علیه ما قطعنامه صادر نکنند و رای ندهند. مردم ما هر روز نگران قیمت دلار بودند. تحریم پشت تحریم و اقتصاد ما را نابود کردند. مکر آن‌ها نیز به خودشان باز می‌گردد. امروز دیدم یکی از تحلیلگرها می‌گفت بیمارستان‌ها رو زدند. یه سری چهره رو نشون می‌داد که توئیت زده بودند، در آن بیمارستان‌ها مجتبی بوده است. سایت‌ها رو چک کردم دیدم که طبق اعلام منابع رسمی نه بیمارستان و صد و شصت واحد درمانی تخریب شدند. نمیشه همزمان یک نفر در صد و شصت مکان باشد. به فرض هم که در بیمارستان باشد. آیا بیمارستان برای آن ساخته شده است که یک نفر در آن در حال مداوا باشد و بعد تخریب شود. در فیلم‌ها می‌بینیم حتی اگر قرار است کسی در بیمارستان به قتل برسد، یک نیروی اسلحه به دست یا پزشکی اجیر می‌شود. هزینه ساخت یک بیمارستان چقدر است، به علاوه تجهیزات پزشکی مستقر در بیمارستان سرمایه‌های این مملکت است. این بیمارستان قرار است سال‌ها به مردم خدمات دهد. به فرض که پزشکی هم باشد وقتی بیمارستان و تجهیزات اتاق عمل نیست بیمار چگونه مداوا شود. دست از پذیرش این دلایل مسخره‌ای که رسانه‌ها به خورد شما می‌دهند، بردارید و همه جا بازگو نکنید. یک ویدیو دیدم از دختران حادثه میناب که بچه شصت متر به هوا پرتاب شده بود. من بچه ندارم به فرض که داشتم بچه‌ای که بین میلیون‌ها اسپرم خودش را به تخمک رسانده، نه ماه در بدن مادر پرورش یافته، با چه مشقتی بزرگ شده است. در دورانی به او شیر داده شده، کم کم غذای کمکی، تا بتواند دندان داشته باشد و غذا بخورد. هر شب چقدر با گریه‌اش بیدار شدند تا به او غذا بدهند، او را تر و خشک کرده‌اند. حال رفته مدرسه که با سواد شود، بعد جانش را از دست داده است. یکی به من گفت آن مدرسه نزدیک محله‌ای نظامی بوده است. چرا موشک باید وسط مدرسه فرود آید، حتما دقیق عمل نکرده است. اما چرا باید علاوه بر آن مدارس دیگر تخریب شوند. قبل از جنگ همکارم می‌گفت یه سری بچه‌ها که دوست ندارند به مدرسه بروند رفته‌اند در گوگل لوکیشن مدرسه را به مراکز نظامی تغییر داده‌اند. اگر بچه‌ای نمی‌خواد به مدرسه برود، خوب نرود و بی‌سواد بماند. چرا باید فکر کند با تخریب مدرسه دیگر مجبور نیست به مدرسه برود. دست به چنین کارهایی فاجعه‌بار بزند. کاش با خنده این‌ها را تعریف نکنید و نسبت به زیر ساخت‌های کشور این‌قدر بی‌تفاوت نباشید. می‌گویند سی درصد مجروحان و کشته‌شدگان کودک هستند. جنگ کودک می‌کشد. چون کودک ضعیف است هنوز سیستم بدنش آن‌قدر تکامل پیدا نکرده است که با همه بحران‌ها روبرو شود و دوام بیاورد. حتی در انیمه مدفن کرم‌های شب‌تاب می‌بینیم کودکی که به او آرامش روانی داده‌اند، به خاطر کمبود غذای نامناسب می‌میرد. کودک وقتی زیر بار گلوله است چه از گرسنگی، چه از ترس و اگر بدشانس باشد از شدت حمله دوام نمی‌آورد، اگر کودک را دوست داریم و او را متعلق به آینده و پیشرفت می‌دانیم. نباید خواهان شروع جنگ باشیم. اولین قربانی هر جنگی در هر جای دنیا کودکان هستند. برای کوچکترین ویرانی حاصل از جنگ حساس باشید. در این کشور پس از زلزله بم و زلزله کرمانشاه سال‌ها گذشت و مردم نتوانستند سریع آنچه ویران شده بود را بسازند. سابقا کارگر افغانی در ساخت ساختمانها در این مملکت نقش داشت، مردم ایران چگونه می‌توانند همه این ویرانی‌ها را در کوتاه‌مدت جبران کنند. همین زیر ساخت‌هایی که فرسوده است، اگر ویران شود. به نقطه صفر می‌رسیم. نسبت به جان انسان‌ها و ویرانی‌های حاصل از بمباران این‌قدر بی‌تفاوت نباشید. هر جانی که از دست برود، افزودن رنجی مضاعف بر قلب است. هر چیزی متعلق به این کشور باشد خواه مدرسه، بیمارستان، استادیوم، آثار باستانی، پالایشگاه و منازل مسکونی،  ساخت دوباره‌شان هزینه مضاعف بر پیکره این خاک است. شاید گاهی هنر بیشتر از هر چیزی قلب افراد را دگرگون کند. همان‌طور که چاوشی در آهنگ جدیدش می‌گوید: " ننگ بر آن‌که خواسته شمر به ما کمک کند."

