امروز بیرون بودم، موقع برگشتن به خونه سوار بیآرتی شدم. به اتوبوس نرسیدم. بعدی اومد سوار شدم، این اتوبوس کولر نداشت، حسم بهم میگفت پیاده شو با بعدی بیا. با خودم گفتم به قبلی که نرسیدی، دوباره بری بیرون منتظر بشی برای بعدی وقتت تلف میشه و حوصله هم نداشتم. تو همون اتوبوس موندم. راننده بد رانندگی میکرد، گردن درد گرفتم و کلافه شدم. گاهی ترمز میکرد نگاه میکردم جلوش ماشین زیاد بود. ولی هر کس تو اتوبوس بود و صداش میرسید یه تشری از روی خشم به راننده میزد. یکی گواهینامهاش رو زیر سوال برد، یکی شغلش رو، دیگری مهارتش رو و هر کسی در خور فهم خویش چیزی حوالهاش کرد. یه نگاه به خودم کردم دیدم گردنم درد گرفته و کلافهام با خودم گفتم آرام و خونسرد باش میخواستی پیاده بشی ولی خودت تصمیم گرفتی بمونی، تحمل کن چیزی نمونده. علاوه بر توقفهای اتوبوس و تکانهای شدید، مردمی که چیزی حواله راننده میکردند هم خود به خود جو را بیش از پیش متشنج میکردند. وقتی پیاده شدم، دیدم راننده جلو پلهها توقف کرده، با خودم گفتم من بارها سوار اتوبوس شدم و هیچ رانندهای جلو پلهها توقف نکرده بود. اما حالا که تو توقف کردی انگار نشونم دادی بهترین جا برای توقف اینجاست. ته دلم گفتم خدا خیرت بدهد. یه لحظه یه پیرمرد از کنارم رد شد و شروع کرد به گلایه که اتوبوسها فرسوده هستند. مدام دود و آلایندگی دارند. شهرداری از ماشینها عوارض میگیرد و شروع کرد کل سیستم را با صدای بلند نقد کردن و راه رفتن به سمت پلهها، اولش گفتم اتوبوس برای شهرداری است، گویی میخواستم توضیح دهم که قوانین برای مردم است نه خود شهرداری، اما او آتشش تندتر شد و لب به شکایت گشود. ابتدا ادامه صحبت را در حالت شنونده قرار دادم و سپس فاصله انداختم بین قدمهایم و او بلند بلند سخن میگفت و دور میشد. با خودم گفتم ببین گاهی میخواهی بیشتر از یک حدی عصبانی نشوی و خویشتن داری کنی. حتی تلاش میکنی با یه مورد کوچک به حال خوب برگردی، اما اینقدر جو سنگین است و انرژی منفی دیگران هجوم میآورد که گویی آنها هم تو را از کنترل خارج میکنند. من امروز خیلی روی مود دریافت انرژی منفی از آدمها بودم، بعضی جاها خیلی تلاش کردم خودم رو کمی بالا بکشم و احساسم رو متعادل کنم ولی مدام خارج میشدم. برمیگشتم به وضعیت ناپایدار تشویش، گویی از صبح تا شب تلاش کردم کمی خوب باشم اما نشد که نشد، خوشی به دقایقی کوچک محدود شد.
