امروز باز هم رزومه رو بالا پایین کردم، دیگه فکر نکنم ویرایش خاص و کلیدی داشته باشه، احتمالا به نسخه نهایی خیلی نزدیک هست. رفتم بیرون یه کم خرید کردم. شکلات کاکائویی خریدم و تا برسم خونه نصفش رو توی راه خوردم. سوسیس تنوری درست کردم و تخممرغ هم بهش اضافه کردم. این قدر بافتش انسجام داشت و بهم پیوسته بود که شبیه یه پیتزا از ظرف جدا شد. با سس تک نفره سرو کردم. کمی مطالعه کردم ولی اصلا ذهنم متمرکز نبود، به خاطر یه تلفن آشفته و به هم ریخته هستم. دیدم مطالعه فایده ندارد، کمی توی نت چرخیدم. بعدش اومدم ملون بخورم و دیدم تخمههای خوبی دارند. دیگه تخمهها رو شستم و الان واسه خودش تو مرحله تفت داده شدن هست. فکر کنم برای گذران بیکاری تخمهها گزینه خوبی هستند. تو همین خیالات خام بودم که گفتم یه سر به تخمهها بزنم. همشون تبدیل به زغال شده بودند. دود عجیبی از تابه بیرون میاومد که وقتی درش رو برداشتم، رفته رفته کل خونه پر از دود شد، یه دود سمی که یه ربع هست دارم سرفه میکنم و خونه هنوز پر از دود هست. نمیدونم واقعا دود هست یا بینایی من واسش مشکلی پیش اومده، نمیدونم تو اون تابه چه واکنش و چه پدیدهای رخ داده وقتی من به دور از آشپزخونه و در حال نت گردی بودم، اما میدونم شب سختی رو خواهم داشت. خونه غبارآلود هست. گلوم میسوزه و سرفههای شدید و اینکه آبریزش بینی، همش دارم فکر میکنم چه پدیدهای رخ داد. چی تو اون تابه اتفاق افتاد، قاشق یه جوری سیاه شده بود انگار سالهاست قیر اندود شده و ریههام حس میکنم دیگه کار نمیکنه. هنوزم به این فکر میکنم تو اون ظرف چه اتفاقی افتاد.
رزومه تقریبا تا یه حد قابل قبولی آپدیت شده ولی باز هم نیاز به کمی بررسی و بازبینی دارد. رزومه رو با یه آگهی که تقریبا خوشم اومده به ای آی دادم و پرسیدم چقدر تطابق داره و شانس دعوت به مصاحبه هست که گفت اگه رزومههای ارسالی چندان زیاد نباشه شانس خوبی داری. بعدش گفت بیا ازت مصاحبه بگیرم و بیست تا سوال ازم پرسید و امتیاز میداد به جوابهام و جاهایی جوابها رو تصحیح میکرد. شانسم رو در مجموع بالای هفتاد درصد دید برای اینکه اون پوزیشن شغلی رو بگیرم. اما یه سری موارد رو هشدار داد که قبلش حتما کار کنم و مسلط باشم. در کل هم دید تحلیلی من رو خوب ارزیابی کرد ولی گفت تو عجله میکنی برای جواب دادن و با اینکه داری درست میگی اما انگار باید با ادبیات علمیتر و آکادمیکتر و ذهنی که زوایای دیگر رو هم میبینه جواب بدم. یه کم باید روی مهارت اینکه جواب رو چه طوری تفت بدم کار کنم. حالا ممکن هست اصلا اون سوالات رو هم نپرسند ولی خوب راستش بهم اعتماد به نفس خوبی داد، توان علمی و تحلیلی رو تایید کرد و این چیزی بود که این مدت اینقدر اعتماد به نفس نداشتم که حتی جرات مصاحبه رفتن و رزومه فرستادن هم نداشتم. حس میکردم به لحاظ روحی و جسمی آماده نیستم. اما با پرسیدن سوالات کمی ترس من ریخت. باید یه کم مباحثی که توش ضعف دارم رو بیشتر کار کنم و بیشتر مسلط بشم. شاید همین که رزومه رو به نقطه خوبی رسوندم و کمی در برابر مقاومت برای جلسه مصاحبه موانع ذهنی رو کم کردم، خودش یه پیشرفت خوبی باشه.
