از روزی که به تبریز رفتهام هیچ کنترلی بر هزینههای روزمره خود ندارم. سابقا همه رسیدها رو حین خرید میگرفتم و هزینهها رو در اکسل ثبت میکردم. بعد از اون سفر دیگه هیچ هزینهای رو ثبت نکردم. تقریبا یک سالی میشود که حساب هزینهها از دستم در رفته است. حتی راجع به درآمد و سرمایهگذاری هم دورانی رو در فارکس پول از دست دادم و بعد به خاطر بیماری و عدم پیگیری اخبار چندان روی این زمینه فعالیت نکردم و همه چیز رو رها کردم. همین طور پولها از دست میرفت و من متوجه نبودم. الان که چندان وضعیت خوب نیست و دوباره پولهای بزرگ از دست دادم، دارم به فکر کنترل اوضاع و جمع کردن خودم میافتم. خیلی همه چیز رها بوده و حتی اگه بخوام سابقه از دست دادنهای فارکس رو هم اضافه کنم، حدود دو سالی میشه که من انگار اصلا پولی نداشتم. هر چه به دست اومده یا در معاملات از دست رفته یا خرج شده یا به طریقی مثل بیماری و دزدی و پول پیش خانه و خسارت و هر مدل هزینهای چه در سطح کلان و چه در سطح خرد حیف و میل شده است. حتی دزدیدن گوشواره طلا رو هم در نظر بگیرم و فروش یه سری دارایی برای جبران هزینهها انگار حتی داراییهام رو هم از دست دادم. بخشی از پول پیش خونه که به خاطر خسارت از دست رفت، همه اینها کاهش دارایی بود. وضعیت به لحاظ مالی خیلی نابه سامان هست. من خوشم نمیاد که به خاطر تورم مدام غر بزنم و ناله کنم، سعی می کنم افرادی هم که زیاد راجع بهش صحبت می کنند باهاشون معاشرت نکنم. چون یه انرژی منفی و بار روانی وحشتناک رو به قلب و مغزت میفرستند و مدام توی استرس هستی. به لحاظ روانی خودم رو این طور آماده کردم که گرانی پدیده تازه و جدیدی نیست، همواره بوده و الان شدت گرفته و فروشندهها به غایت بیرحم هستند و تا امکان داشته باشد به تو گران فروشی میکنند. بعضی وقتها موادی که قابلیت نگهداری دارند و به اصطلاح کالای بادوام هستند رو بیشتر میخرم که خودم رو در برابر تورم هج کنم. برای همین مثلا ده تا لگ داشتم توی خونه، چون همواره استفاده میکنم. اما الان یه دونه لگ شده نهصد هزار تومان و من به مبلغ دزدی فقط توی لگ فکر میکنم حس میکنم در حد ده میلیون اینجا پول از دست دادم، آخه بعضی زمستونه بودند، بعضی نازک و جنس های متفاوتی بودند. واقعا الان توان خرید یه دونه لگ هم ندارم. اما روح و روانم طوری شده که نمیخوام هیچ چیز نویی تو خونه داشته باشم که دزد بیاد ببره، اصلا یه جوری شدم حتی دلم نمیخواد یه جوراب نو تو خونه باشه، حالا من همیشه یه کمد لباس نو فقط داشتم. وقتی به این فکر میکنم چقدر دوستشون داشتم و بعضی هاشون تایم لس بودند، قلبم آتیش میگیره و روحم خرد میشه. تا اطلاع ثانوی نمیخوام دیگه خرید کنم. توی همه چیز باید صرفهجویی کنم و وضعیت مالی خودم رو سامان بدم. انگار دو سال اصلا کار نکردم و هر چی کار کردم پودر شده و به هوا رفته، هیچ اندوخته و پساندازی نداشتم و وقتی به کارنامه مالی این دو سال فکر میکنم، همه چیز اسف بار است. نه تنها آوردهای نداشته بلکه در مواردی کاهش دارایی هم داشته است. بیماری و بیحوصلگی در پرداختن به امور حتی در حال حاضر ابزاری در دست من نگذاشته است که رصد کنم کجا و چه مبلغی و چگونه چطور هزینه شده است یا از دست رفته است. باید به طور جدی اوضاع را سامان بدهم.