تحلیل اخبار

دیشب یه خبر دیدم که سرلشکر صفوی: تصور من این است جنگ تا قبل از عید به پایان می‌رسد. من که دنبال خبر پایان جنگ هستم، ذوق زده شدم. خبر رو باز کردم دیدم توی تی وی همچین حرفی زده شده است. دنبال این بودم صفوی کی هست که این حرف رو زده عضو سپاه هست یا ارتش، دیدم یه سایت دیگه نوشته رحیم صفوی فهمیدم اون همون مشاور عالی رهبر هست که معروف هست. من تلویزیون ندارم، توی این چند روزی که بیست و سی دیدم فهمیدم اینا ده دقیقه تجمعات مردمی پوشش میدن، ده دقیقه ترکیب موشک با موزیک، هفت دقیقه خیال مردم رو از بابت کالای اساسی و خدمات دولت راحت کنند و به مردم آرامش بدهند. سه دقیقه خبر جدید دارد. من بعد چند بار دیدم، متوجه شدم هر چند اینترنت تلوبیون رایگان هست ولی سی دقیقه بذارم برای سه دقیقه راستش به شدت قبل پیگیر بیست و سی نیستم. مگه محتاج خبر باشم. ولی چیزی که فهمیدم سیاست اون‌ها حفظ آرامش مردم و استرس ندادن به جامعه هست. من دنبال خبر پایان جنگ هستم. آیا خبر از تی‌وی که داره آرامش میده و یه مقام سطح بالا که به رهبر نزدیک هست آیا سرچشمه خبر هست. باید دنبال اخبار جانبی بگردم که تایید یا تکذیب این حرف بر من روشن بشه. من خبر نفت صد دلاری و درگیری جدید در تنگه هرمز می‌بینم. آیا زمان درگیری مربوط به قبل از مصاحبه است یا بعد از مصاحبه هنوز بر من روشن نیست. در مواجهه با اخبار قبل از هر چیزی باید رسانه‌ها رو بشناسم که از چه منابع مالی تغذیه می‌شوند، اهدافشان چیست و چطور مدیریت افکار عمومی می‌کنند. در قدم بعد نسبت به هیچ رسانه‌ای و هیچ شخصی گارد نداشته باشم. نسبت به هیچ خبری بی‌تفاوت نباشم. دیروز یه ویدیو دیدم یه تحلیلگر می‌گفت فرض ما این هست هر چی ایران اینترنشنال میگه، دروغ میگه. این فرض یعنی بخشی از منبع خبر رو حذف کنیم. می‌گفت یه پیرمرد هشتاد و شش ساله که یک دست هم ندارد در خانه‌اش کشته‌اند و می‌گویند دستاورد بوده است. من خودم روزی که خبر جنگ و حمله به بیت رو شنیدم شوکه شدم. با خودم گفتم چطور همچین چیزی ممکن هست. کجا فریب خوردم جایی که برای خودم الگو ساخته بودم. فرض من این بود رهبر بعد از جنگ دوازده روزه به ندرت در اماکن عمومی ظاهر شده است، اکنون به طور مداوم در اماکن عمومی است و سخنرانی دارد. نگاه می‌کردم رهبر عادی زندگی می‌کند و برداشتم این بود، پس جنگ نمی‌شود. آیا فرض و الگوی من غلط بود. نه من یه الگو از گذشته دیده بودم ولی امکان داشت این الگو تکرار نشود. بعدها در خبرها دیدیم از جانب روسیه اطمینان خاطر داشته که جنگ نمی‌شود، آن‌ها احتمالا طبق اخبار روسیه زندگی عادی داشته‌اند. اینکه اسرائیل توانسته چند هفته چنان اعتمادسازی کنه که رهبر همه جا سخنرانی داشته باشد و بعد در محل کارش ضربه نهایی را بزند. یعنی او را برای چند هفته مداوم در محدوده مشخص مکانی برای فعالیت و زندگی عادی نگه داشته است. حالا کل جامعه که ایران اینترنشنال دنبال می‌کنند و