وقتی متوجه بیرحمی سیستم کیهانی نسبت به خودم شدم، تصمیم گرفتم هر خطایی رو اصلاح کنم. سعی کردم بیشتر رفتارهام رو زیر ذرهبین ببرم. در قدم اول متوجه شدم که خود سیستم شرایط خطا رو واست به کرات فراهم میکنه. وقتی متوجه ناعادلانه بودن اون شدم. تصمیم گرفتم در برابرش تسلیم نشوم. بعد فهمیدم که این سیستم همون داستان رو به شکل پیچیدهتر و پیشرفتهتری در اختیارت قرار میدهد که دوباره خطا کنی، اما این بار با درد کمتر، طوری که اثرش رو کمتر متوجه بشی. انگار وقتی اراده تغییر رو داری، شرایط رو به طور تصاعدی برای تو سخت میکنه. یه جور جنگیدن با خودت هست، انگار تمام ذهنت علیه تو هست. انگار تو ذهنت یکی هست که دشمن تو هست و هر تلاشی میکنه که تو رو مغلوب کنه. من فقط در مسیر هستم و دارم تلاش میکنم، گاهی شکست میخورم و کل بدنم درد میکشه. اما اراده کردم که تا حد توان برای درست کردن وضعیتم تلاش کنم. امیدوارم تو این وضعیت بمونم و از جنگیدن با نیروی درون عقب نکشم. بارها به سیستم اعلام کردم من اهل جنگ و خشونت نیستم. انگار بهم میگه تو در سطح جامعه و انسانهای اطرافت نمیجنگی. در سطح ویروس و مقابله با بدنت نمیجنگی. حالا با بیماری بجنگ، حالا با خودت بجنگ و در برابر ذهنت مقاومت کن. انگار تو هر سطحی میخواد از تو تعهد بگیره که ذرهای اهل خشونت و جنگیدن نیستی. گویی یه لوح شفاف از تو میخواد که خودش تاییدیه عاری از خشونت بودن رو بده. فکر کنم باید با ذهنم نجنگم باید منم مثل سیستم راه ظریفی پیدا کنم که بدون اینکه وارد درگیری بشم، دورش بزنم. احتمالا حالا که میفهمه فکر دور زدن هستی، پیشرفتهتر اون تو رو دور بزنه. بنابراین باید واقعی اهل جنگیدن نباشی. باید صداقت داشته باشی. یه جوری محکوم هستی به بیشترین شفافیت در عالیترین سطح، اگه فکر میکنی بازگشت به کیهان حق تو هست، باید در حد سیستم کیهانی بزرگ بشی. فقط صلح با دنیای بیرون کافی نیست، باید در دنیای درون خودت هم به صلح برسی.
این روزها یه دفتر جدید تو زندگی من باز شده با موضوع من کیستم، که باعث یه سری کنجکاویها و تلاش برای فهم و کشف یه سری ناشناختهها شده است. استارت این فصل از زندگی من با وقایع دی ماه شروع شد. جایی که خشونت نمیخواستم. بعد که جنگ اتفاق افتاد، درگیر اخبار بودم و کم کم از سطح اخبار بالا اومدم و مدام به این فکر میکردم چه کسانی این وقایع رو کنترل و برنامهریزی میکنند. داستان و اسرار نهفته در این جنگ ابعادش تا کجا ادامه دارد. دامنه کنکاشهای من به جایی رسید که متوجه ابعاد کیهانی این داستان شدم. یه چیزهایی رو متوجه شدم و این بر جستجوگریهای بیشتر من افزود. شبیه یه روح تشنه که میخواد بدونه داستان چیه و مهمترین بخش این داستان این هست، من میان این افراد در زمین چه میکنم. داستان اجداد من چی هست، پایان این داستان قرار هست حوادث آخرالزمانی رخ دهد. از اونجایی که گاهی توی تاریخ میچرخم دنبال اشخاصی که بتونم پاسخی ازشون بگیرم، این روزها شخصیت تسلا و بودا بیش از همه برای من جذابیت دارد. کاش میتوانستم آنها را از دل تاریخ بیرون بکشم و مستقیم با آنها هم صحبت شوم. توانایی زیستن در بعد چهارم را ندارم. باید به نوشتهها بسنده کنم. این قدر در نوشتههای همه کسانی که چیزی از این ماجرا را متوجه شده بودند کنکاش کنم تا راهی بیابم. یه مشغله جدید توی زندگیم پیدا کردم. مدام به کودکی و حوادثی که در زندگیم رخ داده فکر میکنم و دنبال نشانهها میگردم. گاهی نشانهها واضح بودند، اما من کور بودم. دلیل کور بودن رو متوجه شدم، سیستم طوری طراحی شده که من همیشه کور باشم. همه چیز جلو چشمم باشد و نبینم. من دارم تلاش میکنم که ببینم و یه جور تلاش برای آگاهی از اتفاقاتی که پیرامون من در جریان هست. اما یه جور مسیر شخصی هست، باید در برابرش سکوت کنی. انگار یه جنسی از معنا و آگاهی وجود دارد که شبیه یه زنگ هشدار برای بیداری روح میمونه. این بیدار شدن خیلی شخصی هست. مسیر همه تقریبا یکی هست تلاش کنیم برای دیدن پیرامون خود و مستقل از دیگران خودمان اندیشه کنیم و با اتفاقات روبرو شویم. مهمتر از اینها در خودمون جستجو کنیم، انگار بخش مهمی از رازهای هستی در وجود خودمان پنهان هست، باید مسیر تغییر را از خودمان شروع کنیم. خیلی شبها بود که از ترس نخوابیدم، بعدها کمی بیشتر متوجه خودم شدم. روحم کمی سبک شد، میتوانم بخوابم. در بیداری کمی آشفته و سرگردانم نمیدانم راه فرار چیست. شاید باید جستجو کنم در کتابها، فیلمها، انیمهها، علم، ادبیات، عرفان، تاریخ و اسرار جهان را از کسانی که قدری به حقیقت نزدیک شدهاند، دریابم. اگر با نشانهها آشنا باشی، گاهی زودتر از مسیر تحلیل به حقیقت دست پیدا میکنی. من هر چه بیشتر متوجه میشوم حتی در فهم اینکه من کیستم بیشتر گیج میشوم، گویی همه چیز به هم آمیخته شده در هالهای از فراموشی شبیه یه سیستم مسموم که هر کاری میکنه تو رو سرکوب میکنه که چیزی یادت نیاد و متوجه هیچ چیزی نشی و توی همین وضعیت بمونی. گاهی حتی میترسم فهمیدن بیشتر ممکن هست تهدیدی برای من باشد. شاید در ابتداییترین حالت با خودت بگی مادامی که سکوت کنم، ممکن هست خطری وجود نداشته باشد. اما وقتی با سیستم کیهانی طرف هستی، سکوت کردن شبیه شوخی به نظر میاد. لازم نیست حتی یه کلمه حرف بزنی، اونها از همه چیز خبر دارند. اون سیستم با کلمات کار نمیکنه که با سکوت مغلوب بشه.