دوستم میخواست عینک بگیره، دیروز باهاش رفتم کمی فلسطین و جمهوری رو چرخیدیم. وسوسه شدم عینک هاوانا بگیرم، وضعیت مالی من هم اون قدرها اوکی نیست ولی دلم یه تغییر میخواد. یه کفش هم دیدم خیلی خوشم اومد و راحت بود، اون قیمتش بیست و نه تومان بود که هر چند چشمم دنبالش هست ولی فکر نکنم به لحاظ مالی بتونم بخرم. یه مغازه هم بود، ازش تیشرت میگرفتم. دیروز سر زدم جنسهاش اصلا به کیفیت قبل نبود و شاید بتونم بگم ده درجه افت کرده بود. انگار دیگه اون مغازه نبود و باز هم خود دزد و پدر و مادرش رو لعنت کردم که تیشرت من رو دزدیده است. عملا هیچی نخریدم و توان خرید چیزی هم ندارم. الان تازه برای پرداخت اجاره این ماه هم مشکل دارم. چون پول پیش خونه هنوز بخشی مونده و هزینه بنگاه هست. خیلی وضعیت بغرنجی هست. توی شرکت هم بحث خرید خونه بود، قیمت خونه خیلی بالا رفته است. دیگه خرید خونه رویا شده است. من خیلی وقته بیخیالش شدم. حتی اجاره خونه هم سنگین هست. من نمیدانم کشوری که زیر بمب و موشک هست، چرا باید اینقدر قیمت مسکن گران باشد. از وضعیت شرکت و کار ناراضی هستم و دلم میخواد دنبال کار بگردم. از همین هم میترسم که ممکن هست جنگ بشه و شرکتها قرارداد آزمایشی میبندند و با نامساعد شدن اوضاع یهو همه چی روی هوا برود. هر چند همین جا هم با وجود سابقه همه چیز روی هوا رفت و مرا خیلی آزار دادند به خاطر مدرک تحصیلی، خیلی دل چرکینم وقتی ارتقا افراد بیلیاقت رو میبینم. اونها فقط مدرک دارند ولی اون قدر توان تحلیلی خوبی از خودشون ندارند. همش وابسته به دیگران هستند. مدام زنگ میزنند به همکاران و دوست قبلی و از اونها اطلاعات میگیرند. اگر اینها رو ازشون بگیری خودشون از خودشون چیزی برای ارائه ندارند. یکیشون که چنان اعتماد به نفسی داره که رو هوا راجع به همه چیز صحبت میکنه و من چند بار با گوگل کردن متوجه شدم اشتباه میکنه و رو هوا حرف میزنه و یکی دو بار مچش رو گرفتم. طرف شده مدیر ابزارهای نوین، به نظرم در حد کارآموز هم نیست. بعد شما تصور کن این آدم میخواست یه سکه تو حراج بخرد زنگ میزد به همکاران قبلی یک ساعت تلفنی مشاوره میگرفت که سکه بخرد یا نخرد. آدم رفتارهای اینها را میبیند خندهاش میگیره و بعد همه هم مدیر و تازه تحلیلهاشون برای خود پرتفوی هم کمترین بازدهیها و بیشترین زیانها و خواب سرمایه داشته است. ولی اعتماد به نفس تا سقف فلک چون دکترا دارند. کاش بتونم کسب و کار خودم رو راه بندازم و کلا از این شرکت برم. باید روی سایتم کار میکردم. همونم هاستش توی جنگ روی هوا رفت و من دیگه تمدید نکردم. باید به فکر پول در آوردن باشم.