مردم میگن جنگ میشه دارند خودشون رو آماده می‌کنند. کوله مواقع اضطراری می‌بندند. احتمالا فقط خود رهبر که به روسیه اعتماد داشته و من که از رفتار او الگو ساخته‌ام به طور قطع می‌گفتیم جنگ نمی‌شود. کجا من شوکه می‌شوم، جایی که فکر می‌کنم الگویی که ساختم همیشه کار می‌کنه. علی‌رغم اینکه من هر روز تو محل کار و شبکه‌های اجتماعی آمادگی جنگی مردم رو می‌دیدم بی‌تفاوت بودم. من بخشی از خبر رو با نادیده گرفتن قطع کرده بودم و از همون الگو ضربه خوردم و از خبر جنگ شوکه شدم. جنگ ایران روی جلد اکونومیست رفته، با این عنوان که آمریکا بدون هیچ پلنی وارد جنگ شده است. من از اکونومیست قبول می‌کنم. چون توی جریان مهسا امینی بعد یه ماه توی یک صفحه از اکونومیست راجع به ایران گفته شده بود. الان روی جلد اکونومیست هستیم. اصلا اول هر سال میلادی جلد اکونومیست معروف هست به هشدار اتفاقات در سال جدید، بعد به دوستم طبق این خبر میگم اون‌ها بدون برنامه به ایران حمله کردند. میگه چی میگی تو این‌ها چند ماه داشتند برنامه ریزی می‌کردند. الان که فکر می‌کنم درست میگه داشتند چند ماه برنامه‌ریزی می‌کردند برای کشتن یه شخص، بله موفقیت آن‌ها دستاورد هست. ولی فکر می‌کردند این غول مرحله آخر هست و بازی تمام می‌شود. چرا چون آپدیتشون برای نه ماه قبل هست. الان ایران شبیه یه بازی کامپیوتری آپدیت جدید داده، اون‌ها با یه غول ناشناخته طرف هستند. این مرحله از گیم سخت هست، سریع رد نمی‌شه، برای همین اکونومیست میگه اونا بدون هیچ پلنی وارد جنگ با ایران شده‌اند. الان که دوباره سایت چک می‌کنم خبر درگیری کشتی مربوط به سحرگاه است. مصاحبه پایان جنگ برای دیشب هست، به اخبار جدید در روزهای جدید نیاز داریم تا تکه‌های پازل رو کنار هم بچسبونیم و ببینم خبر پایان جنگ چقدر صحت دارد. وقتی ترامپ گفت جنگ تموم شده قیمت نفت اندازه نزدیک به چهل دلار سقوط کرد، چون همه دنیا ترامپ رو دنبال می‌کنه. من توی ایران هستم می‌دونم جنگ تموم نشده، مقامات ایران هنوز از التهاب در تنگه هرمز می‌گویند. مگر چند درصد دنیا آن‌ها را دنبال می‌کنند. مثل وقت‌هایی می‌مونه که خبر آتش بس اوکراین و روسیه میاد، طبق حرف ترامپ چند صد دلار طلا پایین میاد، بعد تا زلنسکی مصاحبه کنه، لاوروف یه چیزی بگه یه هفته طول می‌کشه تا دنیا بفهمه آتش بس نشده و طلا به قیمت قبلی بازگردد. قیمت نفت از اخبار هوشمندتر هست چون فعالیت همه اهالی قدرت اقتصادی در آن نهفته است. از روی نمودار‌ها و تطبیق الگو من می‌فهمیدم بازار در حال ریختن هست. اما عجیب اینکه برداشت جنگ نمی‌شود را طبق الگوی خبری خودساخته داشتم. امروز قیمت تتر صد و چهل و دو هزار تومان هست. روز اول جنگ صد و هشتاد تومان بود. اگه گاهی بین اخبار سر در گم هستی بالاخره کی درست میگه کی اشتباه، این جور وقت‌ها به قیمت‌ها نگاه کن. اون‌ها کنش معامله‌گرانی هستند که فعالیت اقتصادی خود را با همین اخبار هماهنگ می‌کنند.

