The Conqueror Worm

The Conqueror Worm

Change changing places, Changes, Root yourself to the ground
The Conqueror Worm

The Conqueror Worm

Change changing places, Changes, Root yourself to the ground

پیدا کردن کار

فکر کنم بخش دنبال کار گشتن و جستجو کردن و این داستان‌ها برای من تموم شد. امروز بهم زنگ زدند و گفتند از هفته اول اردیبهشت بیا سرکار، البته گفتن بازم باهام تماس می‌گیرن با جزئیات بیشتر موارد رو میگن. خوشحال شدم و تلفنی بود که بهم حس خوبی داد. برای خودم چندتا کیک یزدی خریدم و جشن گرفتم. 

سردرگمی

امروز رفتم مصاحبه چندان دلچسب نبود. نمی دونم برای مصاحبه بعدی دعوت میشم یا نه ولی یه نمه امید دارم. تو خونه نشستم کتاب خوندم. نمی دونم شاید تاثیر قرص‌ها و داروهاست که قدری بی‌حوصله هستم. خدا لعنت کنه اون کسی که منو به این وضعیت انداخت، هیچ وقت نمی بخشمش هرگز حتی اگر عزیزترین کسم باشد. دلم می خواد با یکی حرف بزنم شاید رفتم مشاوره نمی دونم. از خدا می خوام خودش بهم کمک کنه و شرایط زندگیم رو بهتر کنه طوری که بتونم حداقل نفس بکشم. 

مخلوطی از زندگی

بالاخره برگشتم خونه خودم، امروز چند قسمت مهمونی رو دانلود کردم به یاد چند وقت پیش یه جورایی خودمو سرگرم کردم. عیدی‌هامو هم بردم بانک ریختم به حساب، هر چند رقمش زیاد نبود اما نمی دونم چرا جدیدا کمتر پول نقد نگه می‌دارم و ترجیح میدم پول توی حسابم باشه. یه نمه خرید کردم، سوسیس خریدم و برای ناهار درست کردم. یه نمه موهامو اتو کردم و سعی کردم ابروهامو مرتب کنم. برای خودم چای درست کردم. دلم بازم چای می‌خواد، شاید باز دوباره درست کردم. دندون‌هامو دیشب توی اتوبوس خیلی بهم فشردم چنان دردی داره که نمیشه تخمه خورد، یا چیزی جوید. دیشب یه سری از این سگ‌ها آورده بودن وسیله‌های مردمو باهاش چک می‌کردن خدا خدا میکردم داخل اتوبوس نیان آخه خیلی می ترسم از سگ خصوصا اگه جلوم پارس کنند، یعنی قشنگ سکته می‌زنم. قصد دارم برم بیرون بامیه بگیرم و چای درست کنم. از یه شرکت بهم زنگ زدن برای مصاحبه یکشنبه باید برم، امیدوارم مصاحبه به خوبی پیش بره و این معضل کار من هم حل بشه حداقل یه کورسوی امید در زندگی من مثل نوری در تاریکی باشه. قرص‌هام رو دیروز یادم رفته بود بخورم دیشب همه رو دوبل خوردم. امروز هم رفتم بقیه قرص ها که داروخانه قبلی نداشت گرفتم یارو کلی منو سین جین کرد تا دو تا قرص گذاشت کف دستم، اما بالاخره قرص‌ها رو داد. 

مصاحبه کاری

امروز صبح زود بیدار شدم با چه سختی رفتم نیاوران واسه مصاحبه، حسابی من رو سین جین کردم اسم همه مدیرهای قبلی رو پرسید، حتی از خانواده و تهش گفت شما با اون چیزی که ما می‌خواهیم فاصله دارید. می خواستم برم بازار تجریش بچرخم که بساط دوربین اینا به راه بود و خیلی شلوغ بود نرفتم. خلاصه رفتم شرکت بعدی برای مصاحبه یه تیم چهار نفری بودن خیلی خوش برخورد بودن و خیلی هم اذیتم نکردن، البته با افراد زیادی مصاحبه کردن، نمی دونم چی میشه ولی پرونده جستجوی کار در سال 1401 برای من بسته شد و فردا راهی شیراز میشم. اومدم برای خودم پاستا درست کنم، مواد رو در حجم زیاد استفاده کردم، اینقدر با بدبختی خوردم که در حال ترکیدنم. احتمالا لپ تاپم رو با خودم نمی‌برم. 

حال بد

امروز رفتم بیرون، رفتم کتابخونه دانشکده، توی مسیر من حالم بد بود اما خداروشکر اتفاقی نیفتاد. یه ساندویج سوسیس گرفتم خوردم و کمی آب خوردم حالم اوکی شد هر چند صبحانه چندتا خرما خورده بودم اما حالم بد بود. بهتر شدم. بعدش رفتم ترمینال بلیط بگیرم که گفتن روزفروش هست و باید همون روز بیام بگیرم. بعدش رفتم خرید سه تا بلوز خریدم و یک شلوار، رسیدم خونه همه رو پوشیدم خوب بود. بعد هم یه املت درست کردم که گرسنه نمونم فردا و داستانی مثل امروز پیش نیاد. شکلات خریدم بذارم تو کیفم. فردا باید برم دو تا شرکت واسه کار ببینم چی میشه. راستی امروز چشم شور و بچه هاش رو توی کوچه دیدم وقتی رسیدم خونه در باز بود. نباید در رو باز بذاره، حال قفل نمی کنی هیچی حداقل درست ببند. 

دو قطبی

من یه چیزایی می‌دیدم که بقیه نمی‌دیدن. من بر اساس چیزی که می‌دیدم رفتار می‌کردم و متوجه نبودم که بقیه نمی‌بینن در نتیجه از نظر اونا یه جورایی غیرعادی بوده رفتارهای من، راستش اوایل درست درک نمی‌کردم بقیه نمی‌دیدن به همین خاطر گارد داشتم که من رو غیرعادی بدونن. من یه دوره‌ای بیمارستان بودم سر این جریان و الان هم دارو مصرف می‌کنم. امروز دوباره دچار اون حالت شدم با سرچ فهمیدم اینکه دیشب خوب نخوابیدم توی بروزش بی تاثیر نبوده بنابراین مثل بچه آدم اومدم خونه و سعی کردم توی خیابون نباشم و با کسی هم راجع بهش صحبت نکنم. کسی که دوستت داره نگران میشه و بقیه هم برچسب می‌زنن به آدم.دلم می‌خواد خودم مدیریتش کنم. راستش بعد از چندین ماه من تازه امروز پذیرفتمش. قبلا به هیچ وجه نمی‌پذیرفتمش و شاکی بودم چرا منو بردن بیمارستان و اصلا دکترا درست تشخیص ندادن. من گاهی یه چیزایی می‌بینم که بقیه نمی‌بینند این جور وقتا نباید غیرعادی رفتار کنم. باید خودمم تشخیص بدم چه موقع شرایط عادی هست برام چه موقع غیرعادی. باید روی ساعت خوابمم کار کنم. دلم می خواست با یکی حرف بزنم از اون جایی که کسی ندارم نوشتم بلکه ذهنمو بتونم مرتب کنم. من یک دو قطبی هستم.