توی کلاس تکنسین داروخانه استادمون گفت برای که از بیماری های جدی مثل سرطان در امان باشید، صبح و ظهر قرص چای سبز و شب قرص زردچوبه بخورید. من این قرص ها رو به مقدار اندک در حد یکی دو ورق تهیه کردم. دیشب و امروز صبح استفاده کردم و حالم نسبت به روزهای دیگه بهتر هست. برای افسردگی قرص سرترالین مصرف میکنم و یه روز یادم رفت بخورم و از اون به بعد قرص چندان تاثیری روم نداشت اما امروز جدا حس می کنم حالم خوب هست. البته باید زمان دادو هنوز برای قضاوت کردن زود هست. کتاب تسلی بخشی های فلسفه رو دارم می خونم و دیشب فصل دوم رو تموم کردم. این فصل راجع به تسلی بخشی های فلسفه در مواجهه با بی پولی صحبت میکنه و ابتدا توضیح میده که افراد با چه چیزهای مادی احساس خوشحالی می کنند و اون ها رو در بهترین حالت ممکن توصیف می کنه بعد میگه بعضی چیزها ضروری هستند مثل خوراک، پوشاک و مسکن، بعضی چیزها غیر ضروری مثل قدرت، شهرت و اون ها رو طبقه بندی می کنه. از طرفی احساس خوب داشتن رو به نوعی در روابط با اطرافیان و تایید گرفتن از اونها میدونه. به علاوه منحنی مطلوبیت رو در افزایش ثروت توضیح میده و در نهایت نتیجه گیری می کنه که احساس خوب داشتن لزوما با ثروت به دست نمی آید. تا حدودی برای من قابل درک و ملموس بود به خصوص که دیشب در حین مطالعه این فصل، همزمان موزیک کلاس شولتز پلی می شد و من احساس می کردم زندگی بهتر از این نمیشه و من چقدر خوشبخت هستم. مدارک پزشکیم رو به دانشگاه تحویل دادم برای گرفتن گواهی دکتر باید جمعه عصر عازم شیراز بشم و احتمالا یه سفر یک روزه مختصر و مفید به شیراز داشته باشم. توی یه بروکر حساب باز کردم و برای معاملات دمو اکانت تهیه کردم منتها اردر خریدوفروش نمیده و غیرفعال هست. در جستجوی یک بروکر خوب هستم که اول مهارت هام رو آزمایش کنم و بعد حساب لایو باز کنم. با این که خیلی سال گذشته بود اما کار با نرم افزار متاتریدر رو کلا یادم بود و حتی مثل سابق میتونستم روند بازار رو پیش بینی کنم. هر چند باید دوباره شروع به مطالعه کنم و مطالب مربوط به روانشناسی بازار و تا حدودی تحلیل تکنیکال و بنیادی رو مرور کنم تا بر بازار مسلط بشم و بتونم پول خوبی در بیارم. یه نفر بهم پیشنهاد داد پرتفوی شخصیش رو توی بورس مدیریت کنم که به خاطر ریسک و شرایط بد بازار قبول نکردم. اما سعی می کنم این بار معامله در فارکس رو جدی بگیرم، شاید زودتر به هدفم که خرید خونه است نزدیک شدم. امروز روز قشنگی هست با اینکه صبح خواب موندم و دیر رسیدم سرکار و مجبور شدم بگم دانشگاه بودم که دیر اومدم. یکی از اهداف مهم زندگیم که در اجراش تا به امروز ناکام موندم تنظیم ساعات خواب و بیداری به موقع در صبح هست. متاسفانه به آلارم بیتوجه هستم و مدام خاموشش می کنم و باز می خوابم. نمی دونم چطور خودم رو ملزم کنم با اولین زنگ رختخواب رو ترک کنم و میل به خوابیدن مجدد رو در خودم از بین ببرم. فعلا این مسئله چالش اساسی زندگی من هست که باید به حالش فکری بکنم.