وقتی جنگ شد، شرکت ما تعطیل شد. بازار بسته بود و چون معاملاتی در بورس صورت نمیگرفت، شرکت تعطیل شد و مدیران به مسافرت رفته بودند. بورس چند ماه تعطیل بود و ما همین طور بیکار بودیم. حتی در عید برای گزارش کدال من رفتم شرکت، چند نفر از مدیران من را دعوا کردند که چرا رفتهای و روز سیزده بدر سه نفر از شرکت به من زنگ زدند که شرکت تعطیل است و سر کار حاضر نشوید. بعد از بازگشایی بازار فقط عدهای را دعوت به کار کردند. به من گفتند به خاطر عدم ارائه مدرک کارشناسی ارشد نمیتوانیم در حقت لطف کنیم. بعدها گویا بازار رشد کرد و در پی گرفتن نیرو بودند، نیروی خوب پیدا نکردند و دوباره مرا خواستند. من آن روزها به لحاظ روحی در شرایط مناسبی نبودم. حتی دست و دلم نمیرفت رزومه آپدیت کنم چه رسد جویای کار باشم. در بیماری سختی به سر میبردم و با مشقت و رنج در حال مداوای خود و استراحت بودم. بعدها که بهبود پیدا کردم رزومه آپدیت کردم ولی فرصت نشد جایی ارسال کنم. چند هفته درگیر آپدیت رزومه بودم. از شرکت دل چرکینم و میل به همکاری ندارم اما به خاطر اینکه خودم در موضع ضعف هستم مجبورم ادامه دهم. یک روز بینالتعطیلی من سر کار نرفتم. آنها نگران شده بودند. به خانوادهام زنگ زده بودند و آنها را به تهران کشانده بودند. خودشان آدرس خانهام را پیدا کرده بودند و با اورژانس و آتش نشانی و کلانتری قفل در خانه را شکستند و با آمبولانس مرا به بیمارستان بردند. قفل در که شکسته شده بود، زمینه دزدی فراهم شد، چون یک ماه در خانه باز بود و من تهران نبودم. دیوار و چارچوب در آسیب دیده بود، صاحبخانه از من خسارت چارچوب و دیوار را گرفت. چون خانه امنیت نداشت مجبور شدم خانه را نیز عوض کنم. پدر و مادرم یک ماه مرا بردند به شیراز، چون حال خوبی نداشتم در بیمارستان بستری کردند. یک ماه در بیمارستان از ترس الکتروشوک به خودم لرزیدم. چند روز پیش که دکتر رفتم گفت اگر فقط دو تا قرص کلونازپام میخوردی و ده ساعت میخوابیدی اصلا نیازی به بیمارستان نداشتی. قیمت دو قرص روی هم ده هزار تومان هم نمیشود. اما هزینه بیمارستان، بلیط پرواز رفت و برگشت خانواده، دزدی از منزل، خسارت صاحبخونه، تعویض خانه جدید همه چیزی در حد پانصد میلیون تومان روی دست من هزینه گذاشت، به خاطر اینکه شرکت مداخله کرد و عدهای گفتند نگران من شده بودند. دوباره به سر کار بازگشتم چون این مدت هم شرکت یک ماه در تلاش بود نیروی جدید بگیرد و هنوز موفق نشده است. حالم از شرکت و ظلمی که به من شده است به هم میخورد و هیچ دلم نمیخواهد اینجا بمانم، از اینکه این همه در موضع ضعف هستم و صدایم در برابر این همه رنج در نمیآید از خودم بدم میاد. وقتی به پدرم راجع به دزدی گفتم، گفت حساب کن من پولش رو واست واریز میکنم. از اینکه پدرم درد من رو نمیفهمه و همه چی رو میخواد با پول حل کنه خوشم نمیاد. حتی گفت اجاره خونهات رو من میدم. من هر دو پیشنهادش رو رد کردم. راجع به فرو ریختن دیوار به شرکت گفتم، گفتند میتوانیم صحبت کنیم شرکت هزینه را بدهد، اما من قبول نکردم، گفتم هدف من این بود متوجه حرف راست و دروغ دیگران بشوم. چون صاحبخانه حرفهای دیگری راجع به شرکت میزد. در این مدت همه به من حرفهای ضد و نقیض زدند و من دنبال شنیدن حرف از همه بودم برای تشخیص حقیقت، اما سخت از همه دلگیرم و رنجی که بر من رفته است را آن قدر ذلیلانه تحمل کردهام که کوه درد شدهام. توان هیچ کاری ندارم و توی خودم شکستم. به هر گوشه ماجرا فکر کنم دیوانه میشوم. کاش اون قدر توان داشتم که ترک میکردم این شرکت رو و این آدمها رو خط میزدم. مامانم تو اسباب کشی کمکم کرد، هنوز با خونه جدید تنها نشدم، ببینم اصلا میتوانم باهاش ارتباط بگیرم یا نه، فقط اینجا کمی بهتر میخوابم. نمیدانم به خاطر کلونازپام هست، یا وجود مادرم، البته از هفته پیش کلونازپام که گرفتهام خوابم خیلی خوب شده است. خانه جدید یک اتاقش پنجره بزرگ دارد که پر نور است. این پنجره برای بیداری صبح خیلی به من کمک میکند. اما باید تنها شوم، ببینم چطور باهاش ارتباط میگیرم. حمام بار اول ارتباط نگرفتم، بار دوم خیلی خوب ارتباط گرفتم. شاید باید کم کم قلقش دستم بیاد. قفل در هم خیلی سخت باز میشه، هنوز نمیتوانم درست باهاش کار کنم. با اینکه برای اتاق کلیدساز آوردم، ولی از نظر قفل به نظرم امنیت خونه قبلی بهتر بود. البته قبل از شکستن و جریان دزدی، بعدش که چنان سیگنال ناامنی داد که فرار کردم.
