امروز صبح که از خواب بیدار شدم املت درست کردم. نسکافه خوردم و راهی محل مصاحبه شدم. توی راه برای که انرژی داشته باشم یه دونه انرژی زا خریدم. مصاحبه بدک نبود تقریبا نیم ساعت طول کشید. وقتی برمی گشتم و به مصاحبه فکر می کردم یه پرنده روی سرم خرابکاری کرد. من با یه مقنعه کثیف در کوچه، خیابان و مترو تحمل کردم تا به خونه برسم. تو راه برگشت از یه پسر نزدیک مترو سه تا طالبی خریدم هفده تومن، باز داغ اون ملونی که گرون انداختن بهم تازه شد. یعنی با اون پول امروز میتونستم شش تا طالبی بخرم. نتونستم خودمو کنترل کنم رفتم شیرینی دانمارکی خریدم. آبدوغ خیار درست کردم عالی شد. الان هم چای گذاشتم. این پست چقدر مود خوراکی داشت. راستی برای اجاره خونه هم یه سری سهم فروختم و پول رو از بورس برداشت کردم. امیدوارم هر چه سریعتر کار گیر بیارم. بدجوری وضعیت مالی رو به آلارم هست.
امروز رفتم مصاحبه، چشمتون روز بد نبینه کارآموز میخواستند. تازه پنجاه میلیون هم سفته میخواستند. چقدر مصاحبه بیخودی بود. حدود یک ساعت و اندی من رو منتظر گذاشتند برای مصاحبه ای که ده دقیقه هم نبود و یه عالمه آدم جمع کرده بودند که نشون بدن ما خیلی خفنیم و خیلیها هستند که میخوان با ما کار کنند. قبل مصاحبه تو راه حس کردم حالم داره بد میشه برای خودم بستنی گرفتم. بعد مصاحبه حالم خوب بود. اصلا این شغل رو نمی خواستم. احساس رهایی داشتم. برای یکی دو جا رزومه فرستادم. اومدم خونه برای خودم سوسیس پنیری درست کردم. چای نوشیدم و توی یوتیوب چرخیدم. شارژ گوشیم این قدر پایین بود، همش بیرون بودم استرس داشتم نکنه خاموش شه و پیام یا تلفن مهمی رو از دست بدم. باید از این به بعد قبل بیرون رفتن حواسم به شارژ گوشی باشه.
پشت پنجره سایه یه مرد رو دیدم، سگ همسایه مدام داره واق واق میکنه. من می ترسم و نمی دونم چیکار باید بکنم. امروز کتاب فکر کردن بی درنگ و با درنگ رو تموم کردم. اواخرش که پیوست ها بود یه جورایی بی حوصله بودم نسبت به خوندنش فقط دو بخش آخر واسم جذاب بود و نسبت به بخش های اول هم حسی نداشتم. البته تقریبا یه هفته درگیرش بودم. روز دوشنبه باید یه جا برم مصاحبه، احتمالا یه کم برای مصاحبه بشینم یه چیزایی بخونم. فعلا نمی خوام کتابی رو شروع کنم، یه جورایی دارم عذاب وجدان می گیرم از اینکه وقتی که باید برای پایان نامه بذارم رو داره میگیره، جالبه تو یوتیوب می چرخم همچین حسی ندارم که دارم وقت تلف می کنم، در حالی که منطقی بهش نگاه کنیم دارم وقت تلف می کنم.
امروز از محل کار قبلی بهم تلفن کردند و گفتند بیا برای تسویه حساب، یه فرمی هست امضا کن، منم بعد چند ساعت راهی محل موردنظر شدم و فرم رو امضا کردم. قرار هست فردا پول به حسابم واریز بشه. چترم هم جا مونده بود از پاییز سال پیش همون جا، اونم بهم دادند، از امانت داریشون خوشم اومد. رفتم یه کتاب خریدم. توی مسیر حالم بد شد، با یه کم آب قند حالم جا اومد و تونستم خودم رو برسونم به خونه. توی لینکدین دیدم یکی از همکارای قبلی مدیر شده، یادم افتاد به روزایی که با هم یه جا استخدام شده بودیم و همیشه با هم تا یه مسیری می رفتیم. اون یه جا موند همون جا مدیر شد، منم چند جا، جا به جا شدم و همچنان جویای کارم، تازه مدیر هم نشدم یعنی این قدر غصه ام گرفت، برای خودم یه چایی گذاشتم بلکه یه کم آروم بشم.