غذای نفتی

وقتی به خانه بازگشتم، فکر کردم حالا که کارت از کار افتاده است، چطور گذران زندگی کنم. چند روز بدون نان را چگونه بگذرانم. نگاهی به یخچال انداختم و تصمیم گرفتم، فعلا کمی پاستا درست کنم. داشتم برای روزهای آتی با توجه به مواد غذایی که در خانه بود برنامه‌ریزی می‌کردم. یک دفعه یادم به ماری آنتوانت افتاد، وقتی به او گفتند مردمت نانی برای خوردن ندارند، پاسخ داد خوب کیک بخورند. این حرف او به قدری عجیب بود که قرن‌هاست در تاریخ ماندگار شده است. نهایتا با کل مواد غذایی موجود در خانه کمتر از چند هفته بتوان دوام آورد. به دوستم که کارمند بانک ملی است، زنگ زدم تا ببینم موضوع اختلال کارت‌ها چقدر جدی است. او گفت کارت‌ها دیگر مشکل ندارند. اما سامانه بام درست نشده است. کمی راجع به خودش که در تهران با صدای حملات دچار پنیک می‌شده است و به شهرستان رفته و خوشبختانه شیفت کاری هنوز به او نرسیده است، گفت. در روزهای اخیر قیمت نفت به صد و بیست دلار رسید، سپس ترامپ از پایان جنگ سخن گفت و قیمت آن به هفتاد و هشت دلار هم رسید. باز کمی بالا رفت، اکنون خبر ندارم قیمت نفت چند دلار شده است. بستن تنگه هرمز همچون بستن گلوگاه جهان است. شاید شبیه انسانی که گلویش تحت فشار دستان فردی قرار گرفته و فاصله‌ای تا مرگ ندارد. نفت خام و گاز طبیعی انقلابی به وجود آورده‌اند که حاصلش ده‌ها هزار فرآورده جدید است. از جمله آن‌ها می‌توان به فرآورده‌های دارویی، پلاستیک، رنگ، مواد نگهدارنده، حلال، مواد شوینده، لاستیک‌ها، پارچه‌های مصنوعی، آفت‌کش‌ها، کودهای شیمیایی، مواد منفجره، روان‌کننده‌ها و سوخت اشاره کرد. فرآیند تثبیت نیتروژن که هابر - بوش آن را در قرن بیستم ابداع کردند، انقلاب جدیدی به واسطه تهیه کودهای شیمیایی در صنعت کشاورزی پدید آورد. اکنون قبل از اینکه جنگ شروع شود، قیمت اوره بالا می‌رود. در فرآیند تولید هر غذایی که به خاک مرتبط است، از کودهای شیمیایی و آفت‌کش‌ها برای بازدهی بیشتر محصول استفاده می‌شود. از آن‌جا که قیمت آن‌ها تحت تاثیر قیمت ماده اولیه نفت خام است، بالا می‌رود. در آخر زنجیره که محصولات غذایی جایی می‌گیرند، آن‌ها نیز قیمت بالاتری پیدا خواهند کرد. نفتی که از تنگه هرمز عبور می‌کند، بخش عمده آن به چین، ژاپن، کره جنوبی و هند می‌رود. حدود یک پنجم نفت جهان از این تنگه می‌گذرد. اینکه جهان چه برنامه‌ای برای جایگزینی آن دارد، هنوز مشخص نیست. اما عدم عبور کشتی‌ها از این تنگه در صورتی که جهان نتواند نفت خود را تامین کند، همه کشورها را با مشکلات اساسی در بحث غذا روبرو خواهد کرد. اگر قسمت سایر صنایع هم در نظر بگیریم، ممکن است دامنه مشکلات چنان وسیع شود که جهان همزمان گرفتار تورم فزاینده و رکود شود. سرنوشت قیمت نفت با سرنوشت همه افراد جهان گره خورده است. امروزه علاوه بر فرآیند تهیه مواد غذایی، بحث حمل‌ونقل آن‌ها نیز نیازمند به سوخت است که وابسته به قیمت نفت است. ابتدا ترامپ ایده اسکورت کشتی‌ها را داد. اما موفق به اسکورت یک کشتی هم نشد. بعد به هند اجازه داد که از روسیه نفت بگیرد. فرانسه با این موضوع مخالفت کرد. به یک باره نیز از پایان جنگ خبر داد. مقامات ایران گفته‌اند جنگ ادامه دارد، تا این لحظه از پایان جنگ هم خبری نیست. پیشنهاد مقامات ایرانی برای عبور کشتی‌ها از تنگه اخراج سفرای آمریکا و اسرائیل از کشورها بود. بعد گفتند از کشورهای دوست آمریکا برای عبور از تنگه عوارض می‌گیرند. آژانس بین‌المللی انرژی پیشنهاد آزاد سازی ذخایر استراتژیک را مطرح کرده است. معمای حل مشکل مسئله‌ی نفت ممکن است، موضوع جنگ را پیچیده‌تر کند. گویا مقامات ایران مایل به قیمت بالای نفت به عنوان اهرم فشار هستند. ترامپ هم از اعتبارش برای کاهش قیمت نفت استفاده می‌کند. در ماجرای الاکلنگ قیمت نفت هر طرفی که بتواند هدف خود را نهایی کند، به نوعی برنده جنگ خواهد بود. این جنگ ابتدا با هدف تغییرات ساختاری در ایران پدید آمد، اما امروز ماجرای آن پیچیده‌تر از قبل شده است. اکنون زندگی همه مردم دنیا به قیمت نفت گره خورده است. در ساده‌ترین مورد از فردا اگر دیدید قیمت پفک بالا رفته است، بدانید که در تهیه ذرت آن کود شیمیایی و آفت‌کش به کار رفته، مواد نگهدارنده آن از مشتقات نفتی است، نوع بسته‌بندی آن نیز وابسته به فرآورده‌های نفت است و تا رسیدن به فروشگاه هزینه حمل به واسطه سوخت نفتی بر آن وارد شده است. هر غذایی که بررسی کنیم به نفت می‌رسیم که ابتدای زنجیره تولید است، قیمت نفت زندگی همه مردم جهان را دگرگون می‌کند. همه جمعیت جهان به غذا نیاز دارد. جنگ‌ها عموما بحران غذا ایجاد می‌کنند، اما این جنگ چون به نفت گره خورده است، بحران غذا را بیشتر از هر جنگ معمولی برای همه دنیا جدی می‌کند.