دیروز عصر مامانم به شیراز رفت. حدود بیست و چهار روز تهران بود. توی جابهجایی خونه خیلی کمک کرد. دیشب پس از مدتها تنها خوابیدم. اولش کمی ترس داشتم و بعدش همه چی عادی بود. صبح خواب موندم و دیر رسیدم شرکت و همچنان خواب آلود هستم. هنوز فرصت نشده توی خونه تنها باشم. هنوز با خونه ارتباط نگرفتم. من خیلی سخت با چیزهای جدید ارتباط میگیرم. مامانم میگه بچه بودی لباس نو تنت کرده بودم کلی گریه میگردی. همیشه ارتباطم با لباس کهنههام خیلی بهتره و مدام میپوشم. اما یه لباس نو مدتها باید بمونه تا حس استفاده ازش داشته باشم. الان رفتارم با خونه هم همین طور هست انگار جایی که بیشتر موندم و در و دیوارش خاطره من رو داره، مثل لباس کهنه احساس تعلق خاطر بیشتری بهش دارم. البته به خاطر قفل شکسته و دزدی که شده بود از اون خونه حالم بهم میخوره، اولین روزی که بعد از این قضایا با مامانم اومدم تهران، اولین باری بود که میاومدم تهران و غمگین بودم. اصلا نمیدونستم کجا باید برم. اصلا اون خونه انگار خونه من نبود. خونهای که انتظار من رو بکشه و من واسش بی تاب باشم نبود. اگه مامانم نبود حتی یه شب هم نمی توانستم اونجا بخوابم. من همیشه عادت دارم در رو از داخل قفل میکنم. حالا تصور کن دری که بسته نمیشه من واقعا فرو ریخته بودم. بیشتر از اون دیواری که اورژانس خراب کرده بود و صاحبخونه از من خسارت گرفت. خاطرات بد اون خونه تعلق خاطر من رو گرفته و خونه جدید انگار فرصت داره خودش رو به من اثبات کنه. گاهی وقتها دوستیها و روابط هم همین هست. آدمها جدید باید خیلی خوب باشند تا قدیمیها فراموش بشن و هیچ وقت ترجیح داده نشوند. انگار یه اولویتی توی زندگی من به چیزهای کهن داده شده و ارتباط با چیزهای جدید یه قاعده و قانون خاصی دارد. از اینکه تنها شدم، آزادی عمل بیشتری دارم، حس خوبی دارم. بچه بودم هم همیشه آرزو داشتم که تو خونه تنها بشم. یکی از رویاهای دوران کودکی من این بود که خونهای داشته باشم که هیچ کس آدرسش رو نداشته باشد. همیشه تو همه زندگیم به اون خونه فکر میکردم. وقتی آدرس خونه رو بقیه نمیدونم از چه طریقی پیدا کردند، راستش حس کردم پرایوسی من به خطر افتاده است. یه بخشی از ناراحتی من از این جریان بود و دیگه اون خونه رو نمیخواستم.
از روزی که به تبریز رفتهام هیچ کنترلی بر هزینههای روزمره خود ندارم. سابقا همه رسیدها رو حین خرید میگرفتم و هزینهها رو در اکسل ثبت میکردم. بعد از اون سفر دیگه هیچ هزینهای رو ثبت نکردم. تقریبا یک سالی میشود که حساب هزینهها از دستم در رفته است. حتی راجع به درآمد و سرمایهگذاری هم دورانی رو در فارکس پول از دست دادم و بعد به خاطر بیماری و عدم پیگیری اخبار چندان روی این زمینه فعالیت نکردم و همه چیز رو رها کردم. همین طور