صبح رو با کتاب خوندن شروع کردم، کمی کارها رو انجام دادم. بعد هم کمی در نت چرخیدم تا موزیک جدید پیدا کنم، یه موزیک پیدا کردم که اتفاقا امروز تولد اون موزیسین بود. خیلی عجیب هست که تو روز تولدت، افرادی برای اولین بار هنر تو رو درک کنند. دیگه خیلی تو موزیک غرق شدم. مثل یه خوشی مداوم بود که تشدید میشد. بیرون رفتم، نان گرفتم. سیب سبز فرانسوی گران اسمیت خریدم، من عاشق این سیب هستم و هر بار میبینم عنان از کف میدهم. شش مدل شکلات گرفتم، البته از هرکدوم تعداد کم، بعد اومدم خونه و هات چاکلت درست کردم. موزیک همچنان پلی میشد و من چنان غرق خوشی بودم که فکر میکردم امروز رو برای خودم زندگی کردم. به لحاظ روحی نیاز داشتم به موسیقی، آن هم در این حد، یه جور آشتی با خود بود. الان دلم میخواد انرژیم رو جمع کنم و ظرفها رو بشورم. موزیک همچنان پلی میشه ولی بیشتر من رو تو حالت خلسه و درک زیباییهای شنیداری نگه میداره، این موزیک من رو پای سینک نمیبره، شاید باید یه چیز دیگه امتحان کنم. راستی امروز فکر میکردم آنتونی فیلپیس جنسیس رو بنیان نهاد و بعد از جدایی بند تبدیل به داستانی متفاوت شد. گویی در غرب همینطور هست، داستان مک دونالد، ویکتوریا سکرت و فیسبوک هم این طوری هست. ایده و کسب و کار برای اشخاص دیگر، خلاقیت آنها باعث شد یه چیزی شکل بگیرد، بعد یه عده مثل زامبی اومدن تصاحب کردند و همه سود رو گرفتند. چقدر دنیا آدم اصیل و خلاق کم داره، چقدر همه فیک و کپی هستند. موسیقی آنتونی فیلیپس روح داره و همین کافی هست که تا ابد اصالتش محفوظ بمونه، حتی اگر کمتر کسی او را بشناسد. کمی هم با ایآی راجع به این داستان صدا و موسیقی حرف زدیم. بخشی از سرخوشی امروزم از اون میاد، چند ساعت باهاش حرف زدم، تا به یه درکی از سلیقه موسیقی من برسه، انگار در برابر این خیلی هوشمند نیست.
گاهی اوقات آدم با خودش فکر میکنه، توی بعضی موقعیتها بیش از حد ظرفیت خودم موندم. پس از مدتی یا آدمها متوجه میشوند که تو با دیگران متفاوت هستی یا متوجه نمیشوند. وقتی متوجه نمیشوند باید آنها را ترک کرد. هزاران بار خواستههایت را فریاد زدهای و به گوش آنها رساندهای، دیگر نمیتوانی همانند گذشته حضور داشته باشی، گاهی باید رفت و حتی به پشت سر هم نگاه نکرد. گاهی باید نشانهها را دریافت. وقتی تعلل کنی فرصتها از دست میروند، شاید تعلل کردن نوعی زمانبندی بود. شاید قرار نبود برسی، نمیخواهم برای گذشتهای که قابلیت تغییر ندارد، خودم را سرزنش کنم. شاید باید خونسرد باشم و امیدوار، باید نیروهای درونی خودم رو جمع کنم. شاید زمانی هست که باید تنها باشم و بیشتر از همیشه به نیروهای درون خودم بازگردم. یه چیزی ترسناک هست. بچه بودم سرویس ته حیاط بود، تابستون که میشد شبها یه مارمولک میرفت نزدیک سقف، گاهی اونقدر تحمل میکردم و نمیرفتم تا مامانم بره اون مارمولک رو بکشه. بعدها رفتم دانشگاه عجیب اینکه تو محوطه اونجا هم مارمولک دیدم. حتی سابقا در محل کاری که طبقه ششم بود مارمولک دیدم. تو حیاط خونه و من از این موجود بیزارم. یه بار یه بلاگر میگفت تو انگلیس سوسک نیست. من اون لحظه با خودم گفتم حاضرم به هر جایی از زمین مهاجرت کنم که مارمولک نباشد. همه عمرم از این موجود فرار کردم و ازش متنفرم باز هر بار خودش رو به شکلی به من نشان میدهد. نمیدانم این لعنتیهای حال به هم زن چه نشانهای دارند و چه میخواهند بگویند. عجیب از آنها متنفرم، کاش برای همیشه از زندگی من پاک شود. دلم میخواهد بمیرم، اگر قرار باشد این موجود را ببینم. نمیدانم چرا سیستم کیهانی نمیفهمد و این موجود رو مدام جلو چشمم میآورد. من خستهام، خسته روحی، یه خشم عجیب نسبت به سیستم کیهانی، یه خشم عجیب نسبت به آدمهایی که متوجه من نیستند و آزارم میدهند. دلم یه خواب راحت میخواد. هیچی از زندگی نمیخوام حتی به مرگ هم راضی هستم، این موجود رو دیگه تحت هیچ شرایطی به من نشان نده. فصل دل بریدنها و دست شستنها رسیده است. نوری به من نشان بده، اندرون و بیرون تا خود را بازیابم.