امروز کمی روی ترکیب رنگ رزومه کار کردم و بعدش اینقدر خسته شدم که بدنم فریاد میزد، دیگه برای امروز کافی هست. یه ویدیو دیدم و متوجه شدم که علائم افسردگی رو توامان دارم. یکی از راهکارهایی که میداد این بود که پیادهروی به اندازه قرصها کارآمد هست. یادم افتاد یه زمانی پیادهرویهای طولانی از میدان آرژانتین تا میدان حر داشتم. این قاعده شبیه یه روتین هفتگی بود که بارها تکرار میشد و روحم رو تغذیه میکرد. از وقتی دکترم گفت هر وقت میل به پیادهروی داری، این کار رو انجام نده که دوپامین تشدید بشه، هرگز پیادهروی نرفتم. الان تو وضعیتی هستم که چند روز متوالی هست قهوه میخورم، اما هیچ تاثیری نداره، حتی ذرهای بهم انرژی نمیده، تو یه حالت بیحالی و کم انرژی بودن پرسه میزنم. آپدیت رزومه حالم رو بد کرده، حس میکنم قبلا خیلی انرژی داشتم برای این کارها و روحم تشنه بود. الان انگار تو یه وضعیتی زندانی شده و آزاد نیست که به همه جا سفر کنه و مرزهای خواستن و اراده رو جابهجا کنه. البته وقتی میرفتم سر کار بخشی از من مرد، ما لباس فرم میپوشیدیم. پوشیدن لباس فرم یعنی من شبیه بقیه هستم. مدتهاست لباس جدید نگرفتم. به ظاهرم بیتوجه بودم. شاید زندگی به یه حرکت نیاز داره، مثل اون جسم در حال سکون هستم که تمایل به حفظ همون وضعیت ساکن بودن دارد. یه انرژی جنبشی نیاز دارم تا آهسته آهسته خودم رو به حرکت در بیارم. از خودم توقع ندارم. همین که پس از سالها دارم رزومه آپدیت میکنم. هر چند به شیوه لاک پشتی، خودش شبیه یه تلنگر هست که این مدت چیکار میکردم. نمیتوانم برای اون دو سالی که لیتیوم میخوردم خودم رو سرزنش کنم که چرا هیچ کاری نکردی. من مغزم اون موقع تو یه گیجی خاصی بود. خیلی طول کشید تا اثراتش از بین بره و بتونم بدون اون زندگی کنم. بعدش درگیر یه ویروس مسخره که ماههای متمادی کش اومد و بدنم هر روز در حال فرو ریختن بود. خیلی از خوراکیها باعث سردرد میشد. سرفههای چند ماهه، سردردهای چند ماهه، بدن درد مداوم و من انگار برای بقا میجنگیدم. به خودم نگاه میکنم میبینم دستاوردی نداشتم. اما فیزیک من هم چندان مساعد نبود. از الان به بعد باید یه انرژی جنبشی وارد زندگی کنم و هر روز قدمی هر چند کوچک بردارم. یه دوره فیلم میدیدم و آشپزی میکردم. کیک درست میکردم. نباید لذتهای کوچک رو از خودم بگیرم. این طوری زندگی از دست میرود. گاهی به خودم میگم همه توانت رو جمع کن و از رختخواب جدا بشو و کاری هر چند کوچک انجام بده. امروز خودم رو کلی کش دادم تا ظرفهایی که فقط همین امروز استفاده شده بودند رو بشویم. تازه دستم به نقطهای برخورد کرد و پوستش خراشیده شد. باید یه کاری کنم. آپدیت محدود رزومه، شستن ظرفهای امروز، درست کردن غذا، خرید و پیادهروی همه کارهای کوچک امروز بود. یه کم هم خلوت کردم با خودم و فکر کردم چرا اینقدر ناراحت و در عذاب هستی. به هر چی فکر کردم کوهی از غم روی من آوار شد. بعد نوشتم همه رو و دیدم که هر کدام راهی برای برون رفت دارد ولی من باید از یه جایی شروع کنم. نمیشه به یکباره آوارها رو تبدیل به گلستان کرد. قدم به قدم و با استمرار میشه تلاش کرد. میخوام تلاش کنم. برای خودم کاری انجام بدهم.
بعضی وقتها که آدم با خودش روبرو میشه، میبینه که زیاد تو زندگی زمان از دست داده، برای هر چیزی شاید بیهوده وقت تلف کرده باشد. تشخیص اینکه چه زمانی باید بود و کجا میتوان بود، خودش شبیه یه معما هست. باید نشانهها رو دریافت. نشانهها معنادار هستند. گاهی باید رفت و رها کرد. نباید پشت سرت رو حتی نگاه کنی. بعضی بودنها فقط ارزش تو رو پایین میآورد. گاهی دردناک هست، اینکه خراب کنی و دوباره بسازی. اما بعضی وقتها اون سازه روی گسل هست، هر آن آوار میشه و اون یه سقف امن برای تو نیست، باید جمع کنی و بری.