پولها از دست میرفت و من متوجه نبودم. الان که چندان وضعیت خوب نیست و دوباره پولهای بزرگ از دست دادم، دارم به فکر کنترل اوضاع و جمع کردن خودم میافتم. خیلی همه چیز رها بوده و حتی اگه بخوام سابقه از دست دادنهای فارکس رو هم اضافه کنم، حدود دو سالی میشه که من انگار اصلا پولی نداشتم. هر چه به دست اومده یا در معاملات از دست رفته یا خرج شده یا به طریقی مثل بیماری و دزدی و پول پیش خانه و خسارت و هر مدل هزینهای چه در سطح کلان و چه در سطح خرد حیف و میل شده است. حتی دزدیدن گوشواره طلا رو هم در نظر بگیرم و فروش یه سری دارایی برای جبران هزینهها انگار حتی داراییهام رو هم از دست دادم. بخشی از پول پیش خونه که به خاطر خسارت از دست رفت، همه اینها کاهش دارایی بود. وضعیت به لحاظ مالی خیلی نابه سامان هست. من خوشم نمیاد که به خاطر تورم مدام غر بزنم و ناله کنم، سعی می کنم افرادی هم که زیاد راجع بهش صحبت می کنند باهاشون معاشرت نکنم. چون یه انرژی منفی و بار روانی وحشتناک رو به قلب و مغزت میفرستند و مدام توی استرس هستی. به لحاظ روانی خودم رو این طور آماده کردم که گرانی پدیده تازه و جدیدی نیست، همواره بوده و الان شدت گرفته و فروشندهها به غایت بیرحم هستند و تا امکان داشته باشد به تو گران فروشی میکنند. بعضی وقتها موادی که قابلیت نگهداری دارند و به اصطلاح کالای بادوام هستند رو بیشتر میخرم که خودم رو در برابر تورم هج کنم. برای همین مثلا ده تا لگ داشتم توی خونه، چون همواره استفاده میکنم. اما الان یه دونه لگ شده نهصد هزار تومان و من به مبلغ دزدی فقط توی لگ فکر میکنم حس میکنم در حد ده میلیون اینجا پول از دست دادم، آخه بعضی زمستونه بودند، بعضی نازک و جنس های متفاوتی بودند. واقعا الان توان خرید یه دونه لگ هم ندارم. اما روح و روانم طوری شده که نمیخوام هیچ چیز نویی تو خونه داشته باشم که دزد بیاد ببره، اصلا یه جوری شدم حتی دلم نمیخواد یه جوراب نو تو خونه باشه، حالا من همیشه یه کمد لباس نو فقط داشتم. وقتی به این فکر میکنم چقدر دوستشون داشتم و بعضی هاشون تایم لس بودند، قلبم آتیش میگیره و روحم خرد میشه. تا اطلاع ثانوی نمیخوام دیگه خرید کنم. توی همه چیز باید صرفهجویی کنم و وضعیت مالی خودم رو سامان بدم. انگار دو سال اصلا کار نکردم و هر چی کار کردم پودر شده و به هوا رفته، هیچ اندوخته و پساندازی نداشتم و وقتی به کارنامه مالی این دو سال فکر میکنم، همه چیز اسف بار است. نه تنها آوردهای نداشته بلکه در مواردی کاهش دارایی هم داشته است. بیماری و بیحوصلگی در پرداختن به امور حتی در حال حاضر ابزاری در دست من نگذاشته است که رصد کنم کجا و چه مبلغی و چگونه چطور هزینه شده است یا از دست رفته است. باید به طور جدی اوضاع را سامان بدهم.