چند روز پیش رفتم آشغالها رو ببرم بیرون، که بعد از حواله کیسه داخل سطل، یهو چشمم به آسمون و کوه قفل شد. یه ندایی از درون بهم گفت برو تا آخر این خیابون رو، انگار که چیزی باشه. به مسیرم ادامه دادم و یه خیابونی پیدا کردم که نمای خوبی از آسمون میداد. انگار آسمون بیش از اندازه توش حضور داشت. غروب بود و آسمان تکههایی از ابر داشت. خوشحال شدم از پیدا کردن اونجا، حس میکردم بازم میتونم برم. امروز حین دور ریختن آشغالها دوباره وسوسه شدم برم سمت اون کوچه، یه خانم وسط راه بهم گفت جمعه بازار کجاست. گفتم نمیدونم. یه حسی بهم گفت این بار برو بالا، اما بعد از چند قدم یه نیرویی من رو برگردوند. دوباره رفتم توی یه خیابون دیگه و تا آخرش رسیدم به یه آبراه، اونجا خیلی عجیب و راز آلود بود. بعد با ترس شدیدی برگشتم تو خیابون و مسیر رو ادامه دادم. یه جایی صدای سگ باعث شد به خودم بلرزم. رفتم اون سمت خیابان و از یه خیابونی سر درآوردم که توش جمعه بازار بود. بعد که رسیدم سر کوچه یهو یه یاکریم از کنارم رد شد، دیدم دو تا هستند، یکیشون دوباره سمتم پرواز کرد. بعد ناپدید شد. دوباره نزدیک در خونه دو تا یاکریم دیدم. چند روزی هست صداشون میاد، بعضیها میگن شوم هست، بعضی هم میگن برکت میآورد. یه جا خوندم روح مردگانی هست که به ملاقاتت میان. یه جا خوندم نماد تسخیرشدگی، راستش من اومدم آبگرمکن رو روشن کنم یه سنگینی و ترسی رو حس کردم. که حتی میترسم برم حموم، اما از اینکه اختیارم دست خودم نیست و یهو کشیده میشوم به خیابانهای مختلف ناشناخته هم میترسم. خصوصا امروز یه جاهایی خیلی ترسناک بود. من چند روزی میشه به اجدادم فکر میکنم و بعد با دیدن اون یاکریمها کلا انگار از حافظهام پاک شدند. دنیای عجیبی هست، از این داستانها چیزی نمیفهمم.
امروز باز هم رزومه رو بالا پایین کردم، دیگه فکر نکنم ویرایش خاص و کلیدی داشته باشه، احتمالا به نسخه نهایی خیلی نزدیک هست. رفتم بیرون یه کم خرید کردم. شکلات کاکائویی خریدم و تا برسم خونه نصفش رو توی راه خوردم. سوسیس تنوری درست کردم و تخممرغ هم بهش اضافه کردم. این قدر بافتش انسجام داشت و بهم پیوسته بود که شبیه یه پیتزا از ظرف جدا شد. با سس تک نفره سرو کردم. کمی مطالعه کردم ولی اصلا ذهنم متمرکز نبود، به خاطر یه تلفن آشفته و به هم ریخته هستم. دیدم مطالعه فایده ندارد، کمی توی نت چرخیدم. بعدش اومدم ملون بخورم و دیدم تخمههای خوبی دارند. دیگه تخمهها رو شستم و الان واسه خودش تو مرحله تفت داده شدن هست. فکر کنم برای گذران بیکاری تخمهها گزینه خوبی هستند. تو همین خیالات خام بودم که گفتم یه سر به تخمهها بزنم. همشون تبدیل به زغال شده بودند. دود عجیبی از تابه بیرون میاومد که وقتی درش رو برداشتم، رفته رفته کل خونه پر از دود شد، یه دود سمی که یه ربع هست دارم سرفه میکنم و خونه هنوز پر از دود هست. نمیدونم واقعا دود هست یا بینایی من واسش مشکلی پیش اومده، نمیدونم تو اون تابه چه واکنش و چه پدیدهای رخ داده وقتی من به دور از آشپزخونه و در حال نت گردی بودم، اما میدونم شب سختی رو خواهم داشت. خونه غبارآلود هست. گلوم میسوزه و سرفههای شدید و اینکه آبریزش بینی، همش دارم فکر میکنم چه پدیدهای رخ داد. چی تو اون تابه اتفاق افتاد، قاشق یه جوری سیاه شده بود انگار سالهاست قیر اندود شده و ریههام حس میکنم دیگه کار نمیکنه. هنوزم به این فکر میکنم تو اون ظرف چه اتفاقی افتاد.