از صبح که بیدار شدم، آبریزش بینی شدید دارم. دیگه بینیام داره میافته اینقدر که دستمال کاغذی بهش برخورد کرده است. یه مدت زمان طولانی در حد سه الی پنج ساعت گذاشتم که رزومه رو آپدیت کنم و فقط توانستم یه درصدی از کار رو جلو ببرم. هنوز کامل نشده و باید کلی دیگه وقت بگذارم تا اساسی ادیت و آپدیت کنم. توی لینکدین یه ویدیو کوتاه دیدم که خوشم اومد و پادکست کاملش رو توی کست باکس پیدا کردم. یه بخش کوچکش در حد یه ساعت دیدم. خیلی حال خوب کن بود. الان این بینی و سر درد اینها یه جوری بیحالم کرده که بخوابم، منتها این قدر انرژی داشت دوست داشتم پادکست رو همین طور پلی کنم. البته با روحیات من سازگار بود. میگفت یه کامیونیتی داریم و بعد این طوری تعریف میکرد که حالا چه افرادی رو از این کامیونیتی بیاندازیم بیرون و تعریف کنیم اینها از ما نیستند. میگفت کسانی که دنبال این هستن یه چیزی یاد بگیرند و سریع تبدیل به پول کنند، اینها تو کامیونیتی ما جایی ندارند. چقدر از این ایدهاش خوشم اومد. تجربههای خودش راجع به کار هم جالب بود. زمانی که دانشجوی کارشناسی بودم، این سایت رو گاهی میرفتم و این شخص رو میشناختم. سابقا فکر میکردم چیز خاصی نیست، اما اولین بار یه ساعت به حرفاش گوش میدادم و به نظرم شخصیت جالبی داره و اتفاقا یه جاهایی که من راجع به کانکشن و ارتباط گارد دارم، اتفاقا تجربهها و صحبتهای همین شخص میتواند به من کمک کند. خلاصه که بخشی از یه پادکست تزریق انرژی بود.
امروز آگهیهای استخدام رو چک میکردم، از دو مورد خوشم اومد و با شرایط من اوکی بود. یکی مرتبط با یه شرکت توی حوزه ارز دیجیتال بود و دیگری کارگزاری بود. هنوز فرصت نکردم رزومهام رو آپدیت کنم. فردا باید یه آزمون ثبت نام کنم. نکته غم انگیز این هست که از پس هزینه آزمون برنمیام. هفته پیش یه دارایی رو فروختم تا اجاره و سایر بدهیهام رو پرداخت کنم و دیگه چیزی واسم نموند. فلذا با احتمال بالا فرصت ثبت نام در آزمون فردا رو از دست بدم. امروز خیلی جدی آگهیهای استخدام رو بررسی کردم. از این وضعیت خسته هستم و دیگه تحمل این شرایط واسم سخت شده است. به لحاظ روحی آشفتهام. جون آپدیت کردن رزومه رو ندارم. شاید فردا کمی مطالعه کنم.
استخوانهام در حال خرد شدن هست، مهرههای کمرم داره پودر میشه، حس میکنم انگشتام در حال افتادن هست. قلبم ناموزون درگیر امواج عمیق شده و جنسی از ترس بر من حادث شده است. احساس میکنم برای این که بیشتر از کائنات بدونم نیاز دارم فیزیک بخونم. نظریه ریسمان واسم جالب به نظر میاد. یه علاقه عجیب و کشش خاصی نسبت به فیزیک پیدا کردم. دلم میخواد ریاضی بخونم. فلذا امروز شروع کردم کمی در حد مقدماتی مطالعه کردم. یه تشنگی عجیب نسبت به دانش در من ایجاد شده، انگار که ذهنم یه کار پژوهشی و علمی میطلبه که به خودش ثابت کنه توان تحصیل تو رشتهای مثل فیزیک دارد. دلم میخواد برای علاقه شخصی و کنجکاویهای ذهنیم فیزیک بخونم. مباحثی مثل تاکیونها، جهان بلوکی، نظریه ریسمان و تئوری آشوب چیزهایی هست که واسم جالب شده و در من نسبت به فیزیک کشش ایجاد میکنه و شاید بیشتر از همه این حرف تسلا که میگه همه رازهای جهان در انرژی، فرکانس و ارتعاش خلاصه شده است. من رو ترغیب کرده که در اعماق ذهنم برای یافتن پاسخها به فیزیک رجوع کنم. یه چیزی برام تو دنیای واقعی جالب شده، اینکه سوار اتوبوس بشم و روی اون صندلی بشینم که خلاف جریان حرکت اتوبوس تنظیم شده و از اون زاویه بیرون رو ببینم. قبلا هم جهت با حرکت برام جالب بود. اما الان در مسیر خلاف جهت حس میکنم دارم چیزهایی بیشتری از یه دید دیگه میبینم و انگار قدم به دنیای ناشناختهها گذاشتم. اگر کمی حالم بهتر بود شاید کمی اتوبوس گردی در حد تهرانگردی میکردم. اما جسمم زیاد کشش نداره و همش توی خونه خزیدم و بیشتر مواقع به رختخواب پناه میبرم. خواب و بیداری هر کدوم به نوعی روحم رو میخوره و انگار سالهاست بدنم رنگ آرامش رو ندیده و ذهنم از هضم خوشبختی عاجز هست. قبلا خوردن یک فنجان چای تمام دردها رو میشست و لذتی در لحظه بر جان مینشست. اکنون چای گویی آب است. شاید همزمان زبانم جوانه چشایی از دست داده و لیمبیک در مغزم غیرفعال شده باشد. اگرچه چند صفحه مطالعه کردم، مغزم میگه تازه اول راهی و سعی کن متوقف نشی. بدنم بلاتکلیف هست یه لحظه میلرزم و لحظهای بعد از شدت گرما کلافهام، کاش کمی سازگار بود و کمتر مرا اذیت میکرد.