در این مدت به طرق مختلف بسیارها پول از دست دادم. دیشب یه نفر که پرتفوی خود را به من سپرده بود با من تماس گرفت و گفت حاضر است حقالزحمه من را به مبلغ صد میلیون تومان بدهد. راستش من قبول نکردم، گفتم فقط مرا دعا کنید. شخص مورد نظر خودش در زندگی گرفتار است. گویا برای یکی از فامیلهایش که زندانی شده بوده سند گذاشته که آزاد شود، طرف پس از آزادی فرار کرده است. بعدها مشخص شده است که مواد مخدر داشته است. حال این فرد باید خانهاش را بفروشد یا یک و نیم میلیارد به دادگاه بدهد، همچنین چیزی و آن شخص فراری هم پیدا نشده است. منظور فردی که بازنشسته شده است و توان کار کردن ندارد و شرکت قراردادش را به پاره وقت تغییر داده است که حتی مزایا به او تعلق نگیرد. قسط و وام دارد، همچنین مصیبتی هم بر سرش آوار شده است. روا نیست که به خاطر سود معاملاتش من از او پولی بگیرم. کما اینکه دادن آن یک و نیم میلیارد هزینه سنگینی برای اوست. البته سال گذشته پانصد میلیون بوده است اما دادگاه به خاطر احتمالا تورم و افزایش قیمت و سال جدید مبلغ را به یک و نیم میلیارد افزایش داده است. یک نفر هم در لینکدین پیام داده است که دارد کسب و کار جدید راه میاندازد و به دنبال سرمایهگذار است، از من برای تامین مالی کمک خواست که رد کردم. اوضاع مالی نابهسامان است باید برنامهریزی کنم و همه چیز را ترمیم کنم. درست است که پول از دست دادهام، اما آنقدرها بدبخت نشدهام که بخواهم به دیگران ظلم کنم. دیگران این مدت به من خیلی ظلم کردند، من هر پیشنهادی را رد کردم، میخواستم خودم همه چیز را جمع کنم. نمیخواستم از کسی تاوان به ناحق بگیرم. اما دیگران از من بسیارها تاوان به ناحق گرفتند. میدانم پولی که پشتش انرژی منفی و رنج باشد زندگی را خراب میکند. گاهی باید شیره وجود خودت رو بکشی و از درون خرد بشی و همه زخمها رو تحمل کنی، که یه سپر محافظ برای خودت درست کنی. خیلی رنج کشیدم همه رو مینویسم به تدریج، این غم هزاران رشته دارد. دیگران بر من ظلم کردند، من ظلم و رنج را با سکوت حواله میدهم، خدا بر همه چیز آگاه است.
چند روزی هست در پی هارد میگردم، هر چه فکر میکنم، نمیدونم کجا گذاشتم. توی هارد یه سری موزیک بود، به علاوه به یه سری اطلاعات درونش نیاز دارم. یه سری موزیک بود که اوایل دهه نود که این هارد رو خریده بودم و اون موقع سایتهای روسی برای دانلود موزیک فراوان بودند. سال دو هزار و سیزده اسپاتیفای اومد کم کم بساط سایتهای روسی جمع شد و دستیابی به موسیقی روز به روز سختتر شد. من همه شرایط بد زندگی رو با موزیک و کتاب سر کردم. واقعا حس میکنم، عزیزی رو گم کردم. حس روحی پریشان احوالی دارم. چقدر به اون آرشیو امید داشتم. البته قیمتهای جدید هارد هم بالا هست. باید یه فکری کنم، ببینم چی میشه.