پروژهای که از محل کار بهم داده بودن رو انجام دادم و فرستادم. بعدش یه دوش گرفتم. بعدش شروع کردم آگهی ها رو دیدن و رزومه فرستادن، امروز دو بار آگهی دیدم و دو مرحله پای لپ تاپ نشستم و این ور اون ور رزومه فرستادم. هنوز هیچ فیدبکی از پروژه ای که انجام دادم نگرفتم کار جدید هم بهم ندادن. یه جور معلق طور رو هوایی هستم برای همین رزومه فرستادم ببینم چی میشه داستان کار کردن من، بعد از غرهایی که زدم رفتم قنادی سر کوچه کیک یزدی خریدم واسه خودم یه کم حالم اومد سر جاش، تلفنی با خواهر و مادرم حرف زدم. مصیبت پایان نامه هم دارم که باید یه جوری سر و تهش رو هم بیارم. یه کم کتاب خوندم ولی تمرکز ندارم. خدایا خودت بهم صبر بده. جدیدا با توپ تو خونه ورزش می کنم امروز یه نمه بالا پایین پریدم برای تغییر حال و هوا بد نبود.
امروز ادامه کارگاههای آقاجانی رو گوش دادم. به این نتیجه رسیدم که حیف پولی که واسه این کارگاهها رفت. از شرکت بهم زنگ زدن و اطلاعات یه سهم دادند گفتن ان ای وی رو حساب کن و برامون بفرست، از اول اردیبهشت هم نمی خواد بیای. همین طوری فعلا دورکاری بهت پروژه میدیم. یه کم دلسرد شدم. حس می کنم دوباره باید در جست و جوی کار باشم و بازیچه هستم. سر این ماجرا حالم گرفته شد. دختر صاحبخونه هم یه پیام داد قبض آب اومده بود که سهمم رو واسش فرستادم. اجاره این ماه هم معضلی هست که نمی دونم با این بیکاری چجوری تامین کنم، یه کم پس انداز دارم واسه دلگرمی ولی خوب هنوز نمی دونم چیکارش کنم. خدایا خودت بهم صبر بده و توانی که بتونم این روزها رو سر کنم. فعلا یه چای گذاشتم بلکه کمی حالم بهتر بشه.
امروز یه سری از کارگاههای مهرداد آقاجانی رو گوش دادم. بیشتر اعصابم خرد شد و بی حوصله هستم. کل روز رو توی خونه بودم و بیرون نرفتم. اما یه جورایی چنان بی حوصله هستم، که حتی حس بیرون رفتن از خونه هم نبود. با گوش کردن پادکست ها متوجه این موضوع شدم که باگ رفتار من تو این مدت چی بوده، چرا زندگی من اینطوری هست. شاید مشکلی هست که باید حل بشه تا تغییراتی که میخوام اتفاق بیفتد. شاید باید رفتارم رو تغییر بدم. باید اساسی فکر کنم ببینم چیکار میخوام بکنم، بعد بر اساس اون رفتار سنجیده ای داشته باشم. دیشب به روتین پوست و مو وفادار بودم و اجراش کردم، امیدوارم امشب هم حسش باشه و اجراش کنم.
میخوام یه روتین همیشگی پوست و مو رو شروع کنم از امشب و تا چندماه آتی ادامه بدم. حس میکنم خیلی به خودم توجه ندارم، الان میخوام به خودم توجه نشون بدم. کتابهایی که تو لیست خوندن بودن رو نتونستم طبق برنامه پیش برم. این دختر همسایه این دو روز اومد خونمون کل برنامه من رو بهم ریخت. خیلی هم استعدادی تو یادگیری نداره و از پایه ضعیف هست. قرار شده فقط برای رفع اشکال بیاد از این به بعد، من واقعا حوصله ندارم یعنی حتی حوصله خودمم ندارم. دلم میخواد این یه هفته رو به سبک خودم ریلکس کنم و استراحت کنم.