پنجره‌ی باز

دیروز به حدی حالم بد بود، که تنها کاری که کردم، فقط یه چای گذاشتن بود. خیلی تلاش کردم، یه کاری کنم. اما حس انجام هیچ کاری نبود. حتی خوابم نمی‌برد، ذهنم آشفته بود. ناگاه حمله شروع شد. صداهای ممتد مهیب یکی پس از دیگری آغاز شد. خودم را جمع کرده بودم، گوش‌هایم را با دو دست گرفته بودم و می‌لرزیدم. در تاریکی به پنجره نگاه می‌کردم. صدای همسایه‌ها می‌آمد که از خانه خارج می‌شدند. یکی تو حیاط داد می‌زد به خانه ما چیکار داری و فحش می‌داد. یه جوری می‌لرزیدم و گوش‌هام گرفته بودم و در خودم مچاله شده بودم که داشتم فکر می‌کردم. اینکه میگن یه سری توی جنگ موجی میشن، یا جانباز اعصاب و روان هستن، از کجا میاد. در حالی‌که اون داشت فحش می‌داد، با خودم فکر کردم آیا این کارما هست. تو به عنوان یه مالیات دهنده پولت کجا خرج می‌شود. اینکه بیست و سی نشان می‌دهد که آنجا صدای آژیر ممتد شنیده می‌شود. حتما آن‌ها می‌زنند تو هم می‌خوری. دلم می‌خواست برم سرویس، اما صداها این‌قدر پشت هم تکرار می‌شد، که حتی می‌ترسیدم از جا بلند بشوم. پس از یک ساعت که برق رفته بود و دیگر صدایی شنیده نمی‌شد با نور گوشی به زحمت از جا بلند شدم. پنجره باز شده بود. پنجره را به آرامی بستم. همه جا در لحظه تاریک شد. فکر کردم احتمالا شدت دود و آتش زیاد است. وحشت‌زده می‌لرزیدم. چند ساعت بعد به خواب رفتم. وقتی بیدار شدم، گفتم بروم نان بگیرم. به تک تک خانه‌ها نگاه می‌کردم و در جستجوی محل حادثه بودم. به نانوایی رفتم و پرسیدم دیشب کجا رو زدند، گفتند سر خیابون هست. پرسیدم کسی هم آسیب دیده گفتند چند نفر مرده‌اند. سیستم بانک ملی قطع شده بود، کارتم نکشید. رفتم سوپر مارکت پرسیدم برای شما هم بانک ملی قطع شده است که جواب داد بله کار نمی‌کند. پرسیدم کجا را زده‌اند. کمی آدرس دقیق‌تر داد. گفتم کسی هم آسیب دیده، گفت سه نفر از ترس مرده‌اند. در خیابان جست‌وجو کردم. رد دود را دیدم. به سمت آن رفتم. همه مغازه‌ها در حال جمع کردن خرده شیشه از پیاده رو بودند. مامور شهرداری با یک فرغون خرده شیشه به سمت نیسانی پر از خرده شیشه حرکت می‌کرد. خیابان را بسته بودند و چند ماشین آتش‌نشانی در محل مستقر بود ولی همچنان رد دود در آسمان بود. دیدم ساختمان‌ها سر جایش است و فقط خرده شیشه ریخته، پس اگر شیشه خانه شکست. نباید بترسم در گوشه‌ای مچاله شوم، احتمالا جان سالم به در ببرم. با توجه به فاصله باید انتظار صداهای شدیدتر و بلندتر داشته باشم. وقتی دو نفر در اتاقی حرف می‌زنند، کسی که در حیاط است صدای آن‌ها را نمی‌شود. داشتم تخمین می‌زدم که برای چه شدت صوت بالاتری باید خودم را آماده کنم، که در آن واحد از ترس نمیرم. هفت روز به خاطر بستن بازار، امروز به خاطر قطع سیستم بانکی به پولم دسترسی ندارم. چند ماه هست اینترنت ندارم. چند هفته است خانه‌نشین هستم و شغلی ندارم. اکنون نشسته‌ام دارم محاسبه می‌کنم که کجای خانه در خود مچاله شوم و گوش‌هایم را بگیرم. برای چه حجم از صوت باید آمادگی داشته باشم که نترسم. دیگر شب‌ها هم خواب راحت ندارم. در آذرماه کار داشتم، اینترنت داشتم، به پولم دسترسی داشتم و شب‌ها راحت‌تر می‌خوابیدم. گاهی توان مالی من در حد خرید یک کوئیک است، اما می‌توانم با توجه به بودجه‌ام شهر را با کوئیک بچرخم و در سر رویای بنز داشته باشم. مردم کشور من به هوس بنز، کوئیک را فروخته‌اند و اکنون هیچ ندارند و هنوز هم در رویای بنز غوطه‌ور هستند. دوستی را از نزدیک می‌شناسم که بیش از پنج سال است به کانادا مهاجرت کرده است. در این مدت بسیارها استوری از او می‌دیدم. از آن دست استوری‌ها که هزاران