برای خرید خانه تا حدودی تحت فشار هستم. از مستاجری خسته شدم. به همین خاطر بیشتر پول خود را در طلا سرمایهگذاری کردهام. همین ماجرا سبب شده است که پول نقد بسیار کمی برای گذران زندگی داشته باشم و به نوعی در فقر و فلاکت و بدبختی زندگی می کنم. از طرفی احساس می کنم خواسته هایم خیلی سریع به نیاز تبدیل میشود. بدین معنا که هوس خرید هر چیزی به سرم میزند تا نخرم ول کن ماجرا نیستم و این گونه است که به خاک سیاه نشسته ام. فروش سهام به یک رویه در زندگی من تبدیل شده است و برای هر خواسته محدودی دست به فروش سهام می زنم. از وقتی یک بن صد هزارتومانی در ازای خرید چهارصد تومان کتاب گرفتهام، برای خرید کتابهای جدید آرام و قرار ندارم. کتاب نخوانده زیاد دارم اما عطش خرید کتابهای جدید دیوانهام میکند. امروز بحث معاملهگری در فارکس و ترید کردن بود و همکاران من قصد داشتند در این زمینه فعالیت کنند. من قبلا تجربه معاملات در فارکس رو داشتم استرس شدیدی متحمل شدم طوری که تا چند ماه درد شدید معده داشتم، اما میتونم بگم پول خوبی ازش درآوردم نسبت به زمان کمی که گذاشتم. توی یکی از کتاب های ترید خوندم که پول درآوردن شما ارتباط مستقیمی با شخصیت شما دارد. اون زمان اعتماد به نفس بالایی داشتم و حتی به سمت کتاب های روانشناسی معاملهگری و مباحث مالی رفتاری رفته بودم. شاید یه برنامه بذارم و این پروسه رو جدی تر پیگیری کنم. احتمالا راحت تر بتونم ازش پول در بیارم تا این کلاسهایی که جدیدا میرم برای آروم کردن خودم که بتونم تو یه فیلد جدید مهارت کسب کنم. شاید با معاملهگری در فارکس راحت تر بتونم پول خونه رو جور کنم و این قدر در مضیقه برای خرید طلا و قطره قطره جمع کردن پول نباشم. حس می کنم به لحاظ روحیه معامله گری هم تا حدودی افول کردم، شاید لازم باشه به جای کتاب های داستان به سمت کتاب های مالی و سرمایهگذاری برم و روحیه خودم رو تا حدودی تقویت کنم.
وقتی از محل کاربه سمت خانه بر می گشتم، نان خریدم که این سه روز تعطیلات رو حتی برای خرید نان از خانه خارج نشوم. روز چهارشنبه خوراک لوبیا و قارچ درست کردم و بیشترش به خواب گذشت، تقریبا نصف روز رو خوابیدم. روز پنج شنبه حدود صد سوال از نام ژنریک و نام تجاری داروها به عنوان امتحان بخش دارو تهیه کردم. بعد که تکالیفم را انجام دادم، لباسهایم را شستم. روز جمعه غذا درست کردم، حمام رفتم، کتاب خواندم و خوابیدم. تعطیلات من در آرامش سپری شد و تا توانستم خوابیدم. دیشب با پدرم تلفنی صحبت کردم نظرش این بود که طلاهایم را بفروشم و پول هایم رو در بانک بگذارم. البته من خیلی فکر کردم حتی با وجود افت طلا همچین کاری نمی کنم. انباشت سرمایه در زندگی من از طریق نگهداری طلا محقق شده و هیچ عایدی چشمگیری از سپردن پول به بانک نصیبم نشده و به نظرم سپردن پول به بانک شبیه یخ در حال آب شدن است. قصد دارم فردا بخشی از سهامم رو برای تامین هزینه اجاره، کلاس سئو و خرید کتاب بفروشم. یه کتاب دارم می خونم اسمش درخت کیک هست، داستان کوتاه ژاپنی هست. شدیدا به ادبیات شرق آسیا علاقهمند شدم و دوست دارم چندتا کتاب جدید تو این ژانر داشته باشم. حس کار کردن ندارم، من هنوز خوابم و حتی چای هم در من تاثیر نکرد، نوشتن کمی مرا بیدار کرد.