وقتی جنگ شد، شرکت ما تعطیل شد. بازار بسته بود و چون معاملاتی در بورس صورت نمیگرفت، شرکت تعطیل شد و مدیران به مسافرت رفته بودند. بورس چند ماه تعطیل بود و ما همین طور بیکار بودیم. حتی در عید برای گزارش کدال من رفتم شرکت، چند نفر از مدیران من را دعوا کردند که چرا رفتهای و روز سیزده بدر سه نفر از شرکت به من زنگ زدند که شرکت تعطیل است و سر کار حاضر نشوید. بعد از بازگشایی بازار فقط عدهای را دعوت به کار کردند. به من گفتند به خاطر عدم ارائه مدرک کارشناسی ارشد نمیتوانیم در حقت لطف کنیم. بعدها گویا بازار رشد کرد و در پی گرفتن نیرو بودند، نیروی خوب پیدا نکردند و دوباره مرا خواستند. من آن روزها به لحاظ روحی در شرایط مناسبی نبودم. حتی دست و دلم نمیرفت رزومه آپدیت کنم چه رسد جویای کار باشم. در بیماری سختی به سر میبردم و با مشقت و رنج در حال مداوای خود و استراحت بودم. بعدها که بهبود پیدا کردم رزومه آپدیت کردم ولی فرصت نشد جایی ارسال کنم. چند هفته درگیر آپدیت رزومه بودم. از شرکت دل چرکینم و میل به همکاری ندارم اما به خاطر اینکه خودم در موضع ضعف هستم مجبورم ادامه دهم. یک روز بینالتعطیلی من سر کار نرفتم. آنها نگران شده بودند. به خانوادهام زنگ زده بودند و آنها را به تهران کشانده بودند. خودشان آدرس خانهام را پیدا کرده بودند و با اورژانس و آتش نشانی و کلانتری قفل در خانه را شکستند و با آمبولانس مرا به بیمارستان بردند. قفل در که شکسته شده بود، زمینه دزدی فراهم شد، چون یک ماه در خانه باز بود و من تهران نبودم. دیوار و چارچوب در آسیب دیده بود، صاحبخانه از من خسارت چارچوب و دیوار را گرفت. چون خانه امنیت نداشت مجبور شدم خانه را نیز عوض کنم. پدر و مادرم یک ماه مرا بردند به شیراز، چون حال خوبی نداشتم در بیمارستان بستری کردند. یک ماه در بیمارستان از ترس الکتروشوک به خودم لرزیدم. چند روز پیش که دکتر رفتم گفت اگر فقط دو تا قرص کلونازپام میخوردی و ده ساعت میخوابیدی اصلا نیازی به بیمارستان نداشتی. قیمت دو قرص روی هم ده هزار تومان هم نمیشود. اما هزینه بیمارستان، بلیط پرواز رفت و برگشت خانواده، دزدی از منزل، خسارت صاحبخونه، تعویض خانه جدید همه چیزی در حد پانصد میلیون تومان روی دست من هزینه گذاشت، به خاطر اینکه شرکت مداخله کرد و عدهای گفتند نگران من شده بودند. دوباره به سر کار بازگشتم چون این مدت هم شرکت یک ماه در تلاش بود نیروی جدید بگیرد و هنوز موفق نشده است. حالم از شرکت و ظلمی که به من شده است به هم میخورد و هیچ دلم نمیخواهد اینجا بمانم، از اینکه این همه در موضع ضعف هستم و صدایم در برابر این همه رنج در نمیآید از خودم بدم میاد. وقتی به پدرم راجع به دزدی گفتم، گفت حساب کن من پولش رو واست واریز میکنم. از اینکه پدرم درد من رو نمیفهمه و همه چی رو میخواد با پول حل کنه خوشم نمیاد. حتی گفت اجاره خونهات رو من میدم. من هر دو پیشنهادش رو رد کردم. راجع به فرو ریختن دیوار به شرکت گفتم، گفتند میتوانیم صحبت کنیم شرکت هزینه را بدهد، اما من قبول نکردم، گفتم هدف من این بود متوجه حرف راست و دروغ دیگران بشوم. چون صاحبخانه حرفهای دیگری راجع به شرکت میزد. در این مدت همه به من حرفهای ضد و نقیض زدند و من دنبال شنیدن حرف از همه بودم برای تشخیص حقیقت، اما سخت از همه دلگیرم و رنجی که بر من رفته است را آن قدر ذلیلانه تحمل کردهام که کوه درد شدهام. توان هیچ کاری ندارم و توی خودم شکستم. به هر گوشه ماجرا فکر کنم دیوانه میشوم. کاش اون قدر توان داشتم که ترک میکردم این شرکت رو و این آدمها رو خط میزدم. مامانم تو اسباب کشی کمکم کرد، هنوز با خونه جدید تنها نشدم، ببینم اصلا میتوانم باهاش ارتباط بگیرم یا نه، فقط اینجا کمی بهتر میخوابم. نمیدانم به خاطر کلونازپام هست، یا وجود مادرم، البته از هفته پیش کلونازپام که گرفتهام خوابم خیلی خوب شده است. خانه جدید یک اتاقش پنجره بزرگ دارد که پر نور است. این پنجره برای بیداری صبح خیلی به من کمک میکند. اما باید تنها شوم، ببینم چطور باهاش ارتباط میگیرم. حمام بار اول ارتباط نگرفتم، بار دوم خیلی خوب ارتباط گرفتم. شاید باید کم کم قلقش دستم بیاد. قفل در هم خیلی سخت باز میشه، هنوز نمیتوانم درست باهاش کار کنم. با اینکه برای اتاق کلیدساز آوردم، ولی از نظر قفل به نظرم امنیت خونه قبلی بهتر بود. البته قبل از شکستن و جریان دزدی، بعدش که چنان سیگنال ناامنی داد که فرار کردم.