نفر استوری می‌کنند و تعداد آن‌ها را نشان می‌دهند. وقتی استوری او و بسیارهایی که شبیه او بودند می‌دیدم به خود می‌لرزیدم که من جنگ نمی‌خواهم. با خودم فکر می‌کردم شما در کانادا هستید و اگر اینجا جنگ شود، منی که در این سرزمین نشسته‌ام آسیب می‌بینم. از آن‌جایی که همه را مراعات می‌کنم و مقید به حفظ دوستی هستم. چیزی نمی‌گفتم. گاهی خشم خود را در وبلاگ فرو می‌ریختم. باید از امثال او که فکر نمی‌کنند و به دنبال جمع می‌روند، ترسید. وقتی بحث کشته شده‌ها بود، یکی از آشنایان که وکیل پایه یک دادگستری است. گفت در متن قانون آمده است که محارب خونش هدر است. آیا معترضی که به خیابان می‌رود در این حد در باب مسائل قانونی کشوری که در آن زیست می‌کند، مطالعه دارد یا اسیر هیجان شده است. چرا چنین شخصی به خود اجازه فعالیت سیاسی می‌دهد. به هر روی او انتخاب کرده که وسط خیابان باشد و اگر خونش ریخته شود، رسانه صدای او می‌شود. اما آن افرادی که دیشب از ترس مردند، آیا انتخاب کرده بودند، این‌گونه بمیرند. صدای آن‌ها خاموش است. هیچ کس متوجه مرگ آن‌ها نمی‌شود. کاش قبل از به دنبال جمع راه افتادن، اندکی در خلوت خود فکر کنیم. هزینه‌ای که برای انجام کاری می‌دهیم آیا ارزشش را دارد و قرار است چه چیزی را به دست بیاوریم و آیا توان به دست آوردنش را داریم‌. به فرض که فردا آزادی از راه برسد، در اسکیل زندگی من چه چیزی تغییر می‌کند. آیا یک مغازه‌دار یک شبه وزیر می‌شود، یا در همان شغل می‌ماند. من که موسیقی راک دهه شصت و هفتاد دوست دارم، هنرمندان محبوبم یا مرده‌اند یا پیر شده‌اند. یک دهه پیش که پینک فلوید آلبوم داد، دوستی گفت فکر کردم به ضیافت شام دعوت شدم. اما کیفیت آلبوم این گونه بود که قبل از رسیدن به ضیافت یه لیوان آب دستت داده‌اند و در را توی صورتت کوبیده‌اند. نهایت آزادی را به من بدهند با بلوز و شلوار بیرون بیایم. همین پوشش را عده‌ای جسور در جامعه اکنون دارند. در همه موارد فکر کنید، شبیه رویای بنز داشتن است. اما توان مالی ما اجازه بیشتر از کوئیک را نمی‌دهد. می‌شود زندگی را در کیفیت کمتری زندگی کرد. اما وقتی جان و مالت را از دست بدهی، همین زندگی کیفیت پایین هم از دست می‌رود. گاهی هزینه بعضی چیزها آن‌قدر سنگین است، که از روی عقلانیت صرف‌نظر می‌کنی. بچه بودم گاهی به پدرم در جابه‌جایی شهر معترض می‌شدم. اکنون که خودم با توجه به شغل و زندگی توان ریسک کردن ندارم، تازه متوجه می‌شوم او به چه فکر می‌کرد و من به چه فکر می‌کردم. او خانه داشت، شغل داشت و امنیت نسبی داشت، برای داشتن بیشتر شاید توان ریسک کردن نداشت، توان مقابله با ناشناخته‌ها نداشت و نمی‌خواست خانواده را ان استیبل کند. امروز که به جابه جایی فکر می‌کنم تازه می‌فهمم چرا پدرم ریسک نمی‌کرد. در حالی که سال‌ها در رویای این بودم که او ریسک کند، بعدها ناامید شدم. جوان‌تر که بودم بسیارها ریسک کردم، از تغییر رشته گرفته تا تغییر شرکت‌های متنوع برای یافتن شغل، اما امروز به نسبت گذشته خود ریسک گریزتر شده‌ام. چند سالی در یک شرکت آرام گرفتم، در حالی که قبلا پس از چند ماه جابه جا می‌شدم. وقتی در یک مصاحبه کاری شخصی به من خرده گرفت و مصاحبه را ادامه نداد، اشتباهم توی صورتم خورد. نباید با کوچکترین احساس ناراحت کننده استعفا دهی، سابقه کاریت از دست می‌رود و کارفرمای جدید به تو اعتماد نمی‌کند. گاهی یه جایی به خودت میای اشتباهات کوچک قابل جبران هست، جوانی و زمان هست. از جایی به بعد راه جبران و زمان بسته می‌شود. در ورطه‌ای بی‌بازگشت فرو می‌افتی، همیشه قبل از اینکه هیجان‌زده شوی، قدری بیشتر فکر کن.

