امروز چندان حوصله کار کردن نداشتم فقط اسلایدهای یک پاورپوینت رو زدم. بلیط رفت و برگشت برای سفر سه روزه به شیراز گرفتم. الان هم آبدارچی شرکت واسم چای آورده گذاشته روی میزم و منتظرم دماش به حدی برسه که قابل خوردن باشه. به لحاظ روحی خستهام نه اینکه بگم حوصله کار ندارم در واقع حوصله هیچی ندارم و دلم می خواد این زندگی رو تمومش کنم چون معنایی در اون نمی بینم. احساس می کنم همه چی مزخرف و بی معنی است. صبح بیدار شو برو سرکار، عصر برگرد خونه بعدش یه چیزی بخور و بخواب و تقریبا هر روز این روتین داره تکرار میشه. خسته کننده بودنش یه طرف عذاب آور بودنش یه طرف قبلا هر روز کتاب می خوندم الان حوصله همونم ندارم حتی حوصله آشپزی هم ندارم. راستی یه همکار پررو هم داریم بهم میگه رفتی شیراز واسم نون برنجی و مسقطی بیار. من بدبخت با اتوبوس میرم و میام بعدم با مترو و اتوبوس خودمو تا ترمینال می رسونم از من چه توقعی داره نمی دونم. قبلا هم بهم گفت شیرینی خامه ای بیار منم گفتم با اتوبوس و مترو میام نمی تونم که این دفعه گفت میام در خونه ات ازت می گیرم. نمی دونم چرا این از رو نمیره و چطوری میشه بدون اینکه ناراحت بشه دمشو قیچی کرد.
سلام عزیزم


ان شاالله شاداب و شادمان باشی و این روزهای تلخ سپری بشند
منم تا چندی پیش این حس ها رو داشتم به خاطر اخبارهای ناگوار هست که از هر طرف میان تلویزیون نگاه نکنید و اخبار رو دنبال نکنید اگه به خاطر ظلم حاکمان به مردم ناراحت هستید به خداوند اقتدا کنید خدا خودش حافظ بندگانش هست ما زورمون نمیرسه در مقابل این افراد که جان و مال مردم رو تهدید می کنند کاری کنیم پس مجبوریم بکشیم کنار و بزاریم طرف های دعوا با هم جدالشون رو بکنند این وسط آدم های بی گناه هم کشته میشند اما اونا شهیدند خدا خودش می دونه کی رو کجا بفرسته، ما هم اگر قراره زنده بمونیم زندگی می کنیم حتی کجدار و مریض اگرم عمرمون سر اومد به دعوت الله لبیک میگیم
سلام عزیزم، مرسی مهربونم. پس زندگی می کنیم هرچه بادا باد!