دیروز بعد از کار سوار اتوبوس به مقصد چهارراه استانبول شدم و تقریبا همه حقوق این ماه من برای خرید سکه صرف شد. بعدش پیاده تا میدان انقلاب رفتم توی راه ساندویج سوسیس خوردم و بعدش هم راهی نیکو صفت شدم و آش شله قلمکار سفارش دادم. وقت برگشت ویترین یه قنادی توجهم رو جلب کرد و با لذت به شیرینی ها نگاه میکردم، چون جا نداشتم چیزی نخریدم. یه خانمی همون حوالی داشت گدایی میکرد رو کرد به من و گفت: نتونستی بخری؟ منم خندیدم و رد شدم. بعدش اینقدر حرفش واسم جالب بود که هی با خودم تکرار میکردم نتونستی بخری و ریز ریز میخندیدم. توی کتاب فقر احمق می کند به این نکته اشاره میکنه که هر چیزی که نداریم مغز بیشتر روش فوکوس میکنه مثلا به یه سری افراد مدتی غذا داده نشد بعد چندتا تصویر بهشون نشون دادن و اونا تصاویری که مربوط به غذا بود رو با تمام جزئیات به خاطر داشتند. احتمالا این گدا هم چون پول نداره، دلیل نخریدن شیرینی رو پول نداشتن میدونه و ممکنه اصلا به این فکر نکنه یکی سیر هست یا دیابت دارد. به پیاده روی ادامه دادم تا ایستگاه مترو نواب و قدری هم در پارک دامپزشکی نشستم و به نور چراغ ها در شاخه درختان خیره شدم. وقتی به خونه رسیدم اصلا حوصله تهیه غذا برای فردا رو نداشتم و فقط روتین پوستی رو انجام دادم و راهی رختخواب شدم. امروز شانس آوردم تحلیل دو سهم رو آپدیت کردم، مدیرمون سر زده اومد و از من گزارش خواست. به خاطر تعطیلی چهارشنبه این هفته جلسه تحلیل نداریم. من این هفته قصد دارم که تعطیلات رو در خانه بگذرانم و استراحت کنم. خیلی خسته ام به خاطر اینکه هفته های پیش تایم تعطیلاتم رو با بیرون رفتن پر کردم و احساس می کنم انرژی زیادی از دست دادم ، احتمالا آشپزی کنم، لباس بشورم، کتاب بخوانم و تکالیف کلاس ها رو انجام بدم.
تو این مدت که مخارجم بالا رفته و موجودی حسابم ته کشیده، برای خرید نان از کارت شهروند استفاده کردم و نان باگت نان سحر خریدم که طعم و بافتش نسبت به نان باگت معمولی یه لول بالاتر هست و قیمت بالاتری هم دارد. البته من محصولات زیادی از نان سحر رو امتحان کردم که همشون به لحاظ کیفیت و طعم نسبت به سایر موارد مشابه برتری داشتند. دیروز سر کلاس اخبار مربوط به سقوط بالگرد را شنیدم و بعدش با یه سری توییت هایی که جنبه طنز داشت اوقات خوشی رو سپری کردم. صبح تو مسیر که میاومدم خبر مرگ را شنیدم که دور از انتظار نبود. بورس تعطیل شد اما ما به عنوان واحد تحلیل یه شرکت سرمایه گذاری به کارمون ادامه دادیم و خبری از تعطیلی نبود. حتی پنج روز عزای عمومی اعلام شد و تا این لحظه خبری از تعطیلات رسمی نیست. در نتیجه فوت رئیس جمهور عده ای خوشحال، ناراحت و بی حس هستند. یه جوی هم راه افتاده که به خاطر ابراز عقایدی که خوشایند ما نیست همدیگه رو بلاک کنیم. در همین لحظه نسبت به این وقایع تا حدودی بی حس شدم چون بخشی از انرژیم رو سر چک کردن مداوم اخبار برای تعطیلی ازدست دادم و امروز از اون روزهایی بود که حوصله کار کردن نداشتم. تنها نکته مثبت امروز این بود که حقوق اردیبهشت ماه واریز شد، احتمالا بابت سرمایهگذاری، مخارج زندگی، هزینه اجازه و هزینه کلاس تا ریال آخر ظرف کوتاه ترین زمان ممکن پودر شود.