در این مدت به طرق مختلف بسیارها پول از دست دادم. دیشب یه نفر که پرتفوی خود را به من سپرده بود با من تماس گرفت و گفت حاضر است حقالزحمه من را به مبلغ صد میلیون تومان بدهد. راستش من قبول نکردم، گفتم فقط مرا دعا کنید. شخص مورد نظر خودش در زندگی گرفتار است. گویا برای یکی از فامیلهایش که زندانی شده بوده سند گذاشته که آزاد شود، طرف پس از آزادی فرار کرده است. بعدها مشخص شده است که مواد مخدر داشته است. حال این فرد باید خانهاش را بفروشد یا یک و نیم میلیارد به دادگاه بدهد، همچنین چیزی و آن شخص فراری هم پیدا نشده است. منظور فردی که بازنشسته شده است و توان کار کردن ندارد و شرکت قراردادش را به پاره وقت تغییر داده است که حتی مزایا به او تعلق نگیرد. قسط و وام دارد، همچنین مصیبتی هم بر سرش آوار شده است. روا نیست که به خاطر سود معاملاتش من از او پولی بگیرم. کما اینکه دادن آن یک و نیم میلیارد هزینه سنگینی برای اوست. البته سال گذشته پانصد میلیون بوده است اما دادگاه به خاطر احتمالا تورم و افزایش قیمت و سال جدید مبلغ را به یک و نیم میلیارد افزایش داده است. یک نفر هم در لینکدین پیام داده است که دارد کسب و کار جدید راه میاندازد و به دنبال سرمایهگذار است، از من برای تامین مالی کمک خواست که رد کردم. اوضاع مالی نابهسامان است باید برنامهریزی کنم و همه چیز را ترمیم کنم. درست است که پول از دست دادهام، اما آنقدرها بدبخت نشدهام که بخواهم به دیگران ظلم کنم. دیگران این مدت به من خیلی ظلم کردند، من هر پیشنهادی را رد کردم، میخواستم خودم همه چیز را جمع کنم. نمیخواستم از کسی تاوان به ناحق بگیرم. اما دیگران از من بسیارها تاوان به ناحق گرفتند. میدانم پولی که پشتش انرژی منفی و رنج باشد زندگی را خراب میکند. گاهی باید شیره وجود خودت رو بکشی و از درون خرد بشی و همه زخمها رو تحمل کنی، که یه سپر محافظ برای خودت درست کنی. خیلی رنج کشیدم همه رو مینویسم به تدریج، این غم هزاران رشته دارد. دیگران بر من ظلم کردند، من ظلم و رنج را با سکوت حواله میدهم، خدا بر همه چیز آگاه است.