رزومه تقریبا تا یه حد قابل قبولی آپدیت شده ولی باز هم نیاز به کمی بررسی و بازبینی دارد. رزومه رو با یه آگهی که تقریبا خوشم اومده به ای آی دادم و پرسیدم چقدر تطابق داره و شانس دعوت به مصاحبه هست که گفت اگه رزومههای ارسالی چندان زیاد نباشه شانس خوبی داری. بعدش گفت بیا ازت مصاحبه بگیرم و بیست تا سوال ازم پرسید و امتیاز میداد به جوابهام و جاهایی جوابها رو تصحیح میکرد. شانسم رو در مجموع بالای هفتاد درصد دید برای اینکه اون پوزیشن شغلی رو بگیرم. اما یه سری موارد رو هشدار داد که قبلش حتما کار کنم و مسلط باشم. در کل هم دید تحلیلی من رو خوب ارزیابی کرد ولی گفت تو عجله میکنی برای جواب دادن و با اینکه داری درست میگی اما انگار باید با ادبیات علمیتر و آکادمیکتر و ذهنی که زوایای دیگر رو هم میبینه جواب بدم. یه کم باید روی مهارت اینکه جواب رو چه طوری تفت بدم کار کنم. حالا ممکن هست اصلا اون سوالات رو هم نپرسند ولی خوب راستش بهم اعتماد به نفس خوبی داد، توان علمی و تحلیلی رو تایید کرد و این چیزی بود که این مدت اینقدر اعتماد به نفس نداشتم که حتی جرات مصاحبه رفتن و رزومه فرستادن هم نداشتم. حس میکردم به لحاظ روحی و جسمی آماده نیستم. اما با پرسیدن سوالات کمی ترس من ریخت. باید یه کم مباحثی که توش ضعف دارم رو بیشتر کار کنم و بیشتر مسلط بشم. شاید همین که رزومه رو به نقطه خوبی رسوندم و کمی در برابر مقاومت برای جلسه مصاحبه موانع ذهنی رو کم کردم، خودش یه پیشرفت خوبی باشه.
امروز کمی روی ترکیب رنگ رزومه کار کردم و بعدش اینقدر خسته شدم که بدنم فریاد میزد، دیگه برای امروز کافی هست. یه ویدیو دیدم و متوجه شدم که علائم افسردگی رو توامان دارم. یکی از راهکارهایی که میداد این بود که پیادهروی به اندازه قرصها کارآمد هست. یادم افتاد یه زمانی پیادهرویهای طولانی از میدان آرژانتین تا میدان حر داشتم. این قاعده شبیه یه روتین هفتگی بود که بارها تکرار میشد و روحم رو تغذیه میکرد. از وقتی دکترم گفت هر وقت میل به پیادهروی داری، این کار رو انجام نده که دوپامین تشدید بشه، هرگز پیادهروی نرفتم. الان تو وضعیتی هستم که چند روز متوالی هست قهوه میخورم، اما هیچ تاثیری نداره، حتی ذرهای بهم انرژی نمیده، تو یه حالت بیحالی و کم انرژی بودن پرسه میزنم. آپدیت رزومه حالم رو بد کرده، حس میکنم قبلا خیلی انرژی داشتم برای این کارها و روحم تشنه بود. الان انگار تو یه وضعیتی زندانی شده و آزاد نیست که به همه جا سفر کنه و مرزهای خواستن و اراده رو جابهجا کنه. البته وقتی میرفتم سر کار بخشی از من مرد، ما لباس فرم میپوشیدیم. پوشیدن لباس فرم یعنی من شبیه بقیه هستم. مدتهاست لباس جدید نگرفتم. به ظاهرم بیتوجه بودم. شاید زندگی به یه حرکت نیاز داره، مثل اون جسم در حال سکون هستم که تمایل به حفظ همون وضعیت ساکن بودن دارد. یه انرژی جنبشی نیاز دارم تا آهسته آهسته خودم رو به حرکت در بیارم. از خودم توقع ندارم. همین که پس از سالها دارم رزومه آپدیت میکنم. هر چند به شیوه لاک پشتی، خودش شبیه یه تلنگر هست که این مدت چیکار میکردم. نمیتوانم برای اون دو سالی که لیتیوم میخوردم خودم رو سرزنش کنم که چرا هیچ کاری نکردی. من مغزم اون موقع تو یه گیجی خاصی بود. خیلی طول کشید تا اثراتش از بین بره و بتونم بدون اون زندگی کنم. بعدش درگیر یه ویروس مسخره که ماههای متمادی کش اومد و بدنم هر روز