راه‌های افتخار

گاهی‌وقت‌ها یه چیزهایی حس می‌کنی، قطعات پازل رو کنار هم می‌گذاری. به نتیجه‌ای می‌رسی که برای خودت اظهر من الشمس است. دیگران اما استدلال تو را ضعیف می‌خوانند. نظرت را مردود می‌شمارند و حتی به سخره می‌گیرند. در شدیدترین حالت سعی دارند، القا کنند که تو اشتباه می‌کنی. اما تو حس ششم خود را باور داری. من از دیشب چنان فرو ریخته‌ام که هرگز تکه‌هایم جمع نمی‌شود. هزاران تکه جمع می‌کنم و پازل تکمیل می‌شود با تمام وجودم نقشی که شکل گرفته را باور دارم، اما همه را به هوا می‌ریزم و می‌گویم مبادا سخنی بگویی. فیلم راه‌های افتخار رو دیدم، حقیقتا من با فیلم‌های استنلی کوبریک خیلی خوب ارتباط می‌گیرم. داستان فیلم راجع به فتح تپه‌ای متعلق به آلمان توسط ارتش فرانسه هست. دید خیلی خوبی از روابط افراد در سیستم نظامی و عناصر حاکم بر آن می‌دهد. جایی که احساسات محلی از اعراب ندارد. شخصیت سرهنگ رو دوست دارم. از همان ابتدا که نظرش را راجع به وطن و تسلیم شدن به ژنرال با تهدیدی کوچک می‌بینیم، با شخصیتی مواجه هستیم که در عین انسانیت سعی دارد در سیستمی که عاری از انسانیت است، بماند. جایی این شخصیت اوج می‌یابد که نهایت تلاش خود را برای نجات سربازان به کار می‌بندد. در مقابل ژنرالی که برای حفظ قدرت حاضر است، ارتش خود را تیر باران کند. گویی رسیدن به درجات بالاتر در سیستم نظامی علاوه بر هوش و متفاوت بودن و ارتقا یافتن در سیستم، مستلزم نوعی همه چیز را فدای ایدئولوژی کردن است. شاید ایدئولوژی با تهدید و ارعاب چیزی چون دادگاه نظامی به سرباز خورانده شود، اما ارتقا یافتن به عالی‌ترین درجات مستلزم باوری عمیق است. فردی که در سیستم وارد می‌شود، اگر تزلزلی در باورش وارد شود و بر سیستم باورش علنی شود، سرنوشتی جز مرگ ندارد. کارگردان با ظرافت تمام پرده از سیستمی برمی‌دارد که ببینده درک عمیقی نسبت به آن حاصل کند. راستش از دیشب اصلا خوب نیستم دچار عمیق‌ترین نوع سرخوردگی در تمام عمرم شده‌ام. چیزی که بیست سال پیش یکی حس کرد و ازش صحبت کرد و چند سال بعد با پوست و گوشت استخوان چنان لمس کرد که تبدیل به باورش شد و فریاد زد. عده‌ای او را ساده‌لوح خطاب کردند. امروز بر همگان روشن شده است، باورش حقیقت داشت. شاید برای اثبات آن به زمان نیاز بود. لورل و هاردی قسمت‌های به سوی غرب و احمق‌ها رو دیدم. اوایل از خنگ بودنشون بهم می‌ریختم، الان دیگه عادت کردم و بهش می‌خندم. راستش هیچ انرژی در من برای هیچ کاری نیست، گویی مرده باشم. دیشب سیب‌زمینی گذاشتم آب‌پز بشه و امروز ظهر تبدیل به سالاد الویه شد. همین قدر زندگی روی اسلوموشن هست. امروز صبح یه کاری انقلاب داشتم، پیاده تا میدان حر رفتم. در اثر حمله به آسفالت یه گودال عمیق ایجاد شده بود. عجیب اینکه شیشه‌های خونه‌ای که پر از کارتن‌های دیجی‌کالا بود، شکسته بود، اما تو اون ساختمان افراد در حال زندگی و تردد بودند. کارتن‌ها مرتب روی هم چیده شده بود، وسط خرده شیشه‌ها زندگی جریان داشت. امروز نه فیلم دیدم، نه کتاب خوندم، فقط فکر کردم، مثل مرده‌ها هزار بار وا رفتم. یه معذرت خواهی هم بدهکارم به خوانندگان وبلاگم برای اینکه توی توهم جمهوری بودم.