چند روزی هست در پی هارد میگردم، هر چه فکر میکنم، نمیدونم کجا گذاشتم. توی هارد یه سری موزیک بود، به علاوه به یه سری اطلاعات درونش نیاز دارم. یه سری موزیک بود که اوایل دهه نود که این هارد رو خریده بودم و اون موقع سایتهای روسی برای دانلود موزیک فراوان بودند. سال دو هزار و سیزده اسپاتیفای اومد کم کم بساط سایتهای روسی جمع شد و دستیابی به موسیقی روز به روز سختتر شد. من همه شرایط بد زندگی رو با موزیک و کتاب سر کردم. واقعا حس میکنم، عزیزی رو گم کردم. حس روحی پریشان احوالی دارم. چقدر به اون آرشیو امید داشتم. البته قیمتهای جدید هارد هم بالا هست. باید یه فکری کنم، ببینم چی میشه.
امروز بیرون بودم، موقع برگشتن به خونه سوار بیآرتی شدم. به اتوبوس نرسیدم. بعدی اومد سوار شدم، این اتوبوس کولر نداشت، حسم بهم میگفت پیاده شو با بعدی بیا. با خودم گفتم به قبلی که نرسیدی، دوباره بری بیرون منتظر بشی برای بعدی وقتت تلف میشه و حوصله هم نداشتم. تو همون اتوبوس موندم. راننده بد رانندگی میکرد، گردن درد گرفتم و کلافه شدم. گاهی ترمز میکرد نگاه میکردم جلوش ماشین زیاد بود. ولی هر کس تو اتوبوس بود و صداش میرسید یه تشری از روی خشم به راننده میزد. یکی گواهینامهاش رو زیر سوال برد، یکی شغلش رو، دیگری مهارتش رو و هر کسی در خور فهم خویش چیزی حوالهاش کرد. یه نگاه به خودم کردم دیدم گردنم درد گرفته و کلافهام با خودم گفتم آرام و خونسرد باش میخواستی پیاده بشی ولی خودت تصمیم گرفتی بمونی، تحمل کن چیزی نمونده. علاوه بر توقفهای اتوبوس و تکانهای شدید، مردمی که چیزی حواله راننده میکردند هم خود به خود جو را بیش از پیش متشنج میکردند. وقتی پیاده شدم، دیدم راننده جلو پلهها توقف کرده، با خودم گفتم من بارها سوار اتوبوس شدم و هیچ رانندهای جلو پلهها توقف نکرده بود. اما حالا که تو توقف کردی انگار نشونم دادی بهترین جا برای توقف اینجاست. ته دلم گفتم خدا خیرت بدهد. یه لحظه یه پیرمرد از کنارم رد شد و شروع کرد به گلایه که اتوبوسها فرسوده هستند. مدام دود و آلایندگی دارند. شهرداری از ماشینها عوارض میگیرد و شروع کرد کل سیستم را با صدای بلند نقد کردن و راه رفتن به سمت پلهها، اولش گفتم اتوبوس برای شهرداری است، گویی میخواستم توضیح دهم که قوانین برای مردم است نه خود شهرداری، اما او آتشش تندتر شد و لب به شکایت گشود. ابتدا ادامه صحبت را در حالت شنونده قرار دادم و سپس فاصله انداختم بین قدمهایم و او بلند بلند سخن میگفت و دور میشد. با خودم گفتم ببین گاهی میخواهی بیشتر از یک حدی عصبانی نشوی و خویشتن داری کنی. حتی تلاش میکنی با یه مورد کوچک به حال خوب برگردی، اما اینقدر جو سنگین است و انرژی منفی دیگران هجوم میآورد که گویی آنها هم تو را از کنترل خارج میکنند. من امروز خیلی روی مود دریافت انرژی منفی از آدمها بودم، بعضی جاها خیلی تلاش کردم خودم رو کمی بالا بکشم و احساسم رو متعادل کنم ولی مدام خارج میشدم. برمیگشتم به وضعیت ناپایدار تشویش، گویی از صبح تا شب تلاش کردم کمی خوب باشم اما نشد که نشد، خوشی به دقایقی کوچک محدود شد.