به پیشنهاد یکی از اهالی وبلاگستان فارسی تصمیم دارم در کلاس سئو و بهینه سازی برای موتورهای جستجو نام نویسی کنم که تقریبا حدود یک ماه نیمی از روزهای جمعه رو درگیرش هستم. جدیدا بخشی از تایم خالی من با کلاس های متعدد پر شده، از طرفی مشغلههام زیاد شده و علاوه بر شرکت در کلاس ها، کارهای زیادی برای انجام دادن دارم. توی اینترنت شغل های مرتبط با سئو رو جستجو کردم به نظر میاد بازار کار مناسبی داشته باشد. راستش امروز یکی از همکارها نسبت به آینده تاریک شغلیمون با تداوم این وضعیت بورس هشدار داد. من هدفم از یادگیری حرفه جدید موازی با شغل خودم دقیقا همین موضوع بود که نسبت به آینده اطمینان خاطر نداشتم. هر چند قصد دارم شروع کنم مهارت هام رو تو شغل خودم تقویت کردن و سعی کنم قوی تر از قبل ظاهر بشم هم به لحاظ انضباط کاری و هم به لحاظ انرژی که روی کارم میذارم. یادگیری چیزهای جدید به من انگیزهای مضاعف میده و افزایش تواناییها تا حدودی توی اعتماد به نفس آدم تاثیرگذار هست. توی کلاس ویراستاری بهمون تکلیف دادن هر شب یک حکایت از سعدی ، یک صفحه سفرنامه ناصر خسرو و یک پاراگراف از تاریخ بیهقی بخوانیم. فعلا در مرحله خواندن و لذت بردن هستم و هنوز توش عمیق نشدم، اما حس میکنم اینکه قرار هست حداقل سه چهار ماهی این روتین رو ادامه بدم بهم حس خوبی میده چون مطالعه متون فاخر ادبی علاوه بر اینکه لذت بخش هست، احساس رو تلطیف میکنه و در سطح بالاتری قرار میدهد. زندگی بدون هنر خصوصا موسیقی، کتاب و یادگیری خیلی زود معناش رو برای من از دست میده و احساس پوچی می کنم.
روز پنجشنبه تنهایی رفتم نمایشگاه کتاب و در فضای نمایشگاه قدم زدم و به غرفه ناشرهای عمومی سر زدم. قصد خرید حضوری کتاب نداشتم و فقط یه سری بوک مارک و چندتا بروشور تبلیغاتی برای بررسی بیشتر جمع آوری کردم. با اینکه ساندویج خونگی داشتم اما هوس آش رشته کردم و شصت تومن واسم آب خورد. بعد که حسابم رو چک کردم پول نداشتم برای استفاده از بن و خرید مجازی کتاب، چند روزی صبر کردم تا سهامم رو بفروشم و بتونم کتاب بخرم. چهار تا کتاب انتخاب کردم که تقریبا داستان ژاپنی و نروژی از نویسنده های کمتر شناخته شده هستند. چون سر کار میرم در فرم نوشتم که فقط روزهای پنج شنبه خونه هستم و این هفته احتمالا جمعه یه سر برم نمایشگاه کتاب، اگر دوست دارید در فضای نمایشگاه با هم بچرخیم و گپ و گفتی داشته باشیم خوشحال میشم منو همراهی کنید، قطعا تجربه جالبی برای من خواهد بود.
متاسفانه به دلیل سهل انگاری و به تعویق انداختن مداوم وظایفی که باید در زمان مشخص انجام می شد بهایی سنگین پرداخت کردم. از صبح توی شوک هستم و توان هیچ کاری ندارم مغزم داره سوت میکشه و به شدت ناراحت هستم. نمی دونم این گندی که زدم رو چطور پاک کنم یا چطور جبرانش کنم. حتی نمی دونم اگر کسی چیزی از من پرسید باید حقیقت رو بگم یا سعی در کتمان حقیقت داشته باشم. فعلا سعی می کنم کلاس های تکنسین داروخانه و ویراستاری رو با موفقیت هر چه تمام تر سپری کنم و از طرفی باید به فکر شرکت در آزمون ها و گرفتن مدارکم باشم. بعدا که بخشی از اعتماد به نفسم رو بازیافتم سر فرصت به این مسئله عمیقا فکر می کنم و یک راه حل اساسی برایش پیدا خواهم کرد. فعلا اتفاقی هست که افتاده و آب رفته به جوی باز نمی گردد هر چند باید یه پیگیری ریز داشته باشم شاید فرجی شد. به این فکر می کنم دوباره برگردم راه رو از اول برم راستش حالم بد میشه و هیچ تمایلی ندارم. شاید اگر جانی در تنم بود و توانی داشتم راهی جدید برگزیدم. باید پله پله و آجر به آجر خشت روی هم بگذارم که بخشی از اعتماد به نفس از دست رفته را بازیابم. کوچکترین چیزهایی که اعتماد به نفسم رو تغذیه میکنه به من جانی دوباره می دهد. شاید توانستم خودم را قانع کنم مسیر موفقیت لزوما از دانشگاه نمی گذرد که تغییر نگرش باعث می شود از خود رضایت داشته باشیم شاید این خبر به یک کابوس بی نهایت پایان داد و شاید من زیادی ترسو و ناتوان بودم فقط نباید تسلیم شوم.