ریتم نوسان

دیروز رفتم بیرون تا نان بخرم. نانوا در حال دنبال کردن اخبار از شبکه خبر بود. با کمی خرید سوسیس و ژامبون به خانه بازگشتم. سپس آشغال‌ها رو بیرون بردم. به داخل خانه خزیدم. توی تابه پیتزا درست کردم. فیلم دیکتاتور بزرگ رو دیدم. فقط با چند دقیقه سخنرانی پایانی ارتباط گرفتم. البته اون‌جایی که ریتم اصلاح صورت رو با ریتم اصلاح موزیک هماهنگ کرد، بی‌نهایت با روحیات من سازگار بود و دوست داشتم. یه چای آویشن گذاشتم و در فنجانی جدید با تکه‌ای کیک سرو کردم. لامپ خونه همین چند روز پیش سوخت. یه لامپ کم نور دارم که فضای خونه باهاش تاریک و روشن میشه و شبیه کافه‌ها نور کمی دارد. آلبوم د وال از پینک فلوید هم پلی کرده بودم. مدیرم پیام داد که تا اطلاع ثانوی شرکت تعطیل هست. تصمیم گرفتم کتاب بخوانم. غرق در کتاب بودم که به مباحث جالبی در حوزه غذا می‌پرداخت. در قسمت مقدمه به رابطه سرمایه با سود پرداخته بود. سرمایه به جایی گسیل می‌شود که سود بیشتری در آن باشد. اگر سود کاشت تریاک بیشتر از برنج باشد، انسان عقلایی تریاک می‌کارد. یه سری موانع قانونی و دولت‌ها جلو این رو می‌گیرند. اینکه فست فود و غذای ارزان چطور وارد نظام سرمایه‌داری شد. چطور حداقل دستمزدها نسبت به تامین غذای ارزان کارگران تعیین می‌شود. هر یک دقیقه‌ای که کارگر کار نکند، یک دقیقه تولید برای همیشه از دست رفته است. غرق خواندن کتاب بودم که حوالی ساعت ده صداهای مهیب ممتد و جیغ مردم، مرا متوقف کرد. چندی بعد صدای اورژانس و آتش‌نشانی می‌آمد. در خبرها دیدم آن‌قدر حجم آتش‌سوزی‌های دیشب زیاد بوده که پالایشگاه از الویت برای خاموش کردن آتش خارج شده است. دوستی می‌گفت صبح از شدت دود شبیه نیمه شب تاریک بوده است. کمی باران باریده و هوا روشن شده است. اگر چندی پیش اینجا می‌نوشتم که به آتش کشیدن ماشین آتش‌نشانی درست نیست، عده‌ای معترض می‌شدند. حالا که شهر غرق دود و آتش است، مدت کوتاهی از آن ماجرا نگذشته متوجه می‌شوید که چقدر وجودش حیاتی است. دیشب نتوانستم بخوابم. همین که قدری خوابم می‌برد، با کوچکترین صدا می‌پریدم. نور لامپ پس از خاموشی هنوز خانه را روشن نگه می‌دارد. این لامپ ال ای دی مسخره کلافه‌ام می‌کرد. ضربان قلبم تند شده بود. با خودم فکر کردم چرا این اتفاقات افتاد. فکر می‌کردم، اخبار چک می‌کردم، کوتاه می‌خوابیدم و سراسر تشویش و اضطراب بودم. دم صبح دیدم چند خانه آن‌طرف تر را زده‌اند و اطراف خانه همه ویران شده و یک خانه تا خرابی خانه من فاصله بود. از خواب پریدم، دیدم همه چیز سرجایش است. با خودم گفتم خدایا شکرت که خواب بود. می‌گویند پزشکیان دیروز در صحبت‌هایش ضعف نشان داده و بهانه‌ای به دستشان داده تا حمله کنند. حال نیمه شب ساعت یک، ساعت پنج پیام‌هایی می‌آمد که حرف او را توجیه کند. با صدای هر پیام می‌پریدم. وقتی در دعوا به کسی سیلی بزنی، بعد صورتش را در دست بگیری و بگویی معذرت می‌خواهم، آن آدم که در موضع ضعف بود، ناخودآگاه قدرت می‌گیرد. اگر نجیب باشد با بغض نگاهت می‌کند. اما اگر نانجیب باشد کشیده‌ای محکم حواله‌ات می‌کند. هنوز بدنم در حالت هشدار و استرس شدید است. هر لحظه ممکن است، قلبم بایستد. شدت درد و فشار خون و ناهماهنگی کار کردن را در آن حس می‌کنم. قطعا برای کنترل این‌ها به دارو نیاز دارم. از آن دست داروهایی که گاهی جزء نسخه می‌شود، با دستور در صورت نیاز استفاده شود.