در حال فرو ریختن بود. خیلی از خوراکیها باعث سردرد میشد. سرفههای چند ماهه، سردردهای چند ماهه، بدن درد مداوم و من انگار برای بقا میجنگیدم. به خودم نگاه میکنم میبینم دستاوردی نداشتم. اما فیزیک من هم چندان مساعد نبود. از الان به بعد باید یه انرژی جنبشی وارد زندگی کنم و هر روز قدمی هر چند کوچک بردارم. یه دوره فیلم میدیدم و آشپزی میکردم. کیک درست میکردم. نباید لذتهای کوچک رو از خودم بگیرم. این طوری زندگی از دست میرود. گاهی به خودم میگم همه توانت رو جمع کن و از رختخواب جدا بشو و کاری هر چند کوچک انجام بده. امروز خودم رو کلی کش دادم تا ظرفهایی که فقط همین امروز استفاده شده بودند رو بشویم. تازه دستم به نقطهای برخورد کرد و پوستش خراشیده شد. باید یه کاری کنم. آپدیت محدود رزومه، شستن ظرفهای امروز، درست کردن غذا، خرید و پیادهروی همه کارهای کوچک امروز بود. یه کم هم خلوت کردم با خودم و فکر کردم چرا اینقدر ناراحت و در عذاب هستی. به هر چی فکر کردم کوهی از غم روی من آوار شد. بعد نوشتم همه رو و دیدم که هر کدام راهی برای برون رفت دارد ولی من باید از یه جایی شروع کنم. نمیشه به یکباره آوارها رو تبدیل به گلستان کرد. قدم به قدم و با استمرار میشه تلاش کرد. میخوام تلاش کنم. برای خودم کاری انجام بدهم.
بعضی وقتها که آدم با خودش روبرو میشه، میبینه که زیاد تو زندگی زمان از دست داده، برای هر چیزی شاید بیهوده وقت تلف کرده باشد. تشخیص اینکه چه زمانی باید بود و کجا میتوان بود، خودش شبیه یه معما هست. باید نشانهها رو دریافت. نشانهها معنادار هستند. گاهی باید رفت و رها کرد. نباید پشت سرت رو حتی نگاه کنی. بعضی بودنها فقط ارزش تو رو پایین میآورد. گاهی دردناک هست، اینکه خراب کنی و دوباره بسازی. اما بعضی وقتها اون سازه روی گسل هست، هر آن آوار میشه و اون یه سقف امن برای تو نیست، باید جمع کنی و بری.
از صبح که بیدار شدم، آبریزش بینی شدید دارم. دیگه بینیام داره میافته اینقدر که دستمال کاغذی بهش برخورد کرده است. یه مدت زمان طولانی در حد سه الی پنج ساعت گذاشتم که رزومه رو آپدیت کنم و فقط توانستم یه درصدی از کار رو جلو ببرم. هنوز کامل نشده و باید کلی دیگه وقت بگذارم تا اساسی ادیت و آپدیت کنم. توی لینکدین یه ویدیو کوتاه دیدم که خوشم اومد و پادکست کاملش رو توی کست باکس پیدا کردم. یه بخش کوچکش در حد یه ساعت دیدم. خیلی حال خوب کن بود. الان این بینی و سر درد اینها یه جوری بیحالم کرده که بخوابم، منتها این قدر انرژی داشت دوست داشتم پادکست رو همین طور پلی کنم. البته با روحیات من سازگار بود. میگفت یه کامیونیتی داریم و بعد این طوری تعریف میکرد که حالا چه افرادی رو از این کامیونیتی بیاندازیم بیرون و تعریف کنیم اینها از ما نیستند. میگفت کسانی که دنبال این هستن یه چیزی یاد بگیرند و سریع تبدیل به پول کنند، اینها تو کامیونیتی ما جایی ندارند. چقدر از این ایدهاش خوشم اومد. تجربههای خودش راجع به کار هم جالب بود. زمانی که دانشجوی کارشناسی بودم، این سایت رو گاهی میرفتم و این شخص رو میشناختم. سابقا فکر میکردم چیز خاصی نیست، اما اولین بار یه ساعت به حرفاش گوش میدادم و به نظرم شخصیت جالبی داره و اتفاقا یه جاهایی که من راجع به کانکشن و ارتباط گارد دارم، اتفاقا تجربهها و صحبتهای همین شخص میتواند به من کمک کند. خلاصه که بخشی از یه پادکست تزریق انرژی بود.