کلاس تکنسین داروخانه به بخش داروها رسیده و ما باید چیزی حدود نهصد دارو رو یاد بگیریم. استادمون پیشنهاد کرده که از فلش کارت برای به خاطر سپردن اطلاعات داروها استفاده کنیم. روز یکشنبه هفته آتی هم امتحان داریم. تقریبا میشه گفت به تهیه ساندویج های خونگی روی آوردم و از موفقیت های این هفته می توان به عدم خرید غذای بیرون اشاره کرد. حتی چند ماهی میشه که من همیشه چهارشنبه ها رو غذای بیرون می خورم اما این هفته در تجربه ای نادر ساندویج خونگی درست کردم که بعد از خوردنش با خیال راحت به بازدید از نمایشگاه کتاب بپردازم. تورم مواد غذایی وحشتناک هست، مثلا یه ورق ژامبون که سال گذشته چیزی حدود هشت هزار تومان بود الان سیزده هزار تومن شده و قیمت ساندویج ژامبون خانگی که قبل عید هفده هزار تومان بود الان به بیست و هفت تومان رسیده که نزدیک شصت درصد رشد داشته و حقوق ما چیزی حدود بیست درصد رشد داشته بنابراین قدرت خرید نسبت به سال گذشته کاهش داشته است. به نظر من این زندگی هر چه جلوتر میریم سخت تر میشه و قرار نیست چیزی ساده تر بشه و قدرت پولی که امروز پس انداز و سرمایه گذاری میشه نسبت به فردا خیلی بیشتر هست. بنابراین برای روزهای سخت باید از گذشته های دور به فکر می بودیم و زمان و پولمون رو به سادگی از دست نمی دادیم، چرا که آینده با کوله باری از حسرت نسبت به فرصت های سوخته همراه است.
توی سال جدید تصمیم گرفتم بیشتر آشپزی کنم و از اون جایی که یکشنبه ها و سه شنبه تا هشت شب کلاس دارم و تا برسم خونه ده شب شده، نیاز به یک وعده غذایی مفید دارم که انرژی من رو برای سرکلاس نشستن بعد از یک روز کاری سخت تامین کنه. ابتدا به شهروند مراجعه می کردم و نهایت یک ساندویج الویه می گرفتم که تقریبا پنجاه هزار تومان می شد. بعدش از سر کوچه نان باگت گرفتم و خودم ساندویج درست کردم، ساندویج گوشت چرخ کرده سی هزار تومان و ساندویج سیب زمینی تخم مرغ آب پز حدود پانزده هزار تومان آب خورد. بدین سان من در اینترنت غذاهای ساده و ارزان که قابلیت ساندویج کردن داشته باشه رو سرچ کردم و قرار هست برای فردا کشک بادمجان درست کنم. به این نتیجه رسیدم که وجود سیب زمینی، پیاز، گوجه، تخم مرغ و نان برای آشپزی در خانه ضروری است و اگر این مواد باشد انگیزه آشپزی هست و کمتر به غذای بیرون گرایش پیدا می کنیم. همچنین امروز تصمیم دارم کلم قرمز و سرکه بگیرم و ترشی کلم درست کنم که برای کنار غذا گزینه مناسبی است. احساس می کنم آشپزی کردن تا حدودی به رهایی از افسردگی کمک می کنه و از طرفی هزینه هام تا حدودی کاهش پیدا می کنه و یکی از اهداف جدیدم این هست غذای بیرون گرفتن رو حذف کنم و پس از یک مدت طولانی یه جای خیلی خوب غذا بخورم. این طوری یاد می گیرم صرفه جویی کنم و برای لذت بردن از تجربه های خاص قدری انتظار بکشم.